پروژه
شواهد نشان میدهد که اسرائیل، بهصورت مستقیم یا از طریق شبکههای واسط و پیمانکاران رسانهای–دیجیتال، پروژهٔ کارزار چندلایه تأثیرگذاری را به زبان فارسی هدایت و پشتیبانی کرده که هدف آن برجستهسازی رضا پهلوی بهعنوان گزینهٔ اصلی پس از جمهوری اسلامی بوده است. این کارزار صرفاً به ایجاد چند حساب جعلی یا «خریدن» یک کانال تلویزیونی محدود نبوده، بلکه شامل یک اکوسیستم کامل و هماهنگ و متشکل از ابزارها، رسانه ها، و بازیگران متنوعی بوده است: شبکهای از حسابهای غیرواقعی با هویتهای ساختگی (اغلب با تصاویر تولیدشده توسط هوش مصنوعی)، رسانههای فارسیزبان خارج از کشور، تقویتکنندههای الگوریتمی در شبکههای اجتماعی، و تولید مستمر محتوا با هدف جهتدهی به افکار عمومی. در چارچوب این پروژه، هشتگها، ویدیوها، اخبار فوری، و حتی روایتهای احساسی از رویدادهای خشونتآمیز بهگونهای طراحی و منتشر میشدند که یک خط سیاسی مشخص، یعنی تمرکز بر رهبری رضا پهلوی بهعنوان موثر ترین، معتبر ترین، با معنا ترین، و نهایتا تنها آلترناتیو جمهوری اسلامی بهصورت مداوم بازتولید و تقویت شود.
این شبکه نهتنها در تولید محتوا، بلکه در زمانبندی و همزمانسازی روایتها نیز عملکردی منسجم داشته است. در لحظات بحرانی، یعنی از اعتراضات خیابانی تا در زمان حملات نظامی به کشور، محتوای مناسب بهسرعت تولید و توزیع میشد تا روایت غالب را شکل و از آن مهمتر، عمق و قوام ببخشد. برای مثال، اخبار اغراقآمیز یا تأییدنشده درباره تلفات گسترده منتشر میشد، یا مسئولیت رویدادهای خشونتآمیز بهگونهای بازتعریف میگردید که احساسات و بخصوص خشم عمومی را در جهت خاصی هدایت کند. این الگو نشان میدهد که هدف صرفاً اطلاعرسانی یا حتی تبلیغ نبوده، بلکه «مهندسی ادراک جمعی» در زمان واقعی و ایجاد حس فوریت، بحران، و نیاز به «راه حلی نهایی و فوری» در جامعه ایرانی بوده است، راهحلی که در روایت غالب، با تغییر رژیم و نقشآفرینی پهلوی، و نهایتا حمله نظامی گره خورده است.
اما اهمیت واقعی این عملیات صرفاً به عنوان پروژه ای با هدف حمایت و به پیروزی رساندن یک چهره سیاسی خاص نبوده است. آنچه این پروژه و موفقیت آن را متمایز میکند، تلاش، و موفقیتش برای ساختن یک فضا یا یک «پارادایم ادراکی» فراگیر میباشد که در ذهن و ادراک ساکنان آن فضا واضح به نظر برسد که جریانی گسترده، خودجوش، و درونی در میان ایرانیان (و نه صرفاً بخشی از اپوزیسیون یا دیاسپورا) در حال مطالبهٔ تغییر رژیم نه فقط از جمهوری اسلامی به نوعی دموکراسی، بلکه همچنین از سیستم جمهوری به حکومت سلطنتی، و نهایتا حتی انجام این کار به قیمت مداخلهٔ نظامی خارجی است. در چنین چارچوبی بود که «اکثریت ادراکی» مورد نظر اسراییل به شکل موفقیت آمیزی فرم گرفت: وضعیتی که در آن به واسطهٔ هماهنگی تکنیک هایی از قبیل تکرار، همزمانی، و تقویت الگوریتمی، یک دیدگاه بسیار خاص بهعنوان صدای غالب جامعه نه تنها به دیگران، بلکه حتی به خود جامعه بازنمایی و «واقعی سازی» میگردد، حتی اگر از نظر عددی و در واقعیت کمیتی چنین دیدگاهی متعلق به اکثریت در آن جامعه نباشد.
در این میان، برجستهسازی رضا پهلوی بهعنوان «صدای این مطالبه» البته نقش محوری داشته است. وی نهتنها بهعنوان یک چهرهٔ سیاسی، و بهعنوان یک «نماد»، بلکه همچنین به عنوان واسطی میان این «مطالبهٔ ادراکی» و بازیگران خارجی معرفی شد: کسی که میتواند این خواست را «وکالت» کند، آن را به زبان سیاست بینالمللی ترجمه نماید، و به گوش صاحبان قدرت جهانی برساندش. به عبارت دیگر، عملیات تأثیرگذاری نه فقط به ساخت یک چهره، بلکه نیازمند به ایجاد یک زنجیرهٔ کامل معنایی و ادراکی میبود: از تولید نارضایتی و خشم، تا بازنمایی آن بهعنوان مطالبهٔ عمومی عملا به بن بست رسیده و عمیقا بی پاسخ مانده، و در نهایت، برجسته ساختن یک آلترناتیو سیاسی مشخص به عنوان تنها پاسخ قابل تجسم به آن. ناگفته نماند که جمهوری اسلامی، بخصوص تحت رهبری سید علی خامنه ای، به واسطهٔ عدم انعطاف پذیری که به نظر میرسید تا حد بسیار زیادی منعکس کننده شخصیت و طریق اندیشهٔ شخص علی خامنه ای بوده باشد تا خود سیستم سیاسی جمهوری اسلامی، پلاتفورم بسیار مناسب و عالی برای به پیش بردن این قدم ها به وجود آورده بود، پلاتفورمی که در آن قدم های تولید نارضایتی و خشم گسترده، و سرکوب مطلق گرایانه و سرخوردگی عمومی ناشی از آن توسط خود جمهوری اسلامی داوطلبانه، مکررا، و به حد وفور برای اسرائیل برداشته میشد.
عوامل درونی
هرچند تمرکز این تحلیل بر عملیات تأثیرگذاری خاصی است، اما نادیدهگرفتن نقش خود جمهوری اسلامی در فراهمآوردن زمینهٔ این پروژه، میتواند منجر به تصویری ناقص و حتی گمراهکننده از واقعیت گردد. واقعیت این است که ساختار سیاسی حاکم بر ایران طی چهار دههٔ گذشته، بهویژه در دو دههٔ اخیر، از یک نظام ایدئولوژیک با ظرفیتهای محدود اصلاحپذیری، به سیستمی عمیقاً بسته، سرکوبگر، و ناتوان از پاسخگویی به مطالبات اجتماعی تبدیل شده است. رهبری سید علی خامنهای در این فرآیند نقشی تعیینکننده داشته است؛ رویکردی که در آن هر صدای منتقد، حتی از درون خود نظام، بهعنوان تهدید تعبیر شده و راههای گفتگوی سیاسی یکی پس از دیگری بسته شدهاند. حذف تدریجی اصلاحطلبان، رد صلاحیتهای گسترده، مهندسی انتخابات، و سرکوب خشن جنبشهای اجتماعی از جنبش سبز تا خیزش «زن، زندگی، آزادی»، همگی نشانگران واضح سیستمی هستند که بهجای مدیریت نارضایتی، تنها شیوه ای که قادر به تجسم است «سرکوب» و خاموش کردن صدای آن نارضایتی است، تا حدی که هر نارضایتی را نهایتا و به ناچار به نقطهٔ انفجار میرساند.
این ویژگیهای اساسی است که موجب شده جمهوری اسلامی خود به فعالترین تولیدکنندهٔ مواد خام موردنیاز عملیات تأثیرگذاری خارجی تبدیل شود. هر تصویر از سرکوب خیابانی، هر حکم اعدام شتابزده، هر بازداشت خودسرانه، و هر اظهار نظر تحقیرآمیز مقامات نسبت به مطالبات مردم، بهطور طبیعی به محتوایی تبدیل میشود که شبکههای تأثیرگذاری نیازی به ساختن آن از صفر ندارند؛ کافی است آنها را تقویت، بازنشر، و در چارچوب روایی خاصی قرار دهند. بهعبارت دیگر، ذهنیت کوتهبینانه و عدمانعطافپذیری لایههای بالای قدرت در تهران، که گاه چنان شدید است که حتی منافع راهبردی خود نظام را نیز نادیده میگیرد، نوعی «همافزایی ناخواسته» با پروژههای بیرونی ایجاد کرده است. در چنین شرایطی، بخشی از موفقیت عملیات تأثیرگذاری نه از هوشمندی طراحانش، بلکه از سخاوت حکومتی برمیخیزد که بهطور مکرر و پرحجم، سوخت لازم برای چرخش ماشین روایتسازی مخالفان را فراهم میآورد
علاوه بر ناتوانی ذاتی جمهوری اسلامی به عنوان پروژه ای که خمینی برپا کرد نسبت به مدیریت صدای مخالفت یا حتی نارضایتی، یا در واقع به دلیل آن ناتوانی، واقعیت عمیق «نوستالژی» که در سالهای اخیر از أعماق جامعه ایران بروز کرده نیز یکی از پایه های اساسی خودساخته برای پروژه اسرائیل بوده است. این پدیده نوستالژی را شاید به دو دسته بتوان تقسیم کرد: نوستالژی پهلوی، و نوستالژی هخامنشی. نوستالژی واقعی و طبیعی که در یکی دو دهه اخیر نسبت به دوران پهلوی در بخش بزرگی از جامعهٔ ایران رشد کرده است، هرچند ممکن است در روایتهای رسانهای اغراقآمیز بازتاب داده شود، اما در عین حال ریشهای واقعی در تجربهٔ زیستهٔ نسلهایی دارد که دوران پیش از انقلاب را یا خود به یاد میآورند و یا از طریق خاطرات خانوادگی و بین نسلی در ذهن خود مجسم میکنند. تصویری که در این نوستالژی بازتولید میشود، غالباً ترکیبی است از ثبات اقتصادی نسبی، گشودگی فرهنگی، روابط بینالمللی سالم و گسترده، و احساس پیشرفت و تجدد اجتماعی، که به سرعت در تقابل زننده ای قرار میگیرد با تجربهٔ تلخ دهههای پس از انقلاب که با جنگ، تحریم، انزوای بینالمللی، سرکوب و محدودیتهای اجتماعی و شخصی، فقر، فساد و مشکلات اقتصادی فراوان گره خورده است. چنین مقایسه ای، حتی اگر از نظر تاریخی بهطور کامل دقیق نباشد و بسیاری از مشکلات ساختاری دوران پهلوی را نادیده بگیرد، از نظر روانشناختی اجتماعی اما پدیده ای واقعی و انکارناپذیر است.
