نقده؛ از همزیستی تا انسانیتزدایی
پشتِ پرده یک روایت: امنیتیسازی یک جامعه و تبدیل آن به “تهدید”
نقده، تنها نام یک شهر یا یک واقعه نیست؛ نام زخمی است که در حافظهی جمعی باقی مانده و هر بار که به آن بازمیگردیم، پرسشی بنیادی را پیش روی ما قرار میدهد: آیا قرار است این زخم صرفاً روایت شود، یا به نقطهای برای بازاندیشی و تغییر بدل گردد؟
اگر نقده را فقط در سطح یک تراژدی متوقف کنیم، در واقع آن را به گذشته تبعید کردهایم؛ اما واقعیت این است که چنین رخدادهایی نه با فراموشی از میان میروند و نه با روایتهای سادهساز قابل فهماند. نقده، همچون بسیاری از گرههای تاریخی در جغرافیای ایران، محصول انباشت تبعیض، بیاعتمادی و مدیریتهای ناکارآمدی است که بهجای حل مسئله، آن را به تعویق انداختهاند. بنابراین، مواجههی واقعی با آن، مستلزم عبور از سطح روایت و ورود به سطح تحلیل و بازسازی است.
در دل همان روزهای بحرانی، با همه تلخی و خشونتی که بر آن سایه انداخته بود، لحظاتی نیز وجود داشت که امکانهای دیگری را نشان میداد؛ امکانهایی که اگرچه کوتاه و ناپایدار بودند، اما از حیث معنا، اهمیت تعیینکننده دارند. یکی از این امکانها، تجربهای بود از نوعی تنظیم روابط اجتماعی که نه از بالا، بلکه از دل جامعه و بر اساس نیازهای فوری آن شکل گرفت. این تجربه نشان داد که حتی در شرایط خلأ قدرت متمرکز، جامعه میتواند به سمت نوعی نظم مبتنی بر مشارکت و مسئولیتپذیری حرکت کند.
از همینجا، مسئلهی خودمدیریتی دموکراتیک اهمیت پیدا میکند؛ نه بهعنوان یک شعار یا آرمان دوردست، بلکه بهعنوان یک امکان واقعی و آزمودهشده. در چنین مدلی، ساکنان یک سرزمین—با همه تفاوتهای قومی، مذهبی و زبانی—نه موضوع سیاست، بلکه کنشگران آن هستند. آنها در تصمیمگیری درباره زندگی خود نقش مستقیم دارند و همین مشارکت، پایهی شکلگیری اعتماد میشود. اعتمادی که نه از طریق وعدههای سیاسی، بلکه در بستر تجربهی مشترک ساخته میشود.
در کنار آن، مفهوم همزیستی نیز نیازمند بازتعریف است. همزیستی، اگر صرفاً به معنای «تحمل دیگری» باقی بماند، همواره در معرض فروپاشی است. آنچه میتواند پایداری ایجاد کند، عبور به سطحی عمیقتر است: پذیرش برابر دیگری. این یعنی بهرسمیتشناختن تفاوتها نه بهعنوان تهدید، بلکه بهعنوان بخشی از واقعیت اجتماعی که باید در ساختارهای سیاسی، حقوقی و فرهنگی بازتاب یابد. بدون این تغییر نگاه، هر نوع همزیستی، شکننده و موقتی خواهد بود.
در این میان، تبعیض یکی از ریشهایترین موانع این گذار است. تبعیض، صرفاً یک مسئله اخلاقی نیست که بتوان با توصیههای کلی آن را برطرف کرد؛ بلکه ساختاری است که در سطوح مختلف—از توزیع منابع گرفته تا دسترسی به قدرت و بازنمایی فرهنگی—بازتولید میشود. تا زمانی که این ساختارها تغییر نکنند، بیاعتمادی و شکافهای اجتماعی نیز تداوم خواهند یافت و هر بحران، مستعد تبدیلشدن به خشونت خواهد بود.
