تقسیمبندی «چپ» و «راست»، بیش از آنکه سنجهای اخلاقی برای مرزبندی میان خیر و شر باشد، برآمده از ضرورتی تاریخی و سیاسی است که ریشههای مشهور آن به صحن مجلس ملی در دوران انقلاب فرانسه بازمیگردد؛ جایی که طرفداران تغییرات ساختاری، برابریخواهی و تحدید اقتدارهای سنتی در سمت چپ، و مدافعان نظم مستقر، سنتها و نهادهای تثبیتشده در سمت راست جلوس کردند. از آن مقطع تاریخی به بعد، این دو عنوان به دو خانوادۀ فکریِ کلان بدل شدند که هریک در بطن خود، طیف وسیعی از رویکردهای متکثر و گاه متعارض را جای دادهاند، بهطوری که تصور هرکدام به مثابه یک اردوگاه فکریِ یکپارچه، خطایی استراتژیک در تحلیل است.
در خوانش کلاسیک، جناح راست حول محورهایی چون ضرورتِ نظم، صیانت از ثبات اجتماعی و نوعی بدبینیِ واقعگرایانه نسبت به پروژههای انتزاعیِ «مهندسیِ جامعه» شکل میگیرد. این جریان با دفاع از نهادهای میانجی همچون خانواده، دین، مالکیت و هویتهای جمعی، آنها را ضامنِ پایداریِ حیاتِ مدنی میداند و بر این باور است که برخی نابرابریها یا اجتنابناپذیرند و یا جراحیِ شتابزده و ایدئولوژیکِ آنها میتواند هزینههایی بهمراتب سنگینتر بر پیکرۀ جامعه تحمیل کند. با این حال، تفکر راست بههیچوجه ساختاری یکدست ندارد و طیفی وسیع را دربر میگیرد؛ از محافظهکاریِ عقلانی که بر تداوم تاریخی و احتیاط سیاسی تأکید میکند، تا لیبرالیسمِ راست که آزادی فردی و بازار را اصل میانگارد، و از لیبرتارینیسمِ دولتستیز تا ملیگراییِ اقتدارگرا. اما این منطقِ نظم و هویت، در شکلهای تند و افراطیِ خود میتواند به ایدئولوژیهایی ویرانگر دگردیسی یابد. چنانکه در فاشیسم اروپاییِ قرن بیستم، دفاع از «نظم» و «اصالت هویت» به جنونِ برتریطلبی نژادی، برساختِ اسطورهی نژاد آریایی و حذف سیستماتیکِ «دیگری» در قالب یهودستیزیِ عریان انجامید. در این نقطه، راست از محافظهکاریِ سنتی به توتالیتاریسم میلغزد و مفهومِ نظم، به بهانهای برای سرکوب، پاکسازی و اِعمالِ خشونتِ سازمانیافته بدل میشود. در نسخههای مذهبیِ راستگرایی نیز سنت و دین، نه بهمثابه منابعی اخلاقی، بلکه در قامتِ ابزارهای صلبِ قدرتِ سیاسی بهکار گرفته میشوند. اصولگراییِ سیاسیِ مذهبی در ایران، نمونهای روشن و ملموس از این وضعیت است؛ جریانی که با ادعای استقرارِ «نظم الهی» و صیانت از اخلاق اجتماعی، به تحدیدِ بنیادینِ آزادیهای فردی، سرکوب دگراندیشان و کنترلِ تمامعیارِ بدن و سبک زندگی شهروندان میرسد تا اقتداری ایدئولوژیک را تثبیت کند. از این رو، راست میتواند در یک جغرافیا مدافع بازار آزاد و دولت حداقلی باشد و در جغرافیایی دیگر، مدافعِ دولتی سختگیر، مداخلهگر و سرکوبگر که به نام «حفظ ارزشها» حریم خصوصی را درمینوردد. وجه اشتراک این خانوادهی فکری نه یک سیاستگذاریِ واحد، بلکه نوعی نگرشِ خاص به مفاهیمِ سنت، اقتدار و حدودِ تغییرات اجتماعی است؛ نگرشی که بسته به بستر تاریخی، میتواند از یک محافظهکاریِ معقول تا اشکالِ مخوفِ اقتدارگرایی امتداد یابد.
