بیژن هدایت –

«من جنگ را نفرت‌انگیز می‌دانم، اما حتا بیش‌تر از آن، کسانی را نفرت‌انگیز می‌شمارم که بدون شرکت در جنگ، آن را می‌ستایند!» – رومن رولان-

تاریخ جامعه‌ی بشری سرشار از جنگ‌هایی است، که هر یک با وعده‌ی امنیت، عدالت، و آزادی رُخ داده‌اند، اما، اغلب با مرگ، ویرانی، و رنج پایان یافته‌اند. جنگ را با «دخالت بشر دوستانه»، «رهایی از استبداد»، «برقراری دموکراسی»، می‌آرایند، اما، در میدان واقعیت، جنگ نام دیگری برای نیستی، آواره‌گی، و خاموشی شهرها و انسان‌هایی است که زمانی زندگی می‌کردند. آن‌چه از پسِ هر جنگ باقی می‌ماند، نه شُکوه پیروزی نظامی، بلکه خاطره‌ی خون انسان‌ها بر سنگ‌فرش خیابان‌ها است. پُرسش اساسی، در این میان، این نیست که پیروز جنگ کیست، بلکه این است که جنگ با چه هدفی در گرفته است؟ و هزینه‌ی انسانی آن چیست؟

درآمد

بیست و هشتم فوریه‌ی ۲۰۲۶ (نهم اسفند ۱۴۰۴) یک بار دیگر انبوهی از بُمب و موشک از آسمان ایران باریدن گرفت. برای دوم بار در کم‌تر از یک سال، و هر بار در متن مُذاکراتی که برای دست‌یابی به توافقات سیاسی و جلوگیری از اقدامات نظامی سامان یافته بود، ائتلاف ایالات متحده‌‌-اسرائیل به ایران یورش آوردند. این بار، به گفته‌ی وزیر امور خارجه‌ی عمان، بدر البوسعیدی، حتا «توافق صُلح در دست‌رس» بود! جنگ، اما، از پیش تدارُک شده بود. مُذاکرات، فقط، وسیله‌ی فریب و آماده‌گی جنگی بود!

ترامپ، جنگ را «بازدارنده» خواند: «هدف ما دفاع از مردم آمریکا از طریق از میان برداشتن تهدیدهای فوری از سوی رژیم ایران است.» او، در عین حال، به مردم ایران وعده داد: «وقتی کار ما پایان یافت، حُکومت خود را به دست بگیرید!» نتانیاهو هم جمهوری اسلامی را «تهدیدی فوری» و جنگ را «اقدامی بازدارنده علیه برنامه‌ریزی رژیم اسلامی برای حمله به اسرائیل» قلمداد کرد: «اقدامی که، شرایطی برای مردم شُجاع ایران فراهم خواهد کرد، تا سرنوشت خود را به دست گیرند!»

عملیات «خشم حماسی» ایالات متحده و «شیر غُران» اسرائیل، هرچند، در همان روز اول جنگ، به کشته شدن علی خامنه‌ای و تضعیف شدید رهبری جمهوری اسلامی انجامید، اما، بر خلاف تصورات واهی اولیه، نه تنها جمهوری اسلامی را درهم نشکست، بلکه به مُقاومت و حملات نظامی مُتقابل آن به شهرهای اسرائیل، اهداف نظامی ایالات متحده در خاورمیانه، و موسسات نفتی و اقتصادی کشورهای حاشیه‌ی خلیج، انجامید. جنگی که به اختیار ترامپ و نتانیاهو، بدون اهداف مُتعین نظامی‌-‌سیاسی آغاز شد، به سُرعت به یک بُحران انسانی، به یک آشوب منطقه‌ای، و تلاطُم جهانی فرا رویید.

جنگ: مسیر گُذشته تا کنون

سایه‌ی مهیب جنگ، از همان هنگام که جرج دبلیو بوش، در کُنگره‌ی نماینده‌گان ایالات متحده، در بیست و نهم ژانویه‌ی ۲۰۰۲، ایران را در کنار عراق و کُره شمالی، یکی از سه ضلع «محور شرارت» خواند، بر فراز ایران گُسترانده شد. تحریم‌های سهمگین و فزاینده‌ی اقتصادی، به مثابه نوعی از جنگ، هم‌راه با حملات نظامی ایالات متحده و اسرائیل علیه نیروهای «محور مقاوت»، استراتژی «عُمق استراتژیک» جمهوری اسلامی، و تعرُضات و تشبُثات ایذایی مُتقابل این یکی، در تمام این سال‌های دور و دراز در جریان بود.

پس از تهاجُم نظامی جریان اسلامیستی و ارتجاعی حماس، «طوفان الاقصی»، به اسرائیل، در هفتم اکتبر ۲۰۲۳، دریچه‌ی تحولی بُنیادین در منطقه‌ی پُر آشوب و پُر تلاطُم خاورمیانه گشوده شد. اسرائیل، در هم‌راهی با ایالات متحده، پیش‌بُرد طرح «خاورمیانه‌ی بزرگ»، در بازآرایی منطقه، را با سُرعت و شدت در دستور کار گذاشت. غزه قتل‌عام شد؛ لبنان با انفجار هزارها پیجر و واکی‌تاکی اعضای حزب‌الله، ترور رهبران ارشد آن، و موشک‌باران وحشیانه‌ی شهرها به لرزه در آمد؛ سوریه به وسیله‌ی آدم‌کُشان «هیات تحریر شام» و «ارتش آزاد سوریه»، به کُمک اسرائیل و ترکیه و با فرمانده‌ی ایالات متحده، تصرُف گشت؛ یمن با موشک‌باران گُسترده شُخم زده شد؛ «عُمق استراتژیک» جمهوری اسلامی به شدت تضعیف شد، قُدرت منطقه‌ای آن رو به افول گذاشت، و شرایط مُناسب جنگ مُستقیم علیه آن فراهم آمد. از دگر سو هم، سیاست‌های منطقه‌ای ارتجاعی جمهوری اسلامی، گردن‌کشی و زیاده‌خواهی آن، تشجیع و تسلیح «محور مقاومت» برای مُداخله در امور کشورهای منطقه، و…، زمینه‌ی مُناسب تشدید فضای جنگی را ایجاد کرده بود.

شیپور جنگ با ایران، «طُلوع شیران»، در سحرگاه سیزدهم ژوئن ۲۰۲۵ (بیست و سوم خرداد ۱۴۰۴)، نواخته شد. موج گُسترده‌ای از موشک‌باران سایت‌های هسته‌ای، تاسیسات نظامی، و…، توسُط ائتلاف ایالات متحده‌-‌اسرائیل، آغاز گشت. زیر‌ساخت‌های نظامی و هسته‌ای مُنهدم شدند، تعدادی از دانش‌مندان هسته‌ای و فرمانده‌هان ارشد نظامی ترور گشتند، زنجیره‌ی فرمانده‌هی نظامی جمهوری اسلامی از کار افتاد، اما، جمهوری اسلامی ساقط نگشت.

«طُلوع شیران»، هرچند، به حیث عملیات نظامی به میزان زیادی موفق بود، اما، در ارزیابی از شورش توده‌ی مردم علیه جمهوری اسلامی به خطا رفت. توده‌ی مردم، به رغم پروپاگاند تلویزیون‌های «ایران اینترنشنال»، «من و تو»، و…، به رغم انزجار گُسترده از جمهوری اسلامی، شورش نکردند، پیاده‌نظام ائتلاف ایالات متحده‌-‌اسرئیل نگشتند. جنگ، لنگ ماند. آتش‌بس ناگُزیر شد. مُذاکره آغاز گشت، اما، روشن بود که عدم پذیرش خواست‌های حداکثری ایالات متحده توسط جمهوری اسلامی، دیر یا زود، به جنگی دیگر میدان خواهد داد. اسرائیل، به ویژه، مُصمم این میدان بود.

‌توجیهات کافی برای ادامه‌ی جنگ فراهم بودند. جمهوری اسلامی یک «تهدید امنیتی» برای ایالات متحده و اسرائیل است؛ در تلاش ساخت «سلاح هسته‌ای» است؛ در تدارُک حمله‌ی نظامی به اسرائیل است؛ و…؛ بیست و هشتم فوریه‌ی ۲۰۲۶ (نهم اسفند ۱۴۰۴)، سرانجام، دور دوم جنگ، این بار به مراتب مهیب‌تر و وحشت‌زاتر از دور پیش، آغاز گشت. «کُمک‌های بشردوستانه‌ای» که در طول خیزش دی ۱۴۰۴ از سوی ترامپ وعده داده شده بود، با موشک‌های «نقطه‌زن» کروز تاماهاوک از آسمان رسید.

‌توجیه «کُمک‌های بشردوستانه» برای «رهایی مردم ایران از چنگال استبداد»، «برقراری دموکراسی»، و…، به سُرعت رنگ باخت. بُمب‌باران و موشک‌باران زیرساخت‌های نظامی، با درهم کوبیدن نُقاط مسکونی، انبارهای سوخت، زیرساخت‌های انرژی، کارخانه و بیمارستان، مدرسه و ورزش‌گاه، تکمیل شد. دیگر جایی برای فریب و نیرنگ افکار عمومی در ایران، و جهان، باقی نماند. تصریح شد، که جنگ برای «دموکراسی»، و «رهایی مردم ایران»، نیست! هدف «تغییر» جمهوری اسلامی است! این هدف هم، اما، پس از چند روز «تغییر» کرد. و «تسلیم بی‌قید و شرط» رژیم کافی آمد!

جمهوری اسلامی، در وجه مُقابل، با آمیخته‌ای از تاب‌آوری جنگ، گُسترش جغرافیایی و عملیاتی میدان نبرد به کشورهای حوزه‌ی خلیج، افزایش هزینه‌های جنگ برای ائتلاف ایالات متحده‌-‌اسرائیل، و شُرکای منطقه‌ای آن‌ها، به میدان جنگ پا گُذاشت. استفاده از ابزار «تنگه‌ی هُرمز»، گلوگاه ژئواسترتژیکی تامین انرژی جهان سرمایه، هم جزیی از این سیاست جنگی بود. تشدید جنگ، این گلوگاه حیاتی را، در عمل، مسدود کرد، ترانزیت انرژی را مُختل نمود، ثُبات و امنیت منطقه را برهم زد، قیمت نفت در بازارهای جهانی را افزایش داد، و نارضایتی بسیاری از دولت‌های جهان سرمایه را باعث گشت.