از این منظر، نقده را باید نه بهعنوان یک پایان، بلکه بهعنوان یک نقطه آغاز دید؛ آغاز نوعی بازاندیشی درباره شیوهی زیست مشترک در جامعهای متکثر. التیام این زخم، در بازگشت به گذشته یا تکرار روایتهای تثبیتشده نیست، بلکه در ساختن آیندهای متفاوت نهفته است؛ آیندهای که در آن، سیاست بهجای امنیتیسازی تفاوتها، به مدیریت دموکراتیک آنها روی آورد، و روایتها بهجای پوشاندن حقیقت، به روشنتر شدن آن کمک کنند.
نقده میتواند—اگر بهدرستی فهم و بازخوانی شود—از یک زخم ناسور به یک درس تاریخی تبدیل گردد: درسی درباره اینکه چگونه میتوان در یک سرزمین مشترک، با همه تفاوتها، نه صرفاً در کنار هم، بلکه با هم زیست؛ و چگونه میتوان از دل همین تفاوتها، بنیانی برای عدالت، آزادی و همزیستی پایدار ساخت.
نقده؛ زخم ناسور سرزمینم
از تحریف یک بحران سیاسی تا انسانیتزدایی از سوژهی کورد
نقده را سالهاست با یک عبارت آماده و بهظاهر روشن توضیح میدهند: «جنگ ترک و کرد». این عبارت، به دلیل سادگیاش، بهسرعت در حافظهی عمومی جا میگیرد؛ اما دقیقاً همین سادگی، بزرگترین مشکل آن است. زیرا آنچه در نقده رخ داد، نه صرفاً یک درگیری میان دو گروه قومی، بلکه برآیندِ شرایطی پیچیده بود که در آن خلأ قدرت، رقابت برای تثبیت اقتدار، امنیتیسازی جامعه، مداخله نیروهای رسمی و غیررسمی، و مهمتر از همه، تغییر در شیوهی دیدن و تفسیر «کورد» بهعنوان یک سوژهی سیاسی، بههم گره خوردند. از همینرو، نقده را فقط با ارجاع به درگیری خیابانی نمیتوان فهمید؛ باید آن را در سطحی عمیقتر، بهمثابه لحظهای دید که در آن یک جامعهی چندقومیتی از امکان همزیستی و مدیریت مشترک به سمت واگرایی، ترس و خشونت رانده شد.
در نخستین ماههای پس از انقلاب ۱۳۵۷، دولت پیشین سقوط کرده بود، اما دولت جدید هنوز اقتدار خود را در همه جا تثبیت نکرده بود. در چنین وضعیتی، در بسیاری از شهرها خلأ قدرت پدید آمد؛ وضعیتی که میتوانست یا به هرجومرج و رقابت مسلحانه بینجامد، یا زمینهساز شکلگیری ابتکارهای محلی برای ادارهی زندگی روزمره شود. نقده، در مقطعی کوتاه، امکان دوم را تجربه کرد. در این شهر، کوردها و ترکها نه در مقام دو جبههی متخاصم، بلکه در مقام ساکنان یک سرزمین مشترک، برای ادارهی امور شهر بهسوی همکاری رفتند. کمیتههای مردمی شکل گرفت، نیروهای اجتماعی مختلف—از بازاری و معلم گرفته تا دانشجو و کارگر—در امر حفظ نظم عمومی و پاسخ به نیازهای اولیه مشارکت کردند، و بهتدریج نوعی شورای مشترک شکل گرفت که میکوشید فقدان اقتدار رسمی را با سازوکاری مبتنی بر مشارکت اجتماعی جبران کند.
سلیمان کاشانی، که خود از فعالان آن دوره و عضو شورای شهر بود، این تجربه را چنین به یاد میآورد:
«ما به این نتیجه رسیده بودیم که اگر کنار هم نایستیم، شهر فرو میریزد. شبها با هم گشت میدادیم، در سرما و بیامکاناتی، تلاش میکردیم امنیت را حفظ کنیم. هیچکس از دیگری نمیپرسید تو کردی یا ترکی؛ مسئله این بود که شهر را نگه داریم.»
