وقتی واقعیت عقب مینشیند، تصویر جلو میآید
درباره جنگ روانی، جعل تصویری و شکاف میان میدان و روایت
س. روزبه
در جنگ، فقط موشک و پهپاد و ناو عمل نمیکنند. تصویر هم عمل میکند، واژه هم عمل میکند، روایت هم. هر درگیری بزرگ، همزمان در دو میدان پیش میرود: میدان عملیات و میدان ادراک. در یکی، زیرساخت و فرماندهی و توان نظامی هدف قرار میگیرد؛ در دیگری، ذهن مخاطب، افکار عمومی، بدنه هوادار و دستگاه تصمیمگیری. از همین رو، جنگ روانی جزء جداییناپذیر جنگ مدرن است.
اما میان روایتسازی و جعل آشکار تفاوتی جدی وجود دارد. همه دولتها و بازیگران درگیر میکوشند دستاوردهای خود را برجسته کنند، شکستهای خود را بپوشانند و تصویری مطلوب از موقعیتشان بسازند. با این حال، همه به یک اندازه به تصویرسازی خام، ادعای بیپایه و نمادسازیهای زودرسواشونده پناه نمیبرند. این تفاوت را باید نه فقط در اخلاق سیاسی، بلکه بیش از آن در نسبت هر طرف با واقعیت میدان جست.
پرسش اصلی اینجاست: چرا جمهوری اسلامی در شرایطی که زیر فشار نظامی و امنیتی قرار میگیرد، همچنان به نمایشهای اغراقآمیز، تصویرهای ساختگی و رجزخوانیهای بزرگ پناه میبرد؟ چرا در لحظهای که نیاز به توضیح و اقناع بیشتر میشود، زبان رسمی به سوی تهدید، بزرگنمایی و تولید تصویر خیالی میرود؟
پاسخ را باید در شکاف میان میدان و روایت جست. هرچه فاصله میان آنچه در واقعیت رخ میدهد و آنچه دستگاه رسمی میخواهد نشان دهد بیشتر شود، نیاز به ترمیم این فاصله نیز بیشتر میشود. در وضعیتی که یک ساختار سیاسی یا نظامی ضربه خورده، بخشی از ابزار بازدارندگیاش فرسوده شده، فرماندهیاش آسیب دیده یا کنترلش بر وضعیت کاهش یافته است، حفظ تصویر اقتدار به مسئلهای حیاتی بدل میشود. در چنین وضعی، تبلیغات دیگر فقط ابزار جانبی نیست، بلکه به پوشاننده کمبودهای واقعی تبدیل میشود.
اینجاست که جعل تصویری معنا پیدا میکند. تصویر خیالی غرق شدن ناو دشمن، ادعای پیروزی بزرگ بدون پشتوانه روشن، یا روایتهای اغراقآمیز از «کنترل کامل میدان»، در اصل تلاشی هستند برای جبران چیزی که در سطح واقعی حاصل نشده است. به بیان دیگر، وقتی امکان دستیابی به یک موفقیت نمادین در میدان وجود ندارد، بازنمایی مصنوعی آن ساخته میشود. در این لحظه، تبلیغات از نمایش قدرت عبور میکند و به جانشین قدرت تبدیل میشود.
در برابر، باید پذیرفت که آمریکا و اسرائیل نیز جنگ روانی میکنند. آنها نیز روایت میسازند، واژگان را انتخاب میکنند، برخی تصاویر را برجسته و برخی را حذف میکنند و عملیات نظامی را در قاب سیاسی دلخواه خود تفسیر میکنند. اما تفاوت در این است که این روایتسازی، دستکم در بسیاری موارد، بر بستری از شواهد میدانی، دادههای قابل ارجاع، تصاویر واقعی و ارزیابیهای قابل پیگیری قرار میگیرد. یعنی تبلیغات آنها غالبا بر روی دستاورد سوار میشود، نه آنکه جای خالی دستاورد را پر کند.
