مقدمه: پارادوکسِ آمریت و خودکشی جمعی
امروزه از زبان حقوق‌دانان مکرراً می‌شنویم که دولت‌ها «موظف» به رعایت «قوانین آمره» (Jus Cogens) و الزامات بین‌المللی هستند؛ قواعدی نظیر تمایز میان اهداف نظامی و غیرنظامی، عدم تحمیل رنج بیهوده و خودداری از حمله به زیرساخت‌های حیاتی. این قواعد، فارغ از رفتار کشور متخاصم، جنبه الزام‌آورِ مطلق دارند. حتی طبق این دیدگاه، ساکنین یک کشور نیز مجاز به تخریب زیرساخت‌های خود به بهانه جلوگیری از سقوط به دست دشمن نیستند (مگر در موارد استثناییِ نظامی)، چرا که این زیرساخت‌ها متعلق به «بشریت» یا «نسل‌های آتی» تلقی می‌شوند.

اما مسأله اینجاست: سامانه‌های حقوقی برای تنظیم رفتارهای متقابل تدوین شده‌اند، نه به عنوان اموری قدسی و لایتغیر. آن‌ها تا زمانی معتبرند که بتوانند بازیگران را در درک رفتار متقابل و حفظ منافع عمومی یاری دهند. اگر کشوری قواعد آمره را زیر پا بگذارد و مکانیسم‌های تضمین‌گر (نظیر شورای امنیت) نیز ناکارآمد باشند، آیا همچنان می‌توان از «الزام به رعایت» سخن گفت؟ اگر رعایتِ صلبِ این قواعد به قیمت نابودیِ هستیِ یک ملت تمام شود، آیا حقوق عملاً به یک «تکنولوژی خودکشی جمعی» تبدیل نشده است؟ پرسش اساسی این است: آیا الزام حقوقی می‌تواند بر ضرورتِ هستی‌شناختیِ بقا پیشی بگیرد؟

۱. انسان در چنبره پارادوکس وجودیِ اخلاق
آیا انسان ذاتاً موجودی اخلاقی است؟ این پرسش ما را با یک وضعیت پارادوکسیکال مواجه می‌کند: انسان آفریننده اخلاق است، اما خود را تنها در درون سامانه‌های اخلاقی تعریف می‌کند؛ آن‌چنان که گویی او اکنون «آفریده» اخلاق و تابع این سامانه است. این یک حلقه درهم‌تنیده است: انسان آفریننده اخلاق است اگر و فقط اگر آفریده‌ او باشد.

چنانچه این معادله را در سطح انتولوژیک بپذیریم، خروج از مرزهای اخلاقی به معنای خروج از ساحت انسانیت است. اما پارادوکس‌های اخلاقی نشان می‌دهند که ما با یک دستگاه سازگار جهانی روبرو نیستیم، بلکه با سامانه‌هایی نسبی و تاریخی مواجهیم که در درون خود سازگارند. در این ساحت، «امر مقدس» هویتی است که انسان آفریده تا سپس خود را در برابر آن مسئول بداند؛ آفرینشی که عملاً بر آفرینش‌گر خود فرمان می‌راند.

۲. حقوق بین‌الملل: از تقدیس تا عقلانیتِ قدرت
حقوق در دوران مدرن سعی کرده از منشأ اسطوره کنده شده و با «قدرت» و «قرارداد» پیوند بخورد. اگرچه تلاش‌هایی برای «تقدیس حقوق انسان» (حقوق طبیعی) صورت گرفته تا آن را از دسترس دستکاری آدمیان خارج کند، اما در واقعیت، حقوق اعتبار خود را از «پذیرش همگانی» و پیوندهای ارگانیک جامعه جهانی می‌گیرد.

بحران زمانی رخ می‌دهد که «قدرتِ ضامن» غایب باشد و کشور تحت تهاجم، خود را در «وضعیت طبیعی هابزی» بیابد. در اینجا اگر حقوق صرفاً یک قرارداد دوجانبه باشد، با نقضِ یک طرف، تعهد طرف دیگر سست می‌شود. آنچه در این میان مانع از سقوط مطلق به ورطه وحشی‌گری می‌شود، نه صرفاً متن قانون، بلکه لایه میانیِ «وجدان جمعی جهانی» است که به عنوان قطب‌نمای تناسب عمل می‌کند.

۳. وجدان تاریخی و زیبایی‌شناسیِ قدرت
این وجدان جمعی، نه یک ذات متافیزیکی، بلکه پدیده‌ای دینامیک و تاریخی است که ابزار گسترش آن «زبان» و «قدرت روایت‌گری» (رسانه) است. در این ساحت، وجدان اخلاقی به نوعی «زیبایی‌شناسیِ قدرت» تبدیل می‌شود؛ به این معنا که مرز میان «جنایت جنگی» و «دفاع مشروع» را قدرتِ روایت تعیین می‌کند.

در همین چارچوب است که مفاهیمی نظیر «سیاست زمین سوخته» یا هدف قرار دادن «زیرساخت‌های با کاربرد دوگانه» معنا می‌یابند. تعریف اینکه آیا تخریب یک نیروگاه برای متوقف کردن ماشین جنگی متجاوز، یک «اقدام متقابلِ ضروری» است یا «نقض حقوق بشر»، در میدان نبردِ روایت‌ها مشخص می‌شود. این زیبایی‌شناسی قدرت، واجد یک نقد درون‌گراست: قدرت برای حفظ اعتبار جهانی خود، ناچار است نقدِ خود را بپذیرد. اگر قدرت به زور عریان بدل شود، زیبایی‌شناسی‌اش فرو می‌ریزد و اعتبارش را از دست می‌دهد.

نتیجه‌گیری
حقوق و اخلاق بین‌الملل، نه سدهایی نفوذناپذیر، بلکه مرزهایی لغزان هستند که توسط «قدرت روایت» و «ضرورت بقا» بازتعریف می‌شوند. کشوری که مورد تهاجم قرار گرفته و تنها مانده است، ممکن است برای اجتناب از «خودکشی جمعی»، برخی قواعد را نادیده بگیرد، اما همچنان ناچار است در چارچوب «زیبایی‌شناسی وجدان جمعی» عمل کند. در نبودِ عدالتِ ساختاری، مسئولیت تنها زمانی معنا می‌یابد که حقِ بقا توسط جامعه جهانی محترم شمرده شود؛ در غیر این صورت، قانون چیزی جز نقابی بر چهره قدرت نخواهد بود.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)