فرای نوستالژی پهلوی، نوعی جاذبهٔ نمادین عمیقتر نیز در ذهنیت بخشی از ایرانیان وجود دارد که به تاریخ چندهزارسالهٔ شاهنشاهی ایران بازمیگردد. شکوه هخامنشیان، میراث ساسانیان، و تصویر اسطورهای پادشاهانی چون کوروش، در حافظهٔ جمعی ایران بهعنوان نمادهایی از عظمت ملی و تمدنی ثبت شدهاند. در شرایطی که نظام کنونی بخشی از این میراث را یا نادیده میگیرد و یا با آن در تنش قرار دارد، این گنجینهٔ نمادین بهطور طبیعی به سرمایهای در اختیار جریان سلطنتطلب تبدیل میشود. بهعبارت دیگر، بخشی از استقبالی که از رضا پهلوی صورت میگیرد، لزوماً محصول عملیات تأثیرگذاری نیست، بلکه بازتاب پیوندی عاطفی و هویتی با یک روایت تاریخی از ایران است. البته این واقعیت بههیچوجه با تحلیل پیشین در تضاد قرار نمیگیرد؛ بلکه دقیقاً همین زمینهٔ واقعی است که به عملیات مهندسیشدهٔ ادراکی امکان میدهد تا بر بستری پیشاپیشآماده سوار شود و آن را بهشکلی نامتناسب تقویت و بزرگنمایی کند. تمایز میان «نوستالژی اصیل» و «بزرگنمایی مصنوعی» دقیقاً همان جایی است که تحلیلگر باید با دقت بایستد، چرا که درهمآمیختن این دو، چه از سوی حامیان و چه از سوی منتقدان، به فهم نادرست از واقعیت اجتماعی منجر میشود.
اجرای پروژه
اگرچه این عملیات با بهره برداری سنگین از الگوی کلاسیک «استروتورفینگ» (ساخت مصنوعی حمایت مردمی) برپا شده بود، اما در قالبی بهمراتب پیچیدهتر و بهروزتر، با اتکا به ابزارهایی مانند هوش مصنوعی، شبکههای هماهنگ حسابهای جعلی، و مدیریت متمرکز روایت در فضای دیجیتال. حسابها از پیش ایجاد شده و در زمانهای حساس بهصورت همزمان فعال شدند، به زبان فارسی بومی تولید محتوا کردند، و تلاش کردند خود را بهعنوان کاربران عادی و معترض ایرانی جا بزنند. این ساختار به آنها امکان میداد تا نهتنها پیامها را تقویت کنند، بلکه فضای ادراکی یک «اجماع خودجوش» را نیز شبیه سازی نمایند.
تاکتیکهای به کار رفته بسیار هوشمندانه تنظیم شده بود، و طیف گسترده ای از روشها را در بر میگرفت. از تقویت هماهنگ هشتگها و پیامهایی که توسط حساب هایی علی الظاهر از داخل ایران منتشر میشدند، تا اخبار و ویدیوهای جعلی یا تحریفشده، و مهمتر از همه، ساخت روایتهای فوری در لحظات بحرانی. برای مثال، در جریان حمله به زندان اوین، محتوای ساختگی بهسرعت منتشر شد و توسط رسانه های همراه، از قبیل ایران اینترنشنال، وزن یافت، و سپس همراه با آن، فراخوانهایی برای اقدام خیابانی داده شد. اقدامی که مشخصا نشان میدهد هدف صرفاً اطلاعرسانی نبوده، بلکه هدایت رفتار جمعی به شکل زنده و در زمان واقعی بوده است. در موارد دیگر نیز الگوهای مشابهی قابل مشاهده بود: نسبت دادن نادرست رویدادهای خشونتآمیز به حکومت ایران یا بزرگنمایی شدید تلفات، بهگونهای که احساس فوریت و خشم عمومی را تشدید کند. بهعنوان نمونه، در اوایل ۲۰۲۶ برخی رسانههای فارسیزبان خارج از کشور به تبعیت از «ایران اینترنشنال» گزارشهایی منتشر کردند مبنی بر کشتهشدن دهها هزار معترض در مدت کوتاهی، که بهسرعت در شبکههای اجتماعی بازنشر شد و به شکلگیری یک فضای روانی «هایپر ملتهب» منجر گردید. حال آنکه در واقع هیچ داده و شواهدی که چنان ارقام اعجاب آوری را تایید کند اصولا موجود نبود، و ایران اینترنشنال نیز هیچگاه منبع یا منابعی برای این ارقام ارائه نکرد. یا مثلا پس از بمباران یک مدرسهٔ دخترانه در میناب توسط نیروهای آمریکایی، برخی رسانهها و شبکههای همسو به صراحت تلاش کردند تا مسئولیت این حمله را به خود حکومت ایران نسبت دهند. این روایتی بود که در همان ساعات اولیه بهطور گسترده در فضای آنلاین پخش شد، و حتی هفته ها پس از اذعان رسمی دولت آمریکا به بمباران مدرسه در میناب، این اتهام نسبت به دولت ایران هنوز نیز توسط حساب های مرتبط مورد استفاده قرار میگیرد.
همزمان، این فعالیتها با پیامهای رسمی اسرائیل نیز هماهنگ گردیده بود. بنجامین نتنیاهودر پیامهای عمومی خود بهطور مکرر مردم ایران را به اقدام دعوت میکرد و از آنها میخواست «سرنوشت خود را به دست بگیرند». این همزمانی البته منعکس کنندهٔٔ پیوندی عمیقتر میان عملیات نظامی و عملیات روانی است: حملات نظامی بهعنوان «رویدادهای محرک» عمل میکردند، و شبکههای رسانهای و دیجیتال تلاش میکردند این رویدادها را به جریانهای اعتراضی و ادراکات سیاسی خاصی جهت دهی کنند. در مجموع، این پروژه را میتوان نمونهای از یک عملیات ترکیبی دانست که در آن جنگ سخت و جنگ نرم بهطور ماهرانه ای همزمان و مکمل یکدیگر به کار گرفته شدهاند.
برای دورهبندی این پروژه، میتوان میان ظهور سیاسی آشکار و ساخت زیرساخت عملیاتی پنهان تمایز قائل شد. نخستین مرحلهٔ قابل شناسایی به اواخر ۲۰۲۲ تا ژانویهٔ ۲۰۲۳ بازمیگردد، همزمان با خیزش «زن، زندگی، آزادی»، زمانی که کارزار «من وکالت میدهم» توسط رضا پهلوی مطرح شد. این مقطع نشاندهندهٔ گذار از صرفِ دیدهشدن در اپوزیسیون به تلاش برای تثبیت نوعی «نمایندگی سیاسی» بود؛ بهگونهای که پهلوی از یک چهرهٔ نمادین بهعنوان گزینهای بالقوه برای رهبری معرفی شد. این البته دوره ایست که در آن نخستین نشانههای شکلگیری یک روایت منسجم پیرامون «ضرورت تمرکز رهبری» در اپوزیسیون نیز دیده شد، روایتی که بعدها بهطور گستردهتر تقویت گردید، و ابتدا (پیش از به اجرا درآمدن سناریوی «وکالت») حتی خود رضا پهلوی نیز به عنوان عضوی از یک گروه در این جهت شرکت کرده بود. گروهی که متأسفانه بعدها مشخص گردید با تضادهای ساختاری میان «رهبری فردمحور» و «کار شورایی» به بنبست رسیده است. هرچند ائتلاف جورجتاون با هدف ایجاد همبستگی شکل گرفت، اما اصرار رضا پهلوی بر پیشبرد دستور کار اختصاصی خود و عدم تمکین به تصمیمات جمعی از داخل، در کنار فشارهای سازمانیافته از بیرون (بخشی به شکل آنلاین در چارچوب «پروژه»، و بخشی هم از طریق به هیجان آوردن هواداران افراطی پهلوی و انگیختن آنان علیه سایر اعضا)، روند فروپاشی را تسریع کرد. این جریانهای تندرو با برچسبزنی و تخریب چهرههایی نظیر حامد اسماعیلیون، عبدالله مهتدی، و حتی گلشیفته فراهانی، فضای همکاری را عمیقا مسموم و غیر قابل تنفس کردند؛ و در نهایت رضا پهلوی با خروج یکجانبه و بلافاصله انجام سفری انفرادی به اسرائیل، عملاً پروژهٔ تکثرگرایانه را مختومه اعلام کرد و نشان داد که ائتلاف با نیروهای دموکرات اولویت واقعی برای وی نبوده است.
