سالیان پیش توضیح دادم جهت کلی دینامیک درونی حاکمیت سیاسی-نظامی-دینی در ایران به چه سویی پیش میرود. گفتم که حاکمیت دچار انسداد تولید گفتمانی شده و این باعث تضعیف بخش دینی حاکمیت میشود. به این ترتیب، دو سویه دیگر این حاکمیت، یعنی سیاسی-نظامی، دست بالا را در این دینامیک خواهند گرفت. حاکمیت سیاسی که متولی بوروکراسی عمومی کشور است، از یک گفتمان حاکمیتی روشن برخوردار است: مشروعیت به میانجی دستگاه بوروکراتیک. وجه نظامی اما به تدریج از گفتمان دینی فاصله خواهد گرفت. این فاصله گرفتن محصول ریزش پایگاه اجتماعی حاکمیت و همچنین تبدیلشدن نهاد نظامی به سازمانی است که «ساختار» در آن موجب مشروعیت است؛ چیزی شبیه دستگاه بوروکراتیک دولتی. این آن اتصالی است که حاکمیت نظامی را به حاکمیت سیاسی نزدیک میکند. اما هنوز سویه حاکمیت دینی کاملاً از بین نرفته است. به این ترتیب پیشبینی کرده بودم که بالمآل حاکمیت در ایران به سوی سیستم چینی پیش میرود؛ سیستمی که در آن دو سویه حاکمیت ایدئولوژیک و سیاسی با کمینه کردن تنش بین خود، به سمت نوعی همزیستی حرکت میکنند. گفته بودم که در این سیستم، بخش بزرگی از نیروهای سپاه پاسداران در نقش تکنوکراتهای جدید ظاهر میشوند و بخش روحانیِ تضعیفشده صرفاً به عنوان منبع مشروعیتبخشِ نهاد نظامی-سیاسی عمل میکند.
به هر روی، این دینامیک درونی حاکمیت سیاسی-نظامی-دینی در اثر حمله نظامی خارجی اکنون دچار اختلالات موقتی شده است. در وهله اول، تنشهای ساختاری در این حاکمیت موقتاً به نفع یک همگرایی موجودیتی کاهش پیدا کرده است؛ سویه نظامی حاکمیت تقریباً مدیریت تمام امور را در دست گرفته است و همانگونه که در نوشتههای پیشین هم نوشتم، صورت نهادی و نه سازمانی حاکمیت، یعنی اتکا به نیروهای خیابانی و وفاداری ایدئولوژیک، تقویت شده است. اما این دینامیک جدید که از بار شدن حمله نظامی به دینامیک درونی نظام پدید آمده، گذراست و نمیتواند چندان دوام داشته باشد. در واقع، همان فشارهای ساختاری که در ابتدای انقلاب وضعیت نهادی را به وضعیت ساختاری-بوروکراتیک تبدیل کرد، اکنون نیز دستدرکار است؛ با این تفاوت که ایران اکنون تمام منابع سنتی قدرت خود را از دست داده است و حقیقتاً وضعیتی بسیار ناپایدار را تجربه میکند.
اما یک نکته تعیینکننده وجود دارد که تاکنون به آن اشاره نکرده بودم. موضوع این است که نظام مدیریتی در ایران از ابتدای انقلاب «حالت موجی» داشته است. علیرغم تمرکز قدرت در مقام ولایت فقیه، بهویژه در دوره زمامداری خمینی که یک رهبر مطلق بلامنازع تلقی میشد، وضعیت نظام سیاسی-اجتماعی به سبب اتکای قدرت سیاسی به توده، همواره حالت سیالیت داشته است. در وضعیت سیالیت، آنچه قدرت محسوب میشود، امواجی است که ممکن است هر آن سر برآورند. به گمان من، خمینی –و البته کل روحانیت به واسطه تجربه زیسته آنها در قرون اخیر– در بسیاری موارد مقهور قدرت امواج سیاسی بوده که ایجاد میشدند. حتی در جریان اشغال سفارت آمریکا، به گمان من، خمینی مقهور موج ایجاد شده توسط بخشی از نیروهای سیاسی تندرو شده بود. مثال دیگر را میتوان در دشواری پذیرش قطعنامههای سازمان ملل مبنی بر پایان جنگ با عراق دید که حتی خمینی از آن با «جام زهر» یاد کرده است؛ زیرا میدانست که جریانِ مخالف، موج اجتماعی است که خود با شعار «جنگ جنگ تا رفع فتنه از عالم» در ایجاد آن نقش داشته است. به این وضعیت موجی کسانی از مسئولین درجه اول نظام هم اشاره کردهاند. کسی نقل میکرد که در جریان اعدام سید مهدی هاشمی و امید نجفآبادی پیش ناطق نوری رفته بود و از او درباره شرایط خطرناک پیشآمده پرسیده بود –گویا در مجالس ماهانه شبانه طرب در حضور ناطق نوری شرکت داشت– و ناطق جواب داد این یک «موجی» است که فعلاً آمده، باید سر خود را بدزدیم تا بگذرد.
