یکی از بزرگ‌ترین توهم جریان‌های سیاسی سنتی خارج از کشور، تصاحب نامشروع واژه‌هاست. ما در ادبیات سیاسی معاصر ایران، به‌ ویژه در قبال جریان‌های خارج‌ نشین، با پدیده‌ای به نام «اپوزیسیون» مواجه نیستیم؛ بلکه با یک «شبه‌ اپوزیسیون» رو به‌ روایم که تنها به اعتبار ادعای خویش، این عنوان را غصب کرده است. از همین رو، ترجیح من این است که از این جریان‌ها صرفاً به عنوان «مخالفین جمهوری اسلامی» یاد کنم.

از طیف پادشاهی‌ خواهی و رضا پهلوی گرفته تا مجاهدین و برخی جریان‌های چپ و جمهوری‌خواه، همگی در یک ویژگی مشترک‌اند: آن‌ها ممکن است طرفدارانی در داخل داشته باشند که حتی نامشان را فریاد بزنند، اما این امر به معنای اپوزیسیون بودنِ آن‌ها نیست؛ همان‌طور که اصلاح‌طلبان نیز زمانی مورد استقبال بخشی از جامعه بودند، اما هرگز اپوزیسیون واقعی حکومت به شمار نمی‌آمدند.

ریشه اصلی این ادعا را باید در «گسست معرفتی و شناختی» این جریان‌ها جستجو کرد. این طیف‌ها، رجوعِ موقتی بخشی از مردم یا بازتابِ نامشان در شعارهای خیابانی را سندِ قطعیِ «حقِ نمایندگی»، «وکالت» و «آلترناتیو بودنِ» خود می‌دانند. آن‌ها بدون در نظر گرفتنِ تجربه زیسته، پویایی‌های جامعه و شرایط روانیِ توده‌ها، از ظن خود، مردم را یار و همراهِ همیشگی خویش می‌پندارند.

اما واقعیتِ بیرونی حاکی از چیز دیگری است؛ پارادایمی که مردم ایران در هر مقطع تاریخی، فهم و درک خود از شرایط و نیازهایشان را در چارچوب آن به تصویر می‌کشند، فرسنگ‌ها با پارادایمِ ذهنی، آزمایشگاهی و محصور در حباب سیاسی این جریان‌های سیاسی تفاوت دارد.

در مقاطعی که اصلاح‌طلبان در عرصه سیاسی ایران فعال بودند و رهبرانشان از «جنبش اصلاحات» سخن می‌گفتند، مردمِ معترض و ناراضی، از آن‌ها صرفاً به عنوان وسیله‌ای برای به عقب راندنِ هسته سخت قدرت استفاده می‌کردند. این دو تعریفِ متفاوت از یک وضعیت، یکی در قالب «جنبش اصلاحات» و دیگری با توجیه «انتخاب بد در برابر بدتر»، دقیقاً همان تفاوت پارادایمی است که از آن صحبت می‌کنیم. 

در سال‌های اخیر نیز، زمانی که ابزارهای داخلی از کار افتادند، طبیعی بود که بخشی از مردم، به‌ ویژه تحت تاثیر رسانه‌های فرامرزی که رویا و فانتزیِ عامه پسندی از رژیم گذشته می‌ساختند، به جریانی در خارج از کشور روی آورند؛ اما این روی‌ آوردن، به نظر من، در همان چارچوب روانی و پارادایمِ ابزاری سابق رخ داد.

به عبارت دیگر، این طیف‌های مدعیِ اپوزیسیون، دهه‌هاست که از ظن خود یار مردم شده و «ایرانی فرضی» در ذهن خود ساخته‌اند؛ ایرانی که گویا حکومتش در لبه یک فروپاشی آنی ایستاده، حکومتی با ساختاری ساده و کاغذی که با هر تکانه‌ای منحل می‌شود و توده‌هایش گوش‌ به‌ فرمان سیگنال‌های فرامرزی نشسته‌اند. از این رو است که معتقدم آن‌ها نماینده جامعه داخل ایران و یا یا آلترناتیو حکومت نیستند؛ آن‌ها صرفاً نماینده، سخنگو و اسیر پارادایم‌های فرضی و خودساخته خویش‌اند.