دُکترین نظامی جمهوری اسلامی، «دفاع موزاییکی غیرمُتمرکز»، با تعیین لایه‌های مُتعدد جانشینی فرمانده‌هان ارشد نظامی، و جایگُزینی زنجیره‌ی فرمانده‌هی مُتمرکز با فرمانده‌هی منطقه‌ای و محلی، با افزایش توان جنگ فرسایشی، و…، تاکنون این جنگ مهیب را تاب آورده است. آینده‌ی جنگ را – در شرایطی که جنگ ابعاد منطقه‌ای و تاثیرات اقتصادی آن ابعاد جهانی‌- یافته است، سیاست‌های نظامی دو طرف جنگ به تنهایی تعیین نمی‌کنند. تداوم جنگ، به طور فزاینده‌ای، بر نقش بازی‌گران منطقه‌ای و قُدرت‌های برتر نظم جهان سرمایه می‌افزاید. و آن‌ها را برای پایان جنگ درگیر می‌کند.

 جنگ: بازآرایی شطرنج خاورمیانه

جنگ ائتلاف ایالات متحده‌-‌اسرائیل با جمهوری اسلامی بر بستر مجموعه‌ای از رقابت‌های ژئواستراتژیکی‌-‌ژئوپولیتیکی رُخ داده است. برای فهم درست این جنگ، و همه‌ی جنگ‌های دو دهه‌ی اخیر در منطقه‌ی پُر آشوب و پُر تلاطُم خاورمیانه، توجه به بستر اصلی این جنگ‌ها، تخاصُمات فزاینده‌ی قُدرت‌های برتر جهان سرمایه، دوستی‌ها و دشمنی‌های قُدرت‌های منطقه، سوژه‌گی امنیت ترانزیت انرژی، و…، لازم می‌آید. در این نُقطه، یک کلان‌طرح قدیمی، طرح «خاورمیانه‌ی بزرگ»، در بازآرایی منطقه به سود ایالات متحده و اسرائیل، برجسته می‌شود. شناخت این کلان‌طرح، کلید درک و فهم چرایی جنگ حاضر علیه جمهوری اسلامی، و جنگ‌های پیش از آن در منطقه، است.

خاورمیانه با موقعیت ویژه‌ی خود، همیشه، مورد توجه قُدرت‌های بُزرگ جهانی و منطقه‌ای بوده است. حجم عظیمی از منابع انرژی، و نیاز وافر جهان سرمایه به این منابع، این منطقه را از چنان اهمیتی برخوردار کرده است، که کُنترل بر آن چون سُلطه بر جهان سرمایه قلمداد می‌شود.

موقعیت ژئوپولیتیکی: خاورمیانه، با حجم عظیمی از منابع انرژی، در محل تلاقی سه قاره‌ی آسیا، اروپا و آفریقا قرار دارد. حلقه‌ی اتصال شرق و غرب جهان است. تنگه‌ها و گلوگاه‌های حیاتی آن – تنگه‌ی هُرمز، شاه‌رگ صادرات نفت جهان، کانال سوئز، کوتاه‌ترین مسیر دریایی آسیا – اروپا،  و باب‌المندب، گلوگاه پیوند دریای سرخ و اقیانوس هند- ترانزیت حجم بُزرگی از انرژی و تجارت جهانی را مُمکن می‌سازند؛

– صحنه‌ی رقابت قُدرت‌های برتر جهان سرمایه: خاورمیانه یکی از کانون‌های اصلی کشمکش ژئوپولیتیکی جهانی و منطقه‌ای است. آمریکا، روسیه، چین، اتحادیه‌ی اروپا، ایران، ترکیه، عربستان، و اسرائیل، برای نفوذ سیاسی، حضور نظامی، حفظ ساختار امنیتی، و کُنترل منابع انرژی و ترانزیت آن، سال‌های درازی است که در حال رقابتی فزاینده بسر می‌برند؛

پیوند امنیت منطقه‌ای با امنیت جهانی: هر تحولی در شطرنج خاورمیانه، در هر یک از کشورهای مُهم آن، به‌ سُرعت بر وضعیت سیاسی‌- اقتصادی جهان سرمایه تاثیر می‌گذارد، به جابه‌جایی و مُهاجرت گُسترده‌ی انسانی می‌انجامد، و با نوسان قیمت انرژی، اختلال در زنجیره‌ی تجارت، امنیت نظم سرمایه را به تلاطُم  می‌اندازد؛

خاورمیانه، قلب انرژی جهان؛ چهارراه تجارت بین قاره‌ها؛ میدان رقابت قُدرت‌های بزرگ جهان سرمایه؛ و ابزار کُنترل اقتصاد جهانی است. خاورمیانه نه یک «انتخاب»، بلکه یک «ضرورت ژئواستراتژیکی‌-ژئوپولیتیکی» است.

ایران، یکی از بُزرگ‌ترین کشورهای دارای منابع نفت و گاز جهان و یک بازی‌گر مُهم سیاسی‌- اقتصادی‌- نظامی در این شطرنج است.

ذخایر نفت ایران در مقیاس جهانی: ذخایر اثبات‌شده‌ی نفت ایران حدود ۲۰۸ میلیارد بُشکه (در حدود ۱۰-۱۲ درصد از ذخایر نفت‌خام جهان) است. تولید واقعی نفت ایران، به دلیل تحریم‌ها و مُشکلات سرمایه‌گذاری در صنعت‌نفت، کم‌تر از ظرفیت بالقوه‌ی آن است، با این همه، ایران از حیث منابع نفتی یک قُدرت کلیدی انرژی جهانی به شمار می‌رود؛

– ذخایر و موقعیت گاز طبیعی ایران: ایران دارای بُزرگ‌ترین ذخایر گاز طبیعی جهان، پس از روسیه، با حدود ۳۴ هزار میلیارد متر مکعب است، که حدود ۱۶-۱۷ درصد از ذخایر گاز جهانی را شامل می‌شود. میدان South Pars/North Field، میدان پارس جنوبی (در ایران) و گُنبد شمالی (در قطر)، بُزرگ‌ترین میدان گازی جهان محسوب می‌شوند و بین ایران و قطر به طور مُشترک اداره می‌گردند؛

– اهمیت ژئوپولیتیکی منابع انرژی ایران: بخش بزرگی از نفت و گاز خاورمیانه از طریق «تنگه‌ی هُرمز» ترانزیت می‌شود. موقعیت جغرافیایی ویژه‌ی ایران در ارتباط با این گلوگاه حیاتی، یکی از دلایل اهمیت ویژه‌ی ایران، و تمرکُز قُدرت‌های برتر جهانی و منطقه‌ای سرمایه‌داری بر این کشور، است. هر گونه تنش یا اختلال در ترانزیت انرژی از «تنگه‌ی هُرمز»، تاثیری مُستقیم بر قیمت جهانی انرژی می‌گذارد؛

مجموعه‌ی این مولفه‌ها، جایگاه خاورمیانه، و ایران، در مُعادلات سیاسی و اقتصادی جهان سرمایه را برجسته می‌کند و سُلطه بر آن‌ها را به یک الویت بلوک‌های سرمایه‌داری جهانی، به ویژه ایالات متحده، بدل می‌نماید. از منظر ایالات متحده، دو مولفه‌ی مُهم دیگر هم بر اهمیت ژئواستراتژیکی‌-‌ژئوپولیتیکی خاورمیانه، و ایران، می‌افزاید:

– امنیت پایدار اسرائیل، یک مساله‌ی‌ بُنیادی برای ایالات متحده است. بدون وجود یک اسرائیل قُدرت‌مند، و امنیت پایدار آن، تحقُق سیاست راه‌بُردی سُلطه‌ی ایالات متحده در منطقه مقدور نمی‌شود؛

– اهمیت ابرقاره‌ی «اُروآسیا»، که در مُجاورت شطرنج خاورمیانه قرار دارد، به نوبه‌ی خود، بر اهمیت این منطقه بیش از پیش می‌افزاید. و آن را به یک کانون مُهم مُنازعه میان قدرت‌های برتر جهان سرمایه بدل می‌کند؛

سُلطه بر خاورمیانه، از منظر سیاست راه‌بُردی ایالات متحده، آن را یک گام بزرگ به «اُروآسیا»، مُحاصره‌ی روسیه و چین، نزدیک می‌کند و شانس آن را برای تحکیم موقعیت خود در رقابت بر سر قُدرت برتر جهان سرمایه افزایش می‌دهد.(۱)

تحقُق «خاورمیانه بُزرگ»، از همان بدو شکل‌گیری این طرح، به ترتیبات مُتعینی گره خورده بود: تجزیه‌ی کشورهای غرب آسیا، از جُمله ‌ایران، به کشورهای کوچک و اداره‌پذیر، راه‌کار اصلی تحقُق «خاورمیانه بُزرگ» بود. کشورهای غرب آسیا، بر بستر این راه‌کار، می‌بایست بر اساس بُنیان‌های زبانی، نژادی و منطقه‌ای تکه‌پاره می‌شدند، تضعیف می‌گشتند، و راه ایجاد «خاورمیانه‌ی بُزرگ» را سنگ‌فرش می‌کردند. بر اساس طرح برنارد لوئیس، تاریخ‌نگار آمریکایی‌-انگلیسی، هدف نهایی از تکه‌پاره کردن کشورهای غرب آسیا: «تبدیل آن به موزاییکی از کشورهای کوچک و ضعیف و «هرج و مرجی آکنده از نزاع‌ها، دشمنی‌ها، فرقه‌ها، مناطق و قبایل در حال جنگ» بود، تا از این طریق «قُدرت‌های موجود در منطقه تضعیف و اداره‌پذیر گشته و در نتیجه، سیطره‌ی سرمایه‌داری غرب بر این منطقه تامین گردد.»  