اکنون نیز، پس از حمله نظامی آمریکا و تغییر فاز حاکمیت از مشروعیت ساختاری-بوروکراتیک به مشروعیت ایدئولوژیک-خیابانی، آن وضع سیالیت نیز دوباره بازگشته است. در این وضعیت همانقدر ممکن است قالیباف دست بالا را بگیرد که وحیدی و تیم پایداری. مهم آن است که چه کسی موفق شود یک «موج» اجتماعی ایجاد کند. به عبارت دیگر آنچه تعیینکننده است آغازگری (initiation) موجی است که با اتکا به قدرت پروپاگاندا، متشکل از صدا و سیما و هیئتهای مذهبی و مداحان، شکل میگیرد و قدرتهای موجی دیگر را در خود ادغام میکند. این موج سپس میتواند مسیر خود را عوض کند و تغییر فاز دهد. افراد پرنفوذ در این سیستم یاد گرفتهاند که حفظ قدرت انطباق با امواج گذرا تنها شرط بقا در این سیستم است. از سوی دیگر، دوام چنین وضعیتی خود خطرناک است، زیرا کنترل آن عملاً در دستان کسی نیست. به این خاطر بود که حاکمیت سیاسی در طول حدود پنج دهه خود همواره در حال تبدیلشدن از وضعیت موجی به وضعیت متصلب ساختاری-بوروکراتیک بوده است. به عبارت دیگر، سرشت حاکمیت معاصر در ایران عملاً دوره طولانیمدتی از چنین تغییر فازی بوده؛ تغییر فازی که به صورت کامل هم انجام نگرفته است.
آنچه اکنون به عنوان مبارزه نیروهای میانهرو و تندرو در داخل حاکمیت مطرح میشود –و بهویژه در فقدان یک رهبر مقتدر میتواند در صورت کاهش تهدید حمله نظامی مجدد، اشکال خشونتآمیزی به خود بگیرد– در واقع دینامیک ثانویهای است که در اثر تداخل دینامیک درونیِ پیشگفته و دینامیکی که به موجب حمله نظامی خارجی به این سیستم تحمیل شده، به وجود آمده است. اینکه این دینامیک از وضعیت آشفتگی کنونی خود به چه روند پایداری تغییر مسیر خواهد داد و آیا اساساً این امکان برای سیستم حاضر فراهم است، پرسش مهم دیگری است که اکنون حوصلهای برای ورود به آن ندارم. اما نکتهای را که علاقهمندم به آن اشاره کنم، تغییر ماهیت پایگاه اجتماعی حاکمیت است که اکنون در خیابانهای ایران مشاهده میکنیم و توسط ماشین تبلیغاتی حاکمیت همرسانی میشود. ما شاهد یک چندپارچگی داخل این پایگاه اجتماعی هستیم؛ یعنی کسانی که نه از منظر وفاداری ایدئولوژیک، بلکه بنا به ملاحظات دیگر در این تجمعات حکومتی شرکت میکنند. این همانقدر که میتواند به نفع حاکمیت سیاسی-نظامی باشد، میتواند پاشنه آشیل حاکمیت دینی نیز باشد؛ زیرا موجب تضعیف بیش از پیش این سویه از حاکمیت میشود. علاوه بر آن، اگر این جمعیت به هر دلیلی افزایش پیدا کند، خود تبدیل به موجی میشود که دیگر قابل کنترل نخواهد بود؛ زیرا عملاً ماشین سرکوب نظام را دور زده و با حجم بالای خود، توان نظام برای کنترل این پایگاه را از آن سلب خواهد کرد. به این ترتیب، به گمانم، حاکمیت تصمیم خواهد گرفت فتیله چنین تجمعاتی را به تدریج پایین بکشد.
نتیجهگیری:
پاسخ به سؤال طرح شده از منظر «جامعهشناسی سیاسی» لایههای مختلفی دارد:
۱. سپاه به مثابه بوروکراسی (تکنوکراسی نظامی): بدنهی اصلی و مدیریتی سپاه به سمت «ساختارمند شدن» حرکت کرده است. از این منظر، آنها نه لزوماً «تندرو» به معنای کلاسیک (آرمانگرا/ایدئولوژیک)، بلکه «عملگرا» (Pragmatic) هستند که بقای نهادی و اقتصادی خود را بر هر چیزی مقدم میدارند.
۲. تندروی به مثابه ابزار (وضعیت موجی): تندروی در سپاه بیشتر یک «فاز عملیاتی» است تا یک ذات ثابت. وقتی سیستم نیاز به «مشروعیت خیابانی» دارد، بخشهایی از سپاه از گفتمان تندرو حمایت میکنند تا موج ایجاد کنند. اما به محض اینکه نیاز به ثبات بوروکراتیک (مدل چینی) باشد، همین نیروها در نقش تکنوکرات ظاهر میشوند.
۳. تندروی به مثابه هویت اقلیت: لایههایی از سپاه (مانند برخی ردههای میانی یا نیروهای داوطلب) همچنان بر هویت نهادی و ایدئولوژیک تاکید دارند. اینها همانهایی هستند که در دوران تهدید خارجی دست بالا را میگیرند، اما در بلندمدت با بخش «سیاسی-بوروکراتیک» دچار اصطکاک میشوند.
در نتیجه سپاه پاسداران در ذاتِ ساختاریِ جدید خود “تندرو” نیست، بلکه یک “نهاد قدرتطلبِ چندوجهی” است که بسته به اقتضای زمان، از «تندروی» به عنوان ابزاری برای مدیریت امواج اجتماعی استفاده میکند. ترجیح نهایی این نهاد، نه آشوبِ تندروانه، بلکه یک نظمِ متصلبِ «سیاسی-نظامی» با ظاهری بوروکراتیک است.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.