بابا کی میآید؟
پدر رفت و دیگر به خانه نیامد
دگر آن نگاه یگانه نیامد
چراغی که در خانه روشنتر از روز
به یکباره خاموش شد در دل سوز
از آن شب، در و دیوار خاموش بودند
همه پنجرهها سیهپوش بودند
دخترک هر شب بهانه میگرفت
سراغ دستهای پدر را میگرفت
میگفت مادر، بگو بابا کجا رفت؟
چرا بیصدا از کنار ما جدا رفت؟
چرا کفشهایش کنار در مانده؟
چرا خندهاش روی دیوار جا مانده؟
مادر به سقف خانه خیره میماند
بغضی درون سینهاش آتش مینشاند
لبهای او از درد خاموش و بسته
اما دلش چون شیشهای از غم شکسته
در دل صدا زد: ای خدای بینیازم
بگو با تو این درد را چگونه بسازم؟
به کدامین گناه این جوانان افتادند؟
چرا زیر تیغ ستم جان سپردند؟
مگر بهر شیر و خورشید نرفتند؟
مگر بهر آزادی و امید نرفتند؟
مگر نه چراغ دل این خاک بودند؟
مگر نه سپیده در این شبناک بودند؟
کودک چه میدانست گلوله یعنی چه
داغ پدر، خون، شکنجه یعنی چه
او فقط آغوش بابا را طلب داشت
صدای قدمهای او را طلب داشت
مادر سرش را سوی آسمان گرفت
در دل، دوباره نام داور جهان گرفت
گفت ای خدا، تا کی تماشا میکنی؟
تا کی دل مادر چنین تنها میکنی؟
تو اشک این کودک نمیبینی مگر؟
این خانههای سوخته از خون پدر؟
تو ناله مادران را نمیشنوی؟
فغان این دل ویران را نمیشنوی؟
ناگاه باران بر آن خانه بارید
غمگین و آهسته، شبانه بارید
اشک زن با قطرههای آسمان ریخت
درد دلش در گریه باران درآمیخت
گویی خدا هم با غم داغداران
میگریست آن شب برای جاویدنامان
باران که بارید، دخترک آرام شد
خسته ز گریه، در بر مادر رام شد
اما دل مادر ز یاد او رها نشد
شعله این عشق در دلش خاموش نشد
او خوب میدانست بابا بازنگردد
اما نام او از دل وطن کم نگردد
نامش به دیوار و خیابان مانده است
در سینه مردم، فروزان مانده است
تا شیر و خورشید از دل شب سر برآرد
نام پدر را خاک ایران پاس دارد
روزی که صبح آزادی برفروزد
این خون پاک، چراغ فردا را برافروزد
آن روز دختر، بیصدا خواهد فهمید
بابا نرفت؛ در جان ایران آرمید

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.