یکی از جزمیات صلب در این پارادایم‌ها، تزِ «ضرورتِ خلق رهبری در خارج به دلیل سرکوب در داخل» است. این منطق، فرآیند پیچیده و زندهٔ سیاست را تا حد یک پروژه لجستیکی یا کارخانهٔ تولیدِ کالا تقلیل می‌دهد. آن‌ها گمان می‌کنند چون حاکمیتِ مستقر، هرگونه جوانهٔ سازمان‌یافته در داخل را سرکوب می‌کند، پس باید یک «آلترناتیوِ آماده» را در راهروهای واشنگتن، تل‌آویو، لندن یا پاریس لابی و مونتاژ کرد و منتظر روز واقعه ماند تا آن را به جامعه تزریق نمود.

مبنای دیگری که این جریان‌های سنتی بر اساس آن خود را محقِ نمایندگی مردم ایران می‌دانند، میزان دیده شدن در رسانه‌ها، تعداد دنبال‌ کنندگان در شبکه‌های اجتماعی یا میزان دسترسی‌شان به سیاستمداران غربی است. رضا پهلوی با اتکا به سرمایه نمادین و نوستالژیک گذشته، مجاهدین با تکیه بر تشکیلات فرقه-گرای منجمد خود و حتی بخش‌هایی از جمهوری‌خواهان چپ و فدرال، هر یک تعداد کلیک‌ها یا دعوت‌نامه‌های بین‌المللی خود را به عنوان «سندِ نمایندگی» قالب می‌کنند.

اینجا دقیقاً همان نقطه‌ای است که باید میان «شهرت رسانه‌ای» و «نمایندگی سیاسی» تمایز قائل شد. در سنت فلسفه سیاسی مدرن (از جان لاک تا یورگن هابرماس)، نمایندگی یک رابطهٔ ارگانیک، زنده و به ویژه مبتنی بر «پاسخگویی» است. نماینده باید بتواند مطالبات واقعیِ صنف، لایه یا طبقهٔ خود را فرموله کند، در برابر آن‌ها و سیاست و راهکارهایی که پیشنهاد می کند پاسخگو باشد و صد البته در ساختار قدرت، وزنه‌ای برای چانه‌زنی یا اعمال اثر ایجاد کند.

اما شبه‌ اپوزیسیون خارج از کشور به هیچ لایه‌ای از جامعه داخل ایران پاسخگو نیست. به طور مشخص، جریانی مانند جریان پهلوی، حتی انتقاد از سیاست‌ها و استراتژی‌های متکی بر دخالت خارجی در ماه‌های گذشته را به شدت منکوب می‌کند. آن‌ها حتی هیچ ارتباط ساختاری با جنبش بازنشستگان، تشکل‌های معلمان، کارگران پروژه‌ای یا جنبش‌های مدنی زنان ندارند و فقط توده بی شکل را می بینند. آن‌ها در خلأِ مکانیکی خود، نیازی به پاسخگویی به داخل نمی‌بینند، زیرا بقای مالی، رسانه‌ای و سیاسی‌شان بعضاً به تأییدِ دولت‌های خارجی یا لایک‌های مجازی وابسته است. در نتیجه، آن‌ها نه نمایندهٔ مردم، که صرفاً کارگزارانِ بازتولیدِ تصویرِ خویش در مارکتِ سیاستِ بین‌الملل هستند.