در مقابل، منظومۀ فکریِ چپ بر مدارِ مفاهیمی چون برابری، عدالتِ توزیعی و نقدِ ساختارهای تمرکزِ قدرت میچرخد. از منظر این دیدگاه، نابرابری صرفاً زاییدهی تفاوتهای فردی یا بخت و اقبال نیست، بلکه غالباً پیامدِ مستقیمِ سازوکارهای ساختاری در لایههای اقتصادی، سیاسی و فرهنگی است. بر این اساس، چپ با نگاهی انتقادی به وضع موجود، استدلال میکند که «آزادیِ واقعی» بدون تأمینِ امنیتِ اجتماعی، حقوقِ کار، و دسترسیِ عادلانه به آموزش و بهداشت، به شعاری توخالی و تزیینی بدل میشود. با این حال، این جبهه نیز به غایت متکثر و چندپاره است. در یک سوی این طیف، سوسیالدموکراسی و «چپِ رفاهی» قرار دارد که میکوشد تضادهای سرمایهداری را در ظرفِ دموکراسی و از طریق دولتِ رفاه مهار کند؛ نمونهی عینی و موفقِ این رویکرد، «مدل نوردیک» (بهویژه در کشوری نظیر نروژ) است که با تکیه بر نظامِ مالیاتیِ تصاعدی، خدمات عمومیِ گسترده و نهادهای مدنی و کارگریِ قدرتمند، توانسته است میانِ کارآمدیِ اقتصادی و عدالتِ اجتماعی توازنی پایدار برقرار سازد. اما تاریخ نشان داده است که آرمانِ برابری، همانقدر که در نسخههای دموکراتیکِ خود رهاییبخش است، در خوانشهای افراطی و تمامیتخواه میتواند به «مهندسیِ اجتماعیِ قهرآمیز» و سرکوبِ سیستماتیک بلغزد. تجربه استالینیسم در اتحاد شوروی، با تمرکزِ آهنینِ قدرت، حذفِ خونینِ مخالفان و برپاییِ دولتِ امنیتیِ مطلق، گواهی است بر اینکه چگونه سودایِ برابری میتواند به ماشینی برای درهمشکستنِ کرامتِ انسانی بدل شود. در سویی دیگر، مائوئیسم در چین نشان داد که ایدهی «انقلابِ دائمی» و بسیجِ تودهای، وقتی با سازوکارهای ضدنقد و گسست از عقلانیتِ نهادی همراه شود، به فجایع انسانی و خشونتهای سازمانیافته راه میبرد. از این منظر، چپ نه یک «فضیلتِ ذاتی»، بلکه خانوادهای از گرایشهاست که مدام میان دو قطبِ «رفاهگراییِ مدنی» و «اقتدارگراییِ انقلابی» در نوسان است.
در دهههای اخیر، با ظهور «چپ نو»، کانونِ مبارزه تا حدی از ساختارهای اقتصادی به ساحتِ فرهنگ، زبان و سیاستهای هویتی منتقل شده است. همین جابهجایی، منشأ یکی از عمیقترین شکافهای درونیِ چپ معاصر است؛ جایی که جناحی همچنان بر اولویتِ «طبقه» و اقتصاد سیاسی پای میفشارد و جناحی دیگر، «بازنمایی» و هویت را میدانِ اصلیِ نبرد میپندارد. این وزنگذاریِ متفاوت، همان نقطهای است که در بحث «چپِ نمایشی یا Fake»، نقشی کلیدی ایفا میکند؛ چراکه اجازه میدهد سیاست بهجای درگیری با رنجهای سخت و ساختاری، به لایههای نمادین و بیهزینه پناه ببرد.
برای درکِ پیچیدگیِ عمیقِ این مرزهای فکری در جغرافیای سیاسی ایران، سازمان مجاهدین خلق نمونهای عبرتآموز و در عین حال پارادوکسیکال است. این جریان با برساختنِ نوعی «التقاطِ ایدئولوژیک» و آمیختنِ قشریگریِ مذهبی با متدولوژیِ انقلابیِ مارکسیستی، موجودیتی را پدید آورد که عملاً در هیچیک از دستهبندیهای متعارفِ سیاسی نمیگنجد. این سازمان نه با «چپِ سکولار و دموکرات» قرابتی دارد و نه با «اسلامگراییِ سنتی و فقاهتی»؛ بلکه محصولِ پیوندی نامتعارف میانِ جزماندیشیِ دینی و رادیکالیسمِ چریکی است. در واقع، اگر بخواهیم از تعبیری گویاتر استفاده کنیم، مجاهدین خلق را باید نوعی «شترگاوپلنگِ سیاسی» دانست؛ جریانی که بهجای همافزاییِ فضیلتهای دو سنتِ فکری، گویی وجوهِ تاریک و آسیبزای هر دو جناح را در خود جمع کرده است. آنها از سنتِ چپ، «انضباطِ آهنینِ تشکیلاتی»، «کیشِ شخصیت» و «توجیهِ وسیله توسط هدف» را وام گرفتند و از رادیکالیسمِ راستِ مذهبی، «تصلبِ عقیدتی»، «انحصارِ حقیقت» و «آخرتگراییِ قهرآمیز» را. نتیجهی این ترکیب، نه یک جریانِ رهاییبخش، بلکه ساختاری صلب و فرقه-مانند است که در آن آرمانِ برابریِ چپ به «سانسور و ذوب شدنِ فرد در جمع» تقلیل یافته و آرمانِ اخلاقیِ مذهب به «خشونتِ سازمانیافته و ترور». کارنامهی این سازمان، بهویژه در توسل به خشونتِ عریان و تغییرِ سنگرهای سیاسی در حساسترین مقاطع تاریخی، آن را به موضوعی برای منازعاتِ عمیقِ اخلاقی بدل کرده است. هرچند خروجِ این گروه از فهرست سازمانهای تروریستی توسط وزارت خارجه آمریکا در سال ۲۰۱۲، تغییری در مختصاتِ حقوقیِ بینالمللیِ آنها ایجاد کرد، اما این اقدام بهخودیخود نتوانسته است غبارِ تردید را از ماهیتِ ساختاری و گذشتهیِ این جریان بزداید.
