از یک دوست

من نه در سنگر بودم، نه بر عرشهٔ ناوی که در دریا فرو رفت، نه در کابین هواپیمایی که از آسمان سقوط کرد.

من استادی اخراجی بودم، بر ویلچری که روزگار ، توان راه رفتن را از پاهایم گرفته بود، اما نه توان دیدن را از چشمانم و نه توان اندیشیدن را از ذهنم.

من در تمام آن روزها و شب‌ها ، پشت پنجره‌ای نشسته بودم که رو به شهری گشوده می‌شد که آرام‌آرام به میدان جنگ بدل می‌گشت.

من راه رفتن نمی‌توانستم، اما می‌دیدم.

می‌دیدم چگونه ترس در کوچه‌ها قدم می‌زند.

می‌دیدم چگونه مادران ،فرزندانشان را در میان آوارها جست‌وجو می‌کنند.

می‌دیدم چگونه شهر کم‌کم صدای زندگی را فراموش می‌کند و به صدای بمب ها عادت می‌کند.

و از همین‌جاست که می‌خواهم با شما سخن بگویم؛ شما که هزاران کیلومتر دورتر، بر صفحه‌های درخشان تلفن‌هایتان، جنگ را تماشا می‌کردید.

شما که جنگ را چون مسابقه‌ای سیاسی دنبال می‌کردید.

شما که روی نقشه‌ها خطوط پیشروی می‌کشیدید، فاتح تعیین می‌کردید، پرچم جابه‌جا می‌کردید، و دربارهٔ آیندهٔ ملتی حکم صادر می‌کردید که بهای تمام این پیش‌بینی‌ها را با خانه وکاشانه وجان خویش می‌پرداخت.

جنگ، برای شما مجموعه‌ای از تحلیل‌ها بود.

برای ما مجموعه‌ای از جنازه‌ها.

برای شما جدول‌های نظامی بود.

برای ما صندلی‌های خالی دور سفره‌ها.

برای شما تغییر موازنهٔ قدرت بود.

برای ما تغییر مسیر زندگی کودکانی که دیگر هرگز به مدرسه بازنگشتند.

شگفت‌آور بود که چگونه بسیاری از شما، که سال‌ها از آزادی سخن گفته بودید، ناگهان عاشق بمب شدید.

گویی آزادی را در دهانهٔ موشک‌ها یافته بودید.

گویی عدالت را از آسمان بمباران‌شده انتظار می‌کشیدید.

گویی می‌توان کشوری را با آتش آزاد کرد.

اما تاریخ، بارها و بارها، با خون نوشته است که هیچ ملتی از دل ویرانی تحمیل‌شده به آزادی نرسیده است.

ویرانی، فرزند آزادی نیست.

ویرانی، مادر ویرانی است.

و خشونت، هر نامی بر خود بگذارد، در نهایت فرزندان خویش را بازتولید می‌کند.

در نخستین روزها، بسیاری در داخل نیز فریب خوردند.

سال‌ها سرکوب، انسان را خسته می‌کند.

سال‌ها تحقیر، انسان را به هر روزنه‌ای امیدوار می‌سازد.

وقتی نخستین ضربه‌ها فرود آمد، برخی گمان کردند پایان فرا رسیده است.

گمان کردند تاریخ راه میان‌بری یافته است.

گمان کردند دیگر لازم نیست مردم برخیزند، بیندیشند، سازمان یابند، هزینه بدهند و سرنوشت خویش را خود رقم بزنند.

همه‌چیز به بیرون سپرده شد.

همان بیماری قدیمی.

انتظارِ منجی.

انتظارِ دستی از آسمان.

انتظارِ قدرتی خارجی که بیاید، نجات دهد، و سپس بی‌هیچ هزینه‌ای آزادی را چون هدیه‌ای بر میز بگذارد.

اما واقعیت، بی‌رحم‌تر از رؤیاها بود.

جنگ ادامه یافت.

روزها طولانی شدند.

نان گران‌تر شد.

دارو کمیاب‌تر شد.

اقتصاد لرزید.

زندگی لرزید.

و مردم فهمیدند بمب‌ها میان ظالم و مظلوم تفاوتی نمی‌گذارند.

موشک‌ها شناسنامه نمی‌خوانند.

هواپیماها ایدئولوژی نمی‌شناسند.

آوار بر سر همه یکسان فرود می‌آید.

آنجا بود که توهم‌ها ترک برداشتند.

آنجا بود که بسیاری دریافتند آنچه در رسانه‌های دوردست «فشار بر حکومت» نامیده می‌شود، در واقع فشار بر مردم است.

آنچه «هدف راهبردی» خوانده می‌شود، در واقع خانه‌ای است که فرو می‌ریزد.

آنچه «هزینهٔ جانبی» نام می‌گیرد، در واقع زندگی انسانی است که دیگر بازنمی‌گردد.

و آنگاه، تغییری عمیق آغاز شد.

نه تغییری سیاسی، بلکه تغییری انسانی.

کم کم مردم دریافتند هیچ قدرت خارجی غم آنان را نمی‌خورد.

هیچ ارتشی برای آزادی آنان نجنگیده است.

هیچ بمبی برای کرامت آنان فرود نیامده است.

قدرت‌های جهان همواره منافع خویش را دنبال می‌کنند؛ و هرگاه از آزادی سخن می‌گویند، باید پرسید: آزادی برای چه کسی؟

عدالت برای چه کسی؟

و به بهای نابودی چه کسانی؟

در آن روزها من از پشت پنجرهٔ خانه‌ام چهره‌هایی را می‌دیدم که آرام‌آرام تغییر می‌کردند.

همسایه ای که دیروز مشتاق جنگ بود، امروز از ویرانی جنگ می گوید.

جوانی که دیروز از حمله‌ها استقبال می‌کرد، امروز دوستی را زیر آوار از دست داده بود.

مادری که دیروز امید پایان سریع داشت، امروز فرزندش را در بیمارستانی جست‌وجو می‌کرد که خود هدف حمله قرار گرفته بود.

و این دگرگونی، درس بزرگی بود.

ملتی که رنج را لمس می‌کند، دیر یا زود فریب نمایش‌ها را کنار می‌زند.

زیرا حقیقت از میان دود بیرون می‌آید.

از میان خاکستر.

از میان قبرها.

و حقیقت این بود:

هیچ‌کس از بیرون برای ما آزادی نخواهد آورد.

نه پادشاهان تبعیدی.

نه سیاستمداران خارجی.

نه ارتش‌های مدعی نجات.

نه سرمایه‌داران جهانی.

و نه آنان که از پشت مرزها نسخهٔ جنگ می‌پیچند.

آزادی، اگر روزی متولد شود، از دل همین مردم متولد خواهد شد.

از دل همین خیابانها

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)