چهل هزار تپش
س.روزبه

آن چهل هزار نفر
عدد نبودند؛
نه آمار سرد گزارش ها،
نه نام هایی
که در حاشیه دفترها
بی صدا خاک بخورند.

آنان
قلب های تپنده ایران بودند؛
رگ هایی در مچ خاک
که هنوز
نبض فردا را می زدند.

هر کدامشان
پنجره ای بود
رو به هوایی دیگر؛
چشمی بود
که از پشت دود و گلوله
هنوز
خاموشی را باور نکرده بود.

آنان نیامده بودند
تا در خاک تمام شوند؛
آمده بودند
تا خاک
به یاد بیاورد
که می تواند
دوباره وطن باشد.

مرگ،
پیش پایشان
چاه کند؛
اما آنان
از چاه گذشتند
و راه شدند.

گلوله خواست
دهانشان را ببندد؛
اما نامشان
از دیوارهای ترس گذشت،
در سکوت هر خانه نشست
و به هر مادری گفت:
فرزند تو
تنها نیفتاد.

ما
در برابر آن فداکاری عظیم
تنها سوگوار نیستیم؛
ما بدهکاریم.

بدهکار اشک مادران،
بدهکار دست های پدران،
بدهکار نوجوانانی
که هنوز
طعم زندگی را نچشیده
به قامت آزادی ایستادند.

آنان رفتند،
اما راه ماند؛
آنان افتادند،
اما پرچم نیفتاد.

و ما
تا روزی که سپیده
بر پیشانی ایران بنشیند،
نامشان را
نه بر سنگ،
که بر قدم هایمان می نویسیم؛
تا راه
از یاد نبرد
به بهای چه کسانی
باز مانده است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)