شمال بی تو به اندازهٔ شمال کم است

درباره کتاب:

«شمال بی تو به اندازهٔ شمال کم است» مجموعه‌ای از چارتکه‌های سبحان گنجی است که حاصل بیش از دو دهه (۱۳۸۲ – ۱۴۰۴) سرکِشِیِ شاعر در مرزهای ممنوعهٔ زبان، سیاست و سکسوالیته است. سبحان گنجی (متولد ۱۳۶۴)، شاعر، نویسنده و آهنگسازی است که پیش از این نیز با عناوین هنجارشکنی چون «لای پای پاندا»، «با من گناه کن» و رمان «آ فاحشه‌ست؛ شما چطور؟» نشان داده که زبان ارگانیک و بی‌فیلتر خیابان را به عافیت‌طلبی ساختمان فرهنگ و ارشاد اسلامی ترجیح می‌دهد.

«ما هر دو کشته مرده‌ی سکسیم پس چرا / هر بار حرف‌مان به هگل ختم می‌شود؟»

 

  • دیالکتیکِ امر جنسی و امر سیاسی: گنجی در این شعرهای این مجموعه، کلمات به‌اصطلاح «رکیک» را نه برای لودگی، بلکه به عنوان ابزاری رادیکال برای فروپاشی جلال و جبروتِ مذهب، نظام نوین جهانی، و ایدئولوژی‌های حاکم به کار می‌گیرد. در دنیای او، «کیر»، «کون» و «جلق» با «هگل»، «انقلاب»، «غزه» و «روشنفکری» تلاقی می‌کنند تا ریاکاری جامعه را عریان سازند.
  • امتداد سنت عصیان: اثر گنجی را می‌توان نسخه‌ای مدرن، نیهیلیستی و پسامدرن از شعر مشروطه و طنز سیاه تبعید دانست. کارنامهٔ موسیقایی او و اجرای شعرهایی از ایرج میرزا و هادی خرسندی، پیوند ارگانیک این اثر با سنت سترگِ «شعرِ ممنوعه» و ضد سنت ایران را تایید می‌کند.
  • انعکاس سرخوردگی نسل دهه شصت: این مجموعه بیانیه‌ای است از ناامیدی، خشم و بن‌بستِ روانی نسلی که میان نوستالژیِ وطن ویران (ایرانِ آش و لاش) و سراب غربت (لندن و مونیخ مسخره) معلق است. شعر او روایتگر مردمی است که مجبورند به زندگی ادامه بدهند در حالی که با طنزی تلخ داد می‌زنند «دوباره زنده به گورم نکن که برگردم / رفیق اهل قبورم نکن که برگردم».
  • زیبایی‌شناسیِ ابتذال و روزمرگی: از ارجاعات سینمایی (برد پیت در فیلم سون، لئون حرفه‌ای) گرفته تا برندهای مصرفی (پفک نمکی و بستنی میهن) و نقدهای تند به هنر باسمه‌ای  و فرهنگ مجازی و رسوم باب شده، شاعر یک کلاژ تمام‌عیار از وضعیت گروتسکِ انسان ایرانی امروز خلق کرده است.

 

گزیده‌هایی از متن و مضامین کتاب

سرخوردگی سیاسی: 

«دیدم تو را کنار خیابان انقلاب / فردا قرار ما سر میدان انقلاب تا با تظاهرات به ملت نشان دهیم / ما هم بریده‌ایم از امکان انقلاب»

سرخوردگی مذهبی: 

«مریخ میخ تیر و زمین محو ماه بود / حال خدای عز و جل افتضاح بود زل زد به جبرئیل… و با احترام گفت / حق با تو بود خلقت‌شان اشتباه بود»

سرخوردگی فردی:

«شناسنامهٔ من برگ ازدواج ندارد / درخت کاج به پروانه احتیاج ندارد»

سرخوردگی اجتماعی:

«از این ایران آش و لاش سیرم / از این دنیای بی پاداش سیرم / زبان فارسی را موش خورده / من اما از اگر… از کاش… سیرم»

 

در پایان

«شمال بی تو به اندازهٔ شمال کم است» سبحان گنجی فراتر از یک مجموعه شعر، شبیه به یک سند فرهنگی اجتماعی از دهه هشتاد تا کرانه‌های دهه چهارصد خورشیدی است. در روزگاری که ادبیات رسمی در بندِ خودسانسوری یا لفاظی‌های بی‌خاصیت است، پرداختن به این اثر و خرید آن، حمایت از صراحتِ لهجه‌ای است که رسانه‌هایی چون رادیو زمانه همواره پرچمدار بازتاب آن بوده‌اند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)