اما مرحلهٔ دوم را میتوان به سال ۲۰۲۳ مربوط کرد، زمانی که بنا بر گزارشهای تحقیقی مرتبط با Haaretz و Citizen Lab، زیرساخت یک شبکهٔ تأثیرگذاری غیرواقعی شکل گرفت. حسابهای مرتبط در این دوره ایجاد شدند اما مدتی غیرفعال باقی ماندند، که نشاندهندهٔ برنامهریزی قبلی است. این مرحله را میتوان دورهای دانست که در آن حرکت سیاسی آشکار و سازوکار پنهان تقویتکننده، بهطور همزمان در حال شکلگیری بودند. در همین بازه، یک تحول مهم دیگر نیز رخ داد: سفرهای رضا پهلوی به اسرائیل، دیدار با مقامات دولتی و امنیتی، حضور در مکانهای نمادین مانند دیوار ندبه، و بازتاب رسانهای گستردهٔ این سفرها. این رویدادها نهتنها جایگاه بینالمللی او را تقویت کرد، بلکه به ساخت یک تصویر سیاسی جدید از او کمک کرد، تصویری که در آن او بهعنوان یک بازیگر فعال در معادلات منطقهای و دارای ارتباط مستقیم با ساختارهای قدرت بین المللی ظاهر میشد. همچنین، بازنماییهایی مانند خطاب قرار گرفتن او با عنوان «شاه» از سوی برخی ایرانیان خارج از کشور، و یا تشبیه وی به کورش کبیر توسط دولتمندان اسرائیل، به تقویت روایت رهبری و مشروعیت نمادین او در این فاز کمک کرد.
و بالاخره مرحلهٔ سوم که از اوایل ۲۰۲۵ آغاز میشود را میتوان بهعنوان فاز عملیاتی کامل توصیف کرد. در این مقطع، شبکهٔ ساختهشده بهصورت هماهنگ فعال شد، بهویژه در زمانهای بحرانی مانند رویدادهای مربوط به زندان اوین در ژوئن ۲۰۲۵. تمرکز از ساخت تصویر بلندمدت به سمت شکلدهی روایت در زمان واقعی تغییر کرد، با تقویت پیامهای طرفدار پهلوی، تشویق به بسیج، و مهمتر از همه، ایجاد این تصور که مطالبهای گسترده در میان ایرانیان نه فقط برای تغییر رژیم بلکه حتی تغییر رژیم از طریق مداخلهٔ خارجی وجود دارد. در این مرحله، عملیات تأثیرگذاری به اوج خود رسید و توانست «اکثریت ادراکی» را در فضای رسانهای و آنلاین بازتولید کند. در مجموع، این پروژه از نظر سیاسی حدود سه یا چهار سال، و از نظر عملیاتی مستند حد اقل یک تا دو سال امتداد داشته است.
این نکته نیز از قلم نباید بیافتد که از بسترهای کلیدی که به موفقیت نسبی پروژهٔ برجستهسازی رضا پهلوی کمک کرد، وضعیت عمیقاً چندپاره و بیسامان اپوزیسیون ایرانی است؛ وضعیتی که نه محصول پروژه های خارجی، بلکه نتیجهٔ دههها تاریخ پرتنش سیاسی و اجتماعی، شکافهای ایدئولوژیک حلنشده، و در نتیجه نوعی ناتوانی در ساخت نهادهای جمعی پایدار است. اپوزیسیون ایرانی، چه در داخل کشور که تحت فشار مداوم امنیتی امکان سازمانیابی ندارد، و چه در خارج از کشور که در طیفی گسترده از گرایشها، از سلطنتطلبان تا جمهوریخواهان سکولار، از چپگرایان تا ملیگرایان، و از مجاهدین خلق تا فعالان حقوق بشر پراکنده است، تاکنون نتوانسته به یک چارچوب مشترک، حتی در سطح حداقلی، دست یابد. این پراکندگی صرفاً منعکس کننده اختلاف نظر سیاسی نمیباشد، بلکه نوعی بیاعتمادی تاریخی عمیق میان جریانهای مختلف است که ریشه در تجربهٔ تلخ انقلاب ۵۷ و حذفهای متقابل پس از آن دارد.
در چنین فضایی، خلأ رهبری به یک واقعیت ساختاری تبدیل شده است. هیچ چهرهای، صرفنظر از میزان محبوبیت یا حضور رسانهای، نتوانسته جایگاهی بهعنوان نمایندهٔ فراگیر اپوزیسیون کسب کند. تجربهٔ ائتلاف جورجتاون که در متن اصلی به آن اشاره شد، نمونهای گویا از این ناتوانی ساختاری است: حتی زمانی که چهرههایی با پیشینهها و گرایشهای متفاوت گرد هم آمدند، تضادهای درونی، رقابتهای شخصی، و فقدان فرهنگ کار جمعی بهسرعت پروژه را به شکست کشاند. این خلأ، بهنوبهٔ خود، فضایی ایجاد کرد که در آن هر بازیگر خارجی که بخواهد چهرهای مشخص را بهعنوان «گزینهٔ آماده» برجسته کند، با مقاومت منسجم داخلی روبهرو نمیشود. بهعبارت دیگر، ضعف ساختاری اپوزیسیون نهتنها یک مسئلهٔ درونی، بلکه عاملی تسهیلکننده برای پروژههای مهندسی بیرونی است؛ چرا که در نبود یک صدای جمعی مقتدر، هر صدایی که با پشتوانهٔ رسانهای و مالی کافی تقویت شود، میتواند خود را بهعنوان «صدای غالب» جا بزند. از این منظر، آنچه به رضا پهلوی موقعیت کنونیاش را بخشیده، تنها حمایتهای خارجی یا جذابیت شخصی او نیست، بلکه همچنین و شاید بیش از آن، خلأیی است که دیگر جریانها در پر کردن آن ناکام ماندهاند
دلایل
در سطح کلان، هدف اسرائیل را میتوان در چارچوب راهبردی وسیعتری فهمید که بر تضعیف و در صورت امکان فروپاشی جمهوری اسلامی «از درون» استوار است، اگرچه نه صرفاً از طریق نارضایتی داخلی، بلکه از طریق ترکیب فشار نظامی خارجی با هدایت ادراکی و روانی در داخل . در چنین چارچوبی عملیات تأثیرگذاری نقشی مکمل یا مقدمه ای برای اقدام نظامی ایفا میکند: نه فقط برای تضعیف مشروعیت حکومت، بلکه برای بازتعریف معنا و باراخلاقی و اجتماعی موضوع مداخلهٔ نظامی نیروهای خارجی. هدف نهایی در این چارچوب چیزی است حتی فراتر از مشروعسازی، و در حد ایجاد شرایطی که در آن مداخلهٔ خارجی بهصورت یک «پاسخ به درخواست داخلی» بازنمایی شود. چنین وضعیتی، اگر محقق شود، هزینههای سیاسی و اخلاقی اقدام نظامی علیه یک کشور را بهطور قابل توجهی کاهش میدهد و آن را از «تهاجم» به «کمک» تبدیل میکند.
پروژهٔ طولانی مدت تمرکز استراتژیک اسرائیل بر رضا پهلوی در این چارچوب است که قابل درک میگردد. او برای دههها در موقعیتی حاشیهای قرار داشت—یکی از چهرههای متعدد اپوزیسیون در خارج از کشور، بدون نقش سازمانی مشخص یا نفوذ تعیینکننده در معادلات داخلی. فعالیتهای رسانهای او نیز عمدتاً محدود و پراکنده بود. اما طی چند سال اخیر، این وضعیت دگرگون شد: او بهسرعت به چهرهای پررنگ در رسانههای بینالمللی تبدیل گردید، شبکهای از ارتباطات سیاسی و رسانهای پیرامون او شکل گرفت، و حضورش در فضای عمومی—بهویژه در بسترهای دیجیتال—بهطرزی چشمگیر افزایش یافت. این تحول را نمیتوان صرفاً به پویاییهای طبیعی اپوزیسیون نسبت داد، بلکه باید آن را در بستر گستردهتر یک فرآیند برجستهسازی هدفمند تحلیل کرد.
در عین حال، این برجستهسازی صرفاً کمی (افزایش دیدهشدن) نبود، بلکه با یک تغییر کیفی در مواضع سیاسی او نیز همراه شد. پهلوی که پیشتر عمدتاً بر مفاهیمی کلی مانند دموکراسی، سکولاریسم و حقوق بشر تأکید میکرد، بهتدریج به مواضعی مشخصتر و صریحتر در قبال سیاست منطقهای رسید—از جمله همسویی آشکار با اسرائیل و، در مراحل بعدی، حمایت از افزایش فشار خارجی و حتی طرح امکان مداخلهٔ نظامی. این تغییر، بهویژه در مقایسه با احتیاطهای تاریخی پیرامون روابط ایران و اسرائیل و نیز برخی مواضع پیشین خاندان پهلوی، قابل توجه است. در نتیجه، پهلوی نهتنها بهعنوان یک چهرهٔ مخالف، بلکه بهعنوان یک حامل سیاسی برای یک سناریوی خاص از تغییر رژیم مطرح شد—سناریویی که در آن فشار خارجی، عملیات روانی، و بازنمایی «مطالبهٔ داخلی» در هم تنیده میشوند.
