امروز نوعی گسست و نزاع بنیادین میان نیروهای مخالف نظام اسلامی در نسبت با ایده یا پروژه «پادشاهی‌خواهی» به چشم می‌خورد. بخشی از اپوزیسیون به شکل رادیکال با بازگشت هرگونه گفتمان پادشاهی به عرصه سیاست ایران مرزبندی دارد و در مقابل، مدافعان پادشاهی نیز تیغ زبان خود را علیه آنان تیز کرده‌اند. اما ریشه این گسست کجاست؟ آیا مشکل صرفاً ناشی از خام‌اندیشی یا نابالغیِ فکری و اخلاقیِ نیروهای اپوزیسیون است؟ هرچند این عوامل بی‌تأثیر نیستند، اما تقلیل این نزاع به لایه‌های اخلاقی یا رفتاری، صرفاً بازتاب‌دهنده بخشی از ماجراست. این اختلاف، برخلاف باور عمومی، ماهیتی کاملاً ساختاری دارد.

ایده پادشاهی، در اصالت خود، مفهومی پیشامدرن است. الهیات سیاسی پادشاهی در ایران تاریخی، در نقطه‌ای میان الهیات پادشاهی فرعونی (مبتنی بر ایده تجسد یا Incarnation) و الهیات پادشاهی آشوری (که در آن دولت، ارتش و معبد، واحدی یکپارچه در خدمت خدای آشورند) نوسان کرده است. پیش از این در تحلیلی تفصیلی نشان داده‌ام که نزدیک‌ترین نمونه معاصر به الهیات سیاسی فرعونی، نظریه امامت در تشیع دوازده‌امامی است؛ به طوری که این نظریه، انطباقی نعل‌به‌نعل با الهیات سیاسی و الهیات آفرینش مصر باستان دارد. از سوی دیگر، الهیات سیاسی آشور نیز قرابت شگفت‌انگیزی با نظریه ولایت فقیه دارد (منهای تفسیرهای رادیکال و باطنیِ آن، شبیه به آنچه روح‌الله خمینی در نظر داشت اما جرأت بیانش را پیدا نکرد).

اما ایده پادشاهی ایرانی در دوران معاصر با دو نیروی دگرگون‌کننده برخورد کرد: نخست، ارزش‌های جهان مدرن که از یک‌سو توسط طبقه تجار و بازاریان تحول‌خواه —که خواستار تحدید قدرت شاه و بازشناسی حق مالکیت خصوصی بودند— و از سوی دیگر توسط روشنفکران پیش از مشروطه — که خواستار ایجاد نوعی حکومت قانون و آزادی‌های فردی و اجتماعی بودند— به جامعه تزریق شد؛ و دوم، نهاد روحانیت که از دوره قاجار و به‌ویژه پس از جنبش مشروطه، خود را به متن سیاست ایران پرتاب کرد. در نتیجه این تلاقی، سه‌گانه‌ای متعارض شکل گرفت: ۱. ارزش‌های مربوط به هویت ملی، تمدنی و ایده پادشاهی ملازم با آن. ۲. ارزش‌های دوران مدرن. ۳. اسلام سیاسی که تشنگی خود برای تسخیر قدرت را پنهان نمی‌کرد.

خوانش اجمالی متمم قانون اساسی مشروطه، بازتاب آشکار صداهای این سه منبع متعارض است. آن قانون اساسی عملاً نتوانست تناقضات بنیادین این سه‌گانه را حل کند، بلکه صرفاً اختلاف میان آن‌ها را به تعلیق درآورد.

بحران امروز پادشاهی‌خواهان در همین نقطه کور ساختاری نهفته است: آن‌ها متأسفانه نتوانسته‌اند بستری فلسفی برای آشتی دادن حداقل دو رکن از این سه‌گانه ارائه کنند؛ یعنی ارائه تفسیری مدرن از الهیات سیاسی پادشاهی ایرانی. مسلماً نمی‌توان ایده پادشاهی ایرانی را چنان از ریشه‌های تاریخی‌اش جدا کرد که هیچ شباهتی با مفهوم باستانیِ مبتنی بر «خشتره‌وئیره» (شهریاری آرمانی) و پادشاه به عنوان دارنده «اشه» (راستی و داد) نداشته باشد؛ و از سوی دیگر، نمی‌توان آن را چنان فرسنگ‌ها دور از ارزش‌های جهان مدرن نگه داشت که روشنفکران و نیروهای مدرن جامعه با آن سرِ ستیز داشته باشند.

بنابراین، نزاع کنونی در میان مخالفان بر سر ایده پادشاهی، برخاسته از یک گسیختگی ساختاری است. راه حل این بحران، نه در جدال‌های کلامی روزمره، بلکه در گرو تدوین و رواج تفسیری نو از الهیات سیاسی پادشاهی است؛ تفسیری که تنش آن با ارزش‌های جهان مدرن به کمترین حد ممکن برسد. بازتعریف هویت تاریخی ما از طریق بازخوانی مدرن مفاهیمی چون وهومنه (منش نیک)، اشه (راستی)، ارمئیتی (فروتنی و بردباری) و خشتره، می‌تواند به ما کمک کند تا سنت شهریاری و هویتی خود را به‌گونه‌ای بازسازی کنیم که در چارچوب ارزش‌های جهان مدرن کاملاً قابل تفسیر و دموکراتیک باشد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)