از دگر سو، در اسرائیل، «طرح یینون»، (Yinon Plan)، مُشاور پیشین آریل شارون، وزیر جنگ دولت صهیونیستی وقت، نیز پروژه‌ی «گُسترش فرقه‌گرایی در غرب آسیا» را جهت ایجاد «اسرائیل بُزرگ» برای اُسکان «قوم برگُزیده‌ی یهود» در سر داشت: «هدف اسرائیل باید تجزیه‌ی کشورهای عربی باشد، که هم‌چون موزاییک شکسته شوند و کشورهای کوچک‌تری خواه بر پایه‌ی دین یا قوم ساخته شوند.» بدین ترتیب، اسرائیل بُزرگ‌تر و قُدرت‌مندتر می‌شد و  رویای تئودور هرتزل به بار می‌نشست: «دژی از تمدن در برابر توحش!»(۲)

آریل شارون، جلاد اردوگاه‌های «صبرا» و «شتیلا»، بر همین بُنیاد، سیاست استراتژیکی اسرائیل در منطقه را توضیح می‌داد:

«ضروری است مصلحت استراتژیک و امنیتی اسرائیل تا آن سوی کشورهای عربی موجود در خاورمیانه و در سواحل مدیترانه و دریای سرخ فراتر رفته و در دهه‌ی هشتاد شامل کشورهایی از قبیل ترکیه، ایران، پاکستان، مناطق خلیج فارس و آفریقا، به ویژه کشورهای آفریقای شمالی و مرکزی، هم شود… دست‌یابی به هدف‌های استراتژیک اسرائیل در دهه‌ی هشتاد به “منع وقوع جنگ از طریق بازدارنده‌گی” نیاز دارد. اما اگر بازدارنده‌گی عمل نکرد، می‌بایست یک قدرت نظامی را برای حفظ سلامت اسرائیل در آغاز هر گونه جنگی تضمین کرد و آن‌گاه هر گونه ائتلاف جنگی دشمن و عُمق استراتژیک آن را درهم شکست.»

جنگ‌های شطرنج خاورمیانه، از جنگ در عراق تا جنگ اخیر در ایران‌، بر مبنای این سیاست ائتلاف ایالات متحده‌-‌اسرائیل و، در واقع، برای بازآرایی منطقه صورت بسته است.

طرح «پیمان ابراهیم»، در سال ۲۰۲۰، وجه دیگری از روند این بازآرایی است. پیش از این طرح، اسرائیل در جهان عرب با انزجار و انزوای سیاسی مواجه بود. «پیمان ابراهیم»، با قُدرت مُحرکه‌ی ایالات متحده، و بر متن «خطر امنیتی» جمهوری اسلامی، به مثابه یک قُدرت مُتخاصم منطقه‌ای، این وضعیت را به تدریج مُتحول کرد. اسرائیل از حاشیه به مرکز آمد. هم‌کاری امنیتی، اطلاعاتی، و اقتصادی با برخی از کشورهای منطقه آغاز شد. امارات متحده‌ی عربی و بحرین به توافق با اسرائیل پیوستند. مراکش، سودان، و قزاقستان هم همین راه را انتخاب کردند. باب مُذاکراتی با  عربستان و قطر نیز گشوده شد.

با آغاز ریاست‌جمهوری دور دوم ترامپ، این روند هم‌چنان، با اُفت و خیزهای مربوط به نسل‌کُشی دولت آپارتاید اسرائیل در غزه، آشکار و پنهان، ادامه یافت. در نظمی که ایالات متحده برای شطرنج خاورمیانه در نظر گرفته بود، اسرائیل مرکز نظامی‌-‌ اطلاعاتی‌-‌ تکنولوژیکی منطقه، دژ مُستحکم ایالات متحده و سرمایه‌داری غرب در برابر آشوب‌ها و تلاطُم‌های منطقه‌ای، و هم‌چنین سد نفوذ قُدرت‌های رقیب، است. در متن این سیاست راه‌بُردی، و به مثابه جزیی از آن، جمهوری اسلامی به عُنوان یک مانع در راه پیش‌بُرد این سیاست، به طور مُستمر با تحریم‌های اقتصادی، فشارهای فزاینده‌ی سیاسی‌-‌نظامی، و حتا جنگ، تهدید و تضعیف شده است. ترکیه، هرچند، یک کشور «دوست» و عضو پیمان نظامی «ناتو» است، اما، با ابزار وابستگی نظامی، تمهیدات سیاسی، و اختلافات اتنیکی، به مهار در آمده است. مصر در وابستگی اقتصادی – نظامی به ایالات متحده اسیر مانده است. پاکستان در رقابت نظامی ‌- ‌اتمی با هند، نیازمند کُمک‌های ایالات متحده شده است. و عربستان سعودی و سایر کشورهای عربی منطقه، در هراس از «خطر امنیتی» و قُدرت منطقه‌ای جمهوری اسلامی، به پیوستن به «پیمان ابراهیم»، یا نوعی از هم‌کاری با اسرائیل، و به خریدهای کلان تسلیحات نظامی از ایالات متحده و پُمپاژ پول به خزانه‌ی آن سوق یافته‌اند.

ایران و «امنیت ملی» ایالات متحده

سند «امنیت ملی ایالات متحده، ۲۰۲۵»، که توسط شورای امنیت ملی تهیه و با تایید ترامپ مُنتشر شده است، در بُنیان سیاست خاورمیانه‌ای خود با طرح «خاورمیانه‌ی بُزرگ» مُنطبق می‌شود. این سند، سیاست راه‌بُردی ایالات متحده در قِبالِ قُدرت‌های بُزرگ جهان سرمایه، بازتعریف نقش جهانی آن، و تنظیم سیاست‌های منطقه‌ای، در غرب آسیا، را مُشخص می‌کند.

حفظ آمریکا به عُنوان «قوی‌ترین و ثروت‌مندترین کشور جهان؛ کُنترل کامل مرزها و پایان‌ «عصر مُهاجرت انبوه»؛ بازسازی صنایع داخلی و تکیه‌زُدایی از اقتصادهای رقیب (چین و روسیه)؛ تقویت بازدارنده‌گی هسته‌ای و نظامی؛ بازگرداندن «هویت و اعتماد تمدُنی» به جامعه‌ی آمریکا؛ گُسترش انرژی ارزان و مُخالفت با سیاست‌های «کربُن صفر»؛ از مولفه‌های مُهم «سند ۲۰۲۵» هستند.

در بخش خاورمیانه، سیاست ایالات متحده بر «پایان دوره‌ی حضور سنگین نظامی آمریکا در منطقه» و، در عین حال، «تداوم اهمیت ژئوپولیتیکی خاورمیانه»، در چهارچوب رقابت قُدرت‌های بزرگ جهان سرمایه، تاکید دارد. خاورمیانه، هم‌چنان بخشی از شبکه‌ی جهانی رقابت ژئوپولیتیکی ایالات متحده باقی می‌ماند، از اهمیت استراتژیکی آن کاسته نمی‌شود، اما، حضور نظامی مُستقیم آن به اسرائیل واگُذار می‌گردد.

در این چهارچوب، اسرائیل و «پیمان ابراهیم» نقش محوری در تحقُق اهداف ایالات متحده می‌یابند. اگرچه «سند ۲۰۲۵» از اسرائیل به عُنوان «ستون مرکزی نفوذ» خود در منطقه یاد نمی‌کند، اما، تحلیل راه‌بُردی سند نشان می‌دهد که اسرائیل مُجری کلیدی تحقُق اهداف ایالات متحده در خاورمیانه است. وجود اسرائیل و «پیمان ابراهیم»، به ایالات متحده امکان می‌دهد نفوذ استراتژیک خود را بدون حضور نظامی مُستقیم اعمال کند و مسیر توسعه‌ی زیرساخت‌ها و پروژه‌های اقتصادی منطقه را با اهداف خود هم‌سو سازد.

ایران در این سند، هم‌چنان یک مُشکل ژئوپولیتیکی است، که می‌تواند مسیر پروژه‌های اقتصادی چین، و نفوذ روسیه، در غرب آسیا را هموار نموده و علیه منافع راه‌بُردی ایالات متحده عمل نماید. «سند ۲۰۲۵» هُشدار می‌دهد: «ایران نباید به پایگاهی برای طرح کمربند و جاده‌ی چین یا نُقطه‌ی استراتژیک نفوذ روسیه تبدیل شود. ایالات متحده با شُرکای منطقه‌ای هم‌کاری خواهد کرد، تا گُسترش رُقبای استراتژیک در زیرساخت‌های حیاتی و پروژه‌های انرژی محدود شود.» سند، به همین خاطر، بر نظارت راه‌بُردی مُستمر ایران برای ثُبات منطقه و حفاظت از منافع آمریکا تاکید می‌کند: «ایران هم‌چنان تحت نظارت راه‌بُردی خواهد بود، تا ثُبات منطقه‌ای و حفاظت از منافع آمریکا تضمین شود. ایالات متحده با شُرکا هم‌آهنگی خواهد کرد، تا توانایی‌های نظامی، توسعه‌ی هسته‌ای و نفوذ منطقه‌ای ایران را زیر نظر داشته باشد.»

رویکرد سیاسی‌-‌نظامی به جمهوری اسلامی در بازآرایی شطرنج خاورمیانه به سود ایالات متحده و اسرائیل، در همین نُکات مُشترک در طرح «خاورمیانه‌ی بُزرگ» و سند «امنیت ملی ایالات متحده، ۲۰۲۵»، مُتعین می‌شوند.

جنگ: پیامدهای سیاسی‌-‌اقتصادی جهانی

پیامدهای جنگ ائتلاف ایالات متحده‌-‌اسرائیل علیه جمهوری اسلامی، فرا- منطقه‌ای است و بر سیاست، امنیت، اقتصاد، و رقابت قُدرت‌های برتر جهان سرمایه تاثیر خواهد گذاشت. افزون بر ابعاد نظامی جنگ، که از همان روزهای اول از مرزهای ایران گُذشت و به سایر کشورهای منطقه کشیده شد، یکی از فوری‌ترین پیامدهای جنگ، بروز شوک شدید در بازار جهانی انرژی بود. جنگ، ترانزیت انرژی از حوزه‌ی خلیج را ناامن کرد، قیمت آن در بازارهای جهانی را افزایش داد، و به زنجیره‌ی تجارت جهانی آسیب رساند.

جنگ، در شرایط رقابت فزاینده‌ی بلوک‌های جهان سرمایه بر سر تعیین قدرت برتر، در عین حال، می‌تواند به صف‌بندی‌های جدیدی در نظام بین‌الملل بیانجامد و بر دامنه‌ی این رقابت‌ها بیش از پیش بیافزاید. این وضعیت، به نوبه‌ی خود، باعث شکل‌بندی ائتلاف‌های جدید و هم‌چنین تحولاتی در زمینه‌ی هم‌کاری‌های بین‌المللی در موضوعاتی چون تجارت و انرژی جهانی، کُنترل تسلیحاتی، مُهاجرت انسانی، تغییرات اقلیمی، و…، می‌شود.  

