«زخم دل »

✍️ س.روزبه

وقتی خبر را شنیدند، هیچ‌کدام گریه نکردند.

مادر کنار چارچوب در ایستاد. نگاهش روی دستگیره ماند؛ همان‌جا که هر عصر با چرخیدنش صدای قدم‌های پسر در خانه می‌پیچید.

پدر آرام روی مبل نشست. انگشتان زمختش را در هم قفل کرد و به کف دست‌هایش خیره شد؛ کف دست‌هایی که زمانی انگشتان کوچک پسری را برای برداشتن اولین قدم‌ها همراهی کرده بودند.

روزها گذشت.

مردم آمدند، تسلیت گفتند و رفتند.

اما زخم ماند.

مادر هر صبح سه فنجان از قفسه برمی‌داشت، چای را می‌ریخت و بعد، مقابل سینی مکث می‌کرد. بخار از فنجان سوم بالا می‌رفت و او بی‌صدا آن را به جای خود برمی‌گرداند.

پدر با هر زنگ تلفن سرش را ناگهان بلند می‌کرد. چند ثانیه گوشی را در دست نگه می‌داشت، انگار میان آن صدای کوتاه و خاموشی بعدش، معجزه‌ای پنهان شده باشد.

شب‌ها از همه سخت‌تر بود.

خانه در سکوت فرو می‌رفت، اما چراغ اتاق پسر تا دیر وقت روشن می‌ماند.

مادر قاب عکس را در دست می‌گرفت و با نوک انگشت روی لبخند یخ‌زده‌اش می‌کشید. گاهی دستش روی شیشه می‌ماند؛ طولانی‌تر از آنچه لازم بود.

پدر در تاریکی به سقف خیره می‌شد. هر چند دقیقه یک‌بار نفس عمیقی می‌کشید و پلک‌هایش را محکم روی هم می‌فشرد، انگار می‌خواست چیزی را از ذهنش بیرون براند و نمی‌توانست.

سال‌ها می‌گذرد، اما بعضی دردها پیر نمی‌شوند.

مرگ فرزند فقط یک زندگی را نمی‌گیرد؛ بخشی از جان پدر و مادر را نیز با خود می‌برد.

آنها زنده می‌مانند، راه می‌روند، نفس می‌کشند و لبخند می‌زنند؛ اما در گوشه‌ای از روحشان، زخمی همیشه باز می‌ماند؛ زخمی که نه زمان درمانش می‌کند، نه فراموشی آرامش می‌دهد، و نه هیچ لبخندی می‌تواند جای خالیِ تپشی را پر کند که برای همیشه از زندگی‌شان رفته است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)