اگرچه متن توافق یا تفاهم اخیر هنوز از سوی منابع رسمی منتشر نشده و جزئیات مفاد آن نامشخص است، اما از منظر حقوقی و شکلی، یک ایراد اساسی به ساختار آن وارد است.
نخست آنکه، در حقوق بینالملل مدرن، درگیریهای سالهای اخیر در خاورمیانه هیچگاه با «اعلان جنگ رسمی» از سوی ایالات متحده، اسرائیل یا ایران همراه نبوده است؛ با این حال، در واقعیت با یک مخاصمه مسلحانه و درگیری نظامی چندسویه میان ایران، اسرائیل، آمریکا و برخی کشورهای منطقه مواجه بودهایم.
پرسش کلیدی اینجاست: تفاهمی که صرفاً میان واشنگتن و تهران امضا شود، از چه اعتبار و نفوذ حقوقی برخوردار است که بتواند کشور ثالثی مانند اسرائیل را مجبور به رعایت مفاد خود کند؟ آیا اسرائیل مستعمره یا تحت قیمومیت آمریکاست که سیاست خارجی و امنیتیاش حسب اراده این کشور تعیین شود؟ از منظر حقوق معاهدات، مدیریت یک درگیری چندجانبه نیازمند مشارکت و امضای تمام طرفهای درگیر است، نه صلح منفرد دو بازیگر. این قاعده درباره کشورهایی چون عربستان سعودی و امارات نیز صدق میکند.
بیتردید، دوجانبه ماندن این تفاهم یک پیروزی دیپلماتیک برای تهران است. ایران همواره تمایل داشته توافقهای امنیتی مجزایی با کشورهای عربی امضا کند تا آنها را از مدار نفوذ اسرائیل دور نگه دارد. از سوی دیگر، اگر ایران ناچار میشد توافقی مشترک را با حضور همزمان آمریکا و اسرائیل امضا کند، این امر به معنای به رسمیت شناختن دوفاکتو (De facto) اسرائیل تلقی میشد؛ امری که میتوانست منافع تلآویو را نیز تامین کند. اما قالب فعلی توافق، عملاً اسرائیل را نادیده میگیرد.
به گمان من، صورت و شکل این تفاهم دوطرفه، نوعی بیاعتنایی دیپلماتیک به اسرائیل و کشورهای منطقه است. پایتختهای عربی بر این باورند که نه در فرآیند تصمیمگیریهای نظامیِ منجر به جنگ نقشی داشتهاند و نه در فرآیند صلح آن؛ و ایالات متحده صرفاً برای تامین منافع خود، متحدان منطقهایاش را دور زده است. فارغ از محتوای این توافق، فرم و الگوی رفتاری آمریکا در این تفاهم، شباهت تکاندهندهای به «توافق دوحه» در دولت اول ترامپ با طالبان دارد؛ توافقی که در آن دولت قانونی افغانستان عملاً دور زده شد و فرجام تلخی را رقم زد.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.