زیگمونت باومن

ترجمه: هوشنگ نورائی
[توضیح مترجم: این ترجمه مقدمه کتاب رتروتوپیا (Retrotopia)نوشته زیگمونت باومن( ۱۹ نوامبر ۱۹۲۵ – ۹ ژانویه ۲۰۱۷) (Zygmunt Bauman)است که در سال ۲۰۱۷، بوسیله انتشارات پولیتی کمبریج ، در همانسال بعد از در گذشت او منتشر شد . باومن از لهستان فرار و خود را اندکی بعد به انگلستان رسانده بود. او پروفسور جامعه شناسی در دانشگاه لیدز بود. باومن بعنوان یکی از برجسته ترین جامعه شناسان نیمه دوم قرن بیستم و اوایل قرن بیستم قلمداد می شود. او در کتابهای متعدد خود از خصوصیات جهان سیال و یا عصر مایع و هویت در جهان معاصر سخن گفته است و این کتاب هم جوانب دیگری از این عصر را توضیح می دهد. این کتاب که حدود ۱۸۰ صفحه است شامل این مقدمه و ۴ فصل و یک نتیجه گیری است. فصل اول باز گشت به هابز؟ دوم بازگشت به قبایل، سوم بازگشت به نابرابری، چهارم بازگشت به زهدان و بخش پایانی هم تحت عنوان نگاهی به جلو، برای تحول. زبان این نوشتار با توجه به جملات بسیار بلند و استفاده وسیع از پرانتز و خط تیره، برای توضیحات اضافی در وسط جملات، بسیار دشوار است. با وجود این، در این ترجمه ساختار متن همانطوری که بود حفظ شده است. من مدتها قبل این مقدمه را ترجمه کرده بودم ولی اکنون منتشر می کنم. هرچند یک دیدگاه فلسفی برای یک پروژه سیاسی گستردتر، رتروتوپیا، است ولی بنظرم جنبه هایی از آن در درک از شرایط کنونی ایران، بر آمد احساس نوستالژیک و توهم برگشت به گذشته- تا حدود زیادی مفید است.]
این (در صورتی که فراموش کرده باشید) همان چیزی است که والتر بنجامین در اوایل دهه ۱۹۴۰ در”تزهای فلسفه تاریخ” خود در مورد پیام فرشته نووس (تغییر نام به “فرشته تاریخ”) در تصویر پل کلی در سال ۱۹۲۰، می گوید:
چهره فرشته تاریخ به سوی گذشته چرخیده است. جایی که ما زنجیره ای از وقایع را تصور می کردیم، او تنها یک فاجعه را می بیند که مدام خرابه ها را روی هم انباشته و آن را جلوی پاهایش پرتاب می کند. فرشته دوست دارد بماند، مردگان را بیدار کند و آنچه را که خرد شده است کامل کند. اما طوفانی از بهشت می وزد؛ با چنان خشونتی در بال هایش گیر افتاده است که فرشته دیگر نمی تواند آنها را ببندد. این طوفان به طور غیرقابل مقاومتی او را به سمت آینده ای سوق می دهد که پشتش به آن چرخیده است، در حالی که توده آوار پیش روی او سربه آسمان می کشد. طوفان چیزی است که ما آن را پیشرفت می نامیم.

Figure 1: فرشته نووس
اگر کسی تقریبا یک قرن پس از ثبت بینش عمیق و در واقع غیرقابل مقایسه بنجامین به نقاشی کلی نگاه کند، یک بار دیگر فرشته تاریخ را در پرواز کامل می بیند. با این حال، آنچه ممکن است بیش از هر چیزی بیننده را تحت تأثیر قرار دهد، تغییر جهت فرشته است – فرشته تاریخ که در میان یک چرخش کامل (یو ترن) گرفتار شده است: صورتش از گذشته به آینده می چرخد، بال هایش توسط طوفانی که این بار از جهنم تصور شده آینده ، از قبل پیش بینی شده و ترسناک به سمت بهشت گذشته می وزد، به عقب رانده می شوند (احتمالا پس از گم شدن و سقوط به درون ویرانه ها، به صورت گذشته نگر تصور می شود) ، اگرچه بال ها اکنون با چنان خشونت نیرومندی فشرده شده اند، همانطور که در آن زمان تحت فشار قرار گرفتند، “که فرشته دیگر نمی تواند آنها را ببندد”.
