گمان میکنم کمتر ایرانیِ منصفی با هر گرایش سیاسی و فکری، پیدا شود که روزی به کشتار جانگداز ۱۸ و ۱۹ دیماه ۱۴۰۴ فکر نکند؛ واقعهای تلخ که شاید هنوز آثار جراحت و خون بر دیوارهای شهر هایمان باقی مانده باشند. تداوم دادخواهیِ شجاعانه بازماندگان از یک سو و کابوس اعدامهای روزانه از سوی دیگر، مانع از فراموشی این زخم عمیق در حافظه جمعی ما میشود.
من نیز تقریباً روزی نیست که به آن ساعات وحشتناک نیندیشم. با این حال، یک پرسش بزرگ همچنان برایم بیپاسخ مانده است: چرا جمهوری اسلامی دست به چنین جنایت بیسابقهای زد و هزاران تن از هموطنان را ظرف چند ساعت به خاک و خون کشید؟ آیا همانطور که جریان اصلی اپوزیسیون تحلیل میکند، حکومت از حضور میلیونی مردم در پی فراخوان آقای پهلوی چنان به وحشت افتاد که تنها راه بقای خود را در این کشتار عریان دید؟
اما در سوی دیگر، قطع آنی و سراسری اینترنت، آرایش جنگی و برقآسای نیروهای امنیتی و حتی مانورهای لجستیکی که پیش از آن انجام شده بود، همگی شواهدی انکار ناپذیرند از اینکه حاکمیت نه تنها غافلگیر نشده، بلکه کاملاً مجهز و آماده بوده است.
این آمادگیِ از پیش تعیینشده، فرضیه اطلاعِ ساختار امنیتی از فراخوان خیابانیِ آقای پهلوی را تقویت میکند. اما با فرض صحت این ادعا، یک پرسش کلیدیتر پدیدار میشود: چرا حکومت به جای برقراری حکومت نظامیِ پیشگیرانه، ممانعت از شکلگیری هستههای اولیه تجمعات، بازداشت فعالان میدانی یا حتی پیش گرفتن استراتژی سرکوب تدریجی (مشابه سال ۱۴۰۱)، این بار تعمداً اجازه داد سیل خروشان مردم به خیابانها سرازیر شود و سپس ماشین کشتار خود را فعال کرد؟ حاکمیت از این تغییر استراتژی و کشتار آنی، چه منفعتی میبرد که با روشهای سنتی و پیشین خود به آن دست نمییافت؟
آیا همانطور که برخی از تحلیلگران معتقدند، نهادهای امنیتی تعمداً فضا را باز گذاشتند تا خشم متراکم جامعه یکباره تخلیه و شناسایی شود؟ تا بتوانند با فرود آوردن یک ضربه کاری و خونین، بدنه فعال معترضان را برای مدتی طولانی منفعل، منزوی یا کلاً حذف کنند؟
شاید برای کشف پاسخ این معما و شناخت دقیقتر پیشزمینههای کشتار دیماه، باید نگاهی به نتایج، معلولها و پیامدهای بعدی آن بیندازیم؛ یعنی فیلم این تراژدی دردناک را از آخر به اول تماشا کنیم.
این یک واقعیت انکار ناپذیر است که حوادث خونبار دیماه ۱۴۰۴ و بهدنبال آن جنگ چهل روزه، حذف رهبر جمهوری اسلامی و از میان رفتن عناصر کلیدی نظامی و امنیتی، عملاً پیشزمینه و آغازگر یک دگردیسی بنیادین و بازآرایی اساسی در ساختار قدرت شد.
این واقعیت ملموس، فرضیه دیگری را روی میز میگذارد که میتوان آن را «تصفیه در سایه بحران» نامید. حقیقت این است که جمهوری اسلامی، بهویژه پس از جنبش بزرگ «زن، زندگی، آزادی» و به دلیل ناکارآمدی ساختاری و بحرانهای فزاینده، روزبهروز به نقطه تکینگی و فروپاشی نهایی نزدیک میشد؛ نقطهای بهغایت بحرانی و خطرناک که پیامدهای آن میتوانست ایران و حتی کل منطقه را به ورطه بیثباتی عمیق و جنگهای داخلی فرساینده بکشاند. این زنگ خطرِ هولناک را بسیاری از ناظران و البته لایههای عملگرا و عاقلترِ خودِ رژیم به وضوح شنیده بودند.
در این مختصات است که سناریوی جراحی بزرگ معنا پیدا میکند: ایجاد یک بحران کوبنده و همهجانبه، بهترین پوشش برای حذف رقبای داخلی، بهویژه رهبری منجمد و سازشناپذیر، فرماندهان مزاحم سپاه و چهرههای تندروِ آخر زمانی بود. این بحرانِ مرکب، گویی با چراغ سبز یا همکاریِ بازوان خارجی، حذف فیزیکی تندروها و در نهایت برچیده شدن سایه رهبری سنتی را ممکن ساخت؛ جراحیِ دردناکی که هدف نهایی آن، عبور نظام از بنبستِ فروپاشی و بازتولید قدرت در قالب یک هسته کوچکتر، تکنوکرات-نظامی و آماده برای فاز دوم حیاتِ پس از علی خامنهای بود.
به بیان دیگر، لایههای واقعگرای ساختار به این درک قطعی رسیده بودند که دیگر نمیتوان با فرمولهای منقضیشده گذشته، در برابر جامعهای خشمگین، انسداد مطلق اقتصادی و انزوای بینالمللی دوام آورد. از این رو، ایجاد یک شوک عظیم و خونین مانند کشتار دیماه ۱۴۰۴، دکترین جدید آنها شد؛ شوکی هولناک که قرار بود مقدمهای برای یک جابهجایی بزرگ در راس هرم قدرت باشد تا پس از آن، نظام بتواند دست به اصلاحاتی ظاهری یا اقتصادی تحت عنوان «نظم جدید» بزند. این بحرانِ ساختهشده، همزمان بهانههای لازم را برای حملات نقطهزنِ خارجی و حذف فیزیکی عناصر مزاحم در بالاترین سطوح حاکمیت فراهم کرد.
البته میان سناریونویسی روی کاغذ و پیادهسازی آن در جهان واقع، فرسنگها فاصله است. شوکهای بزرگی از این دست، همواره نیروهای مهار ناپذیری را آزاد میکنند که از قبل قابل پیشبینی نیستند؛ همانطور که واکنش مستقل و تلافیجویانه برخی واحدهای سپاه پاسداران در سراسر کشور، فراتر از اراده اتاق فکرِ این جراحی عمل کرد و دامنه نبرد را به کل منطقه کشاند.
با این حال، به نظر میرسد به رغم تمام این متغیرهای پیشبینینشده، خروجی نهاییِ این استراتژی در حال محقق شدن است: تصفیه خونین درونساختاری و بازآرایی قدرت در دل شوکهای عظیم.
اگر این سناریو به واقعیت نزدیک باشد، با یک نتیجهگیری تلخ و تکاندهنده روبرو هستیم: جریان پادشاهیخواه به رهبری رضا پهلوی و موج میلیونیِ مردمی که به خیابانها آمدند، ناخواسته تنها نقش یک «کاتالیزور» را برای پیشبرد سناریوی بقای حاکمیت و عبور نظام از بحران فروپاشی بازی کردهاند.
https://t.me/politicalphilosphy/752

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.