«شورای روابط خارجی اروپا» (ECFR) این جنگ  را به لحاظ تعارُضات منطقه‌ای و جهانی، چنین تحلیل می‌کند:

«خاورمیانه اکنون در برابر یک دوراهی تاریخی قرار دارد. تداوم جنگ فرسایشی مُنجر به نابودی مُدل‌های توسعه‌ی اقتصادی در خلیج فارس، فروپاشی دولت‌های ضعیف مانند لبنان و عراق، و ایجاد موج‌های جدید مُهاجرت به سمت اروپا خواهد شد. تنها راه خروج از این بُن‌بست، پذیرش این واقعیت است که راه‌کار نظامی برای مسائل پیچیده‌ی سیاسی ایران وجود ندارد. پیروزی در این جنگ تنها با تخریب اهداف نظامی در تهران به دست نخواهد آمد، بلکه به توانایی جامعه‌ی بین‌المللی در مدیریت بُحران انرژی، جلوگیری از هرج‌ومرج منطقه‌ای و ایجاد یک نظم نوین و پایدار بستگی دارد. شکاف‌های آشکار شده میان پایتخت‌های غربی و انفعال قدرت‌های شرقی، نشان می‌دهد که مسیر رسیدن به یک ثُبات پایدار در دوران پس از جنگ، بسیار دشوار و پُر از نوسانات ژئوپولیتیکی خواهد بود. آینده‌ی خاورمیانه و توازن قوای جهانی در دهه‌های پیش رو، در گرو حوادثی است که امروز در جبهه‌های جنگ ایران در حال وقوع است.»(۳)

در اثر جنگ، بسته شدن «تنگه‌ی هُرمز» و قطع ترانزیت انرژی، در حدود ۲۰ میلیون بُشکه‌ی نفت در روز، مُعادل نزدیک به یک‌پنجم مصرف روزانه‌ی انرژی، از بازار جهانی انرژی خارج شده است. برآورد می‌شود، که نزدیک به ۲۰ درصد از تجارت جهانی گاز طبیعی مایع (LNG)، که بخش عُمده‌ی آن از کشورهای حوزه‌ی خلیج صادر می‌شود، نیز با اختلال جدی مواجه گشته است. با انسداد ترانزیت و صدور نفت و گاز، بازارهای جهانی انرژی تحت تاثیر قرار گرفته‌اند. قیمت هر بُشکه‌ی نفت به بالای ۱۰۰ دلار نزدیک شده است. «آژانس بین‌المللی انرژی» (IEA)  اعلام کرده است: «جنگ در خاورمیانه مُمکن است بُزرگ‌ترین اختلال عرضه‌ی نفت در تاریخ بازارهای جهانی را رقم بزند.» همین نهاد بین‌المللی، در توافق با کشورهای عضو خود، برای کاهش نیازهای جهانی به نفت و تنزُل افزایش قیمت آن، اقدام به آزادسازی ۴۰۰ میلیون بُشکه‌ی نفت، از ذخایر استراتژیک خود، کرده است. این اقدام، که بُزرگ‌ترین آزادسازی هم‌آهنگ ذخایر نفت در تاریخ این «آژانس بین‌المللی انرژی» محسوب می‌شود، فقط به اندازه‌ی ترانزیت ۲۰ روز ترانزیت نفت از «تنگه‌ی هُرمز» و مُعادل ۴ روز استفاده‌ی جهانی از نفت است. و تاثیر ملموسی در توقف ترانزیت نفت از «تنگه‌ی هُرمز»، و افزایش قیمت آن در بازارهای جهانی، نخواهد داشت.

اختلال در عرضه‌ی انرژی، پیامدهای ساختاری مُهمی بر نظام جهانی انرژی خواهد گذاشت. و احتمال بازآرایی تدریجی ساختار تجارت جهانی انرژی و حتا تغییر توازن قُدرت اقتصادی در سطح منطقه‌ای و جهانی را افزایش خواهد داد. این وضعیت، در عین حال، به زنجیره‌ی تجارت جهانی لطمه خواهد زد و باعث افزایش نه فقط هزینه‌های حمل‌و‌نقل، بلکه حتا مواد غذایی، کالاهای صنعتی، و…، نیز خواهد شد. خودروسازی‌ها، پتروشیمی‌ها، صنایع الکترونیکی، و تولید کالاهای مصرفی، با افزایش هزینه‌ی مواد اولیه و انرژی، هم‌اکنون، دُچار مُشکل شده‌اند. این وضعیت، در کنار اختلال در زنجیره‌ی تامین جهانی، باعث افزایش قیمت کالاها، کمبود برخی از کالاها در بازارهای جهانی، و کاهش قُدرت خرید مصرف‌کننده‌گان خواهد گشت.

افزایش قیمت جهانی انرژی، پیامدهای مُهمی نیز در بازارهای مالی جهان سرمایه ایجاد کرده است. در چهار روز نُخست جنگ، ارزش بازارهای سهام در اقتصادهای بُزرگ جهان، با افت قابل توجهی مواجه گشته است. برآورد می‌شود در حدود ۲/۳ تریلیون دلار از ارزش بازارهای مالی کاسته شده است. شاخص‌های بورس نیز، در همین بازه زمانی، در بسیاری از اقتصادهای بُزرگ بین ۴ تا ۸ درصد نُزول یافته است.

تداوم جنگ در ایالات متحده نیز پیامدهای مُعینی، چه از حیث سیاسی و چه به لحاظ اقتصادی، خواهد داشت. افزایش قیمت انرژی، که به نوبه‌ی خود باعث افزایش بسیاری از هزینه‌های زندگی می‌شود، به تدریج، جامعه را تحت فشار اقتصادی قرار می‌دهد و باعث نارضایتی افکار عمومی از تداوم جنگ می‌گردد. افزون بر این، هزینه‌ی مُستقیم جنگ با ایران، که در هفته‌ی نُخست به بیش از ۳/۱۱ میلیارد دلار رسیده است، با تداوم جنگ هم‌چنان سیر صُعودی خواهد یافت و بر بودجه‌ی رفاهی جامعه فشار خواهد آورد. مرگ سربازان آمریکایی نیز از مسائل مُهمی است، که واکنش منفی جامعه و فشار به دولت ترامپ برای خاتمه‌ی جنگ را افزون خواهد کرد.

این مولفه‌ها، در شرایط تداوم جنگ، نقش مُهمی در انتخابات مجلس سنای ایالات متحده، که در سوم نوامبر ۲۰۲۶ (دوازدهم آبان ۱۴۰۵) مُنعقد می‌شود، خواهند داشت. بنا به نظرسنجی‌های اخیر، بخش قابل‌توجهی از رای‌دهنده‌گان، ۴۷ در مقابل ۳۴ درصد، معتقدند ایالات متحده با این جنگ «امن‌تر» نشده است. اکثر جمهوری‌خواهان در حالی از این جنگ حمایت می‌کنند، که دموکرات‌ها عُمدتا مخالف آن هستند. امری که، به نوبه‌ی خود، فضای جامعه و انتخابات پیش رو را بسیار قُطبی می‌کند. در صورت تداوم جنگ، و عدم پیروزی ملموس جنگی، وضعیت درونی ایالات متحده به زیان ترامپ و جمهوری‌خواهان مُتحول خواهد شد.

جنگ: پازل رقابت در شطرنج خاورمیانه

رابطه‌ی ایالات متحده و اسرائیل یکی از محورهای مُهم تحلیل سیاسی وضعیت شطرنج خاورمیانه، و صورت‌بندی تحولات آن، است. این رابطه، از هنگام ایجاد اسرائیل، در سال ۱۹۴۸، شکل گرفت و در طی «جنگ سرد» به یک رابطه‌ی راه‌بُردی فرا رویید. ایالات متحده، در آن دوره‌ی تاریخی، به شریکی قابل اعتماد در منطقه‌ی پر تنش و پُر تلاطُم خاورمیانه‌ نیاز داشت، که به ویژه بر نفوذ اتحاد جماهیر شوروی در منطقه سد ببندد. اسرائیل، از آن هنگام تا کنون، یک شریک قابل اعتماد ایالات متحده، و یک جزء مُهم سیاست‌های راه‌بُردی آن در منطقه، بوده است.

پیش از این، گفته شد که رقابت با چین، بر سر کسب قُدرت برتر جهان سرمایه، مُهم‌ترین چالش ایالات متحده است. تمرکُز بر جمهوری اسلامی، و فشارهای فزاینده بر آن – از تحریم‌های اقتصادی گرفته، تا تضعیف نیروهای «محور مقاومت»، و جنگ مُستقیم با جمهوری اسلامی‌- جزیی از راه‌کار دولت ترامپ در «تضعیف و تمکین حداکثری جمهوری اسلامی»، و گامی به سوی هدف بزرگ‌تر، غلبه بر چین، است. این هدف، بر بستر نزدیکی سیاسی‌- اقتصادی‌- نظامی جمهوری اسلامی به چین و «بریکس»، مُتعین می‌شود. سیاست «تضعیف و تمکین حداکثری جمهوری اسلامی»، در واقع، ناظر بر گُسست کامل آن از چین، و ادغام در نظم مطلوب ایالات متحده، است. پیش‌رفت راه‌کار ایالات متحده در قِبالِ جمهوری اسلامی، راه تحقُق طرح «خاورمیانه‌ی بزرگ» را سنگ‌فرش می‌کند؛ سُلطه‌ی آن بر این منطقه‌ی ژئواستراتژیکی‌‌-ژئوپولیتیکی، منابع انرژی، و…، را تامین می‌نماید؛ و در رقابت با چین، دست بالا را به ایالات متحده می‌دهد. در صورت گُسست کامل جمهوری اسلامی از رقیب چینی، در عین حال، پیش‌بُرد مُهم‌ترین طرح اقتصادی چین، «یک کمربند، یک راه»، که ایران نقش مُهمی در آن دارد، نیز برای چین مُشکل خواهد شد.

