«ذرهبین نور»
عجب روزگاریست
که شب
دیگر تنها شب نیست؛
دهانیست سیاه
که نام جوانان را میبلعد
و با دندانهای سرد خود
روی شانههای مادران
جای خالی میگذارد.
دختران
با گیسوانی که بوی آتش میداد
از کوچه گذشتند،
و پسران
با پیراهنهایی که هنوز
رنگ سپیده را باور داشت.
اما گلوله
زبان تاریکی بود،
و تاریکی
از همیشه گرسنهتر.
چشمها را گرفتند،
اما نگاه
در مردم پخش شد؛
در دیوارها،
در پنجرههای بسته،
در دستهایی که
عکس فرزندانشان را
مثل چراغ
بالا میبرند.
آری،
چشم را میشود کور کرد،
اما دیدن
از چشم آغاز نمیشود؛
گاهی
از زخم آغاز میشود،
گاهی
از نامی که بر سنگ میدرخشد،
گاهی
از مادری
که آرام گریه میکند
و گریهاش
در هزار خانه
روشنایی میشود.
در دل شب
تیر خلاص زدند،
اما شب
هیچگاه
صاحب آخرین صدا نیست.
زیرا هر نامی
که بر خاک میافتد،
ریشهای میشود
در حافظه خیابان؛
و هر خیابان
روزی
با همان ریشهها
برمیخیزد.
از جان آدمی
چه میخواهند؟
از این تنهای زخمی،
از این نفسهای خسته،
از این مردمی
که هنوز
در تاریکترین ساعت
خورشید را به یاد میآورند؟
مگر نور
بر تاریکی پیروز نمیشود؟
چرا،
اما نور
وقتی تنها بماند
تنها بر دیوار میلرزد؛
مثل شمعی
در اتاقی بینام.
نور
وقتی پراکنده باشد
فقط خبر از خود میدهد،
اما وقتی
به هم برسد،
کاغذ سیاه شب را
آتش میزند.
رمز همین است؛
نه فریادهای جدا،
نه زخمهای تنها،
نه رنجشهایی
که ما را
از کنار هم دور میکند.
تاریکی
از شمار ما نمیترسد؛
از یکیشدن نور ما میترسد.
ما
شعاعهای سرگردانیم
تا وقتی
در یک نقطه
به هم نرسیدهایم.
اما اگر
در دل یک ذرهبین
جمع شویم،
اگر دستها
دور یک خورشید
گره بخورند،
اگر صداها
زیر نشانی بلند شوند
که خورشید را
بر پشت شیر نشانده است،
آنگاه
نور
دیگر خواهش نیست؛
آتش است.
بعضیها
هنوز نمیدانند
که گمراهی
همیشه از دشمن نمیآید؛
گاهی
از زخمهای کوچک میآید،
از دلخوریهای خاموش،
از خیره ماندن
به سایه خود،
وقتی
خورشید
در برابر ما ایستاده است.
اما آزادی
نام هیچکس نیست،
راه هیچ گروه نیست،
میراث هیچ صدا
به تنهایی نیست.
آزادی
آن لحظهایست
که زخمها
به جای دور شدن
به هم نگاه میکنند
و میفهمند
همه
از یک شب گذشتهاند.
برای آن دختر
که چشمش را گرفتند
اما نگاهش را نه؛
برای آن پسر
که افتاد
اما قامت مردم را
بلندتر کرد؛
برای مادرانی
که هنوز
در قاب عکسها
با فرزندانشان
آهسته حرف میزنند؛
باید نور را
از تنهایی نجات داد.
باید
دور یک خورشید
ایستاد.
و روزی
همین خاک
با صدایی آرام
اما بیبازگشت
خواهد گفت:
شب تمام شد،
نه چون تاریکی
کم شده بود؛
چون نور
دیگر
پراکنده نبود.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.