ممکن است نتیجه گیری شود که گذشته و آینده در آن نقاشی در جریان مبادله گناه و ثواب مربوطه به تصویر کشیده شده است که – همانطور که بنجامین پیشنهاد کرده است – صد سال پیش توسط کلی فهرست شده است. اکنون این آینده است، که به نظر می رسد زمان سرزنش آن پس از اولین مورد انتقاد به دلیل غیرقابل اعتماد بودن و غیرقابل مدیریت بودن آن فرا رسیده است، آنچه که در سمت بدهی رزرو شده است. و اکنون نوبت گذشته است که در سمت اعتبار رزرو شود – اعتباری که توسط موقعیتی (چه واقعی و چه فرضی) از انتخاب هنوز-آزاد و بهره بری از امید هنوز-بی اعتبارنشده مستحق دیده می شود.
نوستالژی – همانطور که سوتلانا بویم ، پروفسور ادبیات اسلاوی و تطبیقی هاروارد ، پیشنهاد[۱] می کند – “احساسی از خسران و جابجایی است ، اما همچنین احساس عاشقانه ای با فانتزی خود فرد است” (ص ۱۳). در حالی که در قرن هفدهم نوستالژی به عنوان یک بیماری قابل درمان تلقی می شد که پزشکان سوئیسی توصیه می کردند که می توان آن را با تریاک، زالو و سفر به کوهستان درمان کرد، “در قرن بیست و یکم بیماری گذرا به وضعیت غیرقابل درمان دوران مدرن تبدیل شد. قرن بیستم با یک مدینه فاضله آینده نگر آغاز شد و با نوستالژی به پایان رسید” (ص ۱۴). بویم با تشخیص «اپیدمی جهانی نوستالژی، اشتیاق عاطفی برای جماعتی با حافظه جمعی، اشتیاق برای تداوم در دنیایی پاره پاره شده» نتیجه گیری می کند – و معتقد است که این اپیدمی ” به عنوان یک مکانیسم دفاعی در زمان ریتم های شتابان زندگی و تحولات تاریخی” در نظر گرفته شود (همانجا). این «مکانیسم دفاعی» اساسا شامل «وعده بازسازی خانه ایده آلی است که در هسته بسیاری از ایدئولوژی های قدرتمند امروزی قرار دارد و ما را وسوسه می کند که تفکر انتقادی را بخاطر پیوند عاطفی کنار بگذاریم». و او هشدار می دهد: «خطر نوستالژی این است که تمایل دارد خانه واقعی و خیالی را اشتباه بگیرد» (ص ۱۶). در آخر، او اشاره ای به جایی می کند که می توان چنین خطراتی را جستجو کرد و به احتمال زیاد چنین خطراتی را یافت: در تنوع «ترمیمی» نوستالژی – یکی از ویژگی ها «احیای ملی و ناسیونالیستی در سراسر جهان است، که با استفاده از بازگشت به نمادها و اسطوره های ملی و گهگاه از طریق مبادله تئوری های توطئه، به اسطوره سازی ضد مدرن تاریخ می پردازند» (ص ۴۱).
بگذارید بگویم که نوستالژی چیزی به غیر از یکی از اعضای خانواده نسبتا گسترده رابطه محبت آمیز با یک «جای دیگر» نیست. این نوع محبت (و بنابراین، به طور نیابتی، تمام وسوسه ها و تله هایی که بویم در «اپیدمی جهانی نوستالژی» کنونی مشاهده کرد) -از زمان حداقل لحظه کشف اختیاری بودن انتخاب های انسانی- اجزای بومی و جدایی ناپذیر شرایط انسانی بوده اند؛ یا حد اقل از زمان – نمی توان به طور دقیق تعیین کرد – کشف اینکه رفتار انسان به این شکل است، و نمی تواند جز این باشد، یک موضوع انتخابی، و (با تدبیر کاملا غیر طبیعی طرح) اینکه جهان اینجا و کنونی تنها یکی از چند جهان غیرقابل تعریف ممکن – گذشته، حال و آینده -است. «اپیدمی جهانی نوستالژی» عصای «هیجان مزمن پیشرفت» (به تدریج و در عین حال به طور غیرقابل توقفی جهان گستر) را در مسابقه بازپخش تاریخ تحویل گرفت.