تفاوت رویکرد سیاسی ایالات متحده با اسرائیل درست در همین نُقطه‌ی اساسی بُروز می‌کند. در حالی که از منظر اسرائیل، سرنگونی جمهوری اسلامی، حتا به بهای تجزیه‌ی ایران، موفقیت نهایی استراتژی «اسرائیل بُزرگ» خواهد بود، اما، ایالات متحده در شرایط حاضر در پی «تضعیف و تمکین حداکثری» جمهوری اسلامی، با ایجاد تغییرات مطلوب خود در آن، است. عدم پیش‌رفت این سیاست، ایالات متحده را هم ناگُزیر به جایگُزینی جمهوری اسلامی با رژیم سیاسی دیگر سوق خواهد داد، اما، در این صورت هم تجزیه‌ی ایران نه در دستور کار آن خواهد بود و نه توسط سایر کشورهای شطرنج منطقه مورد تایید قرار خواهد گرفت.

در این نُقطه، رویکرد امروز دولت‌های عرب حاشیه‌ی خلیج و هم‌چنین ترکیه و پاکستان نیز به جمهوری اسلامی اهمیت می‌یابد. دیروز، بر متن قُدرت منطقه‌ای جمهوری اسلامی، و «تهدید امنیتی» آن، این دولت‌ها از هم‌کاری اطلاعاتی‌-‌امنیتی، یا نوعی از رابطه‌ی دیپلُماتیک‌-‌اقتصادی، با اسرائیل، و تضعیف و تلاشی قُدرت منطقه‌ای جمهوری اسلامی توسُط آن، استقبال می‌کردند. امروز، اما، در متن قُدرت‌یابی بیش از اندازه‌ی اسرائیل، از یک‌سو، و تضعیف جمهوری اسلامی و نیروهای «محور مقاومت» آن، از دگر سو، دیگر نه جمهوری اسلامی، بلکه اسرائیل را «تهدید امنیتی» می‌دانند. این دولت‌ها، ضمن آن که هم‌چنان خواهان وجود یک جمهوری اسلامی ضعیف هستند، اما، حذف آن در ساختار منطقه، یا تجزیه‌ی ایران، را در شاکله‌ی سیاست خود ندارند. از منظر این دولت‌ها، وجود یک جمهوری اسلامی ضعیف، و اسیر در چرخه‌ی بُحران‌های سیاسی‌- اجتماعی‌- اقتصادی، اما با حاکمیتی موحش که هم‌چنان قادر به سرکوب و کُنترل خونین جامعه‌ی ایران باشد، ایده‌آل است. و تا اندازه‌ای آن‌ها را در برابر قُدرت‌یابی بیش‌تر اسرائیل واکسینه می‌کند؛ در حالی که سُقوط جمهوری اسلامی، یا تجزیه‌ی ایران، زمینه‌ی مُناسب ایجاد «اسرائیل بُزرگ»، به زیان منافع آن‌ها، در منطقه را فراهم می‌آورد.

قُدرت فزاینده‌ی اسرائیل در سال‌های اخیر، در عین حال، پاشنه‌ی آشیل این «دژ مُستحکم» ایالات متحده در شطرنج خاورمیانه هم هست. و آینده‌ی آن را، به رغم تمایل ایالات متحده، به هاله‌ی ابهام می‌برد. عدم مُداخله‌ی مُستقیم دولت‌های عرب منطقه در جنگ با جمهوری اسلامی، به رغم تلاش و تمایل ایالات متحده، و هم‌چنین مواضع تُند دولت‌های پاکستان و ترکیه علیه اسرائیل، نشانی از صف‌بندی‌های جدید در شطرنج خاورمیانه است.

خواجه محمدآصف، وزیر دفاع پاکستان، اسرائیل و ایدئولوژی صهیونیسم را تهدیدی علیه امنیت ملی پاکستان می‌داند و هُشدار می‌دهد: جنگ علیه ایران، بخشی از یک «نقشه‌ی هم‌آهنگ صهیونیستی» برای مُحاصره‌ی پاکستان است و هدف نهایی این درگیری‌ها، «رساندن نفوذ اسرائیل به مرزهای پاکستان» و تبدیل این کشور به یک «دولت وابسته» می‌باشد. خواجه آصف با اشاره به توان‌مندی هسته‌ای اسرائیل و عدم پایبندی آن به مُعاهدات بین‌المللی، آن را «تهدیدی جدی برای صُلح جهانی» قلمداد می‌کند و از رهبران جهان می‌خواهد برای «مهار این تهدید» اقدام کنند. از منظر دولت پاکستان، پیروزی اسرائیل در درگیری‌های منطقه می‌تواند باعث ایجاد یک «اتحاد خصمانه میان طالبان، اسرائیل و هند» علیه پاکستان شود و «حاکمیت ملی و امنیت مرزهای این کشور» را به شدت تهدید کند.

دولت رجب طیب اردوغان در ترکیه هم حملات هوایی اسرائیل به خاک ایران را به عُنوان «نقض آشکار قوانین بین‌المللی» و اقداماتی «تحریک‌آمیز»، که با هدف «بی‌ثُبات» کردن منطقه انجام می‌شود، به شدت محکوم کرده و دولت اسرائیل را «بُزرگ‌ترین تهدید» برای ثُبات منطقه مُعرفی می‌کند. روابط ترکیه و اسرائیل، که پیش از این به دلیل جنگ غزه تیره شده بود، با شروع حملات اسرائیل به ایران به پایین‌ترین سطح خود رسیده است.

جنگ: تخریب جامعه و شادی اپوزیسیون بورژوایی

جنگ، فقط، یک رویداد نظامی نیست، تخریب زیرساخت‌های جامعه، کُشتار توده‌ی مردم غیرنظامی، گرانی، گرسنگی، آواره‌گی، و تخریب زیست‌گاه‌ انسانی هم هست. جنگ منابع اقتصادی را به سود تولید تجهیزات نظامی و بازآرایی جنگی می‌بلعد و، هم‌هنگام، بودجه‌ی بخش‌های حیاتی هستی مادی جامعه، آموزش، بهداشت، و رفاه اجتماعی، را تُهی می‌کند. جنگ‌ها را دولت‌ها آغاز می‌کنند، اما، بهای آن را انسان‌ها، به ویژه از کارگران و فرودستان جامعه، می‌پردازند. این حقیقت، جنگ را نه فقط به یک رویداد نظامی، بلکه به آزمونی برای عُقلانیت و وجدان بشری هم تبدیل می‌نماید.

واقعیت پیامدهای مهیب جنگ همیشه فراتر از مُحاسبات آغازین آن است. سُکوت شهرهایی که ناگهان از زندگی تُهی می‌شوند، انفجار بُمب‌ها و موشک‌هایی که خاطره‌ی امنیت را به خون می‌نشاند، شادی‌هایی که جای خود را به اضطراب می‌دهد، ترس و اضطرابی که در نگاه انسان‌ها حک می‌شود، همه یادآور این حقیقت هست که جنگ قادر به تبیین هزینه‌های انسانی جنگ نیست. جنگ، بُمب‌باران مدرسه‌ی «شجره‌ی طیبه» در میناب هُرمزگان، و مرگ فجیع ۱۷۶ کودک‌ ۷ تا ۱۲ ساله، بر اثر موشک کروز تاماهاوک آمریکایی است. جنگ، بُمب‌باران انبارهای سوخت شهران و اقدسیه در تهران، نشتِ بنزین، چتر ترکیبات سمی هیدروکربُن‌ها و اُکسیدهای گوگرد و نیتروژن در آسمان، بارانِ سیاهِ اسیدی، و خطر سوختگی شیمیایی پوست و آسیب‌های تنفسی، است.

جنگ، زخم روانی توده‌ی مردم هراسان از مرگ است. تجرُبه‌ی وحشت‌زای ناامنی است. یک فاجعه‌ی انسانی و اجتماعی است. انهدام تاسیسات آب و برق، شبکه‌های ارتباطی، و مراکزی است، که چرخه‌ی روزانه‌ی زندگی انسانی را مُمکن می‌سازند. جنگ، افزایش نابرابری، شکاف طبقاتی، و فقر و فلاکت عمومی است. آن‌ها که توان مالی دارند، به زندگی آسوده‌ی خود ادامه می‌دهند، از فُرصت‌های اقتصادی پس از جنگ بهره می‌برند، و فربه‌تر می‌شوند. بدنه‌ی اجتماعی، کارگران و فرودستان جامعه، اما، هزینه‌ی جنگ و ساخت جامعه‌ی پسا- جنگ را با استثمار مُشدد، با عدم بهره‌مندی از امکانات آموزشی و بهداشتی و تامینات اجتماعی، می‌پردازند.

با این همه، جنگ حامیانی هم دارد؛ حامیانی بیرون از مرزهای جنگ، در اروپا، ایالات متحده، و حتا در ایران، آن‌جا که جنگ می‌کُشد و از بین می‌برد. در ایران، حمایت از جنگ در میان بخشی از جامعه، برآمده از ناامیدی و استیصالِ ناشی از شکست‌های مُکرر، فهم‌پذیر است؛ در خارج از ایران، اما، حمایت از جنگ – با نشانه‌های مُهوع رقص و پایکوبی‌- درک‌پذیر نیست. این حامیان مُشتاق جنگ، در روزهایی که از آسمان بُمب و موشک نه فقط بر مراکز نظامی، بلکه بر توده‌ی مردم می‌ریزد و آن‌ها را به خاک و خون می‌کشد، با قهقهه‌ی شادی به خیابان‌ها می‌ریزند، حنجره از فریاد تشکر از ترامپ و نتانیاهو پاره می‌کنند، و دسته‌ی گُل به مُرتجع‌ترین و خون‌ریزترین دولت‌های جهان سرمایه تقدیم می‌نمایند. چنین آدمیان سخیفی، که به ویژه در سامانه‌ی پهلوی جمع هستند، کم‌ترین حس انسانی نسبت به سرنوشت آن جامعه، به درد و رنج توده‌ی مردم آن، ندارند. کرد و ترک و عرب و بلوچ، سوژه‌ی تمسخُر اینان هستند. ایران برای اینان، نه یک جامعه، نه یک موجود زنده، بلکه سرمایه‌ای است که می‌بایست بازپس گرفته شود؛ حساب بانکی‌ای، که ارقام آن بر متن برده‌گی مزدی طبقه‌ی کارگر، می‎بایست بیش و بیش‌تر گردد. اینان، به دُنبال شاهزاده‌ی مفلوک خود، و رسانه‌های کثیف «ایران اینترنشنال»، «من و تو»، و…، دستگاه فعال پروپاگاند جنگی ائتلاف ایالات متحده‌-‌اسرائیل و جزیی از جنایات جنگی هستند.

