۱. همان‌طور که پیش از این اشاره کرده بودم، هرگونه تفاهم‌نامه، توافق‌نامه یا معاهده حقوقی میان دو طرف، از نظر حقوقی — و البته نه لزوماً سیاسی — الزامی برای کشور ثالث ایجاد نمی‌کند. اولین اشتباه بزرگ تیم سیاست خارجی ترامپ در مدیریت این بحران، خارج نگه داشتن اسرائیل از روند مذاکرات بود. آن‌ها می‌توانستند یک تفاهم‌نامه سه‌جانبه (آمریکا-اسرائیل-ایران) را پیش ببرند؛ به‌ویژه اگر ادعا این بود که این تفاهم‌نامه در آینده نزدیک به یک توافق جامع بدل خواهد شد. اینکه ایران از ابزارهای منطقه‌ای خود در خاورمیانه علیه منافع آمریکا و اسرائیل استفاده نکند، موضوعی است که اسرائیل یکی از ذینفعان اصلی آن است. پیشبرد مذاکرات بدون حضور اسرائیل و گنجاندن بندهای منطقه‌ای (مانند مسئله لبنان)، عملاً اسرائیل را از یک بازیگر مستقل، به یک نیروی نیابتی برای آمریکا در منطقه تقلیل می‌دهد.

۲. پیش از آغاز دور دوم ریاست‌جمهوری ترامپ، در مقاله‌ای با ارجاع به ادعای مشهور مارکس در کتاب هجدهم برومر — که آن را بدون مرجع مشخص به هگل نسبت می‌دهد، در حالی که چنین رویکردی اصلاً با روح فلسفه تاریخ هگل و سیر تکاملی آن سازگار نیست — پیش‌بینی کرده بودم که زمان زیادی طول نخواهد کشید تا همگان بفهمند پادشاه لخت است. با وام‌گیری از مقدمه مشهور مارکس بر آن کتاب — که می‌گوید تاریخ دو بار تکرار می‌شود؛ بار اول به صورت تراژدی و بار دوم به صورت کمدی — تصور می‌کردم دور دوم ترامپ بیشتر شبیه به یک کمدی باشد.

باید اعتراف کنم که سیاست در واقعیت فراتر از این پیش‌بینی رفت؛ اگرچه امروز بر هیچ سیاستمداری پوشیده نیست که ترامپِ ۸۰ ساله، ویژگی‌های رفتاری یک کودک را در ساختار قدرت بازتولید می‌کند. با این حال، اگرچه دوره او نوعی وهن برای ساختار سیاسی آمریکا تلقی می‌شود، اما گویی ناظران بین‌المللی نیز به این نتیجه رسیده‌اند که جامعه امروز آمریکا خود دچار نوعی عدم بلوغ است و این ریاست‌جمهوری، آینه‌ای در قواره همین جامعه است.

۳. کمی بعد از پیروزی او در دور اول ریاست‌جمهوری، توضیح دادم که این رویداد، نشانه‌ای از پشت‌کردن توده آمریکا به «سیاست» به مثابه امر عقلانی یا عقلانی‌ترین امر اجتماعی است؛ وضعیتی که در تعبیر درخشان ارنست کاسیرر، نوعی بازگشت به اندیشه اسطوره‌ای تلقی می‌شود. در واقع، شباهت غریبی بین وضعیت سیاسی آمریکا در این دوره اخیر و وضعیت سیاسی ۱۸۵۰ فرانسه دیده می‌شود. در آن دوره نیز طبقه هژمونیکِ مسلط وجود نداشت؛ بورژوازی بین خطر بازگشت به دموکراسی رادیکالِ کارگری و سلطنت اقتدارگرا مردد بود و نیاز به چشم‌پوشی از آزادی سیاسی به نفع حفظ مالکیت داشت. دهقانان نیز علی‌رغم جمعیت زیاد، به معنای مارکسی کلمه یک «طبقه» نبودند، زیرا قدرت نمایندگی خود را نداشتند (یا هنوز به خودآگاهی طبقاتی دست نیافته بودند)؛ از سوی دیگر، طبقات حاشیه‌شهری نیز فرصتی برای مشارکت سیاسی یافته بودند. به هر روی، در چنین انسداد سیاسی پیچیده‌ای، فردی میان‌مایه و متوسط مانند ناپلئون سوم با اتکا به حافظه سیاسی ناپلئون اول به قدرت رسید. وضعیت کنونی آمریکا نیز بی‌شباهت به آن دوران نیست.

۴. اما در خصوص ایران، بارها تاکید کرده‌ام تلاطم‌های نظامی اخیر صرفاً اختلالاتی جزئی در دینامیک ذاتی سیستمی است که تحت فشارهای ساختاری، به سمت «چینی شدن» حرکت می‌کند. اگر قالیباف و جریان همسو بتوانند دست بالا را در ساختار قدرت و سپاه پاسداران حفظ کنند، جنگ اخیر کاتالیزوری خواهد بود برای همان پدیده‌ای که سال‌ها پیش درباره‌اش نوشتم: «یک کشور، دو سیستم؛ بستری برای دو رویا».

در این مدل، بنیادگرایی اسلامی و ایدئولوژی آخرالزمانی، انرژی درونی خود را در معامله‌ای بزرگ واگذار می‌کند. سوی دیگر این معامله، تقویت نظام بوروکراسی و ابزارهای حکمرانی مدرن برای تضمین بقای سیستم و عملاً تأمین همان آرمان‌های ایدئولوژیک است. به این ترتیب، راهبرد کلان نظام از «تأمین منافع ایدئولوژیک از مسیر کنش‌های انقلابی» به «تأمین منافع از میانجی سازوکارهای بوروکراتیک و عقلانیت ابزاری» تغییر خواهد یافت. پیش از این به تفصیل گفته‌ام که در این مسیر، سپاه چگونه استحاله می‌شود و جایگاه روحانیت و ولایت فقیه چه تغییری خواهد کرد. اکنون باید منتظر ماند و دید خلاء ناشی از حذف برخی سران کلیدی در تحولات اخیر، چگونه پاندول نظم جدید را به حرکت درمی‌آورد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)