البته نفی و اسطوره‌ زدایی از این شبه‌ اپوزیسیونِ ادعایی و فرسوده، هرگز به معنای انسدادِ افق سیاسی ایران یا تسلیم در برابرِ ایدهٔ «امید زدایی استراتژیک» نیست. جامعهٔ ایران یک پیکرهٔ صلب و مرده نیست و وضعیتِ آن در یک ایستارِ ثابت قرار ندارد؛ این جامعه نشان داده که به شدت متمایل به تغییر، پویا و جنبش‌ محور است. بخش بزرگی از فرسودگی و ناامیدیِ کنونی در بدنهٔ معترض، نه ناشی از مرگِ ارادهٔ تغییر، بلکه برآمده از همین پارادوکس عمیق است: جامعه در خلاءِ یک افق سیاسیِ واقعی، ترجیح می‌دهد به سنگرهای تدافعیِ «مقاومت روزمره» و مطالبات صنفی عقب‌نشینی کند تا خود را هم از هجمهٔ سرکوب و هم از بازیچه‌ شدن توسطِ شبه‌ آلترناتیوهای خارجی حفظ کند.

بنابراین، جامعهٔ ایران ممکن است و می‌تواند بار دیگر به سوی یک «رهبری سیاسی» یا یک «ائتلاف بزرگِ راهبردی» روی آورد. اما تفاوتِ بنیادینِ فردا با دیروز در این است که این رهبریِ احتمالی، هرگز از دلِ پارادایم‌های سنتی و گلخانه‌ایِ خارج از مرزها متولد نخواهد شد. هندسهٔ مبارزاتِ مدنی در داخل کشور به ما می‌گوید که اقتدارِ سیاسی آینده، محصولِ یک فرآیندِ درون‌زا و افقی است.

این رهبری یا آلترناتیو عینی، از درون ائتلاف‌های نانوشته اما ملموس میان جامعهٔ مدنیِ مطالبه‌گر (معلمان، بازنشستگان، کارگران، زنان و دانشجویان) و بخش‌های تکنوکرات و خاکستری جامعه که دل‌مشغولِ حفظِ شیرازهٔ کشور و صیانت از همبستگی ملی هستند، شکل خواهد گرفت. این، یک رهبریِ «پروژه‌ای» نیست که با بیانیه و فرشِ قرمزِ پارلمان‌های غربی مشروعیت گدایی کند؛ بلکه رهبریِ «فرآیندی» است که مشروعیتِ خود را از تواناییِ سازماندهیِ شبکه‌های خُرد اجتماعی، چانه‌زنیِ عینی بر سرِ کیفیتِ زندگی و پایداری در برابرِ بحران‌های ناترازِ ساختاری به دست می‌ورد.

وقتِ آن رسیده است که با پتکِ نقد، بر پیکرهٔ این آلترناتیوهای کاغذی بکوبیم. جریان‌های سنتی خارج از کشور، از پادشاهی‌ خواه تا مجاهدین و برخی محافل جمهوری‌خواه، دهه‌هاست که ترجیح داده‌اند نمایندهٔ پارادایم‌های خودساخته، حبابی و منفعت‌ محورِ خویش باشند. آن‌ها در واقع، سایه‌هایی هستند که بر دیوارِ غارِ سیاستِ فرامرزی می‌رقصند و واقعیتِ مادی و سنگلاخِ داخل ایران را نادیده می‌گیرند.

جامعهٔ مدنی ایران برای گذار از این وضعیت استثنایی و دگردیسیِ ساختار، نیازی به نمایندگانِ خودخوانده‌ای ندارد که رنجِ مردم را سوختِ ماشینِ تبلیغاتی و بقای رسانه‌ای خود می‌کنند. فرآیندِ تغییر در ایران، فرآیندی سخت، زمینی و عینی است. آلترناتیو واقعی نه در خطوط هوایی بین‌المللی منتظر پرواز است و نه در اتاق‌های فکر واشنگتن؛ آلترناتیو واقعی در همین مقاومت‌های روزمره، در همبستگی‌های افقیِ پهنهٔ مدنی، و در ارادهٔ کسانی است که ایستادگی بر حقِ زندگی و کرامتِ انسانی را در داخل مرزهای ایران به یک کنشِ رادیکالِ فلسفی و سیاسی تبدیل کرده‌اند.

https://t.me/politicalphilosphy/749

https://haghaei.blogspot.com/

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)