بی‌تردید، ارزش‌های جهان مدرن محصول تکامل ایده‌هایی است که از حدود پنج سده پیش در اروپا جوانه زد و رشد نمود؛ ایده‌هایی مانند آزادی، حقوق بشر، اومانیسم، قانون، قرارداد اجتماعی، دموکراسی، لیبرالیسم و مانند آن. در این موضوع تردیدی نیست، اما این قاره دو آزمون مهم را پیش روی خود داشته است: هلوکاست، و کشتار، اعدام، شکنجه و نقض آشکار حقوق اساسی بشر در ایران طی حدود پنج دهه اخیر. متأسفانه، اروپا در هر دوی این آزمون‌ها مردود شده است: سکوت فاجعه‌بار آنان در پی قتل‌عام یهودیان توسط رژیم نازی، و سکوت اکنون آنان در برابر فجایعی که بر مردم ایران می‌رود.

پرسش اساسی اما «علت» عدم واکنش آنان در قبال این فجایع است. براستی چرا آنان در برابر نقض چنین فاحشِ حقوق و جان ایرانیان و یهودیان سکوت پیشه کرده‌اند؟ به گمان من علت آن روشن است. بخش مهمی از افکار عمومی غرب را اکنون چپ‌ها تشکیل می‌دهند. قبلاً توضیح دادم چرا چپ‌ها در قبال فجایعی که بر ایرانیان می‌رود سکوت پیشه کرده‌اند. در واقع، دفاع چپ‌ها از موازین حقوق بشری –مثلاً در مسأله فلسطین و غزه– یک دروغ بی‌شرمانه است. بعد از فروپاشی بلوک شرق که درست یا نادرست به معنی شکست ایده‌های مارکسیستی تعبیر شد، جنبش چپ حول سه خاکریز علیه نظام بازار آزاد سنگربندی کرد: مسأله زن و فمینیسم، محیط زیست و جنگ. به باور آنان، این سه مورد از بحران‌های ذاتی نظام بازار جهانی است و این نظام نمی‌تواند خود را از آن‌ها رها سازد. به این ترتیب، آن‌ها نه از منظر حقوق بشری، بلکه بر مبنای آموزه‌های ایدئولوژیک خود در مبارزه با نظام جهانی بازار است که مثلاً از فلسطینیان دفاع می‌کنند و در برابر جنایت‌های رژیم سرکوبگر ایران ساکت هستند و حتی از آن پشتیبانی ضمنی می‌کنند. از همین منظر نیز آنان از روسیه، چین، کره شمالی و کارتل‌های مواد مخدر و قاچاقچیان انسان حمایت می‌کنند؛ زیرا به باور آنان این رژیم‌ها و گروه‌ها علیه نظم جهانیِ مبتنی بر بازار آزاد مبارزه می‌کنند.

اما موضوع به همین‌جا ختم نمی‌شود و دارای ریشه‌های عمیق‌تر فلسفی است. انسان غربی و به‌ویژه اروپایی از نوعی حس «خدایگانیِ گوسفندوار» برخوردار است. در واقع، تا پیش از «خلق» انسان جدید، حقوق انسان از آسمان می‌آمد و این امری قدسی بود که تضمین‌کننده [امنیتِ] رعایا و گوسفندانِ خدا بود. پس از رواج ایده‌های اومانیسم در اروپا و جهان‌شمولی آن، انسانی جدید خلق شد که اعتبار خود را نه از آسمان، بلکه از خود دریافت می‌کند. اما خالق این ایده‌ها چه کسانی بودند؟ انسان‌های اروپایی. در نتیجه، انسان اروپایی عملاً جای خدا را در آفرینش انسان جدید گرفته بود؛ انسانی که مشروعیت خود را از خود می‌گرفت و منشاء حق خود را از خودآگاهی خود می‌دانست. این، سویه خدایگانیِ انسان اروپایی است. اما سویه گوسفندوارگی او هم برخاسته از اخلاق مسیحیِ برده‌پرورانه است و هم اینکه انسانی که او خلق کرده، اکنون خود را مدیون و مرهون او نمی‌داند و چنین است که انسان اروپایی مجبور است خود را به نوعی تواضع و فروتنی گوسفندوار بزند.

موضوع دقیقاً در همین‌جاست. نه یهودیان و نه ایرانیان، خود را در قالب انسان‌های خلق‌شده توسط اروپائیان تعریف نمی‌کنند، بلکه از لحاظ تمدنی و هویتی خود را اصیل‌تر و ممتازتر می‌دانند. به این ترتیب است که انسان اروپایی چشم خود را بر فجایعی که بر این «نوعِ» دیگرِ انسان می‌رود می‌بندد و نسبت به آن احساس مسئولیت نمی‌کند. انسان اروپایی حتی نمایش‌هایی را از انسان ایرانی می‌پسندد که او را در همان قالب انسان شرقیِ روستاییِ ماقبلِ مدرن نمایش دهد. هر نمایشی از انسان ایرانی و یا یهودی که هویت ممتاز آنان را برجسته سازد، از دید انسان اروپایی نادیده گرفته می‌شود. انسان اروپایی، ایرانیان و یهودیان را انکار می‌کند و این دقیقاً برخاسته از وضعیت ویژه تمدنیِ این دو گروه از انسان‌هاست.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)