اگرچه نیازی به یادآوری تیزی این قلم در برابر سیاستمداران کودک‌صفت آمریکایی و اروپایی نیست، اما به گمانم اکنون باید از یکی از حرکت‌های بسیار هوشمندانه در شطرنج نبرد خاورمیانه سخن بگوییم: ابتکار آتش‌بس دو هفته‌ای از طرف آمریکا. شاید این حرکت صرفاً مبتنی بر غریزه چانه‌زنی‌های تجاری ترامپ باشد و نه توصیه استراتژیست‌های جنگ —اگر اصلاً چنین چیزی در دستگاه عریض و طویل آن‌ها وجود داشته باشد— اما در هر صورت، این حرکت صفحه بازی را به سود ایالات متحده تغییر داد:

۱. تنش‌زدایی تاکتیکی و تریگر کردن دینامیک‌های داخلی: این توقف کوتاه، التهاب نیروهای میدانی ایران را مهار کرد و به آن‌ها فرصت داد تا به فجایع به‌بارآمده بیندیشند. این ابتکار، قدرت «رکن دولت» (متصدی مدیریت اقتصادی) را در برابر «رکن نظامی» (که متمایل به نوعی خودکشی استراتژیک بود) تقویت کرد و شکاف‌های درون بلوک قدرت را عیان ساخت. در فقدان رهبری اجماع‌ساز، این بلوک بیش از پیش شکننده شده است. اگر ایالات متحده بتواند لنگرگاه این بلوک آسیب‌دیده را به حوزه‌های عدم تعادل نزدیک‌تر کند، شاهد نوسان‌هایی خواهیم بود که برای بقای نظام خطرناک است.

۲. بین‌المللی کردن نظارت بر تنگه هرمز: آتش‌بس کنونی فضایی برای فعال شدن کشورهای اروپایی جهت بازگشایی تنگه هرمز پدید آورده که خواه ناخواه پای آن‌ها را به میدان منازعه می‌کشاند. اکنون ناتو بهانه کمتری برای عدم مداخله در تأمین امنیت کشتیرانی دارد. این یک بن‌بست برای نظام است: آیا باید به سوی مین‌روب‌های انگلیسی یا کشتی‌های نظامی ژاپنی که نفتکش‌های خود را همراهی می‌کنند، شلیک کند؟

۳. بازسازی اعتبار اخلاقی: این حرکت، تصویری از عزم آمریکا برای دستیابی به صلح و اجتناب از جنگ ترسیم می‌کند؛ اعتباری که پاتکی جدی به نیروهای بدنام «چپ جهانی» است؛ همان‌هایی که همواره در کنار مستبدترین رژیم‌ها ایستاده‌اند. افتضاح اخلاقی چپ جهانی در این مقطع، دست‌کمی از فروپاشی بلوک شرق ندارد. در صورت موفقیت، آمریکا می‌تواند مدعی شود که این یک «جنگ مردمی» برای دفاع از منافع مردم منطقه و نظام بین‌الملل بوده است (مشابه مداخلات بشردوستانه در بالکان یا آفریقا).

۴. فعال‌سازی اهرم پاکستان و عربستان: استقرار هواپیماهای پاکستانی در عربستان، معادلات را دگرگون کرده است. برخلاف آمریکا و اسرائیل که در هدف قرار ندادن اهداف غیرنظامی خویشتن‌داری قابل‌توجهی نشان دادند، پاکستان در درگیری‌های خود لزوماً چنین ملاحظاتی ندارد. وقوع درگیری در مرزهای شرقی، سناریویی هولناک و غیرقابل‌تصور را پیش روی ایران می‌گذارد.

۵. محاصره در لباس آتش‌بس: ایران در وضعیتی دوگانه گرفتار شده؛ از یک‌سو به این تنفس برای بازسازی نیروها نیاز دارد و از سوی دیگر، فشار اقتصادی محاصره دریایی کمرشکن است. واکنش نظامی به محاصره، آتش‌بس را نقض می‌کند و تمکین به آن، به معنای واگذاری تنها کارت بازی (مسدود کردن تنگه) است.