تأثیر بر افکار عمومی ایران
نتایج نظرسنجی ها نشان میدهد که این عملیات نتوانسته اکثریت واقعی برای سلطنتطلبی یا برای پهلوی ایجاد کند. برای مثال، نظرسنجیهای «گمان» نشان میدهد که حمایت از پهلوی اگرچه قابل توجه شده، اما عملا در سطح اقلیت باقی مانده و در طول زمان نسبتاً ثابت بوده است. نکته مهم (و عجیب) اما این است که تمرکز صرف بر این اعداد و واقعیت میزان حمایت از پهلوی در میان مردم ایران میتواند گمراهکننده باشد، چرا که تأثیر اصلی این عملیات در سطح دیگری رخ داده است، لایه ای که میتوان آن را سطح « بازتعریف فضای قابل مشاهدهٔ افکار عمومی» نامید .به عبارت دیگر، حتی اگر اکثریت ایرانیان مخالف مداخلهٔ خارجی بوده باشند، این عملیات موفق شد حد اقل در یک مقطع خاص عملا این تصویر را برای جهانیان و حتی برای خود ایرانیان ایجاد کند که «ایرانیان» خواستار مداخله نظامی خارجی هستند.
این همان چیزی است که از دید روانشناختی اجتماعی میتوان آن را «اکثریت ادراکی» نامید. نه اکثریتی واقعی، بلکه اکثریتی که در فضای رسانهای و آنلاین «ایجاد» میشود. این پدیده که از طریق روش های خاص رسانه ای به وجود آمد، بهویژه در میان دیاسپورا و شبکههای اجتماعی تقویت شد، جایی که شعارهای طرفدار پهلوی و درخواست برای مداخلهٔ خارجی بهطور گسترده دیده شد و به سرعت شکل یک سونامی به خود گرفت.
پیامدها برای آینده سیاسی رضا پهلوی
شاید بتوان گفت این پروژهٔ اسرائیل تأثیری چندلایه و حتی ضد و نقیض بر موقعیت شاهزادهٔ پهلوی داشته است. از یک سو وی از چهره ای نسبتاً حاشیهای در اپوزیسیون به یکی از مطرح ترین و شناختهشدهترین بازیگران تبدیل شده است. حضور پررنگ در رسانههای بینالمللی، ارتباط با برخی محافل سیاسی در غرب، و عنوان شدنش بهعنوان یک «گزینهٔ آماده» برای دوران پس از جمهوری اسلامی، به او نوعی سرمایهٔ نمادین و دیپلماتیک بخشیده است. علاوه بر این، کارزارهای تبلیغاتی و موجهای رسانهای گسترده توانستهاند او را حتی در ذهن بخشی از مخاطبان ایرانی، بهویژه در دیاسپورا، بهعنوان چهرهای «موجه» برای رهبری یا دستکم هماهنگکننده ای «طبیعی» برای گذار سیاسی تثبیت کنند. در این چارچوب، حرکتهایی مانند کارزار «وکالت» نیز که با هدف تقویت این تصور به راه افتاده بودند به ایجاد این تصویر کمک کردند که او دارای نوعی پشتوانهٔ اجتماعی بالفعل است، نه صرفاً یک نام تاریخی.
دقیقا همین روند است که او را در موقعیتی قرار داده که ادعاهایش، چه دربارهٔ نقش خود در مقام رهبری و چه دربارهٔ ضرورت مداخلهٔ نظامی خارجی، بهعنوان بازتاب یک «خواست ملی» تعبیر شود، حتی در شرایطی که چنین اجماعی بخصوص در میان مردم درون کشور بهصورت تجربی قابل اثبات نبوده است. این وضعیت از یک جهت به نفع اوست، زیرا به او امکان میدهد خود را نه صرفاً یک فعال سیاسی، بلکه نمایندهٔ یک مطالبهٔ گسترده معرفی کند. اما از جهت دیگر، این امر او را بهشدت در معرض نقد قرار میدهد، زیرا هرگونه فاصله میان این «تصویر ادراکی» و واقعیت اجتماعی میتواند به سرعت به بحران مشروعیت تبدیل شود. به بیان دیگر، هرچه این تصویر بزرگتر و فراگیرتر ساخته شود، شکنندگی آن نیز بیشتر خواهد بود.
در سطح محدودیتها، چند عامل اساسی قابل توجه است. نخست، نبود حمایت اکثریتی در داخل ایران است؛ حتی دادههای نظرسنجی که بیشترین همدلی را با او نشان میدهند، از سطحی فراتر از یک اقلیت قابل توجه اما نه غالب حکایت نمیکنند. دوم، پراکندگی و چندپارگی اپوزیسیون است که باعث میشود هیچ چهرهای—از جمله پهلوی—نتواند بهسادگی نقش اجماعساز ایفا کند. سوم، و شاید مهمتر از همه، حساسیت تاریخی و سیاسی جامعهٔ ایران نسبت به مداخلهٔ خارجی است. هرچه پیوند ادراکی میان او و قدرتهای خارجی—بهویژه در زمینهٔ حمایت از فشار یا اقدام نظامی—قویتر شود، این خطر افزایش مییابد که بخشهای وسیعتری از جامعه او را نه بهعنوان نمایندهٔ منافع ملی، بلکه بهعنوان بازیگری وابسته یا همسو با بیرون تلقی کنند.
اما در این میان سناریوی قابل تصور دیگری نیز وجود دارد که پیامدهای منفیتری برای آیندهٔ سیاسی رضا پهلوی دربر دارد. اگر بخش عمده ای از برجستهشدن وی حاصل یک بزرگنمایی مصنوعی، و وابسته به کارکرد سیاسی او برای بازیگران خارجی بوده باشد، چنین برجستگی ذاتاً ناپایدار خواهد بود. زمانی که این حمایتهای بیرونی یا فضای رسانهای تقویتکننده «وزن» پهلوی کاهش یابد، ممکن است آن تصویر پررنگ بهسرعت از هم فروبپاشد. در چنین وضعیتی، آنچه باقی میماند نه لزوماً سرمایهٔ سیاسی در فرم نوستالژی، بلکه اتفاقا بر عکس نوعی نارضایتی انباشته بهویژه از سوی کسانی خواهد بود که در مقطعی تحت تاثیر فضای اشباع شدهٔ احساسی، به گفتمان حمایت از مداخلهٔ نظامی گرایش پیدا کرده بودند و سپس با پیامدهای واقعی آن مواجه شدهاند.
در این چارچوب، این احتمال وجود دارد که پهلوی عملا به نوعی «سوپاپ تخلیهٔ مسئولیت» یا حتی «قربانی سیاسی» تبدیل شود. در حافظهٔ سیاسی مردم ایران، پیوند خوردن با اقدام نظامی یک قدرت خارجی علیه کشور، خطی بسیار حساس و پرهزینه است. اگر درک عمومی به این سمت این آگاهی دردناک حرکت کند که رضا پهلوی در مشروعیتبخشی به مداخلات نظامی علیه ایران نقش سنگین و مستقیمی ایفا کرده است، او میتواند است بهتدریج، یا حتی به سرعت، در زمرهٔ چهرههایی از قبیل مسعود رجوی قرار گیرد که بهعنوان همدست با دشمن خارجی «خائن» به وطن تلقی میشوند. در این معنا، شباهتی تاریخی جریان سلطنت طلب با تجربهٔ سازمان مجاهدین خلق واضح به نظر میرسد، جریانی که علیرغم نقش مهمش در پیروزی انقلاب سال ۵۷ و سپس مخالفتش با جمهوری اسلامی، بهدلیل همپیمانی نظامی با عراق در دوران جنگ، در بخش بزرگی از افکار عمومی ایران جایگاهی منفی پیدا کرد.
در نتیجه، آیندهٔ سیاسی رضا پهلوی را میتوان در قالب یک پارادوکس توصیف کرد: او همزمان از بیشترین میزان دیدهشدن و یکی از بالاترین سطوح تردید نسبت به مشروعیت داخلی برخوردار است. موفقیت در برجستهسازی و «مرکزیسازی» او در فضای رسانهای، الزاماً به معنای توانایی در تبدیل این جایگاه به رهبری مؤثر در داخل ایران نیست. این وضعیت تا حدی بر پایهٔ نوعی «اکثریت ادراکی» شکل گرفته—یعنی تصویری از حمایت گسترده که لزوماً با واقعیت اجتماعی همپوشانی کامل ندارد—و همین امر آن را بهشدت وابسته به تداوم همان شرایط رسانهای و سیاسی میکند که این تصویر را ساختهاند.
