عصیان رخداد در دادگاه دانایی
میشل فوکو، علوم انسانی و انقلاب ایران
به بهانۀ بازخوانی کتاب «فوکو در ایران» در نخستین نشست «ایرانشناخت»
سعیدصالحیان
مقدمه:شوک فیلسوف در تهران
در تابستان و پاییز ۱۳۵۷،در حالی که تهران در تلاطم یکی از شگفتانگیزترین رخدادهای قرن بیستم میسوخت، مردی بارانیپوش با عینک پنسی در میان جمعیت معترض گام میزد که آمدنش به ایران، فراتر از یک ماموریت خبرنگاری ساده بود. میشل فوکو، فیلسوف نامدار فرانسوی و تبارشناس بزرگ ساختارهای قدرت و عقلانیت مدرن غربی، به دعوت نشریه ایتالیایی کوریره دلا سرا به ایران آمد تا از نزدیک شاهد رویدادی باشد که بعدها آن را تکانی به تاریخ نامید. برای فوکو، ایرانِ سال ۵۷ صرفاً یک جغرافیای سیاسی در حال غلیان نبود، بلکه یک آزمایشگاه زنده فلسفی بود. او که سالها در پاریس علیه ساختارهای منجمد قدرت، زندانها، تیمارستانها و گفتمانهای مسلط مدرنیته قلم زده بود، در خیابانهای تهران چیزی را میدید که در هیچیک از نظریههای سیاسی کلاسیک غرب نمیگنجید.
حضور فوکو در ایران و گزارشهای او، آغازگر یکی از جنجالیترین و در عین حال سوءتفاهمشدهترین فصلهای اندیشه معاصر شد؛ فصلی که بررسی آن پس از قریب به پنج دهه، همچنان برای فهم نسبت ما با مدرنیته و تاریخ خودمان حیاتی است. این حضور، شوکی دوطرفه بود؛ هم برای فیلسوفی که افق جدیدی خارج از بنبستهای غرب میجست، و هم برای جهان روشنفکری که باور نمیکرد متفکری با این تراز از نقد رادیکال، به دفاع از یک جنبش مردمی با صبغهای دینی برخیزد.
۱.فوکو چه دید؟:گسست در رژیم حقیقت و امکان سوژهشدگی دگرگونه
فوکو در گزارشهای خود از تهران، دست روی گسستی معرفتشناختی گذاشت که فراتر از دستگاههای تحلیلیِ ماتریالیسم تاریخی یا لیبرالدموکراسی غربی ایستاده بود. آنچه ذهن غایتانگار و سکولار غرب را در مواجهه با تهران شگفتزده و سرگشته میکرد، ظهور امر نامنتظرهای بود که فوکو آن را «معنویت سیاسی» نامید. او در تظاهرات میلیونی تهران، تضاد طبقاتی بر سر ابزار تولید یا چانهزنی برای بازتوزیع قدرت در چارچوب رژیمهای حقیقت مدرن را ندید؛ بلکه شاهد یک «شور هستیشناختی» برای ویران کردن خود آن معماری قدرتی بود که سوژه مدرن را تولید میکرد.
از منظر تبارشناسی فوکو، مدرنیزاسیون پهلویستی صرفاً یک پروژه اقتصادی-سیاسی نبود، بلکه یک تکنولوژی انضباطی برای منقاد کردن تنها و صورتبندی یک سوژهشدگی دستوری غربی بود. انقلاب ایران برای او، عصیان علیه این نظم گفتمانی بود؛ تلاشی برای گشودن روزنهای به «خارج» از انسداد عقلانیت ابزاری غرب. فوکو دریافت که تشیع در این کلانرویداد، نه به مثابه یک ساختار نهادی یا ایدئولوژی منجمد حزبی،بلکه در مقام یک«فرم زیسته» و تبار مقاومت عمل میکند. این فرهنگ مقاومت، به تودهها امکان داد تا نوعی«سیاست امتناع»را پیشکشند و برای اولینبار اراده جمعی را به عنوان یک رخداد ناب تاریخی، تجسد بخشند. ایرانیان در صدد آن نبودند که جابجایی سادهای در بلوک قدرت ایجاد کنند، بلکه در پی دگرگونسازی تام و تمام نسبت خود با حقیقت، خویشتن و تاریخ بودند؛ جستجوی روح در جهان بیروح، آن هم در عصر سیطرهی تمامعیار بیوپولیتیک(زیست-سیاست)غربی.