عظمت ابتذال اینان، به هیچ رو، از سر ناآگاهی از پیامدهای دهشت‌انگیز جنگ نیست. اینان خوب می‌دانند، که جنگ با زنان و کودکان، با سال‌مندان، با خانه‌های مسکونی، با زیرساخت‌های جامعه، و…، چه می‌کند. نسل‌کُشی دولت آپارتاید اسرائیل در غزه را برای سال‌ها تجرُبه کردند، توحش سربازان «قوم برگُزیده» را، روز از پشت روز، بر پرده‌ی تلویزیون‌ها و صفحه‌ی روزنامه‌ها دیدند و خواندند، اما، گرهی بر ابروی آن‌ها، چینی بر پیشانی آن‌ها، نیفتاد. ناراحت نشدند، اشک نریختند، برعکس، شیهه‌ی ذوق کشیدند و از «بی‌بی» برای این همه جنایات جنگی تشکر کردند! آن‌چه این فرومایه‌گان امروز با جنگ در ایران می‌کنند، دیروز با فاجعه‌ی نسل‌کُشی در غزه هم کرده بودند.

لئو تولستوی، نویسنده و فیلسوف روسی، می‌گوید: «عجیب است که انسان‌ها می‌توانند یک‌دیگر را بکُشند و این کار را افتخار بنامند!» عجیب‌تر، اما، این است که عده‌ای هم با شوق وافر، این کُشتار را تشویق می‌کنند و بر جنازه‌ی مُرده‌گان می‌رقصند! شادمانی از جنایات جنگی، فقط، نشانه‌ی انحطاط انسان و اخلاق انسانی است. هیچ میزان انزجار از استبداد موحش جمهوری اسلامی، شادمانی از جنایات جنگی را توجیه‌پذیر نمی‌کند!

جنگ، بر خلاف توجیهات سطحی حامیان آن، تنها امکان سرنگونی جمهوری اسلامی نیست! مُبارزه علیه جنگ هم نشانه‌ی حمایت از جمهوری اسلامی نیست! دوراهی یا جنگ یا بقای جمهوری اسلامی، مُخالفت یا حمایت از آن در دل این جنگ، نشان سطحی‌نگری سیاسی، فقدان نفوذ سیاسی در جامعه، عدم توان یادگیری از شکست‌ها برای خیزش‌های بعدی، بی‌اعتنایی به «عاملیت جمعی»، در مورد سامانه‌ی پهلوی، البته از این‌ها مُهم‌تر و اصلی‌تر، نشان انزجار از مُبارزات بدنه‌ی اجتماعی است: آن‌جا که احتمال می‌رود این مُبارزات در تداوم خود چنان رادیکال شوند، که نه سرنگونی یک رژیم بورژوایی و جایگزینی آن با رژیمی از همان جنس، بلکه مُبارزه علیه هر رژیم بورژوایی، مُبارزه علیه نظم سرمایه با شاکله‌ی آزادی و برابری، را هدف گیرند. چنین مُبارزاتی، در ذات خود، نه «مُداخله‌ی بشردوستانه» را برمی‌تابد و نه اپوزیسیونی که تنها راه رسیدن به حُکومت را از طریق جنگ و بُمب‌باران و موشک‌باران زندگی در ایران التماس می‌کند!

جنگ: اکنون و آینده‌ی ما؟

جنگ، جمهوری اسلامی ضعیف و گرفتار در بُحران‌های سیاسی‌- اجتماعی‌- اقتصادی را در شرایطی بس مُهلک گیر انداخته است. رژیم یا «تضعیف و تمکین حداکثری»، «تسلیم بی‌قید و شرط»، خود را خواهد پذیرفت؛ یا جنگ را تاب خواهد آورد و وجود مُتعفن خود را، به ائتلاف ایالات متحده‌-‌اسرائیل، حداقل تا مدتی دیگر، تحمیل خواهد نمود. این وضعیت، اما، تنها احتمال جنگ نیست. تداوم جنگ، می‌تواند درهای جهنم را به روی ایران بگُشاید. بُمب‌باران و موشک‌باران هر آن‌چه بر زمین سوخته‌ی ایران باقی مانده است، می‌تواند به عملیات نظامی زمینی وصل شود. آن‌گاه، یک احتمال، آغاز جنگ داخلی است. گُزارشات مُتعددی در این روزها، از آماده‌گی ائتلاف سازمان‌های ناسیونالیست کرد در مرزهای کردستان عراق، برای حمله‌ی زمینی به ایران، خبر می‌دهند. رهبران این ائتلاف، که از سال‌ها پیش توسُط اسرائیل و ایالات متحده تجهیز شده‌اند، و در آرزوی ایجاد حُکومتی فاسد و جنایت‌کار چون «اقلیم کردستان» عراق بسر می‌برند، فقط، در انتظار تضمین حمایت هوایی از حمله‌ی زمینی خود هستند. بُمب‌باران و موشک‌باران شدید و بی‌وقفه‌ی شهرهای کردستان، شاید، زمینه‌ساز حمله‌ی نظامی این نیروها است.

حمله‌ی زمینی ائتلاف سازمان‌های کردی، هرچند، در شرایط حاضر با مُخالفت ایالات متحده مواجه شده است، با این همه، اما، احتمال آن به عُنوان یک سناریوی در دست‌رس مُنتفی نیست. مُخالفت ایالات متحده با آغاز چنین حمله‌ای، بر دلایل فهم‌پذیری مُترتب است. این نیروها از حمایت اجتماعی گُسترده در شهرهای کردستان برخوردار نیستند. نسل جوان کرد، بر متن تکوین و قوام سرمایه در کردستان، سال‌های درازی است که از سُنت پیشمرگایتی و زندگی در اردوگه‌های نوار مرزی به مُبارزه‌ی شهری علیه استبداد، نابرابری، و استثمار سرمایه‌داری، روی آورده است. افزون بر این، ائتلاف سازمان‌های ناسیونالیست کردی فاقد توان نظامی لازم برای گُشایش عرصه‌ی حمله‌ی زمینی به جمهوری اسلامی است. این امر، اگر لازم شود، بدون حُضور یگان‌های ویژه‌ی نیروی زمینی ایالات متحده‌ و اسرائیل در منطقه‌ی کردستان مقدور نخواهد بود. و برای چنین حُضوری، در ایالات متحده، مُخالف‌های جدی‌یی وجود دارد. استفاده از ائتلاف سازمان‌های کردی برای حمله‌ی زمینی به جمهوری اسلامی، در عین حال، با مُخالفت‌های منطقه‌ای هم روبه‌روست. دولت اردوغان، با توجه به مُشکل کردی در این کشور، به هیچ رو موافق تسلیح، حمایت، و قُدرت‌یابی سازمان‌های کردی، چه در ایران و چه در کشورهای دیگر، نیست. «حُکومت اقلیم کردستان» عراق هم نظر مُساعدی به هیچ نوعی از مُداخله علیه جمهوری اسلامی ندارد. این امر، «اقلیم» آن‌ها را سیبلِ موشک‌های جمهوری اسلامی می‌کند و موقعیت‌شان – بر متن نارضایتی گُسترده‌ی کارگران و فرودستان آن جامعه‌- را مُتزلزل می‌نماید.

با این همه، اگر چنین روندی با حمله‌ی زمینی نیروهای کردی آغاز و با درجه‌ای از موفقیت هم‌راه شود، می‌تواند در سایر نُقاط پیرامونی، آذربایجان و خوزستان و بلوچستان، هم تُحرکی مُشابه ایجاد کند. درصورت چنین تحولی، و موفقیت آن، بعید نیست که جمهوری اسلامی در مرکز بر سر قُدرت باقی بماند، اما، حاکمیت آن در مناطق پیرامونی تضعیف شود و، حتا، احتمال جایگُزینی آن با نیروهای منطقه‌ای مُمکن گردد. در این وضعیت، دو امکان مُتضاد شکل می‌گیرد. اول: توده‌ی مردم مُنزجر از حاکمیت وحش و وبش جمهوری اسلامی، انگیزه می‌یابند و خیزش می‌کنند؛ دوم: احساس خطر برای «تمامیت ارضی»، حداقل، بخشی از توده‌ی مردم در مرکز را علیه نیروهای پیرامونی به صف می‌کند و بُنیه‌ی سیاسی‌ – ‌نظامی جمهوری اسلامی را تقویت می‌نماید. در هر دو وضعیت، به ویژه در وضعیت دوم، جنگ داخلی امکان بروز می‌یابد. ورود احتمالی «سازمان مجاهدین خلق»، که در هم‌کاری با ائتلاف سازمان‌های ناسیونالیست کردی هم بسر می‌برد، این تحول را پیچیده‌تر و خونین‌تر می‌سازد.

از میان این همه سناریوی مُحتمل، بقای جمهوری اسلامی – بر متن حذف تعدادی از سران حُکومت و جایگُزینی آن‌ها با مُهره‌های مورد قبول ایالات متحده‌- مُمکن‌ترین، مُناسب‌ترین، و در شرایط خطیر حاضر بی‌دردسرترین سناریو از منظر ایالات متحده است.

ثُبات و امنیت شطرنج خاورمیانه یک امر مُهم و مورد قبول همه‌ی بازی‌گران جهانی و منطقه‌ای سرمایه‌داری است؛ و یک مُحاسبه‌ی اشتباه می‌تواند این ثُبات و امنیت را به‌هم زده و نظم سرمایه را به خطر اندازد؛ بقای جمهوری اسلامی، با تغییراتی در آن، به مثابه رژیمی کارآمد در کُنترل خونین جامعه، بر دیگر سناریوهایی که احتمال هر گونه مُخاطره‌ی پیش‌بینی نشده‌ای را در نُطفه دارند، پیشی می‌گیرد.