با این حال، تعقیب بدون وقفه ادامه می یابد. ممکن است جهت، حتی پیست مسابقه – را تغییر دهد اما متوقف نخواهد شد. کافکا سعی کرد با کلماتی که ضرورت درونی، خاموش نشدنی و سیری ناپذیری را که به ما فرمان می دهد – و احتمالا تا زمانی که جهنم یخ بزند به این کار ادامه خواهد داد- به چنگ بیاورد:
صدای شیپور را شنیدم و از خدمتکارم پرسیدم که معنی آن چیست. او چیزی نمی دانست و چیزی نشنیده بود. جلوی در جلوی مرا گرفت و پرسید: «ارباب دارد به کجا می رود؟» گفتم: «نمی دانم، فقط از اینجا، فقط از اینجا. از اینجا، نه هیچ چیز دیگری، این تنها راهی است که می توانم به هدفم برسم.» پرسید: «پس هدف خود را می دانید؟» پاسخ دادم: «بله، من همین الان به شما گفتم. بیرون از اینجا – این هدف من است».[۲]
پانصد سال پس از آنکه توماس مور نام «اتوپیا» را در رویای هزار ساله بشر برای بازگشت به بهشت با تأسیس بهشت بر روی زمین قرار داد، یک سه گانه هگلی دیگر که با نفی مضاعف شکل گرفته است، در حال حاضر به تکمیل دایره کامل خود نزدیک می شود. پس از آنکه چشم انداز خوشبختی انسان – که از زمان مور به یک توپوس (یک مکان ثابت، یک پولیس، یک شهر، یک دولت مستقل – هر کدام تحت یک حاکم خردمند و خیرخواه) گره خورده است – از ثبات افتاده، از هر توپو خاصی رها شده ، و فردی، خصوصی و شخصی (بر اساس الگوی خانه های حلزون ها به افراد انسانی «وابسته شده») است، اکنون نوبت آنها است که با آنچه دلیرانه و با موفقیت سعی در نفی آن داشتند، نفی شوند. از آن نفی مضاعف مدینه فاضله به سبک مور – رد آن با قیام دنبال شد – اکنون “رتروتوپیاها” در حال ظهورند: بینشهایی که در گذشته گمشده/دزدیده شده/رها شده اما نمرده، قرار دارند، به جای این که به آینده ای که هنوز متولد نشده و همینطور بسیار ناموجود است، انطور که موارد پیشین آنها دو بار حذف شده بودند، گره بخورند:
به گفته اسکار وایلد، شاعر ایرلندی، پس از رسیدن به سرزمین فراوانی، باید بار دیگر باید نگاه خود را به دورترین افق دوخته و بادبان ها را دوباره به اهتزاز درآوریم. او نوشت: «پیشرفت، تحقق مدینه های فاضله است». اما افق دور خالی است. سرزمین فراوانی در مه فرو رفته است. دقیقا زمانی که ما باید وظیفه تاریخی بهره مندی این زندگی غنی، ایمن و سالم با معنا را به دوش بکشیم، در عوض مدینه فاضله را دفن کرده ایم. هیچ رویای جدیدی برای جایگزینی آن وجود ندارد زیرا ما نمی توانیم دنیایی بهتر از دنیایی که داریم تصور کنیم. در حقیقت، اکثر والدین در کشورهای ثروتمند معتقدند که فرزندانشان در واقع وضعیت بدتری خواهند داشت – از ۵۳ درصد در استرالیا تا ۹۰ درصد در فرانسه. والدین در کشورهای ثروتمند تصور می کنند که فرزندانشان وضع بدتری از آنها خواهند داشت (به عنوان درصد).
راتگر برگمن در جدیدترین کتاب سال ۲۰۱۶ خود با عنوان مدینه فاضله برای رئالیست ها (با عنوان فرعی موضوع ه درآمد پایه جهانی، مرزهای باز و هفته کاری۱۵ ساعته) به آنچه نقل شد اشاره می کند.
خصوصی سازی/فردیت سازی ایده «پیشرفت» و دنبال کردن بهبودی زندگی توسط قدرت هایی فروخته شد تا توسط اکثر دنبال کنندگان آنها به عنوان رهایی پذیرفته شود: رهایی از خواسته های سختگیرانه تبعیت و انضباط – به قیمت خدمات اجتماعی و حمایت دولتی. برای تعداد زیاد و فزاینده ای از تابعان، چنین رهایی به آرامی و در عین حال به طور مداوم ثابت کرد که یک موهبت مختلط است – یا حتی موهبتی تقلبی شده با آمیزه ای قابل توجه و هنوز هم متورم از نفرین.