۲.گسستهای نظری و چالش علوم انسانی در خوانش فوکویی
این خوانش فلسفی از رویدادهای ایران، با صلب شدن مناسبات قدرت در سالهای بعد، با واکنشهای انتقادی شدیدی از سوی حوزهی عمومی و آکادمیای غرب مواجه شد. بسیاری از روشنفکران فرانسوی و ناظران داخلی، تحلیلهای فوکو را محصول نوعی«خطای باصرهی سیاسی»،شتابزدگی نظری،و یا حتی بازتولید شرقشناسی وارونه دانستند.پرسش محوری منتقدان این بود که چگونه متفکری با حساسیتهای شدید نسبت به سازوکارهای انضباطی قدرت، در مواجهه با فضای عینی تهران، پیامدهای ساختاری یک تئوکراسی نوظهور را نادیده گرفت یا کمتر به آنها پرداخت.
برای تبیین منطق این نزاع، باید به هستهی ساختاری پروژه فکری فوکو، یعنی تبارشناسی چگونگی شکلگیری «علوم انسانی» در غرب رجوع کرد. فوکو در آثار بنیادین خود استدلال میکرد که علوم انسانی مدرن (نظیر جامعهشناسی، روانپزشکی و علوم سیاسی)، برخلاف ادعای بیطرفی علمی، خود به عنوان بخشی از تکنولوژیهای مدرن قدرت و رژیمهای دانایی برای بهنجار کردن و مدیریت سوژهها شکل گرفتهاند. از این منظر، مواجههی فوکو با انقلاب ایران بیش از آنکه یک موضعگیری سیاسی ساده باشد، امتداد همین چالش معرفتشناختی با هژمونی علوم انسانی غربی بود.
در مقابل، منتقدان او با اتکا به روشهای متعارف همین علوم انسانی و از طریق یک«تاریخنگاری پسنگرانه»Retrospective Historyبه ارزیابی ماجرا پرداختند؛ رویکردی که در آن، ارزش هستیشناختی یک جنبش اجتماعی صرفاً بر اساس فرجام و نتایج ثانویهی آن سنجیده میشود.درواقع، گسست میان فوکو و منتقدانش ناشی از دو رژیم دانایی متفاوت بود: یکی(منتقدان)که رخداد را با خطکش قواعد پیشبینیپذیر علوم سیاسی مدرن قضاوت میکرد، و دیگری(فوکو)که به دنبال ثبت لحظهی تعلیق نظم گفتمانی و امکانهای سیاست امتناع در همان نقطهی وقوع بود، بیآنکه پاسخی قطعی برای پیامدهای بعدی آن داشته باشد.
۳.بازخوانی قمریتبریزی؛ واسازی دادگاه غایتانگاری
در فضای همین انسداد معرفتشناختی و در جایی که گزارشهای فوکو به یک«لغزش تئوریک»یا شتابزدگی روشنفکرانه تقلیل داده میشد، بهروز قمریتبریزی در کتاب«فوکو در ایران»تلاش میکند تا صورتمسئله را دگرگون کند. قمریتبریزی به جای آنکه در مقام مدافع شخصی فوکو ظاهر شود یا به قطببندیهای مرسوم تن دردهد، به تحلیل منطق همان دادگاه معرفتی میپردازد که فیلسوف فرانسوی را محکوم کرده بود. ایده مرکزی کتاب دست روی یک نقطه راهبردی میگذارد:اینکه تقلیل نگاه فوکو، حاصل ناتوانی ساختاری نظریههای جامعهشناختی و دستگاههای تحلیلی علوم انسانی غربی در مواجهه با یک«امر پیشبینیناپذیر»ست.