از اینرو، سرنوشت سیاسی او تا حد زیادی به این وابسته خواهد بود که آیا میتواند فاصله میان «نمای ادراکی از حمایت» و «پشتوانهٔ واقعی اجتماعی» را کاهش دهد، یا این فاصله در نهایت به نقطهٔ ضعف اصلی او تبدیل خواهد شد. در سناریوی دوم، با فروکشکردن فضای هیجانی و کاهش کارکرد سیاسی او برای بازیگران خارجی، این خطر وجود دارد که سرمایهٔ نمادین کنونی به نوعی واکنش معکوس بدل شود—بهگونهای که او نهتنها نتواند جایگاه رهبری خود را تثبیت کند، بلکه بهعنوان نمادی از یک مسیر سیاسی مسئلهدار، بهویژه در ارتباط با مشروعیتبخشی به فشار یا مداخلهٔ خارجی، مورد نقد و حتی طرد قرار گیرد. در چنین حالتی، همان سازوکاری که به برجستهشدن او کمک کرده بود، میتواند در نهایت در بازتعریف او بهعنوان چهرهای مسئلهبرانگیز یا حتی همسو با منافع بیرونی نقش ایفا کند—پدیدهای که در حافظهٔ سیاسی ایران پیشتر نیز، در مورد گروههایی مانند مجاهدین خلق، مشاهده شده است.
سابقهٔ تاریخی
پروژهٔ حاضر، علیرغم استفاده از ابزارهای نوین هوش مصنوعی و شبکههای اجتماعی، از نظر منطق راهبردی پدیدهای بیسابقه نیست. آنچه در عمل در جریان است، آخرین نمونه از یک الگوی تاریخی شناختهشده در سیاست بینالملل است: الگویی که در آن قدرتهای خارجی تلاش میکنند از طریق ترکیبی از عملیات اطلاعاتی، مهندسی رسانهای، و پشتیبانی از یک چهرهٔ سیاسی خاص، تغییری را در کشوری دیگر رقم بزنند و آن را به شکل «خواست درونی مردم آن کشور» بازنمایی کنند. سه نمونهٔ تاریخی بهویژه برای درک الگوی کنونی روشنگرند، که جالب توجه است نخستین آنها درست در همین ایران و علیه دولت آن رخ داد.
نخست، کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ که شاید دقیقترین الگوی پیشین برای تحلیل وضعیت فعلی باشد. در اوایل دههٔ ۱۳۳۰، دکتر محمد مصدق، نخستوزیر ملیگرا و محبوب ایران، با ملی کردن صنعت نفت ایران، منافع شرکت نفت انگلیس و ایران (که بعدها به BP تبدیل شد) را به چالش کشید. انگلیس در واکنش، تحریم نفتی شدیدی علیه ایران به راه انداخت و همزمان تلاش کرد دولت آمریکا را نیز به عملیات سرنگونی ترغیب کند. پس از انتخاب آیزنهاور و روی کار آمدن دالس برادران در دستگاه سیاست خارجی آمریکا، طرح عملیاتی مشترکی میان سیآیای و امآیسیکس تدوین شد که نام رمز «آژاکس» (TPAJAX) را بر خود داشت. رهبری میدانی این عملیات بر عهدهٔ کرمیت روزولت، نوادهٔ رئیسجمهور تئودور روزولت و مأمور ارشد سیآیای، گذاشته شد که در ژوئیهٔ ۱۹۵۳ با نام مستعار وارد تهران شد. جالب توجه است که خود تحلیلگران سیآیای در گزارشهای داخلی ۱۹۵۲ و ۱۹۵۳ صریحاً اعلام کرده بودند که امکان «کودتای کمونیستی» توسط حزب توده در ایران نزدیک نیست، اما این ارزیابیهای کارشناسی در برابر ارادهٔ سیاسی برای اقدام، نادیده گرفته شد.
تاکتیکهایی که روزولت و همکاران ایرانیاش در عملیات آژاکس به کار گرفتند، از نظر ساختاری شباهتهای چشمگیری با پروژهٔ کنونی دارند. سیآیای شبکهای از روزنامههای ایرانی را از طریق پرداخت رشوه تحت کنترل درآورد و از آنها برای انتشار مقالات ضدمصدق و تیترهای جعلی هشداردهنده دربارهٔ «تسلط قریبالوقوع کمونیستها» استفاده کرد. همزمان، روزولت با بودجهای که گفته میشود به یک میلیون دلار (ارزش امروزی آن بسیار بالاتر) بالغ میشد، شبکهای از تظاهراتکنندگان مزدور را از طریق برادران رشیدیان و دیگر دلالان محلی سازماندهی کرد. این شبکه بهویژه از میان لاتیها و اوباش جنوب تهران بسیج میشد، و وظیفهٔ آن ایجاد تصویری از «خیزش مردمی علیه مصدق» بود. همزمان، برخی روحانیون بانفوذ از جمله آیتالله کاشانی که پیشتر متحد مصدق بود، با دریافت پرداختهای پنهانی، علیه او موضع گرفتند. تصادفی نیست که در این دوره، روحانی جوان و تقریباً ناشناسی به نام روحالله خمینی نیز به صف مخالفان مصدق پیوست، هرچند نقش مستقیم او در آن زمان اندک بود. پس از اینکه تلاش اول کودتا در ۲۵ مرداد شکست خورد و شاه به رم گریخت، روزولت برخلاف دستور واشنگتن در تهران ماند و با گسیل بودجهٔ بیشتر و سازماندهی تظاهرات گستردهتر، در ۲۸ مرداد توانست شاه را به قدرت بازگرداند. نزدیک به ۳۰۰ نفر در درگیریهای خیابانی این روز کشته شدند. خود شاه پس از بازگشت، معروف است که به کرمیت روزولت گفت: «من تاج و تختم را مدیون خدا، ملتم، و شما هستم.» بسیاری از ناظران ایرانی معتقد بودند نقش سیآیای در این میان تعیینکنندهتر از خداوند بود.
پیوستگی نمادین و تاریخی این رویداد با پروژهٔ کنونی چشمگیر است: در ۱۳۳۲، هدف عملیات بازگرداندن محمدرضا پهلوی به تخت بود، و در ۱۴۰۴، هدف نشاندن نوادهٔ او، رضا پهلوی، بر همان تخت. همان منطق، همان چارچوب راهبردی، حتی همان خاندان سیاسی، اما با ابزارهای بهروزشده: آنچه زمانی با چمدان پر از پول و روزنامههای خریداریشده انجام میشد، اکنون با شبکههای بات، آواتارهای هوش مصنوعی، و ویدیوهای دیپفیک انجام میشود. هستهٔ راهبردی اما یکی است: ساختن مصنوعی یک «ارادهٔ مردمی» که میتواند برای توجیه نتیجهٔ از پیش تعیینشدهٔ سیاسی به کار گرفته شود. حتی عمق حافظهٔ تاریخی این تداوم را برجسته میکند: ایرانیان پس از کودتای ۲۸ مرداد، بهتدریج به این آگاهی دردناک رسیدند که استقلال سیاسیشان مورد تعدی قرار گرفته است، و همین آگاهی بود که در سال ۱۳۵۷ به شکل انقلابی گسترده و عمیقاً ضدآمریکایی و ضدانگلیسی منفجر شد. به سخن دیگر، پروژهای که در کوتاهمدت موفق به نظر میرسید، در درازمدت نهتنها به هدفش نرسید، بلکه زمینهٔ فروپاشی کامل همان نظامی را فراهم کرد که قرار بود از آن حمایت کند.
نمونهٔ دوم، مورد احمد چلبی در عراق است. در دههٔ ۱۹۹۰، چلبی، تاجر و سیاستمدار عراقی در تبعید که دههها از عراق دور مانده بود، بهتدریج از طریق شبکهای از محافل نومحافظهکار آمریکایی، لابیگران در واشنگتن، و دستگاههای اطلاعاتی، بهعنوان «رهبر آماده» برای دوران پس از صدام حسین معرفی شد. سازمانی به نام «کنگرهٔ ملی عراق» که وی ریاست آن را بر عهده داشت، میلیونها دلار بودجه از دولت آمریکا دریافت میکرد. در آستانهٔ حملهٔ ۲۰۰۳، چلبی نقش محوری در ارائهٔ «شواهد» دربارهٔ برنامهٔ سلاحهای کشتار جمعی عراق ایفا کرد، شواهدی که از سوی «سرچشمههای عراقی» کنگرهٔ ملی عراق به رسانههای آمریکایی و سازمانهای اطلاعاتی منتقل میشد و در توجیه جنگ نقش کلیدی داشت. این «شواهد» بعدها کاملاً بیاعتبار شدند: نه سلاح کشتار جمعیای در عراق یافت شد، نه «سرچشمهها»یی که چلبی معرفی کرده بود قابل اعتماد بودند. اما نکتهٔ مهمتر این بود که پس از سقوط صدام، مشخص شد چلبی عملاً هیچ پایگاه اجتماعی واقعی در عراق ندارد. در نخستین انتخاباتهای پس از اشغال، حزب او نتوانست حتی یک کرسی در پارلمان به دست آورد. او که روزی بهعنوان «رهبر آیندهٔ عراق» در واشنگتن معرفی میشد، به سرعت حتی از سوی حامیان اصلی آمریکاییاش کنار گذاشته شد، و تا زمان مرگش در ۲۰۱۵، تنها چهرهای حاشیهای در سیاست عراق باقی ماند. تجربهٔ چلبی درسی کلیدی به جا گذاشت: حمایت رسانهای و لابیگری بینالمللی، هر چقدر هم گسترده، نمیتواند جایگزین پایگاه اجتماعی واقعی شود.