مزاحمت های ناشی از محدودیت ها با ریسک های انباشت شونده، تحقیرآمیز و ترسناکی جایگزین شدند که نمی توانند شرایط اتکا به خود را با فرمان برآورد کنند. ترس از عدم مشارکت/اصلاحات که توسط سازش با گذشته، سلف بلافصل آن فراهم می شد، با وحشت از بی کفایتی نه کمتر دردناک جایگزین شد. همانطور که ترس های گذشته به تدریج به فراموشی سپرده شدند و ترس های جدید از نظر حجم و شدت افزایش یافتند، ارتقاء و تنزل، پیشرفت و قهقرایی جای خود را – حداقل برای تعداد فزاینده ای از افراد پیاده بی میل در بازی این طور بود – عوض کرد ند یا احساس می کردند که خودشان محکوم به شکست هستند. این امر باعث شد که آونگ های ذهنیت و ذهنیت عمومی یک چرخش کامل انجام دهند: از سرمایه گذاری در امیدهای عمومی برای بهبود در آینده ای نامشخص و همیشه-بسیار- آشکارا غیرقابل اعتماد، تا سرمایه گذاری مجدد آنها در گذشته ای به طور مبهم به یاد ماندنی، که ثبات و اعتماد مفروض به آن، ارزشمند است. با چنین چرخشی، آینده از زیستگاه طبیعی امیدها و انتظارات برحق به محل کابوس ها تبدیل می شود: وحشت از دست دادن شغل همراه با موقعیت اجتماعی وابسته به آن، نگهداشتن خانه خود همراه با بقیه کالاها و دارایی های زندگی، تماشای درماندگی فرزندانتان در حال لغزش از شیب رفاه و پرستیژ و نیز تماشای از دست دادن ارزش بازار هر آنچه از مهارت های با زحمت آموخته و بیاد مانده خود تان باقی مانده است. جاده بسوی آینده به طرز عجیبی به صورت دنباله ای از فساد و انحطاط به نظر می رسد. اینکه شاید با راه بازگشت، به گذشته، شانس تبدیل شدن به دنباله پاکسازی شده از آسیب های ناشی از آینده ،هر زمان که به حال تبدیل شوند، از دست نرود؟
تأثیر چنین تغییری، همانطور که من در این کتاب استدلال خواهم کرد، در هر سطحی از همزیستی اجتماعی قابل مشاهده و محسوس است – در جهان بینی نوظهور و استراتژی های زندگی آن که این جهان بینی به آن القا کرده و حمل می کند. آخرین تشخیص خاویر سولانا از شکلی که در سطح اتحادیه اروپا به خود می گیرد[۳] – (یک تجربه پیشگام در ارتقای یکپارچگی ملی به سطح فراملی) – ممکن است، با تعدیل نسبتا جزئی، همچون یک تصویر اشعه ایکس از چرخش برگشت به گذشته که در تمام سطوح دیگر قابل مشاهده است، عمل کند. سطوح مختلف زبان های مختلف را به کار می گیرند، اما از آنها برای انتقال داستان های بسیار مشابه استفاده می کنند.
همانطور که سولانا می گوید، « اتحادیه اروپا مورد خطرناکی از نوستالژی دارد. نه تنها اشتیاق به “روزهای خوب گذشته” – قبل از اینکه تصور حمله اتحادیه اروپا بر حاکمیت ملی وجود داشته باشد – به ظهور احزاب سیاسی ناسیونالیست دامن می زند. رهبران اروپایی همچنان تلاش می کنند تا راه حل های دیروز را برای مشکلات امروز به کار گیرند.» و او توضیح می دهد که چرا این اتفاق افتاده است و استدلال خود را از جدیدترین، شدیدترین و قابل توجه ترین نقطه عزیمت ها می گیرد –
در پی بحران مالی جهانی در سال ۲۰۰۸، اقتصادهای ضعیف تر اتحادیه اروپا با بیکاری سرسام آور مواجه شدند، به ویژه در میان جوانان، در حالی که اقتصادهای قوی تر آاتحادیه برای «نشان دادن همبستگی» برای نجات کشورهای مضطرب تحت فشار قرار گرفتند. وقتی اقتصاد های قدرتمندتر دست به نجات زدند خواست های ریاضتی را در آن گنجاندند که مانع بهبودی اقتصادی دریافت کنندگان شد. تعداد کمی از این سیاست راضی بودند و بسیاری ادغام اروپا را مقصر می دانستند.