قمریتبریزی استدلال میکند که ارزش نوشتههای فوکو درباره تهران، در پیشگویی آینده نبود، بلکه در تحقق چیزی بود که میتوان آن را«تاریخنگاری زمان حال»نامید؛ یعنی نوشتن در نقطهی صفر گسست، درست در همان لحظهای که رژیمهای حقیقت مستقر به حالت تعلیق درآمیختهاند و فرجام امور هنوز منجمد و قطعی نشده است.
نویسنده با واکاوی اسناد و متون آن دوره، نشان میدهد که چطور منتقدان فوکو با اعمال یک «غایتانگاری مدرن»، پویایی و فرمهای چندلایهی عصیان سال ۵۷ را صرفاً از مسلخ فرجام تاریخی آن بازخوانی میکنند. از نظر قمریتبریزی، اهمیت کار فوکو در این بود که او میان دو ساحت مجزا تمایز قائل شد:«انقلاب به مثابه یک تجربه زیسته در تعلیق امر مدرن»و«انقلاب به مثابه فرآیند صلب تشکیل یک بلوک قدرت جدید».
کتاب«فوکو در ایران»در واقع روایتی متمایز در برابر عینکهای اروپامحوری است که هرگاه با فرمی از سیاست امتناع در خاورمیانه مواجه میشوند که خارج از دایرهی مدرنیتهی سکولار مفصلبندی شده است،آن را به قالبهای پیشساختهی«جزمگرایی روششناختی»تقلیل میدهند. این اثر،فراتر از یک بیوگرافی فکری، زمینهای برای احیای امکان اندیشیدن به لحظات تعلیق تاریخ و بازخوانی نسبت خودمان با مفاهیم دانش، قدرت و سوژهشدگی به دست میدهد.
۴.قاببندی جنسیت و منازعهی سوژهی فمینیستی
محک عینی و انضمامی این تضاد گفتمانی، در هفتههای نخست پس از بهمن ۵۷ و در جریان جدی شدن مسئلهی حجاب و پوشش زنان نمایان شد؛ نقطهای که کتاب قمریتبریزی فصلی چالشبرانگیز را بدان اختصاص داده است. با سفر فمینیستهای سرشناسی چون کیت میلت به تهران و بیانیههای هدایتگرانهای که از سوی کسانی چون سیمون دوبوار صادر میشد،رویارویی دو رژیم دانایی به اوج خود رسید. برای فمینیسم جهانشمول و لیبرال غربی،الغای قوانین پیشین و اجباری شدن حجاب، فرجامی جز فروپاشی سوژهی آزاد و عقبگردی تمامعیار به پیشامدرنیته نداشت. منتقدان، سکوت متعاقب فوکو در برابر این تغییرات ساختاری را سندی بر کوری نظری او و بیتوجهیاش به زیستسیاست جنسیت و رویکردی ضدزنانه قلمداد کردند.
اما قمریتبریزی در بازخوانی این تقابل، لایهی دیگری را پیش میکشد.او استدلال میکند که میلت و همفکرانش، با همان عینک غایتانگارانهی علوم انسانی غربی، زن ایرانی را پیشپیش در قامت«قربانی منفعل»بازنمایی میکردند و قادر به درک این مهم نبودند که بخش بزرگی از زنان مشارکتکننده در عصیان ۵۷، بازتعریف پوشش را نه به مثابه انقیاد،بلکه در آن برههی خاص به عنوان تکنولوژی مقاومت و فرمی از نفی گفتمان مدرنیزاسیون دستوری پهلوی فهم میکردند. از این منظر،امتناع فوکو از همصدایی با فمینیسم غربی، نه ناشی از نادیده گرفتن سرنوشت زنان،بلکه برآمده از وفاداری او به این اصل تبارشناسانه بود که نباید مبارزات محلی و فرمهای دگرگونهی سوژهشدگی در شرق را با کلانروایتهای رهاییبخش پاریس یا نیویورک مفصلبندی و مهار کرد. پدیدهای که نشان داد مرز میان رهایی و انقیاد در تبارشناسی قدرت،چقدر لغزنده و پیچیده است.