این شهادت، از همان آغاز، تصویر قالبی و رایج از نقده را به چالش میکشد. اگر از ابتدا همهچیز فقط یک نزاع قومی بود، چنین تجربهای از همکاری، نگهبانی مشترک و مدیریت جمعی چگونه ممکن بود؟ همین نکته نشان میدهد که جامعه، پیش از راندهشدن به سوی درگیری، ظرفیت بالفعل برای نوعی همزیستی مبتنی بر مسئولیت مشترک را در خود داشت. حتی در حوزهی معیشت و خدمات عمومی نیز نشانههایی از این عقلانیت جمعی دیده میشد. برنامهریزی برای سرشماری، توزیع نفت و ادارهی امور روزمره، در شرایطی که ساختار مرکزی دچار اختلال شده بود، فقط یک اقدام اجرایی نبود؛ نشانهی وجود یک جامعهی زنده و دارای ابتکار بود. نقده، در آن لحظه، نه میدان نفرت قومی، بلکه آزمایشگاهی شکننده اما واقعی برای خودسازماندهی اجتماعی بود.
با این حال، درست همین ظرفیت بود که در منطق دولت نوپایی که در حال تثبیت اقتدار خود بود، بهعنوان خطر فهمیده شد. هر نظمی که از پایین و مستقل از دولت شکل میگیرد، از منظر قدرت متمرکز، بالقوه تهدیدکننده تلقی میشود. بنابراین، آنچه در سطح محلی میتوانست الگویی برای مدیریت مشارکتی باشد، در سطح کلان بهعنوان اخلال در روند تمرکز قدرت دیده شد. اینجا است که روند امنیتیسازی آغاز میشود: یک مسئلهی سیاسی و اجتماعی، که بالقوه قابل گفتوگو و مدیریت است، بهعنوان تهدیدی امنیتی بازتعریف میشود.
اما امنیتیسازی فقط یک تصمیم اداری یا نظامی نیست؛ پیش از آن، یک تغییر در زبان و تخیل سیاسی است. برای آنکه بتوان با یک گروه مانند «مسئله امنیتی» برخورد کرد، ابتدا باید آن گروه از جایگاه یک فاعل سیاسی و انسانی به جایگاه یک خطر و اختلال تنزل یابد. به بیان دیگر، باید در ذهن و زبان رسمی، سوژهی کورد از «جامعهای دارای حق، خواست و کرامت» به «عنصری مسئلهساز» فروکاسته شود. این دقیقاً همان نقطهای است که انسانیتزدایی آغاز میشود.
انسانیتزدایی همیشه با توهین آشکار و زبان حیوانی شروع نمیشود. در بسیاری از مواقع، با زبانی ظاهراً رسمی، سیاسی و حتی مذهبی عمل میکند. قربانی در ظاهر انسان باقی میماند، اما در سطح اخلاقی و سیاسی، دیگر بهمثابه انسانی کامل، برابر و دارای حق دیده نمیشود. او به «پرونده»، «مسئله»، «اختلال»، «تهدید»، «عامل بیثباتی» یا «مانع نظم» بدل میشود. در چنین وضعیتی، خشونت علیه او نه فقط توجیهپذیر، بلکه برای بخشی از افکار عمومی ضروری جلوه میکند.
روایت صادق زیباکلام از دیدار با غلامرضا حسنی، این دگرگونی را با شفافیتی تکاندهنده نشان میدهد:
«قبایش را کنار زد، به اسلحهاش زد و گفت: این تنها زبانی است که کردها میفهمند.»
اهمیت این جمله فقط در خشونت آشکار آن نیست، بلکه در پیشفرض نهفته در آن است: کورد دیگر مخاطب زبان سیاست، گفتوگو، مذاکره و شهروندی نیست؛ مخاطب گلوله است. این یعنی انکار ظرفیت فهم، برابری و شأن انسانی او. در چنین نگاهی، «کورد» نه یک انسانِ صاحب خواست و حق، بلکه موجودی است که تنها باید مهار شود. این همان لحظهای است که انسانیتزدایی، از سطح ذهن به سطح سیاست منتقل میشود.
