«پیش از خاک »
شب
دست هایش را از سرما
در جیب تاریکی فرو برده بود،
و خیابان
مثل سنگ قبری بی نام
زیر بدن جوانی نفس نمی کشید.
مادر آمد؛
نه با شیون،
نه با فریاد،
با همان سکوتی
که فقط مادران
وقتی جهان تمام می شود
بلدند.
کنار پسرش نشست،
پیشانی او را لمس کرد،
انگار هنوز
می خواست ببیند
تب کودکی هایش پایین آمده
یا نه.
باد
از لای استخوان های شهر می گذشت،
چراغ ها
چشم های خسته شان را بسته بودند،
و آسمان
حتی یک ستاره
برای شهادت نداشت.
مادر
چادر شب را کنار زد،
تن خود را
روی سرمای زمین پهن کرد،
و بی آنکه چیزی بگوید
میان خاک و پسرش
ایستاد.
نه خاک حق داشت
زودتر او را ببرد،
نه سرما
حق داشت
به نامش دست بزند.
در آن لحظه،
آغوش مادر
دیگر آغوش نبود؛
آخرین مرز وطن بود،
آخرین سقف بی خانه ها،
آخرین چراغ
پیش از خاموشی.
و پسر
که روزی
با نخستین گریه اش
خانه را روشن کرده بود،
اکنون
در خاموشی
تمام شهر را بیدار می کرد.
مادر خم شد
و آرام گفت:
بخواب پسرم،
این بار
من به جای تو
تا صبح
با مرگ بیدار می مانم.
س.روزبه

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.