– این فقط برای هشداراست، که به عهده گرفتن چنین مسئولیتی بر اساس ارزش ظاهری آن اشتباهی مهلک است که ما را تهدید می کند تا از تنها راه تمیزسازی مخمصه کنونی که ممکن است به طور موجهی جستجو و با امید واری پیدا کرد، دور کند:
در حالی که مطمئنا رنج اقتصادی که بسیاری از اروپایی ها احساس می کنند واقعی است، تشخیص ناسیونالیست ها از منبع آن نادرست است. واقعیت این است که اتحادیه اروپا را می توان به دلیل نحوه مدیریت بحران مورد انتقاد قرار داد؛ اما نمی توان آن را به خاطر عدم تعادل اقتصاد جهانی که از سال ۲۰۰۸ به بحران اقتصادی دامن زده است، سرزنش کرد. این عدم توازن ها منعکس کننده یک پدیده بسیار گسترده تر است: جهانی شدن. برخی از تجربیات دلسرد کننده با جهانی شدن به عنوان بهانه یا بازگشت به حمایت گرایی و روزهای ظاهرا هالسیون مرزهای ملی قوی استفاده کرده اند. دسته دیگر، با اندوه یک دولت ملی را بخاطر می آورند، که هرگز واقعا وجود نداشته است، و به حاکمیت ملی به عنوان دلیلی برای امتناع از ادغام بیشتر اروپا می چسبند. هر دو گروه پایه های پروژه اروپایی را زیر سوال می برند. اما حافظه اشان آنها را مردود و آرزوهایشان آنها را گمراه میکند.
آنچه من آن را “رتروتوپیا” می نامم، اشتقاقی از درجه دوم نفی فوق الذکر، نفی آرمان شهر است، چیزی که در ثبات و حاکمیت سرزمینی با میراث توپوها ی توماس مور سهیم است: یک دید واقعی محکم که تصور می شود مقدار قابل قبولی از ثبات و در نتیجه درجه رضایت بخشی از اعتماد به نفس را فراهم می کند. با این حال، با آن میراث در تأیید، جذب و ترکیب مشارکت ها/اصلاحات ارائه شده توسط گذشته بلاواسطه خود، متفاوت است: یعنی، جایگزینی ایده «کمال غائی» با فرض عدم قطعیت و پویایی محلی نظمی که ترویج می کند، و از این طریق امکان (و همچنین مطلوبیت) توالی نامحدود تغییرات بیشتری را که چنین ایده پیشینی ای مشروعیت زدایی و مانع آن می شود، فراهم می کند. رتروتوپیا که به روح اتوپیا وفادار است، محرک خود را از امید به آشتی دادن با دوام امنیت با آزادی می گیرد: کار برجسته ای که هم بینش اولیه و هم اولین نفی آن سعی نکردند – یا پس از تلاش، شکست خوردند – به آن دست یابند.
من قصد دارم این طرح کوتاه از برجسته ترین پیچ و خم های تاریخ ۵۰۰ ساله مدینه فاضله مدرن پس از مور را دنبال کنم، با تمرینی در کشف و به تصویر کشیدن و ثبت برخی از قابل توجه ترین گرایش های «بازگشت به آینده» در درون مرحله نوظهور «رتروتوپیان» در تاریخ مدینه فاضله – به ویژه، بازسازی مدل قبیله ای جامعه(جماعت)، بازگشت به مفهوم خود پریموردیال/بکر که توسط عوامل غیرفرهنگی و فرهنگ-مصون از پیش تعیین شده است، و در مجموع از دیدگاه کنونی (هم در علوم اجتماعی و هم در افکار عامه) از اصالت، احتمالا غیرقابل مذاکره و شرط ناگزیر«نظم متمدن»، عقب نشینی می کند.