نمونهٔ سوم، خوان گوایدو در ونزوئلا در سال ۲۰۱۹ است. گوایدو، سیاستمدار نسبتاً جوان و ناشناختهای که در آن زمان رئیس مجلس ملی ونزوئلا بود، در ژانویهٔ ۲۰۱۹ در کارزاری کاملاً هماهنگ، خود را «رئیسجمهور موقت قانونی» ونزوئلا اعلام کرد. طی چند روز، ایالات متحده و دهها کشور متحدش بهطور تقریباً همزمان او را به رسمیت شناختند. موج رسانهای عظیمی در حمایت از او به راه افتاد، تحریمهای گستردهای علیه دولت نیکلاس مادورو اعمال شد، و حتی تلاشی برای تحریک شورش نظامی در آوریل همان سال صورت گرفت. اما علیرغم تمام این حمایتهای بینالمللی، گوایدو هرگز نتوانست قدرت واقعی در ونزوئلا به دست آورد. دولت مادورو پابرجا ماند، و گوایدو بهتدریج حتی حمایت اولیهٔ غربی را نیز از دست داد. در ژانویهٔ ۲۰۲۳، خود مخالفان داخلی ونزوئلا تصمیم گرفتند «دولت موازی» گوایدو را منحل کنند، و امروز او چهرهای تقریباً فراموششده است که در تبعید زندگی میکند. تجربهٔ گوایدو نشان داد که حتی مقیاس بیسابقهٔ به رسمیت شناخته شدن بینالمللی، بدون پشتوانهٔ داخلی پایدار، محکوم به شکست است.
درس مشترک این سه نمونهٔ تاریخی برای تحلیل وضعیت کنونی بسیار گویاست. در هر سه مورد، چهرهای که عمدتاً از طریق کارزارهای برجستهسازی خارجی ساخته شده بود، نتوانست به رهبر واقعی و پایدار تبدیل شود. در هر سه مورد، فاصلهٔ میان «تصویر ادراکی از حمایت» که در فضای رسانهای و دیپلماتیک ساخته میشد، و «پشتوانهٔ واقعی اجتماعی» در داخل کشور، در نهایت آشکار گردید. و در هر سه مورد، پس از فروکشکردن فضای هیجانی و کاهش کارکرد سیاسی چهرهٔ موردنظر برای بازیگران خارجی، همان سازوکارهای برجستهسازی بهسرعت از کار افتادند، و آن چهره به حاشیه رانده شد. این الگو نشان میدهد که «اکثریت ادراکی» ساختهشده در فضای رسانهای و دیپلماتیک، هرچند ممکن است در کوتاهمدت کارکرد سیاسی داشته باشد و حتی بتواند مداخلات نظامی یا سیاسی گسترده را توجیه کند، بهندرت میتواند جایگزین پشتوانهٔ اجتماعی واقعی در درازمدت شود. این درسی است که در ارزیابی آیندهٔ سیاسی رضا پهلوی نیز نمیتوان نادیده گرفت، بهویژه با توجه به اینکه حساسیت تاریخی جامعهٔ ایران نسبت به مداخلات خارجی، خود تا حد زیادی محصول تجربهٔ مستقیم همان کودتای ۲۸ مرداد است، یعنی همان الگویی که اکنون با لباسی نو تکرار میشود
جمعبندی
در نهایت، میتوان گفت که موفقیت اصلی این عملیات نه در تغییر بنیادین و گستردهٔ افکار عمومی ایران، بلکه در بازآرایی نحوهٔ دیدهشدن و بازنمایی افکار عمومی بوده است. این پروژه توانست با بهرهگیری از شبکههای هماهنگ، تقویت الگوریتمی، و تولید مداوم محتوا، یک جریان محدود اما منسجم را بهگونهای برجسته کند که در فضای رسانهای و دیجیتال، بهعنوان صدای غالب جامعه بازنمایی شود. در این چارچوب، آنچه اهمیت یافت نه واقعیت آماری، بلکه برتری در میدان ادراک بود: اینکه چه صدایی بیشتر دیده و شنیده میشود، چه روایتی بهعنوان روایت «طبیعی» و «بدیهی» تثبیت میگردد، و کدام چهره بهعنوان حامل این روایت معرفی میشود.
در نتیجه، این عملیات توانست شرایطی را ایجاد کند که در آن ایدهٔ مداخلهٔ خارجی که در بستر تاریخی و سیاسی ایران همواره با حساسیت و مقاومت گسترده مواجه بوده بهصورت یک گزینهٔ قابل طرح، و حتی در برخی بازنماییها، بهعنوان پاسخی به «تقاضای مردم ایران» جلوه داده شود. این یعنی نیل به نقطهٔ کلیدی شیرین که در آن موفقیت گفتمانی به موفقیت راهبردی ارتقا مییابد: نه به این معنا که اکثریت جامعه واقعاً چنین درخواستی داشتهاند، بلکه به این معنا که در سطح ادراک عمومی و بینالمللی، چنین برداشتی قابل باور و قابل استناد شده است. این امر میتواند برای بازیگران خارجی نقش مهمی در توجیه، مشروعسازی، یا دستکم کاهش هزینههای سیاسی اقدامات خود ایفا کند.
در همین چارچوب، شاید بد نباشد اشاره شود که آنچه این عملیات به انجام رساند در واقع نه «تولید از صفر» بود و نه حتی صرفاً «آنچنان را آنچنان تر کردن»، بلکه چیزی میان این دو: یعنی تولید موفقیت آمیز نوعی کاتالیز سیاسی-ادراکی. مواد خام مثل نوستالژی واقعی نسبت به دوران پیش از انقلاب، خشم انباشته از سرکوب و ناکارآمدی جمهوری اسلامی، خلأ ساختاری در اپوزیسیون، و میل عمیق به پیدا کردن یک «راه حل» ملموس برای حذف سرطانی به نام جمهوری اسلامی از جسم و جان کشور، اینها همگی پیشاپیش در جامعه حضور داشتند، اما به صورت پراکنده، نهفته، و از نظر سیاسی تا حد زیادی بیاثر. آنچه پروژهٔ اسرائیل با موفقیت انجام داد نه تولید این مواد، بلکه هماهنگی و ایجاد گفتمان در جهت تبدیل آنها به یک موج بود: یک انرژی سیاسی سیال اما منسجم، شامل حرکت، همزمانی، و جهتگیری مشخص. این ابدال از احساس پراکنده به مطالبه عمومی، از نارضایتی خصوصی به روایت جمعی، و از ناامیدی به آنچه به نظر میرسید «لحظهای تاریخی» باشد، یک دستاورد عملیاتی واقعی بود، و ساده انگاری خواهد بود اگر صرفا به چشم یک نوع «صداسازی» یا «بزرگنمایی» دیده شود.
از سوی دیگر اما، درست به همان دلیل طبیعت این موج، این را هم بایستی در نظر داشت که این موج واقعی بود، افراد واقعی را بسیج کرد، مواضع واقعی را تغییر داد، و حتی یک جنگ واقعی را رقم زد، اما واقعی بودن این اتفاق به معنای خودبسنده یا پایدار بودن آن نیست. دقیقاً به همین دلیل که انسجام آن وابسته به شرایطی بود که خود پروژه در ایجادشان نقش داشت (هماهنگی رسانهای، تقویت الگوریتمی، تولید مستمر محتوا، و همزمانی با رویدادهای کلیدی)، با سستشدن این داربست و ساختار نامرئی، خود موج نیز رو به فروکش میگذارد –فرآیندی که نشانههای آن از هماکنون هم قابل مشاهده است. این ویژگی، یعنی موجی واقعی اما ذاتاً وابسته به شرایط تولیدخود، دقیقاً امضای یک عملیات کاتالیزوری موفق را دارد، که آن را از دو الگوی متفاوت متمایز میکند: از یک سو از کارزارهای صرفاً مصنوعی که هرگز به حرکت واقعی منجر نمیگردند، و از سوی دیگر از جنبشهای ارگانیک «خود جوش» که معمولا مدت مدیدی بر پایه اجتماعی مستقل خود استوار میمانند. در واقع درک این تمایز هم برای ارزیابی دقیق آنچه رخ داده ضروری است، و هم برای پیشبینی آنچه در دوران پس از فروکش این موج محتمل میباشد.
از منظر تحلیلی، این نوع موفقیت را میتوان بهعنوان شکل پیشرفتهای از «مهندسی رضایت» در عصر دیجیتال توصیف کرد، فرآیندی که در آن، مرز میان بازتاب افکار عمومی و تولید آن بهشدت تضعیف میشود. در چنین شرایطی، رسانهها، شبکههای اجتماعی، و عملیاتهای اطلاعاتی بهصورت همافزا عمل میکنند تا نهتنها پیامها را منتقل کنند، بلکه چارچوبهای تفسیر واقعیت را نیز شکل دهند. بهعبارت دیگر، مسئله صرفاً این نیست که مردم چه فکر میکنند، بلکه این است که چه چیزی بهعنوان «فکر غالب مردم» به نمایش گذاشته میشود.