 

نکته پایانی

در کنار تمامی این ابعاد، باید به نکته‌ای حیاتی و نهایی اشاره کرد: ایالات متحده تا چه زمانی می‌تواند استراتژی «ونزوئلاسازی» را در قبال ایران ادامه دهد؟ در اینجا درک یک تفاوت بنیادین ضروری است. در ونزوئلا، با وجود بازداشت مادورو، ساختار رهبری پابرجای ماند و صرفاً کارکردهای آن دستخوش تغییر شد؛ مدیریتِ باقی‌مانده اجازه نداد ساختار «کنترل و فرماندهی» فرو بپاشد. اما در ایران، ساختار رهبری تا حدود بسیاری آسیب دیده است.

نظام اسلامی در پی این آسیبِ ساختاری، دوباره به «فُرم ابتدای انقلاب» خود پناه برده است؛ یعنی تکیه بر پایگاه ایدئولوژیک که اساساً بر گفتمان‌های شهادت‌طلبانه و عاشورایی استوار بود. با این حال، به دلیل ریزش گسترده‌ی این پایگاه در طول چهار دهه، نظم سیاسی ناچار شد برای بقا، به تبلیغ عناصر ناسیونالیستی و ملی‌گرا روی آورد تا از میان این نیروها یارگیری کند (هرچند دور از انتظار نیست که بعدها، همانند سال‌های نخست انقلاب، با آن‌ها تسویه حساب کند).

در واقع، نظام با فروپاشی «ساختار» که رکن اصلی قدرتش بود، به رکن دیگر یعنی وفاداری ایدئولوژیک متوسل شده است؛ رکنی که مدیون قدرت نرم، توان بسیج نیروهای باقی‌مانده و ظرفیت گفتمان‌سازی برای جذب نیروهای جدید است. نظام با ترکیبی هوشمندانه از «نیروهای سرکوب» و «قدرت نرم»، موفق شد در همان گام نخست، «خیابان» را تسخیر کند. این اقدام به معنای انسداد تنها مجرای تنفسی نیروهای معترض بود.

اکنون نیروهای مردمی در وضعیت «آچمز» گرفتار شده‌اند و رهبری انقلاب نیز صرفاً به تکرار این عبارت بسنده کرده که «منتظر فرصت مناسب برای فراخوان مجدد» است. اما واقعیت این است که تاکنون رهبری انقلاب نه تنها از ابداع راهکاری برای برون‌رفت از این بن‌بست ناتوان مانده، بلکه حتی در میدان نبرد گفتمان‌سازی نیز قافیه را به رژیم باخته است.

پرسش نگران‌کننده اینجاست: آیا انقلاب ملی یا انقلاب شیروخورشید اصلاً از شبکه رهبری میدانی در داخل ایران برخوردار است؟ پاسخ به این پرسش برای من روشن نیست، هرچند امیدوارم چنین شبکه‌ای وجود داشته باشد. اما وضعیت در میان مهاجران خارج از کشور چگونه است؟ نشانه‌های ضعیفی که دیده می‌شود، از فقدان کارآیی رنج می‌برند. رهبری انقلاب ملی حتی در همبسته نگاه داشتن نیروهای خارج از کشور ناتوان بوده، چه رسد به اینکه بتواند در بدنه نیروهای وفادار به رژیم شکاف ایجاد کند.

با این همه، حمایت از رهبری کنونی انقلاب ملی تا زمانی که بر اصول و پیمان‌های بسته‌شده با مردم وفادار بماند، بر همگی فرض است و گمان نمی‌کنم تضعیف رهبری ایشان در چنین شرایط خطیری، به نفع هیچ‌یک از نیروهای اپوزیسیون ملی باشد. همان‌گونه که ماه‌ها پیش نوشتم، اقبال مردم نه صرفاً به شخص ایشان، بلکه نشان از یک چرخش تاریخی و حساس اجتماعی است؛ چرخشی که در آن «هویت دینی» به نفع دو هویت دیگر یعنی هویت «ملی-تمدنی» و هویت «مدرن» تضعیف شده است. از آنجا که نام و میراث خانواده پهلوی در تاریخ معاصر با بازگشت به این دو هویت پیوند خورده، اقبال به ایشان یک چرخش طبیعی و ارگانیک محسوب می‌شود.

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)