این تفاوت، تنها تفاوت در سبک بیان نیست؛ تفاوت در موقعیت است. بازیگری که در میدان دست بالاتر دارد، معمولا کمتر ناچار میشود با تصویرهای خام و کودکانه خود را اثبات کند. وقتی میتوان از دادههای اطلاعاتی، تصاویر ماهوارهای، گزارش رسانهها و ارزیابی نهادهای نظامی برای نشان دادن نتیجه حمله استفاده کرد، جعل آشکار بیشتر یک هزینه است تا یک ابزار. در چنین شرایطی، رسوا شدن یک دروغ، میتواند اعتبار سیاسی و رسانهای را فرسوده کند.
در مقابل، برای جمهوری اسلامی مسئله فقط اقناع مخاطب بیرونی نیست. بخش مهمی از این رجزخوانی و تصویرسازی، مصرف داخلی دارد. این تولیدات خطاب به آمریکا و اسرائیل ساخته نمیشوند، بلکه برای بدنه خودی، نیروهای وفادار، دستگاه سرکوب و حتی جامعهای تولید میشوند که حکومت میخواهد همچنان بر آن سلطه روانی داشته باشد. در این معنا، تبلیغات قرار نیست فقط دشمن را بترساند؛ قرار است تردید را در درون مهار کند، روحیه بدنه را حفظ کند و مانع از فروریختن تصویر اقتدار شود.
از همین رو، باید رجزخوانی را صرفا به عنوان نشانه اعتماد به نفس فهم نکرد. در بسیاری از موارد، رجزخوانی درست در لحظهای شدت میگیرد که اضطراب درونی بیشتر شده است. صدای بلند، همیشه از موضع قدرت برنمیخیزد. گاهی از جایی برمیخیزد که سازه ترک برداشته و دستگاه رسمی میکوشد پیش از آنکه شکافها آشکارتر شوند، آنها را با شعار، تصویر و تهدید بپوشاند.
در اینجا تمایز دیگری هم مهم است: تمایز میان توان اخلال و توان چیرگی. یک حکومت یا نیروی نظامی ممکن است هنوز بتواند ضربه بزند، هزینه ایجاد کند، اختلال بیافریند یا فضا را ملتهب نگه دارد، اما این به معنای برتری راهبردی نیست. توان مزاحمت، جای توان چیرگی را نمیگیرد. هر جا که برای اثبات پیروزی، نیاز به تصویرسازی خیالی بیشتر شود، میتوان حدس زد که واقعیت میدان آن اندازه یاریرسان نیست که به تنهایی بار روایت را به دوش بکشد.
به همین دلیل، مسئله اصلی این نیست که چه کسی جنگ روانی میکند و چه کسی نمیکند. تقریبا همه میکنند. مسئله این است که یک طرف، روایت خود را بر پایه دستاوردهای میدانی قاب میگیرد و طرف دیگر، به دلیل فرسایش یا کمبود دستاورد، ناچار میشود به جایگزینهای تصویری، نمادسازی خیالی و اغراقهای شکننده روی آورد. هرچه میدان واقعی تنگتر میشود، میدان تصویر پر سر و صداتر میشود.
در مورد جمهوری اسلامی، این پر سر و صداتر شدن را میتوان به مثابه نشانهای از اضطراب نیز فهمید. نظامی که ناچار است بیش از پیش از تصویرهای بزرگ، ادعاهای حداکثری و نمایشهای نمادین کمک بگیرد، در واقع میکوشد شکاف میان آنچه هست و آنچه باید به نظر برسد را پر کند. و این شکاف، خود یکی از نشانههای مهم فرسودگی سیاسی و تبلیغاتی است.
در نهایت، شاید بتوان همه این وضعیت را در یک گزاره خلاصه کرد: هرگاه واقعیت دیگر به کمک روایت رسمی نیاید، تصویر با شتاب بیشتری به میدان رانده میشود. آنجا که دست بالا در واقعیت وجود ندارد، نیاز به پیروزی در تصویر بیشتر میشود. و درست در همین نقطه است که میتوان فهمید چرا بعضی حکومتها، بیش از آنکه در میدان پیروز باشند، در پوسترها و ویدئوها پیروزی تولید میکنند.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.