تقارن زمانی مراسم عزاداری برای خاکسپاری و وداع با دیکتاتور اعظم علی خامنه ای در ایران با جشن‌های دویست و پنجاهمین سالگرد انقلاب آمریکا (۱۷۷۶)، چه تصادفی باشد و چه عمدی و حاصل برنامه‌ریزی، تضاد بنیادین میان دو الگوی انقلابی را برجسته می‌کند؛ فراتر از دوگانه ظاهریِ «سوگواری و جشن»، این همزمانی نمایانگر تقابل دو رویکرد کاملاً متفاوت به ساختار قدرت، مشروعیت، حکمرانی و تحولات بزرگ اجتماعی و سیاسی نیز می تواند باشد.

اگرچه برخی تحلیلگران معتقدند انقلاب آمریکا انقلابی کلاسیک نبود و بیشتر ماهیتی استقلال‌طلبانه علیه استعمار امپراتوری بریتانیا داشت، اما در عین نمی‌توان ابعاد دگرگون‌کننده آن را نادیده گرفت. هرچند تفاوت‌های آشکاری میان این جنگ استقلال در آمریکا و انقلاب‌های کلاسیک (نظیر انقلاب فرانسه و انقلاب ۱۳۵۷ ایران) وجود دارد، اما از آنجا که مبارزات مردم آمریکا در نهایت به برقراری نظم حقوقی و سیاسی جدید در قالب نظام جمهوری و تدوین قانون اساسی مدرن انجامید، می‌توان آن را متمایز و شایسته بازخوانی دانست. این بازخوانی، به‌ویژه در فضای جامعه در حال گذار ایران، می‌تواند پاسخی به این پرسش کلیدی باشد که کدام الگوی تحول، امیدبخشِ دست‌یابی به دموکراسی، حاکمیت قانون، ثبات و رفاه خواهد بود. از این نظر شاید مقایسه ای کوتاه بین انقلاب آمریکا و انقلابهای کلاسیک فرانسه و ایران خالی از فایده نباشد.

به باور من، متمایز کننده اصلی انقلاب آمریکا از نمونه‌های فرانسوی و ایرانی، در مفهوم «خلاء قدرت» نهفته است. در جریان جنگ‌های استقلال، خلاء قدرتی از جنس آنچه در فرانسه یا ایران رخ داد، پدید نیامد. خلاء قدرتی که در ایران و فرانسه مانند یک گرداب عمل کرد و یک انقلاب واقعا اجتماعی-سیاسیِ عمیق، جابجایی طبقاتی و فروپاشی ناگهانی اقتدار مرکزی را رقم زد. تندبادی که در آن تندروترین و سازمانیافته‌ترین گروه‌ها برای تصاحب فضای خالی به جان یکدیگر افتادند و فضای سیاسی ایران را تا سالها تبدیل به صحنه جنگ و میدان ترور، حذف، اعدام و سرکوب کردند.

اکنون اما کشورمان و ساختار سیاسی جمهوری اسلامی در آستانه یک گذار و ورود به یک سرفصل جدید از تاریخ معاصر خود قرار دارد. سرفصلی که حاکمیت تلاش می کند با انجام مراسم زنجیره ای سوگواری اقتدار و همبستگی درونی را در برابر انظار داخلی و بین المللی به نمایش بگذارد و آینده را از آن خود اعلام کند؛ سرفصلی که بخشهای نسبتا گسترده ای از مردم، پس از کشتار دی ماه ۱۴۰۴ و جنگ چهل روزه، شاهد فروریزی رویاهای فروخته شده به خود هستند و شاید همچنان در بهت و حیرت و حتی ناامید به سر ببرند.

در عین حال جامعه ایران در چند دهه گذشته نشان داده است که توانسته است از دل جنگ و سرکوب سالهای ۱۳۶۰-۱۳۷، برخیزد و جنبش های بزرگی مانند جنبش دانشجویی سال ۱۳۷۸، «جنبش سبز» و خیزش بزرگ «زن، زندگی، آزادی» رقم بزند. جنبش هایی که از منظر مطالبه حاکمیت قانون، حق آزادی بیان و اندیشه، حق رای و آزادی‌های مدنی، به مدل‌هایی متفاوت با انقلاب های کلاسیک تمایل دارد و از خشونتِ ویرانگر انقلاب هایی مانند فرانسه یا ایران سال ۵۷ دوری می جوید.

