در کتاب «هنر رزم»، سون تزو آموزه‌ای بنیادین را به فرماندهان توصیه می‌کند: «هنگامی که دشمن را محاصره می‌کنید، راه گریزی برای او باز بگذارید.» این استراتژی به معنای بخشندگی نیست، بلکه تلاشی هوشمندانه برای القای این ذهنیت در سپاهیان دشمن است که «امکان نجات» وجود دارد. سون تزو می‌دانست که اگر دشمن راه فرار داشته باشد، بخشی از تمرکز خود را به جای نبرد، صرفِ یافتن راه گریز می‌کند و این امر انسجام روانی و عملیاتی آن‌ها را از هم می‌پاشد.

در مقابل، او در فصل «انواع زمین‌ها»، مفهوم «زمین مرگ» (Death Ground) را مطرح می‌کند: «سربازان خود را در وضعیتی قرار دهید که راه بازگشتی نداشته باشند، آن‌گاه حتی در برابر مرگ هم فرار نخواهند کرد.» اگرچه سون تزو سده‌ها پیش از میلاد می‌زیست، اما این استراتژی بعدها توسط سرداران بزرگی چون «شیانگ یو» به کمال رسید؛ او پس از عبور از رودخانه، دستور داد تمام کشتی‌ها را غرق کنند و دیگ‌های غذا را بشکنند تا سربازان بدانند یا باید پیروز شوند یا در میدان بمیرند.

نیروهای نظام اسلامی پس از ضربات اخیر، عملاً استراتژی «زمین مرگ» را برگزیده‌اند. آن‌ها با آگاهی از ضرورت انسجام درونی، آگاهانه تمامی پل‌های بازگشت و منافذی که ممکن است ذهنیت فرار یا سازش را در بدنه نیروهای خودی القا کند، تخریب کرده‌اند. این «رادیکالیزاسیون بازگشت‌ناپذیر» و عبور از قواعد نوشته و نانوشته جنگ (که در ادبیات سیاسی داخلی از آن به «زدن به سیم آخر» یاد می‌شود)، با هدف پیوند دادن سرنوشتِ بقای بدنه به سرنوشتِ کلِ ساختار انجام شده است. به عبارت دیگر،‌ با انتخاب استراتژی «خودمحاصره‌گری ارادی»، نظام سیاسی دست به رادیکالیزاسیون بازگشت‌ناپذیر زد تا به بدنه وفادار خود بفهماند که در صورت سقوط، هیچ راه نجات یا امانی برای آن‌ها وجود نخواهد داشت. این دقیقاً همان «سوزاندن پل‌های عقب‌نشینی» برای انسجام بخشیدن به نیروهای خودی است. در این میان، پروپاگاندا و نمایش‌های خیابانی کارکردی فراتر از روحیه بخشی دارند؛ این اقدامات در غیاب ابزارهای مدرن ارتباطی، با اشغال فیزیکی فضا، تلاش می‌کنند «مجرای تنفسی» و فرصت کنشگری را از مخالفان سلب کرده و آن‌ها را در وضعیت کما نگه دارند.

از سوی دیگر، به نظر می‌رسد استراتژی ایالات متحده دقیقاً مبتنی بر اصل «راه گریز» سون تزو است. گشودن باب گفتگو و سیگنال‌های مذاکره، تلاشی است تا نیروهای نظام در وضعیت «مرگ-پیروزی» مطلق قرار نگیرند و بخشی از بدنه به فکر خروجیِ نجات‌بخش باشد. اما در این نسخه از استراتژی، ترامپ در دهانه این راه گریز نشسته و با سیاست «سفت و شل کردن»، مسیر مذاکره را نه به یک راه نجات، بلکه به یک «تنگنا» برای تسلیم گام‌به‌گام تبدیل کرده است. در واقع، چیزی که در اینجا مشاهده می‌کنیم مانند یک «قفس طلایی»است. در واقع، آمریکا می‌خواهد مسیر مذاکره نه یک «خروجی نجات‌بخش»، بلکه مسیری برای تسلیم گام‌به‌گام باشد. هدف او این است که نشان دهد چاره‌ای جز واگذاری اختیار تصمیم‌گیری وجود ندارد.

امتناع از ورود به مرحله دوم مذاکرات، نشان‌دهنده آگاهی نظام از این «دامِ خروجی» است. با این حال، استمرار این مقاومت با چالش‌های جدی روبروست. حمایت‌های عملی چین به دلیل محاصره مسیرهای دریایی محدود است، روسیه درگیر جنگ فرسایشی خود است و ترکیه، علی‌رغم اشتیاق برای جایگزینیِ امارات، هنوز بسترهای عملی لازم را در اختیار ندارد.

در این نقطه، ایالات متحده با اعمال فشار خردکننده اقتصادی و حفظ وضعیت «نه جنگ-نه صلح»، به دنبال فرسودگی تدریجی است؛ مدلی که در سوریه شاهد بودیم و منجر به فروپاشی ناگهانی نیروهایی شد که تصور می‌شد سال‌ها مقاومت خواهند کرد. اگرچه اهرم «تنگه هرمز» تفاوت اصلی ایران با مدل سوریه است، اما واقعیت این است که این اهرم به راحتی قابل معامله نیست. از منظر رئالیسم سیاسی، هیچ تضمینی وجود ندارد که ایران پس از هر توافقی دوباره از این اهرم استفاده نکند، مگر آنکه تغییری بنیادین در ماهیت رفتار رژیم رخ دهد. تضمین در واقع محصول توازن قوا است و ایران با دست زدن به «استراتژی آخرالزمانی»، عملاً توازن قوا را بر هم ریخته است. جالب است که در عدم توازن قوا، ایران نیز دست بالا را ندارد بلکه صرفاً نوعی «آشوب» را در زمینه توازن قوا دامن زده است که هیچ ثقل پایداری برای آن وجود ندارد. دقیقاً به همین سبب است که ترامپ بر یک نقطه خاص تمرکز کرده است: تغییر قواعد بازی به جای توافق بر سر جزئیات.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)