البته این سه نقطه عزیمت نشان دهنده بازگشت مستقیم به شیوه زندگی قبلی نیست – زیرا این امر، همانطور که ارنست گلنر به طور قانع کننده ای استدلال می کرد ، این کار غیرممکن است. آنها بیشتر (به کارگیری تمایز مفهومی دریدا) تلاش های آگاهانه ای برای تکرار، به جای بازتکرار وضعیت موجود، موجود یا تصور اینکه قبل از نفی دوم وجود داشته اند – و به هر حال این تصویر، در فرآیند بخاطرسپاری گزینشی، در هم تنیده با فراموشی گزینشی، تا کنون به طور قابل توجهی بازیافت و اصلاح شده است. بهر حال، این جنبه های واقعی یا فرضی گذشته است، با این اعتقاد که با موفقیت آزمایش شده و بی دلیل رها شده یا با بی پروائی اجازه فرسایش داده شده است، که به عنوان نقاط جهت گیری/مرجع اصلی در طرح نقشه راه به رتروتوپیا عمل می کنند.
برای قرار دادن رابطه عاشقانه رتروتوپیایی با گذشته در چشم انداز درست، – از همان ابتدا – یک هشدار دیگر در نظم است. بویم پیشنهاد می کند که یک اپیدمی نوستالژی «اغلب انقلابات را دنبال می کند»، در مورد انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه بطور عاقلانه اضافه می کند که این «تنها رژیم باستانی نبود که انقلاب را به وجود آورد، بلکه از برخی جهات انقلاب رژیم باستانی را به وجود آورد، و به آن شکل، حس بسته شدن و هاله ای طلاکاری شده داد»، در حالی که سقوط کمونیسم بود که تصویری از دهه های آخر شوروی را به عنوان «عصر طلایی ثبات، قدرت و «عادی بودن»، دیدگاهی که امروز در روسیه رایج است».[۴] به وجود آورد. به عبارت دیگر: آنچه ما به عنوان یک قاعده هنگام رویاپردازی رویاهای نوستالژیک خود به آن بازمی گردیم، گذشته نیست “به این صورت” – نه گذشته “wie es ist eigentlich gewesen” (“همانطور که واقعا بود”)، که لئوپولد فون رانکه به مورخان توصیه کرد که بازیابی و بازنمایی کنند (و بسیاری، اگرچه بطور کوتاهی متفق القول ، با جدیت تلاش کردند). ما می توانیم در کتاب بسیار تأثیرگذار تاریخ چیست؟ E. H. Carr بخوانیم که: [۵]
مورخ لزوما گزینشی عمل می کند. اعتقاد به هسته سخت حقایق تاریخی که به طور عینی و مستقل از مورخ وجود دارد، اشتباهی نامعقول است، اما ریشه کن کردن آن بسیار دشوار است. قبلا گفته می شد که حقایق خود برای خود سخن می گویند. البته این نادرست است. حقایق تنها زمانی صحبت می کنند که مورخ آنها را فرا بخواند: این اوست که تصمیم می گیرد به کدام حقایق و به چه ترتیبی زمینه صحبت بدهد.[۶]
اچ. کار استدلال خود را به مورخان حرفه ای همکار خود ارائه کرد، به آنهائی که که او تمایل جدی به یافتن و انتقال حقیقت، کل حقیقت و فقط حقیقت را به آنها داد. در سال ۱۹۶۱، زمانی که اولین نسخه های تاریخ چیست؟در قفسه های کتاب ظاهر شد، استفاده گسترده، در واقع جماعتی بودن «سیاست حافظه» – یک نام رمز برای عمل انتخاب خودسرانه و/یا دور انداختن حقایق برای اهداف سیاسی (در واقع حزبی) – هرچند، هنوز همچون یک راز عمومی مانند اکنون تبدیل نشده بود ، تا حد زیادی به لطف تشریح هشدار دهنده و خونین جورج اورول از «وزارت حقیقت» که به طور مداوم سوابق تاریخی را به روز (بازنویسی) می کند تا به سیاست های دولتی که به سرعت در حال تغییرند، برسد. جویندگان حرفه ای حقیقت تاریخی هر راهی را که انتخاب کرده اند، و هر چقدر هم که سخت تلاش کرده باشند به انتخابی که انجام داده اند پایبند باشند، یافته ها و صدای آنها تنها مواردی نیست که در عرصه عمومی قابل دسترسی است. آنها لزوما در میان صداهای رقیب قابل شنیدن نیستند و تضمینی برای رسیدن به مخاطبان گسترده تر ندارند – در حالی که مدبرترین رقبای آنها و بی پروا ترین بازرسان و مدیران تمایل دارند که سودمندی پراگماتیک را بالاتر از حقیقت موضوع، به عنوان معیار اصلی، در جدا کردن روایت های درست از نادرست قرار دهند.