البته این جنبش ها همواره که با سه مانع عینی و ساختاری سخت مواجه بوده اند؛ موانع و شرایطی که در مقاطعی، پتانسیل تبدیل شدن به شورش‌های معیشتی و طبقاتی از جمله جنبش ۹۶ و ۹۸ را نیز از خود نشان داده‌اند و دستگاه سرکوب نیز خشونت و تخریب را آغاز و تحمیل کرده است.

اولین مانع، فساد سیستمی و اقتصاد رانتی-نفتی است که اساساً حکومت را از مردم و رضایت شهروندان بی‌نیاز می‌سازد. مانع دوم، ساختار امنیتی بسیار گسترده و شبکه ای است که دست حاکمیت را در سرکوب معترضانِ به‌ جان‌ آمده از وضعیت اسفبار معیشتی باز می‌گذارد؛ و مهمتر از همه جامعه جنبشی ایران در مقابل حاکمیتی قرار دارد که با درس گیری از تجربه انقلاب ۵۷، به هر قیمتی مانع از شکل‌گیری خلاء قدرت می‌شود. دقیقاً به دلیل وجود همین موانع است که علی‌رغم تمایل عمیق طبقه متوسط به گذار مسالمت‌آمیز، جامعه معترض ایران همواره میان جنبش‌های مدنیِ خشونت‌ پرهیز و طغیان‌های ناگزیر معیشتی در نوسان بوده است.

با این حال، در برابر این انسداد ساختاری، فرصت‌ها و ظرفیت‌های بی بدیلی نیز در بطن ایران امروز جریان دارد. طبقه متوسط ایران، به‌رغم عقب‌ نشینی‌های اقتصادی، به همراه نسل‌های جوانِ برآمده از آن (که طیفی از میان‌ سالانِ بازمانده از جنبش سبز تا جوانانِ خیزش‌های اخیر را در بر می‌گیرد) همچنان بازیگران اصلی این میدان هستند. این شبکه اجتماعی اساساً با پروپاگاندای رسمی بیگانه است و در نبرد با انحصار اطلاعاتی حاکمیت به پیروزی رسیده است.

مزیت کلیدی این طبقه متوسط جدید و نسل‌های تکوین‌ یافته در آن، واقع‌گرایی و عینی‌ نگری مفرط آن‌ها در مقایسه با نسل ۵۷ است. این نسل به دنبال اتوپیا (آرمان‌شهر) یا نجات جهان نیست؛ بلکه خواسته‌های ملموسی چون «یک زندگی روزمره نرمال»، «حق انتخاب» و «رفاه» را طلب می‌کند. این عمل‌گرایی ساختاری، پتانسیل سقوط جامعه به ورطه انقلاب‌های ویرانگر و تندروی‌های ایدئولوژیک را به شدت کاهش می‌دهد. از سوی دیگر، الگوی سازماندهی نسل جدید، هرمی و قائم به شخص نیست، بلکه شبکه‌ای، افقی و غیرمتمرکز است. این ویژگی اگرچه در کوتاه‌ مدت ممکن است هدایت و همگرایی جنبش را دشوار کند، اما در بلندمدت مانع از آن می‌شود که با حذف یا دستگیری چند هسته، کل پویایی جامعه مدنی از بین برود.

نتیجه‌گیری یادداشت:

تلاش نگارنده در این یادداشت، ترسیم این واقعیت بود که ایران امروز در یک چرخش تاریخی قرار دارد. جامعه ایران از نظر روانشناسی اجتماعی، بلوغ مدنی و عمل‌گرایی نسل جوانش، کاملاً مستعد یک تحول حقوقی، تکثرگرا و ساختارمند (شبیه به روح انقلاب آمریکا) است. با این حال، به دلیل انسداد صلب نهادهای حاکم، مسیر این تحول هموار نخواهد بود.

فرمول موفقیت پیشروی جامعه ایران در این پرسش کلیدی نهفته است: چگونه می‌توان با تکیه بر آگاهی مدنی طبقه متوسط و انرژی شبکه‌ای نسل جوان، دست به «نهادسازی موازی و مقاومت مدنی» زد تا در روز موعود، بدون فروپاشی شیرازه کشور و سقوط به ورطه ترور، خلاء قدرت را با نهادهای دموکراتیک پر کرد؟

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)