مصاحبه آتش شاکرمی، خاله نیکا شاکرمی، با برنامه «عمق میدان» صدای آمریکا را می‌توان صرفاً یک روایت از آنچه بر نیکا گذشت ندانست. دست‌کم در برداشتی که بسیاری از مخاطبان از این گفت‌وگو داشته‌اند، مسئله فقط بازگویی یک فقدان یا بازتولید تصویر نیکا به عنوان نماد مقاومت و شهادت نبود. تصویری که از خلال سخنان او شکل می‌گرفت، بیش از هر چیز تصویر یک دختر معمولی، یک جوان پرشور و انسانی خواهان زندگی بود.

در این روایت، آنچه برجسته می‌شد نه تقدیس مرگ، بلکه بازگرداندن زندگی به مرکز روایت بود.

خود آتش شاکرمی نیز ــ دست‌کم در لحن بیان او، چهره اش و آن تصویری که از خلال گفت‌وگو دیده می‌شد ــ بیشتر در جایگاه دادخواه ظاهر می‌شد تا حامل زبان انتقام. گویی مسئله اصلی نه اسطوره‌سازی از فقدان، بلکه حفظ انسانیت فردی بود که زندگی‌اش ناتمام مانده است. در این معنا، دادخواهی تلاشی است برای مقاومت در برابر تبدیل انسان به نماد صرف. سمبل قربانی و یا شهید.

اگر بخواهیم تاریخ سیاسی صد سال اخیر ایران را از این زاویه بازخوانی کنیم، شاید بتوان آن را تاریخ تغییر نگاه به مرگ و ارزش جان انسان نیز دانست؛ حرکتی آرام و ناتمام از «مرگِ معنادار» به «زندگیِ ارزشمند»، از «شهادت» به «دادخواهی».

برای دهه‌های طولانی، سیاست در ایران ــ چه در روایت‌های رسمی و چه در بخشی از روایت‌های مخالف ــ رابطه نزدیکی با مفهوم فدا شدن داشته است. در این منطق، ارزش فرد اغلب از نسبت او با یک امر بزرگ‌تر تعریف می‌شد: دین، ملت، انقلاب، آرمان یا تاریخ.

انسان محترم بود، اما نه صرفاً به دلیل انسان بودن؛ بلکه به دلیل آنچه برای آن جان می‌داد. در چنین افقی، مرگ فقط پایان زندگی نبود؛ نوعی دگردیسی بود. فرد از انسان به نماد، از فرد به شهید، و از زندگی شخصی به روایت جمعی منتقل می‌شد.

دهه شصت شاید یکی از لحظه‌های اوج این منطق بود. فرهنگ سیاسی آن دوره، با وجود تفاوت‌های عمیق میان نیروهای مختلف، احترام ویژه‌ای برای ایثار، فداکاری و آمادگی برای قربانی شدن قائل بود.

اما به نظر می‌رسد در دهه‌های اخیر، به‌ویژه در میان نسل‌های جوان‌تر، پرسش به‌آرامی تغییر کرده است. امروز بیش از آنکه پرسیده شود: «برای چه مرد؟»، این پرسش مطرح می‌شود: «چرا نتوانست زندگی کند؟»

این جابه‌جایی ظاهراً کوچک، از نظر فلسفی بسیار عمیق است. زیرا در سنت قدیمی‌تر، مرگ می‌توانست به زندگی معنا بدهد. در افق جدیدتر، زندگی است که به خودی خود ارزش دارد؛ و مرگ، پیش از آنکه مقدس شود، باید توضیح داده شود.

ما این جابجایی را در شیوه مواجهه بخشی از خانواده‌ها و دادخواهان جان‌باختگان جنبش زن زندگی آزادی به خوبی مشاهده کردیم. در بسیاری از روایت‌ها و مراسم یادبود، حتی آنجا که موسیقی، رقص یا بازگویی خاطرات روزمره حضور دارد، بازماندگان تلاش می کردند تا عزیز از دست رفته فقط به عنوان «شهید» یا «نماد» بازخوانی نشود، بلکه به عنوان انسانی با زندگی ناتمام، آرزوها، دوستی‌ها، سلیقه‌ها و حق زیستن دیده شود.

در واقع جنبش زن زندگی آزادی نقطه آغاز تغییر نوع نگاه بسیاری از مردم به منطق دادخواهی بود. در این منطق مسئله این نیست که مرگ چگونه معنا پیدا کند؛ مسئله این است که چرا مرگی رخ داده که اساساً نباید رخ می‌داد. نحوه مواجهه بازماندگان نیز نشان می داد که دادخواه تلاش نمی‌کند مرگ را باشکوه کند. دادخواه تلاش می‌کند مرگ را به مسئله تبدیل کند. دادخواه نمی‌گوید: «او برای آرمان بزرگی جان داد.» دادخواه می‌پرسد: «چرا انسانی که می‌خواست زندگی کند، دیگر میان ما نیست؟»

و شاید یکی از دلایلی که شعار «زن، زندگی، آزادی» چنین تأثیر عمیقی بر زبان سیاسی ایران گذاشت، همین جابه‌جایی بود. در این شعار، مرکز ثقل نه مرگ است، نه فدا شدن و نه رستگاری تاریخی. مرکز ثقل، زندگی است.

البته این حرکت نه خطی است و نه قطعی. در دوره‌های بحران، سرکوب، جنگ و رنج جمعی، استیصال و خشم و نفرت، چنانکه در روزهای آخر جنبش اعتراضی دی ماه ۱۴۰۴ و دوران جنگ دیدیم، بخشی از جامعه ممکن است بار دیگر به زبان شهادت، قربانی‌سازی، خشم و منطق انتقام بازگردد و موجب صف بندی دو جبهه انتقام جو و شهادت طلب شود. زیرا این مفاهیم هنوز در فرهنگ سیاسی ما ریشه های عمیق و همچنان ظرفیت بسیج و معناسازی دارند.

اما به نظر می رسد که آنچه در سال‌های اخیر اهمیت پیدا کرده، ظهور زبان دیگری در کنار آنهاست؛ زبانی که به جای تقدیس مرگ، از حق زندگی سخن می‌گوید. و به نظر من مصاحبه آتش شاکرمی نوید بخش ظهور مجدد چنین زبانی است.

اگر چنین باشد، این یکی از مهم‌ترین تحولات اخلاقی و سیاسی ایران معاصر همین است. حرکت آرام از فرهنگ و اخلاقی که به جای اینکه از انسان بپرسند: «برای چه حاضری جان بدهی؟» سوال می کنند: «چگونه می‌توانی با کرامت زندگی کنی؟» 

https://t.me/politicalphilosphy/735

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)