یکی از مهمترین سازوکارهای انسانیتزدایی، این است که قربانی را همزمان «پستتر» و «خطرناکتر» جلوه میدهد. در این منطق، دیگری فقط متفاوت نیست؛ بالقوه حامل آشوب، تجزیه، بیثباتی و تهدید است. به همین دلیل، هر مطالبهای که از سوی او مطرح شود—خواه زبان، خواه مشارکت سیاسی، خواه دفاع از خود—دیگر بهعنوان حق تلقی نمیشود، بلکه بهعنوان نشانهای از خطر خوانده میشود. در چنین چارچوبی، کورد خوب، کورد خاموش است؛ کورد قابل تحمل، کوردی است که از حق سیاسی خود سخن نگوید؛ و کورد مشروع، کوردی است که در تعریف رسمی از ملت و دولت حل شود. بهمحض آنکه این سکوت شکسته شود، منطق امنیتی فعال میشود.
رویداد میتینگ حزب دموکرات کردستان در استادیوم نقده را نیز باید در همین چارچوب فهمید. خود برگزاری یک تجمع سیاسی، در شرایط عادی، بخشی از حیات عمومی و کنش جمعی است. اما وقتی فضا از پیش امنیتی شده و یک گروه بهعنوان «تهدید» بازنمایی شده باشد، همان تجمع سیاسی نیز بهسادگی به محرک خشونت بدل میشود. کاشانی در اینباره میگوید:
«برخی از دوستان ترک گفتند بهتر است اینجا برگزار نشود، ممکن است تحریک شود. اما در نهایت برگزار شد.»
این جمله نشان میدهد که حتی پیش از شروع تیراندازی، نشانههایی از التهاب و امکان تحریک وجود داشته است. یعنی بحران بهیکباره از خلأ پدید نیامد؛ مقدمات ذهنی، سیاسی و امنیتی آن از پیش ساخته شده بود. سپس، با آغاز تیراندازی، وضعیتی پدید آمد که دیگر از کنترل خارج شد. کاشانی ادامه میدهد:
«با اولین شلیکها، همهچیز از کنترل خارج شد. ما با بلندگو به دو زبان از مردم میخواستیم تیراندازی نکنند، اما دیگر هیچکس گوش نمیداد.»
نکته مهم در این روایت، صرفاً توصیف آشوب نیست؛ بلکه نشاندادن لحظهای است که در آن زبان، میانجیگری و تلاش برای جلوگیری از بحران، زیر صدای گلوله نابود میشود. وقتی خشونت مسلحانه وارد میدان میشود، جامعه بهسرعت دوپاره میگردد، ترس جای اعتماد را میگیرد و هویتها به سنگر بدل میشوند. اما همینجا نیز اگر فقط به ظاهر ماجرا بسنده کنیم، باز در دام همان روایت سادهساز خواهیم افتاد.
زیرا در دل همان آشوب، هنوز ردپای انسانیت باقی بود. هنوز همهچیز به نفرت مطلق فروکاسته نشده بود. کاشانی تأکید میکند:
«این را جنگ ترک و کرد نامیدن، اشتباه بزرگی است. خیلی از ترکها کمک کردند که کردهایی که گیر افتاده بودند فرار کنند. آب میآوردند، راه نشان میدادند، همراهی میکردند.»
این شهادت، از نظر تحلیلی اهمیتی بسیار فراتر از یک خاطرهی احساسی دارد. زیرا نشان میدهد که جامعه، حتی در میانهی خشونت، بهطور کامل در منطق انسانیتزدایی حل نشده بود. هنوز کنشگرانی وجود داشتند که دیگری را نه بهعنوان دشمن مطلق، بلکه بهعنوان انسانِ در معرض خطر میدیدند. آبرساندن، راه نشان دادن، کمک به فرار، فقط کنشهای فردی نیستند؛ شکستن منطق مسلطِ حذف و ترساند. این لحظات، هرچند نتوانستند روند کلی خشونت را متوقف کنند، اما از حیث معنا مهماند، زیرا نشان میدهند که انسانیتزدایی هرگز بهطور کامل و بیمقاومت عمل نمیکند. همیشه لایهای از اخلاق اجتماعی باقی میماند که حاضر نیست دیگری را کاملاً از قلمرو انسانیت بیرون براند.