با این حال، همانطور که اشاره شد، این نوع موفقیت به دلیل طبیعت خاص خود دارای محدودیتها و ریسکهای ذاتی نیز هست، به ویژه در شرایتی که پارامترهای اجتماعی یا سیاسی تغییر کنند یا به دلایل دیگر شکاف میان روایت و واقعیت آشکارتر شود. در چنین حالتی، همان سازوکارهایی که به ساخت این تصویر کمک کردهاند، میتوانند بهسرعت به ابزار بازتعریف و حتی تخریب آن تبدیل شوند. بنابراین، اگرچه ایجاد یک «دعوت ظاهری» برای مداخلهٔ خارجی را میتوان یکی از پیشرفتهترین اشکال عملیات تأثیرگذاری در عصر دیجیتال دانست، اما پایداری و اثربخشی بلندمدت آن، و در این حکایت خاص همچنین آینده سیاسی رضا پهلوی، بهشدت وابسته به شرایطی است بسیار سیال که الزاما تحت کنترل طراحان اولیهٔ آن باقی نخواهند ماند.
فهرست منابع
این فهرست منابعی است که تحلیل حاضر بر مبنای آنها شکل گرفته است. به منظور دسترسی راحت تر، منابع بر اساس محورهای موضوعی دستهبندی شدهاند.
گزارشهای تحقیقی اصلی دربارهٔ عملیات تأثیرگذاری اسرائیل
این دسته شامل گزارشهای دست اول و تحقیقات روزنامهنگاری کاوشگر است که شواهد مستند دربارهٔ شبکهٔ عملیات تأثیرگذاری اسرائیل را ارائه میدهند.
- Haaretz / TheMarker (اکتبر ۲۰۲۵). «The Israeli Influence Operation Aiming to Install Reza Pahlavi as Shah of Iran». تحقیق مشترک با Citizen Lab. منبع مرجع اصلی این تحلیل. haaretz.com/israel-news/security-aviation/2025-10-03
- Citizen Lab, University of Toronto (اکتبر ۲۰۲۵). Alberto Fittarelli et al., We Say You Want a Revolution: PRISONBREAK – An AI-Enabled Influence Operation Aimed at Overthrowing the Iranian Regime. گزارش تفصیلی فنی که شبکهای از ۵۰+ حساب جعلی، ساختهشده در ۲۰۲۳ و فعالشده از ژانویهٔ ۲۰۲۵، را شناسایی کرد. citizenlab.ca/2025/10/ai-enabled-io-aimed-at-overthrowing-iranian-regime
- CyberScoop (اکتبر ۲۰۲۵). Derek B. Johnson, «Researchers say Israeli government likely behind AI-generated disinfo campaign in Iran». پوشش تخصصی مستقل. cyberscoop.com/citizen-lab-disinformation-campaign-israel-iran-evin-prison
- Schneier on Security (اکتبر ۲۰۲۵). Bruce Schneier, «AI-Enabled Influence Operation Against Iran». تحلیل فنی امنیت سایبری. schneier.com/blog/archives/2025/10/ai-enabled-influence-operation-against-iran.html
- The Iran Podcast (اکتبر ۲۰۲۵). Negar Mortazavi در گفتگو با Alberto Fittarelli (Citizen Lab). اپیزود ۱۳۶: «Prison Break: Israeli Disinfo Operations». citizenlab.ca/2025/11/prison-break-israeli-disinfo-operations-new-episode-on-the-iran-podcast
- Ynetnews (اکتبر ۲۰۲۵). «How an alleged Israeli AI influence campaign attempted to ignite revolution in Iran». پوشش از رسانهٔ اسرائیلی. ynetnews.com/tech-and-digital/article/rjj7116qpeg
- L’Orient Today (اکتبر ۲۰۲۵). «Israel reportedly funded campaign to restore Tehran’s monarchy». today.lorientlejour.com/article/1480264
- DAWN (اکتبر ۲۰۲۵). «Israel funded campaigns pushing for return of monarchy in Iran». پوشش مستقل. dawn.com/news/1946459
سفرهای رضا پهلوی به اسرائیل و اظهارات مقامات اسرائیلی
منابع مستند کنندهٔ دیدارها، ملاقاتها، و بیانیههای رسمی که به روایت «بازیگر اصلی گذار» کمک کردهاند.
- Al Jazeera (آوریل ۲۰۲۳). «Son of Iran’s last shah gets mixed reactions to visit to Israel». پوشش واکنشهای متفاوت به سفر اول. aljazeera.com/news/2023/4/19/son-of-toppled-irans-shahs-israel-visit-draws-mixed-reactions
- Jerusalem Post (آوریل ۲۰۲۳). «’Our nations can live in peace,’ son of Iran’s Shah says in Israel visit». پوشش رسمی اسرائیلی. jpost.com/israel-news/article-739402
- Jerusalem Center for Public Affairs / JNS (ژوئن ۲۰۲۳). Amin Sophiamehr, «Why Did Israel Invite the Exiled Iranian Crown Prince to Visit?». شامل توضیح رسمی پیامهای اسرائیل. jcfa.org/why-did-israel-invite-the-exiled-iranian-crown-prince-to-visit
- Iran International (ژانویه ۲۰۲۶). «Israeli minister endorses Reza Pahlavi for Iran regime change». اظهارات گیلا گاملیئل دربارهٔ «توافقات کوروش». iranintl.com/en/202509037938
- Responsible Statecraft (ژوئن ۲۰۲۵). Elfadil Ibrahim, «Israeli-fueled fantasy to bring back Shah has absolutely no juice». تحلیل انتقادی. responsiblestatecraft.org/shah-iran-regime-change
ائتلاف جورجتاون و فروپاشی آن
تحلیلها و گزارشهای دست اول دربارهٔ تلاشهای ناکام برای تشکیل یک ائتلاف اپوزیسیون.
- Atlantic Council (مه ۲۰۲۳). Arash Azizi, «After a failed coalition effort, where is the Iranian opposition headed?». تحلیل دست اول از فروپاشی ائتلاف. atlanticcouncil.org/blogs/iransource/after-a-failed-coalition-effort-where-is-the-iranian-opposition-headed
- New Lines Magazine (آوریل ۲۰۲۴). Arash Azizi, «The Fiasco of Iranian Diaspora Politics». تحلیل عمیقتر با بازهٔ زمانی طولانیتر. newlinesmag.com/argument/the-fiasco-of-iranian-diaspora-politics
- Clingendael Institute (۲۰۲۴). «Opposition politics of the Iranian diaspora: Out of many, one – but not just yet». تحلیل از یک موسسهٔ سیاست خارجی هلند. clingendael.org/publication/opposition-politics-iranian-diaspora-out-many-one-not-just-yet
- RealClearWorld (آوریل ۲۰۲۴). Alireza Nader, «Pahlavi and the Defeat of the Iranian Opposition». دیدگاه از یک حامی سابق پهلوی. realclearworld.com/articles/2024/04/10/pahlavi_and_the_defeat_of_the_iranian_opposition_1024084.html
- Iran International (آوریل ۲۰۲۳). «Opposition Figure’s Resignation From Coalition Opens…» و «Debate Continues Over Resignation From Iranian Opposition Alliance». پوشش استعفای حامد اسماعیلیون. iranintl.com/en/202304228303 و iranintl.com/en/202304233856
- Al Jazeera (ژوئیه ۲۰۲۵). «After backing Israel, Iran’s self-styled crown prince loses support». تحلیل پیامدهای حمایت پهلوی از اسرائیل بر موقعیت او. aljazeera.com/features/2025/7/3/son-of-former-shah-loses-credibility-after-justifying-israels-war-on-iran
نظرسنجیها و دادههای افکار عمومی
- GAMAAN (مارس ۲۰۲۲). Ammar Maleki, Iranians’ Attitudes toward Political Systems: A 2022 Survey Report. گزارش مرجع. gamaan.org/2022/03/31/political-systems-survey-english
- GAMAAN (آگوست ۲۰۲۵). Analytical Report on Iranians’ Political Preferences in 2024. دادههای بهروز که نشان میدهد حمایت از پهلوی به ۳۱٪ کاهش یافته است. gamaan.org/2025/08/20/analytical-report-on-iranians-political-preferences-in-2024
- Free Iran Scholars Network (آگوست ۲۰۲۵). «The Betrayal of Truth: GAMAAN Polling Under Dictatorship in Iran». نقد روششناختی بر نظرسنجیهای گمان. freeiransn.com/the-betrayal-of-truth-gamaan-polling-under-dictatorship-in-iran
- The Conversation (ژانویه ۲۰۲۶). Ammar Maleki و Pooyan Tamimi Arab, «Iran protests 2026: our surveys show Iranians agree more on regime change than what might come next». توضیح روششناختی از بنیانگذار گمان، همراه با اذعان به اینکه حمایت از پهلوی بین ۲۰۲۲ و ۲۰۲۵ ثابت مانده (تقریباً یکسوم طرفدار، یکسوم مخالف، یکسوم بینظر). theconversation.com/iran-protests-2026-our-surveys-show-iranians-agree-more-on-regime-change-than-what-might-come-next-273198
- Gallup International Association (آوریل ۲۰۲۶). «Iran Conflict: Public Opinion Leaves U.S. Isolated — Blamed for War, Little Faith in Outcomes». نظرسنجی ۱۵ کشوره: ۴۷٪ انتظار شکست تغییر رژیم دارند، تنها ۲۱٪ انتظار موفقیت، ۶۰٪ هیچ طرفی را حمایت نمیکنند، ۸۰٪ آمریکا/اسرائیل را مسئول شروع جنگ میدانند. gallup-international.com/survey-results-and-news/survey-result/iran-conflict-public-opinion-leaves-us-isolated-blamed-for-war-little-faith-in-outcomes-and-widespread-economic-concern
- The News (گزارش از نظرسنجی Gallup International) (آوریل ۲۰۲۶). «Global poll shows widespread neutrality and anxiety over Iran conflict». پوشش تفصیلیتر یافتههای نظرسنجی. thenews.pk/print/1410212-global-poll-shows-widespread-neutrality-and-anxiety-over-iran-conflict
- Gallup (۲۰۲۰، بهروز شده). «Iranian Confidence in Government Under 50% for First Time». دادههای زمینهای دربارهٔ اعتماد ایرانیان به دولت. نشان میدهد حتی پیش از تشدید بحرانهای اخیر، اعتماد به نظام در حال فرسایش بوده است. news.gallup.com/poll/323231/iranian-confidence-government-first-time.aspx
- Gallup Historical Trends: Iran. خط روند تاریخی نظرسنجیهای Gallup دربارهٔ ایران (عمدتاً از دیدگاه آمریکایی). news.gallup.com/poll/116236/iran.aspx
- AGSI / Arab Gulf States Institute (ژانویه ۲۰۲۵). «Official Government Poll: 72.9% of Iranians Favor Separation of Religion and State». گزارش دربارهٔ نظرسنجی درز کردهٔ وزارت فرهنگ ایران که از BBC Persian منتشر شد – منبع ارزشمندی برای نشان دادن اینکه حتی دادههای خود رژیم نیز نارضایتی گسترده را تأیید میکنند. agsi.org/analysis/official-government-poll-72-9-of-iranians-favor-separation-of-religion-and-state
رویدادهای نظامی: جنگ ۱۲ روزهٔ ژوئن ۲۰۲۵ و جنگ ۲۰۲۶
منابع مربوط به رویدادهای نظامی که بستر عملیات تأثیرگذاری را فراهم کردند.