در هر وضعیتی، با برآمد هر احتمالی، اما، تکلیف یک مساله واضح است: چه با بقای جمهوری اسلامی، چه با «رژیم چنج»، و چه در صورت تجزیه‌ی ایران، کارگران و فرودستان جامعه – همان‌ها که در سناریوهای بورژوایی به هیچ انگاشته می‌شوند- بیش از پیش در چنگال اهریمنی استثمار مُشدد، فقر و فلاکت، گرسنگی و آواره‌گی، اسیر خواهند شد. از منظر هستی مادی این بدنه‌ی کثیر اجتماعی، به هیچ رو، مُهم نیست کدام طرف «پیروز» این جنگ ارتجاعی است! مُهم این واقعیت جان‌کاه است، که جنگ – با هر انگیزه‌ای که آغاز شده و ادامه یافته است‌- علیه زندگی آن‌ها عمل می‌کند.

پایان جنگ یک خواست سیاسی – انسانی است! در شرایطی که جُنبش ضدجنگِ توان‌مندی در جهان سرمایه وجود ندارد، طبقه‌ی کارگر جهانی – از جُمله در کشورهای درگیر جنگ‌- به علت‌های مُختلف هنوز تحُرک طبقاتی موثری بروز نداده است، پایان جنگ بیش از فشار «عاملیت جمعی» – افکار عمومی بین‌المللی و طبقه‌ی کارگر جهانی‌- به منفعت روزِ قُدرت‌های برتر جهان سرمایه، و مُعادله‌ی ثُبات شطرنج خاورمیانه و امنیت ترانزیت انرژی آن، گره خورده است. با این همه، حتا، در دل این وضعیت نیز خواست پایان جنگ یک تکلیف سیاسی ‌-‌ انسانی، و چشم‌انداز بین‌المللی تنها راه‌کار اصولی آن، است.‌ به این منظور، توضیح، اقناع، جلب، و بسیج  افکار عمومی بین‌المللی و طبقه‌ی کارگر جهانی علیه جنگ، و زمینه‌های بُنیادین بروز آن، یک سیاست طبقاتی و تنها سیاستی است که در صورت ابراز وجود می‌تواند هم جنگ را پایان دهد، هم زمینه‌های بُنیادین آن را با چالش روبه‌رو کند، و هم از بروز مُجدد آن جلوگیری نماید.

این مُهم، در خارج از مرزهای جنگ، به ویژه، بر عُهده‌ی فعالین سیاسی کمونیست و رادیکالی است، که سال‌ها در آمریکا و اروپا و… کار و زندگی می‌کنند. نگارش مقالات سیاسی – توضیحی درباره‌ی جنگ، و زمینه‌های بُنیادین بروز آن، در نشریات و صفحات اجتماعی پوبلیک این کشورها؛ شرکت در جلسات سازمان‌های کارگری و جلب نظر آن‌ها به خواست پایان جنگ؛ تماس با فعالین سرشناس سیاسی ‌- هنری، سازمان‌های زنان، نهادهای دانشجویی، زیست‌محیطی، و…، این جوامع و جذب حمایت آن‌ها؛ برگزاری آکسیون‌های گُسترده‌ی اعتراضی؛ و…؛ راه‌کارهای شناخته‌شده‌ای‌ به این منظور است. افکار عمومی بین‌المللی و طبقه‌ی کارگر جهانی، به آن‌چه در جهان می‌گذرد، به هیچ رو، بی‌توجه و بی‌اعتنا نیستند. خوراک سیاسی می‌خواهند. این خوراک، به ویژه، در شرایطی که رسانه‌های اصلی به مثابه زرادخانه‌ی تبلیغاتی جنگ عمل می‌کنند، گُم‌راه می‌سازند، واقعیات را وارونه جلوه می‌دهند، از اهمیت بسزایی برخوردار است. در صورت پیش‌بُرد و پیش‌رفت چنین راه‌کارهایی، به حتم، پشتوانه‌ی در خور توجهی با خواست پایان جنگ، و جلوگیری مُجدد آن، شکل خواهد گرفت.

* * *

مساله، اما، فقط لحظه‌ی جنگ نیست، شرایط پسا- جنگ هم از راه خواهد رسید. سخت و سنگین! جامعه با حجم عظیمی از درد و رنج، ویرانی، بی‌کاری و آواره‌گی، غم جان‌سوز مرگ عزیزان، زخم‌های عمیق روانی، خانه و کاشانه‌ی در خاک نشسته، و…، به جای خواهد ماند. از دگر سو، جمهوری اسلامی، اگر جنگ را تاب آورد و، با هر تغییری، در حُکومت باقی بماند، انتقامی سخت و خونین از جامعه خواهد گرفت. نه تنها این رژیم منحوس، که هر رژیم بورژوایی دیگری هم در وضعیت پسا- جنگ، به بهانه‌ی ویرانی جامعه، و…، هم کارگران و فرودستان را به نهایت به استثمار خواهد کشید؛ و هم با برقراری نظم پادگانی، چتر خفقان خونین را – برای جلوگیری از هر اعتراض و اعتصاب و مُبارزه‌ی بدنه‌ی اجتماعی‌‌- بر جامعه خواهد گُستراند.

چه باید کرد؟! سرکوب خونین خیزش‌های ۱۳۹۶، ۱۳۹۸، ۱۴۰۱ و دی ۱۴۰۴، با هزارها کُشته، زخمی، و زندانی، هنوز زخم خون‌بارِ این جامعه است. جنگ، این زخم را خون‌بارتر هم کرده است. در چنین لحظات خطیری، در وضعیتی که هر خیزش سال‌های اخیر به خاک افتاده است؛ جنگ، بر بستر ویرانی جامعه، اراده‌ و فضای لازم تحقُق خواست‌های انسانی بدنه‌ی اجتماعی را به تعویق انداخته است؛ چه باید کرد؟!

پس از شکست هر خیزش، آن‌چه درهم می‌ریزد، تنها خیابان‌ نیست. عاملیت جمعی و امید به موفقیت کُنش مُشترک هم، حداقل برای مُدتی، به مُحاق می‌رود. جامعه‌ای که هزینه‌ای سنگین برای تحقُق خواست‌های انسانی خود داده، اما، شکست خورده، در وضعیت تعلیق اجتماعی قرار می‌گیرد: نه قادر به پیش‌روی است و نه امکان بازگشت به گذشته را دارد! تنها راه برون‌رفت از وضعیت تعلیق اجتماعی، بازسازی هم‌زمان عاملیت جمعی، افق سیاسی باورپذیر، و احیای امید به پیروزی کُنش مُشترک است. نُکته‌ی کلیدی این است، که بدنه‌ی اجتماعی احساس کند کُنش مُشترک او جامعه را تغییر خواهد داد. این احساس، پایه‌ی «عاملیت جمعی» است.

«عاملیت جمعی»، فقط، یک ایده یا باور ذهنی نیست، یک تجرُبه‌ی زیسته است: «ما می‌توانیم به اتفاق هم، تغییر ایجاد کنیم!» این تجرُبه هنگامی شکل می‌گیرد، که میان کُنش مُشترک و امکان پیروزی آن، پیوندی قابل لمس شکل گیرد. شکست‌های مُکرر، به ‌ویژه اگر با سرکوب شدید هم‌راه باشند، این پیوند را از هم می‌گُسلند. بدنه‌ی اجتماعی، بارها و بارها، دست به کُنش مُشترک می‌زند، اما، نتیجه‌ای نمی‌گیرد یا نتیجه‌ای معکوس – به شکل زندان، شکنجه و مرگ‌- را تجرُبه می‌کند.

در چنین وضعیتی، آن‌چه در سطح روان‌شناختی جامعه رُخ می‌دهد، بروز پدیده‌ی «استیصال» و «درمانده‌گی» است، نه به این معنا که جامعه دیگر نمی‌خواهد کُنش کند، بلکه به این معنا که دیگر نمی‌تواند پیوندی میان کُنش مُشترک خود با امکان تغییرات مورد نظر برقرار نماید. این گُسست، نُقطه‌ی تضعیف «عاملیت جمعی» است. در این حالت، عاملیت از بین نمی‌رود، به این خاطر که انسان‌ها ضعیف شده‌اند، از بین می‌رود چون کُنش مُشترک آن‌ها پاسُخ نمی‌گیرد. در این نُقطه، امکان فرارویی به یک دگردیسی منفی شکل می‌گیرد. هنگامی که بدنه‌ی اجتماعی به تجرُبه‌ی شکست‌های مُکرر می‌رسد، و «عاملیت جمعی» تضعیف می‌شود، بی‌اعتمادی در جامعه گُسترش می‌یابد. شخص، نه تنها به امکان تغییر، که به دیگران نیز بدبین می‌شود و این پُرسش در او سر بر می‌آورد، که «اگر دوباره حرکت کنیم، دیگران هم خواهند آمد؟» و چون هیچ تضمینی وجود ندارد، پاسُخ اغلب منفی خواهد بود. در این وضعیت، احساس هم‌بستگی، که شرط هر کُنش مُشترک است، آغاز به فرسایش می‌کند.

این‌جا، بدنه‌ی اجتماعی با یک پارادوکس روبه‌رو می‌شود. جامعه‌ای که از نظر عینی هنوز عمیقا و وسیعا ناراضی است، از نظر ذهنی به وضعیتی می‌رسد که در آن کُنش مُشترک و امکان پیروزی نامُمکن به نظر می‌رسد. این همان لحظه‌ای است، که تعلیق «عاملیت جمعی» بروز می‌کند. و این تعلیق، تمایل بخشی از بدنه‌ی اجتماعی به «مُنجی» یا «نیروی خارجی» را به بار می‌آورد. این‌جا،  یک جابه‌جایی بُنیادین رُخ می‌گیرد: سوژه‌ی جمعی نمی‌تواند خود را به عنوان فاعلِ تغییر تصور کند، در نتیجه عاملیت خود را به دیگری واگذار می‌کند. عاملیت حذف نمی‌شود، برون‌سپاری می‌شود! «مُنجی» یا «نیروی خارجی»، کاری را انجام می‌دهد، که ما نمی‌توانیم! این نُقطه‌ای است، که امید از یک فرآیند فعال به یک انتظار مُنفعل تبدیل می‌شود.