اما همین جامعه، در برابر سازمانیافتگی قدرت و خشونت، ناتوان ماند. درگیری سه روز ادامه یافت. صدها نفر کشته شدند. هزاران خانواده آواره شدند. ورود ارتش، بهظاهر پایان فاز خیابانی بحران بود، اما در واقع فقط شکل خشونت را تغییر داد. از اینجا به بعد، خشونت دیگر نه در قالب درگیری آشکار، بلکه در قالب نهاد، قانون، بازداشت و مجازات بازتولید شد. این مرحله، از نظر سیاسی اهمیت زیادی دارد، زیرا نشان میدهد که چگونه دولت پس از سرکوب میدانی، روایت رسمی خود را نیز تثبیت میکند و همزمان، حافظهی قربانی را نیز زیر فشار قرار میدهد.
یکی از تلخترین بخشهای روایت کاشانی، اشاره به سرنوشت پدرش است:
«پدرم نه مسلح بود، نه درگیر. فقط فرار کرده بود. وقتی برگشت، بازداشت شد و در تبریز اعدام شد.»
در این جمله، فشردهترین شکل خشونت ساختاری را میبینیم. کسی که نه در میدان جنگ بوده و نه در درگیری مسلحانه، پس از بازگشت بازداشت و اعدام میشود. اینجا دیگر با خشونت هیجانی و لحظهای روبهرو نیستیم؛ با نظمی مواجهایم که خشونت را از طریق سازوکارهای رسمی مشروع میکند. اگر در خیابان، گلوله کار را پیش میبرد، اینجا حکم و بازداشت و دادگاه همان کار را ادامه میدهند. انسانیتزدایی در این سطح، دیگر فقط در شعار و برچسب نیست؛ در نهاد و تصمیم و مجازات تجسد مییابد.
از همینجا میتوان فهمید که چرا برچسب «جنگ ترک و کرد» تا این اندازه کارکردی و در عین حال گمراهکننده است. این نامگذاری، مسئولیت قدرت را از مرکز بحران کنار میزند. وقتی همهچیز به «درگیری قومی» تقلیل یابد، دیگر نیازی نیست بپرسیم چه کسانی از این قطبیسازی سود بردند، چه کسانی از ابتدا فضا را امنیتی کردند، چه کسانی زبان گفتوگو را با زبان اسلحه جایگزین نمودند، و چه کسانی بعدتر همین بحران را به ابزاری برای سرکوب گسترده تبدیل کردند. نامگذاری «جنگ قومی» از این جهت خطرناک است که بحران را طبیعی جلوه میدهد؛ گویی دو گروه از سرِ خصومت تاریخی ناگزیر از کشتن یکدیگر بودند. حال آنکه نقده دقیقاً نشان میدهد که پیش از خشونت، امکان همکاری وجود داشت، و در دل خشونت نیز هنوز نشانههای همبستگی از بین نرفته بود.
پس مسئله فقط تحریف یک واقعه نیست؛ مسئله تثبیت نوعی تفسیر از «کورد» است. در این تفسیر، کورد از جایگاه سوژهی تاریخی و سیاسی به ابژهای امنیتی فروکاسته میشود. او نه بهعنوان بخشی از جامعه با مطالبات، حافظه و ارادهی سیاسی، بلکه بهعنوان مسئلهای برای کنترل دیده میشود. این همان چیزی است که در سطحی عمیقتر، انسانیتزدایی را تشکیل میدهد. زیرا انسانیتزدایی الزاماً به معنای انکار زیستشناختیِ انسان بودن نیست؛ کمتر کسی میگوید کورد از نظر بیولوژیک انسان نیست. مسئله این است که در سطح اخلاقی و سیاسی، انسانیت او مشروط و ناقص فهم میشود. مرگش کمتر سوگواری میآفریند، رنجش کمتر حساسیت ایجاد میکند، حقوقش آسانتر تعلیق میشود و سرکوبش با واژههایی چون امنیت، نظم و تمامیت توجیه میگردد.
