«روشنای نام»
هر صبح
مادری از خواب برمیخیزد
اما نه از شب؛
از همان لحظه آخر
که هنوز
مثل تکهای آینه
در گلویش مانده است.
شبها
دخترش میآید؛
با همان چهره روشن،
با همان لبخند آخر،
با دستی که انگار
هنوز در هوا
خداحافظی را تمام نکرده است.
مادر
چشم باز میکند
و اتاق
چاهی میشود
بیطناب،
بیصدا،
بیسپیده.
با خود میگوید:
کاش
دیگر صبحی نبود،
کاش این پلکها
به هیچ پنجرهای
برنمیگشتند.
اما ناگهان
نامی از کوچه بلند میشود؛
نه یک نام،
چراغی
بر شانه باد.
همسایهای
عکس دخترش را
مثل آفتاب کوچکی
در دست گرفته است.
کودکی
نام او را
روی دیوار میخواند.
پیرزنی
زیر لب میگوید:
او هنوز اینجاست.
و مادر
میبیند
که دخترش
دیگر تنها در قاب عکس نیست؛
در درهاست،
در دیوارهاست،
در خیابانهاییست
که با هر قدم مردم
نفس میکشند.
نام او
از سنگ عبور کرده،
از خاک برخاسته،
در چشمها نشسته،
در صدای مردم
نان شده،
نور شده،
سوگند شده است.
آنگاه
چیزی آرام
در سینه مادر شعله میکشد؛
نه آتشی که بسوزاند،
نوری
که زخم را
از درون روشن میکند.
مردم
چیزی نمیگویند،
اما نگاهشان میگوید:
ما فراموش نمیکنیم.
تا همیشه،
تا آزادی،
تا روزی که صبح
با پرچم خورشید
از پشت این شب
برخیزد.
و مادر
برای نخستین بار
میفهمد
مرگ دخترش
پایان نبود؛
دختر
در نامها ادامه دارد،
در یادها راه میرود،
بر دیوار شهر
گل میدهد،
و در دل مردمی
که هنوز ایستادهاند
زنده است.
آنگاه
آرامتر نفس میکشد،
دست بر قلبش میگذارد
و از میان اشک
به سپیده مینگرد.
گویی دخترش
از آن سوی نور
با همان لبخند آخر
آهسته میگوید:
مادر،
گریه کن
اما فرو نریز؛
صبح نزدیک است.
خورشید
راه خانه را
از نام من
پیدا خواهد کرد.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.