۵.از خیابانهای تهران تا آتن باستان؛چرخش در تبارشناسی سوژه
برخلاف تصور رایج که سفر به ایران را یک ایستگاه فرعی و حاشیهای در کارنامهی فوکو میداند، قمریتبریزی افق دیگری را میگشاید؛افقی که نشان میدهد مواجهه با رخداد ۵۷، دگرگونی بنیادینی در ساختار آرای متأخر این فیلسوف فرانسوی ایجاد کرد. فوکو که تا پیش از این بر«تکنولوژیهای انضباطی»و چگونگی منقاد شدن انسان توسط ساختارهای قدرت تمرکز داشت،در تهران با پدیدهای مواجه شد که در آن، یک ارادهی جمعی در پی دگرگونسازی تام و تمام ذهنیت و «خویشتن»خود بود. این تجربهی انضمامی، فوکو را به سوی فاز سوم پروژهی فکریاش سوق داد:تبارشناسی«تکنولوژیهای خود».Technologies of the Self
قمریتبریزی نشان میدهد که بازگشت شگفتانگیز فوکو در سالهای پایانی عمرش به متون یونان باستان، و تمرکز او بر مفاهیمی چون«تیمار خویشتن»Care of the Selfو «پارسیا»(حقیقتگویی عریان و شجاعانه در برابر قدرت)، مستقیماً تحت تأثیر آن شور هستیشناختی بود که در خیابانهای تهران به چشم دیده بود. فوکو در این بازخوانی، به دنبال همان چیزی میگشت که در گزارشهایش از ایران«معنویت سیاسی»نامیده بود: امکانی برای زیستن و اندیشیدن در خارج از رژیمهای حقیقت مدرن، و صورتبندی سوژهای اخلاقی که قادر است خود را بازآفرینی کند، بیآنکه به دستگاههای انضباطی دولت یا آکادمی متکی باشد. بدین ترتیب، ایران نه یک خطای گذرا، بلکه بزنگاه سازندهای بود که فوکو را واداشت تا برای یافتن فرمهای دگرگونهی بودن، به سرچشمههای تفکر باستان بازگردد.
۶.افق پیشرو در سلسلهنشستهای«ایرانشناخت»
روایت مواجههی میشل فوکو با رخداد ۵۷ و بازخوانی تبارشناسانهی بهروز قمریتبریزی، بیش از آنکه نبش قبر یک واقعهی تاریخی باشد، دعوتی است به اندیشیدن دربارهی نسبت خودمان با مفاهیم قدرت، رخداد و سوژهشدگی؛تأملی بر این پرسش که چگونه میتوان مسائل ایران را خارج از کلانروایتهای جزمی تبارشناسی کرد.
با همین ضرورت، سلسلهنشستهای«ایرانشناخت»به همت جهاد دانشگاهی دانشگاه تهران و با همراهی مجله بخارا پایهگذاری شده است. این کلانپروژه گفتگومحور، افق خود را بر بازخوانی،نقد و بررسی آرا و آثار آن دسته از متفکران و پژوهشگرانی قرار داده است که به طور منسجم بر روی ایران، فرهنگ، تاریخ و مسائل انضمامی آن کار کردهاند. در نخستین گام از این مسیر فکری، به سراغ کتاب«فوکو در ایران»خواهیم رفت تا در یک افق گفتوگویی و انتقادی، این چرخش معرفتشناختی را به بحث بگذاریم؛ آغازی برای یک واکاوی مستمر و گشوده در نسبت میان اندیشهی معاصر و مسئلهی ایران.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.