در اینجا باید بر یک نکته اساسی تأکید کرد: انسانیتزدایی فقط در توهینهای رک یا شعارهای تند خلاصه نمیشود. حتی زبان رسمی، مؤدب و اداری هم میتواند حامل همان منطق باشد. وقتی از یک مردم فقط در قالب «پرونده»، «مشکل»، «تهدید»، «آسیب» و «عامل بیثباتی» سخن گفته میشود، در واقع انسانیت او در سطحی نرم و نهادینه تعلیق شده است. در چنین زبانی، جایی برای رنج، حافظه، پیچیدگی و حق باقی نمیماند. کورد دیگر جامعه نیست؛ موضوع مدیریت امنیتی است. و این، همان دستگاه تفسیریای است که خشونت را از پیش ممکن و مشروع میکند.
نقده، از این منظر، فقط زخمی از گذشته نیست؛ آینهای است که امروز را نیز میتوان در آن دید. هر جا که یک جامعهی متکثر بهجای آنکه بر اساس مشارکت و برابری فهم شود، با زبان تهدید و مدیریت امنیتی بازنمایی گردد، همان الگو در حال تکرار است. هر جا که تفاوت قومی و زبانی نه بهعنوان بخشی از واقعیت اجتماعی، بلکه بهمثابه اخلال در نظم ملی تصویر شود، بذر همان بحران دوباره کاشته میشود. و هر جا که گروهی فقط تا زمانی پذیرفته شود که بیصدا، بیمطالبه و بیسازمان باشد، در واقع انسانیت سیاسی او به رسمیت شناخته نشده است.
به همین دلیل، بازخوانی نقده فقط کاری تاریخی نیست؛ کاری سیاسی و اخلاقی نیز هست. باید میان نقد، اختلاف و رقابت سیاسی از یکسو، و انسانیتزدایی از سوی دیگر، مرزی روشن کشید. هیچ جامعهای بدون اختلاف نیست، هیچ شهر چندقومیتی بدون تنش نیست، و هیچ فضای سیاسی بدون رقابت نیست. اما لحظهی خطر آنجاست که اختلاف، به نفی انسانیت و مشروعیت وجودی دیگری تبدیل شود. آنگاه دیگر مسئله فقط نزاع نیست؛ مسئله گذار از سیاست به حذف است.
اگر قرار است نقده از یک زخم ناسور به یک درس تاریخی بدل شود، این درس فقط در یادآوری کشتار و سوگواری خلاصه نمیشود. درس اصلی آن، فهم سازوکارهایی است که خشونت را ممکن کردند: تبعیضهای انباشته، بیاعتمادیهای تاریخی، ناتوانی در بهرسمیتشناختن برابری واقعی، تمرکزگرایی سیاسی، امنیتیسازی تفاوتها و در نهایت، انسانیتزدایی از سوژهی کورد. بدون شکستن این زنجیره، هیچ تضمینی وجود ندارد که اشکال دیگری از همان بحران در زمانها و مکانهای دیگر تکرار نشود.
در برابر این چرخه، آنچه باید بازسازی شود، فقط حافظهی قربانی نیست؛ امکان همزیستی و اعتماد نیز هست. تجربهی کوتاه مدیریت مشترک در نقده نشان داد که خودمدیریتی دموکراتیک صرفاً یک آرزو یا مفهوم انتزاعی نیست. جامعه، حتی در شرایط شکننده، میتواند بر پایهی مشارکت، مسئولیتپذیری و نیاز مشترک، نظم بسازد. این تجربه، هرچند شکست خورد، اما از حیث نظری و سیاسی، همچنان حامل یک امکان است: اینکه امنیت واقعی نه از سرکوب تفاوت، بلکه از بهرسمیتشناختن و سازماندادن دموکراتیک آن حاصل میشود.