حمله به زندان اوین (ژوئن ۲۰۲۵)
گزارش Citizen Lab که در بخش ۱ ذکر شد، تحلیل تفصیلی این رویداد و هماهنگی شبکهٔ PRISONBREAK را ارائه میدهد.
حملهٔ مدرسهٔ میناب (۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶)
- Al Jazeera (مارس ۲۰۲۶). «Al Jazeera investigation: Iran girls’ school targeting likely ‘deliberate’». تحقیق تفصیلی. aljazeera.com/news/2026/3/3/questions-over-minab-girls-school-strike-as-israel-us-deny-involvement
- Al Jazeera (مارس ۲۰۲۶). «Who bombed the Iranian girls’ school, killing more than 170?». aljazeera.com/news/2026/3/12/who-bombed-the-iranian-girls-school-killing-more-than-170-what-we-know
- UN OHCHR (مارس ۲۰۲۶). «UN experts strongly condemn deadly missile strike on girls’ school in Iran». بیانیهٔ کارشناسان سازمان ملل. ohchr.org/en/press-releases/2026/03/un-experts-strongly-condemn-deadly-missile-strike-girls-school-iran-call
- UN News / UNESCO (مارس ۲۰۲۶). «Deadly bombing of Iran primary school ‘a grave violation of humanitarian law’». news.un.org/en/story/2026/03/1167063
بیانیهها و استراتژیهای اسرائیل دربارهٔ تغییر رژیم در ایران
- PBS News (فوریه ۲۰۲۶). «Read Netanyahu’s full statement on Iran attacks». متن کامل اظهارات نتانیاهو که ایرانیان را به «در دست گرفتن سرنوشت خود» دعوت میکند. pbs.org/newshour/world/read-netanyahus-full-statement-on-iran-attacks
- Christian Science Monitor (مارس ۲۰۲۶). «Netanyahu called for regime change in Iran, but will he settle for less?». csmonitor.com/World/Middle-East/2026/0312/israel-war-goals-netanyahu-iran-regime-change
- Axios (مارس ۲۰۲۶). «’They’ll get mowed down’: Trump rebuffed Netanyahu idea to call for Iran uprising». نشاندهندهٔ اختلاف در ارزیابی واقعیت قیام. axios.com/2026/03/25/trump-netanyahu-iran-uprising-rejected
- NPR (مارس ۲۰۲۶). «Tracing recent events that led Netanyahu to launch the war against Iran». npr.org/2026/03/18/nx-s1-5749276
- Wikipedia (۲۰۲۶). «Regime change efforts in the 2026 Iran war». خلاصهای مفید از تلاشهای رسمی برای تغییر رژیم. en.wikipedia.org/wiki/Regime_change_efforts_in_the_2026_Iran_war
تحلیلهای تکمیلی و دیدگاههای متعادل
منابعی که دیدگاههای متنوع دربارهٔ موقعیت پهلوی و اپوزیسیون ارائه میدهند.
- Atlantic Council (مارس ۲۰۲۶). «The hidden friction with Reza Pahlavi and the Iranian opposition». دیدگاه نسبتاً همدلانه با پهلوی که برای تعادل تحلیل مفید است. atlanticcouncil.org/blogs/menasource/the-hidden-friction-with-reza-pahlavi-and-the-iranian-opposition
- New Statesman (مارس ۲۰۲۶). «Inside the court of Reza Pahlavi, Iran’s opposition leader». پروفایل مفصل. newstatesman.com/international-politics/2026/03/inside-the-court-of-irans-opposition-leader
- Middle East Forum (دسامبر ۲۰۲۵). «Has Reza Pahlavi Become the Opposition to Iran’s Opposition?». نقد از درون جریان محافظهکار. meforum.org/mef-observer/has-reza-pahlavi-become-the-opposition-to-irans-opposition
- Middle East Institute (ژوئن ۲۰۲۲). Meir Javedanfar, «Pahlavi address highlights growing disillusionment with Iran’s leadership and the search for alternatives». زمینهٔ بیشتر دربارهٔ افزایش حضور رسانهای پهلوی. mei.edu/publications/pahlavi-address-highlights-growing-disillusionment-irans-leadership-and-search
نمونههای تاریخی مشابه
منابعی برای درک الگوی گستردهتر پروژههای تأثیرگذاری خارجی در سیاست بینالملل.
کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ در ایران (عملیات آژاکس)
- Stephen Kinzer ۲۰۰۳. All the Shah’s Men: An American Coup and the Roots of Middle East Terror. کتاب مرجع با زبانی قابلفهم برای خوانندهٔ عمومی.
- Ervand Abrahamian ۲۰۱۳. The Coup: 1953, the CIA, and the Roots of Modern U.S.-Iranian Relations. تحلیل تاریخی دقیقتر از دیدگاه تاریخنگار برجستهٔ ایرانی-آمریکایی.
- National Security Archive آگوست ۲۰۱۳. «CIA Confirms Role in 1953 Iran Coup». مجموعهٔ اسناد رسمی تازه منتشرشده پس از ۶۰ سال. nsarchive2.gwu.edu/NSAEBB/NSAEBB435
- NPR Throughline ۲۰۱۹ . «How The CIA Overthrew Iran’s Democracy In 4 Days». پوشش پادکستی قابل دسترس. npr.org/2019/01/31/690363402/how-the-cia-overthrew-irans-democracy-in-four-days
- Wikipedia بازبینی ۲۰۲۶. «۱۹۵۳ Iranian coup d’état». خلاصهٔ جامع با پیوند به منابع اصلی، شامل گزارش ویلبر (Wilbur Report). en.wikipedia.org/wiki/1953_Iranian_coup_d’état
- Lapham’s Quarterly ۲۰۱۸. «Operation Ajax». تحلیل ادبی-تاریخی دربارهٔ نقش کرمیت روزولت. laphamsquarterly.org/roundtable/operation-ajax
احمد چلبی و کنگرهٔ ملی عراق
- Aram Roston (۲۰۰۸). The Man Who Pushed America to War: The Extraordinary Life, Adventures, and Obsessions of Ahmad Chalabi. بررسی مفصل نقش چلبی در سوق دادن آمریکا به جنگ عراق.
- The New York Times (مه ۲۰۰۴). «How Chalabi and the White House Held the Front Page». گزارش دربارهٔ نقش چلبی در تولید «شواهد» ساختگی دربارهٔ سلاحهای کشتار جمعی و رابطه با خبرنگاران.
- Senate Select Committee on Intelligence (۲۰۰۸). «Report on the Use by the Intelligence Community of Information Provided by the Iraqi National Congress». گزارش رسمی سنای آمریکا دربارهٔ نقش کنگرهٔ ملی عراق در ارائهٔ اطلاعات نادرست.
- The Guardian (۲۰۱۵). «Ahmed Chalabi obituary». مرور زندگی سیاسی چلبی و سرنوشت او پس از سقوط صدام.
خوان گوایدو و ونزوئلا
- International Crisis Group (گزارشهای متعدد ۲۰۱۹-۲۰۲۳). مجموعهای از تحلیلها دربارهٔ بحران سیاسی ونزوئلا و «دولت موازی». crisisgroup.org/latin-america-caribbean/andes/venezuela
- Reuters (ژانویه ۲۰۲۳). «Venezuela opposition votes to scrap Guaido-led interim government». گزارش انحلال دولت موازی توسط خود مخالفان ونزوئلایی.
- Washington Post (آوریل ۲۰۱۹). «Guaido’s failed military uprising». تحلیل شکست تلاش برای شورش نظامی.
- The New York Times (۲۰۲۰). «How Juan Guaidó Fell from Savior to Sideshow». بررسی سقوط تدریجی جایگاه سیاسی گوایدو.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.