این جابه‌جایی بُنیادین، از حیث روان‌شناختی جامعه قابل فهم است. انتظار دخالت «مُنجی» یا «نیروی خارجی»، در واقع، نوعی کاهش بار روانی شکست است. اگر تغییر از بیرون مُمکن شود، دیگر لازم نیست جامعه با شکست‌های گُذشته‌ی خود مواجه گردد و مسئولیت کُنش آینده، و شکست احتمالی آن، را هم بر دوش بکشد. «مُنجی» یا «نیروی خارجی»، در این وضعیت، نه فقط یک راه‌حل سیاسی، بلکه یک مکانیسم دفاعی روانی هم هست. دگردیسی خطرناک این‌جا رُخ می‌گیرد. هنگامی که «عاملیت جمعی»، برون‌سپاری می‌شود، معیارهای قضاوت نیز تغییر می‌کنند. در این چهارچوب، حتا، گُزینه‌ی مُداخله‌ی نظامی نیروی خارجی، که در شرایط عادی غیرقابل قبول است، به عُنوان تنها آلترناتیو مُمکن ظاهر می‌شود.

استیصال و ناامیدی برساخته از شکست‌های مُکرر، در نهایت، سه جابه‌جایی به‌هم‌پیوسته ایجاد می‌کند: از کُنش به انفعال؛ از هم‌بستگی به بی‌اعتمادی؛ و از عاملیت جمعی به برون‌سپاری آن! در این مسیر، «مُنجی» یا «نیروی خارجی»، نتیجه‌ی منطقی یک وضعیت مُتعین است؛ وضعیتی که در آن، جامعه دیگر نمی‌تواند خود را به عنوان فاعلِ تغییر تصور کند! نُطفه‌ی امکان تغییر، در عین حال، درست در دل همین وضعیت نهُفته است. اگر «عاملیت جمعی» با تجرُبه‌ی شکست‌های مُکررِ کُنش‌های مُشترک تضعیف شده یا از بین رفته است، پس از طریق بازسازی، امکان احیای دوباره‌ی آن هم وجود دارد. راه خروج از مُنجی‌گرایی، در واقع، بازسازی عملی تجرُبه‌ی کُنش مُشترک، یعنی همان پدیده‌ای است که مُنجی‌گرایی را بر متن شکست‌های مُکرر خود برساخته است. ایجاد حس توانایی «عاملیت جمعی» و باور به امکان کُنش مُشترک برای تغییر، این وضعیت را مُتحول می‌کند.

بازسازی «عاملیت جمعی»، طبیعتا، بدون بازسازی امید مُمکن نیست. امید در این‌جا، احساس نیست، یک عمل اجتماعی سازمان‌یافته است. پای افق سیاسی، در این نُقطه، به صحنه باز می‌شود. «عاملیت جمعی» در خلاء شکل نمی‌گیرد، نیازمند تصویری روشن از آینده، افق سیاسی، است؛ تصویری باورپذیر و مُشترک! «عاملیت جمعی» بدون چنین افقی، کور است و چنین افقی بدون «عاملیت جمعی»، توهم! عکس این وضعیت هم صادق است: تصویری روشن و باورپذیر از آینده می‌تواند به امید، به هم‌بستگی، و به «عاملیت جمعی» میدان دهد.

بازسازی «عاملیت جمعی»، در این معنا، یک پروژه‌ی سیاسی – اجتماعی، برای سازمان‌دهی امید جمعی به تغییر، است. آن‌چه این‌جا اهمیت می‌یابد، در واقع، نه فقط اراده‌ی کُنش، بلکه پیوند میان کُنش و امکان پیروزی است: باور به این‌ که کنُش مُشترک می‌تواند پیامدهای مُثبت داشته باشد و تغییر ایجاد کند. پس، بازسازی «عاملیت جمعی» مُستلزم تصویری روشن از آینده، افق سیاسی، و بازآفرینی امید مُبتنی بر آن است: امید نه به‌ عُنوان تسلی خاطر، بلکه به‌ مثابه عمل سازمان‌یافته‌ی اجتماعی؛ نه به‌ عُنوان انتظار، بلکه به‌ مثابه فرآیند اجتماعیِ برسازیِ امکانِ تغییر! تنها در چنین صورتی است که «ما می‌توانیم» معنا می‌یابد و جامعه از وضعیت «تعلیق اجتماعی» به سوی کنُش مُشترک، بر مبنای تصویری روشن از آینده، افق سیاسی، حرکت می‌کند.

بازسازی «عاملیت جمعی»، تنها، بر متن نیازهای مُشترک بدنه‌ی اجتماعی و کُنش آن‌ها برای تحقُق آاین نیازها مُمکن می‌گردد. این نیازها، طیف بسیار مُتنوعی از مُطالبات سیاسی‌- اقتصادی‌- اجتماعی را شامل می‌شوند. افق سیاسی‌ دربرگیرنده‌ی این نیازها، در هم‌سویی با یک چشم‌انداز روشن و باورپذیر است. تصویری روشن از آینده، که امکان کُنش مُشترک، و هم‌بستگی و امید به تغییر، را فراهم می‌آورد. چنین افقی، نه یک وعده‌ی انتزاعی، بلکه انعکاس هستی مادی بدنه‌ی اجتماعی، نیازهای ضروری و بلاواسطه‌ی آن، و کُنش جمعی و سازمان‌یافته برای تحقُق آن‌ها است. وقتی افق سیاسی باورپذیر در بدنه‌ی اجتماعی شکل می‌گیرد، کُنش مُشترک هم معنا می‌یابد و امید به تغییر بدل به یک عمل سازمان‌یافته‌ی اجتماعی می‌شود.

گرایش رادیکال و کمونیستی طبقه‌ی کارگر، بر متن تجرُبه‌ی زیسته‌ی بدنه‌ی کثیر اجتماعی، تنها گرایشی در جامعه‌ی سرمایه‌داری است، که از توان و امکان پیوند این مولفه‌های مُهم، در شرایط خطیر حاضر، برای احیای «عاملیت اجتماعی»، بازسازی کُنش مُشترک، و امید به تغییر، بر مبنای یک افق سیاسی باورپذیر، در یک مُبارزه‌ی ارگانیک و سازمان‌یافته‌ی اجتماعی، برخوردار است. نیازهای سیاسی‌- اقتصادی‌- اجتماعی اکثریت عظیم جامعه، مُشخص و مُشترک است: برقراری گُسترده‌ترین آزادی‌های سیاسی در جامعه، آزادی بیان، مطبوعه، تشکل، و اعتراض و اعتصاب؛ ممنوعیت جُرم‌انگاری سیاسی، زندان، شکنجه و اعدام؛ برابری زنان و رفع فوری همه‌ی اشکال تبعیض جنسی و جنسیتی؛ سپُردن کارهای پُر مشقت خانه‌داری زنان به موسسات عمومی؛ ممنوعیت کار کودک؛ آموزش و بهداشت مُناسب و رایگان؛ تخصیص مسکن مُناسب برای میلیون‌ها انسان حاشیه‌ی شهرها؛ حفظ زیست‌مُحیطی؛ برقراری تامینات اجتماعی، رفاهی، و بیمه‌ی بی‌کاری مُکفی؛ افزایش فوری دست‌مزدها، کاهش ساعت و فشار کار، حذف فوری کارهای موقت، پاره‌وقت و پیمانی و مجموعه‌ای از اقدامات دیگر برای بهبود شرایط کار و معیشت برده‌گان مزدی؛ و…؛ فقط نمونه‌هایی چند از نیازهای تجرُبه‌ی زیسته‌ی اکثریت عظیم جامعه است. بازسازی «عاملیت جمعی»، برای تحقُق مُطالباتی که از نیازهای زندگی انسانی این اکثریت عظیم برمی‌خیزد، و درهم‌آمیزی آن‌ها – به مثابه اجزای درهم تنیده‌ی یک کُلیت هم‌آهنگ‌- در افق سیاسیِ باورپذیرِ الغای برده‌گی مزدی، و آزادی و برابری، تنها راه احیای امید به تغییر و امکانِ پیروزی کُنش مُشترک «ما» است!

* * *

این جنگ، جنگ ما نیست! جنگ ما، جنگ با نظم سرمایه است! مُبارزه برای سرنگونی جمهوری اسلامی، در هر شکلی، یا هر رژیم بورژوایی دیگری که بر جای آن نشانده شود، فقط، یک گام، در مُبارزه علیه نظم سرمایه، مُبارزه برای الغای برده‌گی مزدی و دست‌یابی به آزادی و برابری است!

جنگ، «مُنجی»، «نیروی خارجی»، و…، آزادی به بار نمی‌آورد، برابری ایجاد نمی‌کند، ستم و استثمار را پایان نمی‌دهد، دار و درفش را برنمی‌چیند، برعکس، همه‌ی مصایب جامعه‌ی سرمایه‌داری را با شدتی بیش‌تر در جامعه ابقا می‌کند. آزادی و برابری، از دل «عاملیت جمعی» و هم‌بستگی ما می‌روید، نه با بُمب‌باران و موشک‌باران! بوی زندگی و شادی می‌دهد، نه بوی خون و زمین سوخته!

مارس ۲۰۲۶

* * *

پانویس‌ها:
۱- برای شناخت دقیق‌تر از طرح «خاورمیانه‌ی بزرگ»، و سیاست‌های ناشی از آن، از جمله می‌شود به نوشته‌ی «شطرنج آتش و خون»، به همین قلم، این‌جا، و «عصر بربریت»، این‌جا، مُراجعه کرد؛
۲- تئودور هرتزل، ۱۸۶۰-۱۹۰۴، روزنامه‌نگار و نویسنده‌ی یهودی‌الاصل اتریشی-مجارستانی، و بنیان‌گُذار صهیونیسم بود. او با انتشار کتاب «دولت یهود»، ۱۸۹۶، و تشکیل «سازمان جهانی صهیونیسم»، تشکیل یک دولت مُستقل یهودی در فلسطین را راه‌کاری برای یهودی‌ستیزی در اروپا می‌دانست؛ 
۳- «شورای روابط خارجی اروپا»، یک اندیش‌کده‌ی اروپایی است، که در ماه اکتبر ۲۰۰۷ راه‌اندازی شد. این نهاد، پژوهش در مورد سیاست خارجی و امنیتی اروپا را وظیفه‌ی خود قرار داده و می‌کوشد با ارائه‌ی پژوهش‌های خود زمینه‌های لازم تصمیم‌گیری برای سیاست‌گذاران اروپایی را فراهم نماید؛

«کانون پژوهشی نگاه»

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)