دلایل خوبی برای این حدس وجود دارد که ظهور شبکه جهانی وب و اینترنت نشان دهنده زوال وزارتخانه های حقیقت است (اگرچه به هیچ وجه شفق «سیاست حافظه تاریخی» ؛ اگر چنین چیزی وجود داشته باشد، وجود ندارد؛ در حالی که آن ابزارهای خود را به طور گسترده تر از گذشته در دسترس قرار داد و تأثیرات آن را به طور بالقوه شدیدتر و پیامدتر ساخت حتی اگر با دوام تر نباشد، فرصت های انجام این کار را گسترش داد). با این حال، نابودی وزارتخانه های حقیقت (یعنی گذرا بودن انحصار بلامنازع احکام قدرت ها در مورد صداقت) راه را برای پیام های ارسال شده توسط جویندگان حرفه ای و بیان کنندگان «حقیقت موضوع»، اگر چنین چیزی وجود داشته باشد به آگاهی عمومی هموار نکرده است؛ ، این امر آن جاده را به هم ریخته تر، پیچ خورده، پرتوطئه تر و متزلزل تر کرد.
به دنبال شکاف عمیق بین قدرت و سیاست – یعنی توانایی انجام کارها و توانایی تصمیم گیری در مورد کارهایی که باید انجام شود، و زمانی که به حاکمیت مستقل دولت کشوری واگذار شده بود – ایده اصلی دنبال کردن خوشبختی انسان از طریق طراحی: و ساختن جامعه ای مهمان نوازتر برای نیازها، رویاها و هوس های انسانی به دلیل فقدان عاملی مناسب برای رویارویی با چنین تکلیفی پرطمطراق و رسیدگی به چالشی پیچیده ، به طور فزاینده ای مبهم شد. همانطور که پیتر دراکر صریحا بیان[۷] کرد (شاید تا حدی از ضرب المثل مارگارت تاچر الهام گرفته شده باشد، یعنی آلترناتیویی نیست) (TINA)جامعه ای که یک بار برای همیشه فرد را به کمال اجتماعی پیوند می دهد، دیگر روی کارت ها نیست و هیچ فایده ای ندارد که انتظار داشت رستگاری از جامعه حاصل شود. و همانطور که اولریک بک اخیرا آن را بیان کرد، آنچه در پی آمد، این بود که اکنون به هر فرد انسانی بستگی دارد که راه حل های فردی را برای مشکلات تولید شده اجتماعی جستجو و پیدا یا تفسیر کرده و آنها را به کار گیرد – در حالی که شوخ طبعی و مهارت ها و منابع فردی خود را به کار می گیرد. آنوقت جامعه ای بهتر هدف نبود (همانطور که بهتر کردن آن به همه مقاصد و دلایل عملی ناامید کننده شده است) – بلکه بهبود موقعیت فردی خود در آن جامعه اساسا و قطعا اصلاح ناپذیر بود. به جای پاداش های مشترک برای تلاش های جمعی در اصلاحات اجتماعی، غنایم رقابت به صورت فردی اختصاص داده شد.
قصد من این است که فصل های این کتاب فهرست مقدماتی تماشایی ترین و شاید مهم ترین نقطه های عزیمت مرتبط با ظهور احساسات و اعمال رتروتوپیایی را دنبال کنند.
[1] In Svetlana Boym, The Future of Nostalgia, Basic Books 2001.
[2] Franz Kafka, The Departure’, in The Collected Short Stories of Franz Kafka, ed. Nahum N. Glatzer, Penguin 1988, p. 449 (trans. Tania and James Stern).
[3] https:l/mail.aol.com/webmail-std/en-gb/DisplayMessage?ws_popup=true&ws_suite=true.
[4] Boym, The Future of Nostalgia, p. xvi.
[5] E. H. Carr, What is History?, first published by Cambridge University Press in 1961.
[6] See http://howitreallywas.typepad.com/how_it_ really_was/2005/10/wie_es_eigentli_r.html.
[7] Peter Drucker, The New Realities, Butterworth- Heinemann Ltd 1989.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.