همزیستی نیز تنها زمانی پایدار میشود که از سطح «تحمل» فراتر رود. تحمل، در بهترین حالت، آتشبس روانی است؛ اما پذیرش برابر، بنیان صلح اجتماعی است. جامعهای که در آن یکی باید دیگری را «تحمل» کند، هنوز از نظر ساختاری نابرابر است. اما جامعهای که در آن تفاوتها به رسمیت شناخته شده، در نهادها، قانون، آموزش و فرهنگ بازتاب یافته و هیچکس برای داشتن زبان، حافظه و هویت خود مجرم یا مشکوک تلقی نمیشود، میتواند بهسمت ثبات واقعی حرکت کند.
از اینرو، رفع تبعیض نه یک مطالبهی تزئینی و اخلاقی، بلکه شرط بازسازی اعتماد است. تبعیض در توزیع قدرت، در بازنمایی فرهنگی، در نظام آموزشی، در زبان رسمی و در دسترسی به فرصتها، اگر پابرجا بماند، شکاف اجتماعی را دائماً بازتولید خواهد کرد. هیچ آشتی پایداری بر زمین تبعیضزده ساخته نمیشود.
نقده را نباید تنها در شمار کشتهها، ویرانی خانهها یا تلخی خاطرهها خلاصه کرد. عمق فاجعه، فقط در آنچه رخ داد نیست؛ در آن چیزی نیز هست که پیش از وقوع خشونت، در ذهن و زبان ساخته شد: فروکاستن یک مردم از جایگاه سوژهای انسانی و سیاسی به سطح یک «مسئله»، یک «تهدید» و یک «پرونده». درست از همینجا بود که راه برای سرکوب، حذف و مشروعیتبخشی به خشونت گشوده شد. به همین دلیل، نقده فقط یک تراژدی تاریخی نیست؛ یک هشدار تاریخی است.
اگر این زخم همچنان باز مانده، فقط بهدلیل خون ریختهشده نیست، بلکه به این دلیل نیز هست که روایت مسلط، حقیقت را ناقص بازگو کرده است. وقتی یک بحران سیاسی را به «جنگ قومی» تقلیل میدهند، در واقع هم مسئولیت ساختارهای قدرت را پنهان میکنند، هم نقش امنیتیسازی را میپوشانند، و هم انسانیتِ لگدمالشدهی قربانی را بار دیگر از نظر دور میدارند. اینگونه، زخم نهتنها التیام نمییابد، بلکه در حافظهی جمعی بازتولید میشود.
نقده زمانی به درس تاریخی بدل میشود که آن را فقط بهعنوان صحنهی مرگ نبینیم، بلکه بهعنوان صحنهی شکست سیاست، شکست برابری و شکست بهرسمیتشناختن انسانِ دیگری بفهمیم. هر جا مردمی فقط تا وقتی پذیرفته شوند که خاموش، بیمطالبه و فاقد ارادهی سیاسی باشند، بذر همان فاجعه دوباره کاشته میشود. هر جا تفاوت بهجای آنکه به رسمیت شناخته شود، امنیتی شود، همان چرخه در شکلی تازه بازمیگردد.
از اینرو، وفاداری به حافظهی نقده فقط در سوگواری برای قربانیان نیست؛ در شکستن منطق انسانیتزدایی است. در این است که دیگر هیچ مردم، هیچ زبان، هیچ هویت و هیچ مطالبهای به «تهدید» تقلیل داده نشود. در این است که سیاست بار دیگر به جای اسلحه بنشیند، برابری جای تحقیر را بگیرد، و جامعه بهجای آنکه زخم را بازتولید کند، به سوی عدالت و همزیستی پایدار حرکت کند.
نقده، اگر درست فهمیده شود، فقط نام یک زخم نیست؛ معیاری است برای سنجش وجدان سیاسی ما. یا از آن میآموزیم و راهی به سوی برابری، کرامت و همزیستی میگشاییم، یا آن را به گذشته تبعید میکنیم و در انتظار تکرار زخمهایی میمانیم که اینبار شاید نامی دیگر داشته باشند، اما همان منطق را حمل کنند.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.