هنوز جوهر امضای تفاهم‌نامه ۲۸ خرداد خشک نشده بود که غرش موشک‌ها و پهپادها در ششم تیر ماه، در خلیج فارس و سواحل جنوب، بار دیگر بوی باروت را به فضای سیاسی و پر ابهام جامعه ایران بازگرداند؛ رخدادی مرزی که پاندول بیم و امید را با شدتی مضاعف به حرکت درآورد و بر هراس از سرنوشت این آتش‌بس متزلزل و تفاهم‌نامه شکننده افزود.

اینبار اما آنچه در این روزها مبادله و رد و بدل می‌شود، بر خلاف اوج جنگ چهل‌ روزه و بمباران‌های ممتد، که در لحظه، تنها حفظ بقای بیولوژیک خود و خانواده ملاک بود، صرفاً موشک و پهپاد نیست. آنچه دیده می‌شود نیز فقط دود و غبار ناشی از انفجارها نیست؛ بلکه ما این روزها با مبادله و تجارتِ عریانِ «هراس از آینده‌ای پر ابهام» مواجهیم.

و این یک تجارت استراتژیک است که به مرگ می‌گیرد تا جامعه را به تب، التهاب و رنج زمان حال راضی کند. زمان حالی که اکنون بیشتر به یک باتلاق شبیه‌ است؛ باتلاقی که در پیرامون آن، شعله‌های آتش و هیولاهای درنده به تصویر کشیده شده‌اند تا انسانِ درمانده در میان معرکه را به سکون، بی‌ تحرکی و انفعال مطلق دعوت کنند. پیامی پنهان و روان‌شناختی که مدام هشدار می‌دهد هرگونه دست‌ و پا زدنی، یا تو را بیشتر در اعماق این لجن‌زار فرو می‌برد و یا به حاشیه‌های مملو از آتش و درندگان نزدیک می‌سازد.

در دنیای سیاست، حاکمان و بازیگران حرفه‌ایِ نمایش قدرت معمولاً برای پیشبرد اهداف خود و انجماد اراده تحول‌خواهی در جامعه، از دو ابزار مکمل استفاده می‌کنند که دقیقاً مانند دو لبه یک قیچی عمل می‌کنند: نوستالژی و ترس.

از یک سو، «نوستالژی» به مثابه تصویری ثابت، گزینش‌شده و روتوش‌ شده از یک فرآیند پیچیده تاریخی به کار گرفته می‌شود تا ظاهراً نقش یک محرک را بازی کند؛ اما کارکرد پنهان این نوستالژی، تزریق حسرتی عمیق و فلج‌کننده از یک گذشته‌ی از دست‌ رفته است که به جای حرکت، افسوس تولید می‌کند.

در لبه دیگر این قیچی اما، سیاستمداران از «ترس و هراس از آینده‌ای تاریک و موهوم» بهره می‌گیرند تا جامعه را در برزخِ میان حس درماندگیِ ناشی از حسرتِ گذشته و وحشت از فردا، معلق نگاه دارند. تلاقی این دو نیرو، وضعیت روحی و روانی ویژه‌ای را به توده‌ها تحمیل می‌کند: رکود، انفعال، فرسودگی اراده و در نهایت، تن دادن به صلب‌ترین و تحقیرآمیزترین شرایطِ روز.

این نوع از سیاست‌ ورزیِ ویرانگر، هم توسط جمهوری اسلامی و هم توسط جریان پادشاهی‌ خواه به رهبری رضا پهلوی (آگاهانه یا ناآگاهانه) به کار گرفته می‌شود؛ سازوکاری که نتیجه عینی آن، غصب آینده و مسدود کردن افق پیش‌رو است. گویی یک «صنعت نانوشته برای تولید هراس از آینده» شکل گرفته که در آن، کارگزاران حفظ وضع موجود و مدعیان فرامرزیِ براندازی، ذینفعان و سرمایه‌گذاران اصلی آن هستند.

سال‌هاست که رهبری جمهوری اسلامی و حتی بخش‌هایی از اصلاح‌طلبان، مدام بر روی شبح «سوریه‌ای شدن»، تهدید جنگ داخلی یا تجزیه ایران در صورت سقوط نظام مانور می‌دهند. هدفِ این تصویرسازی‌های آخرالزمانی، نگاه داشتن مردم در هراسِ دائم از آینده‌ای نامعلوم است؛ تلاشی برای تحمیل این باور پنهان که نظم و امنیت، علی‌رغم تمام مضیقه‌های کمرشکن اقتصادی و معیشتی، تنها در گروی بقای ساختار موجود است.

در سوی دیگر این صنعت، جریان پادشاهی‌ خواه به رهبری رضا پهلوی ایستاده است که مدام این هراس را به رگ‌های جامعه تزریق می‌کند که: «اگر این حکومت، امروز و تحت این رهبریِ مشخص به هر شکل ممکن سرنگون نشود، فردا دیگر از ایران چیزی باقی نخواهد ماند». این جریان هم‌زمان تلاش می‌کند از دوران پهلویِ پدر و پسر یک نوستالژیِ روتوش‌ شده بسازد؛ نوستالژی‌ای که البته به جای تولید امید و پویایی، به دلیل هم‌نشینی با همان هراس از آینده، صرفاً بر غلظتِ حسرت و درماندگی جامعه می‌افزاید.

طبیعی است زمانی که جامعه از هر دو سو با بمبارانِ هراس از فردا و حسرتِ دیروز مواجه می‌شود، دچار نوعی اضطراب وجودی شده و به سنگرهای تدافعیِ «مقاومت روزمره» و مطالبات صرفاً صنفی عقب‌نشینی می‌کند. این تجارتِ مشترکِ ترس و حسرت، پتانسیل رادیکال، خلاق و تحول‌ خواه جامعه مدنی را فرسوده کرده و مانع از شکل‌گیری یک حرکت و آلترناتیو اصیل و درونزا می‌شود.

بنابراین، گذار واقعی در ایران تنها زمانی آغاز می‌شود که جامعه مدنی، این قراردادِ نانوشته‌ی هراس، حسرت و درماندگی را پاره کند. گام اول، فهم این حقیقتِ بنیادین است که «آینده، ملکِ طلقِ سناریونویسانِ بقای نظام و مونتاژ کنندگان آلترناتیوهای کاغذی در واشنگتن و لندن نیست». باز پس‌ گیری تخیلِ سیاسی و آینده از دستِ ترسانندگان، نخستین کنشِ فلسفی و شجاعتِ سیاسی برای تولد ایران فرداست.

https://t.me/politicalphilosphy/756

https://haghaei.blogspot.com/

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)