نسبتِ این پدیده با بحثِ «چپِ فیک» نیز در همین نقطه روشن میشود: مجاهدین خلق نمونهی غاییِ زمانی هستند که برچسبهای سیاسی (مثل عدالتخواهی یا مبارزه با امپریالیسم) از محتوای انسانی و عقلانیِ خود تهی میشوند. آنها نشان میدهند که چگونه میتوان با شعارهایِ چپگرایانه، ضدیتی تمامعیار با آزادیهای فردی و استانداردهای دموکراتیک داشت. این جریان، با ایستادن در برزخی میانِ اقتدارگراییِ انقلابی و تمامیتخواهیِ مذهبی، ثابت میکند که ترکیبِ ناشیانهیِ ایدئولوژیها میتواند به پروژههایی منتهی شود که فرسنگها با کرامتِ انسانی فاصله دارند و عملاً به ضدِ هر آنچه ادعایش را دارند، بدل میشوند.
بنابراین، کلیدِ درکِ این دو مفهوم (چپ و راست) در فهمِ پیچیدگیِ آنها نهفته است. نادیده گرفتنِ این تکثر و تقلیلِ تمامِ طیفهای چپ به کمونیسم، یا تمامِ شاخههای راست به استبداد و واپسگرایی، راه را بر هرگونه نقدِ دقیق میبندد. نقدِ اصولی تنها زمانی ممکن است که بهجای برخورد با یک کلِ موهوم، به شاخهای مشخص از این سنتهای فکری بپردازد. با این مقدمه، صورتمسئلۀ بنیادینِ عصرِ حاضر نه در اصلِ «چپ» یا «راست» بودن، بلکه در ظهورِ پدیدهای است که میتوان آن را «چپِ نمایشی» یا فیک نامید؛ جریانی که با پناه گرفتن در سنگرِ دغدغههای نمادین و بیهزینه، از پرداختن به رنجهای واقعی و ساختاری میگریزد. این تفکر با اتخاذِ ژستهای اخلاقیِ پرطمطراق، تنها آنجا که هزینهای ندارد فریادِ عدالتخواهی سر میدهد، اما در برابرِ سرکوبهای عینی و ملموس سکوت اختیار میکند. از همین نقطه است که باید آناتومیِ این چپِ فیک را واکاوی کرد و پرسید که این جریان چگونه با تقلیلِ آرمانهای انسانی به یک پرفورمنسِ سیاسی، عملاً به ضدِ خویش بدل شده است.
پدیده «چپِ فیک» نه حاصل یک گسست ناگهانی، که محصول دگردیسی و انحراف تدریجی در اولویتهایی است که زمانی آرمانهای رهاییبخش را تعریف میکردند. این استحاله زمانی آغاز شد که بخشی از چپ معاصر، بهویژه در جغرافیای غرب، کانون تحلیل خود را از ساختارهای مادی و عینیِ قدرت به ساحتِ نشانهها، ژستها و بازنماییها منتقل کردند. در این جابهجاییِ بنیادین، سیاست از میدانِ صلبِ واقعیت اجتماعی به صحنه نمایشِ اخلاقی عقب نشست و عدالت، از مفهومی سخت و هزینهزا، به یک «موضعِ هویتیِ امن» تقلیل یافت. در این منطق نوین، رنجِ انسانی دیگر به خودیِ خود مشروعیتبخش نیست؛ بلکه تنها رنجی دیده و شنیده میشود که در چارچوبِ روایتِ مسلطِ ایدئولوژیک بگنجد. در اینجا، قربانی نه به مثابه انسانی با تجربهای تاریخی، بلکه بهعنوان یک «نمادِ کاربردی» انتخاب میشود؛ به همین دلیل است که فجایعی چون سرکوب، زندان و اعدام در برخی جغرافیاها، اگر با اسطورهی «مقاومت ضدغربی» همخوان نباشد، یا نامرئی میماند و یا با برچسبهایی چون «پیچیدگی ژئوپولیتیکی» از دایره همدلی خارج میگردد.
نیروی محرکِ این جریان، نوعی «کمپگراییِ ضدامپریالیستی» است؛ دیدگاهی تقلیلگرایانه که جهان را به دو اردوگاه صلبِ خیر و شر تقسیم میکند. در این چارچوب، غرب به مثابه «شر مطلق» بازنمایی میشود و در مقابل، هر رژیم یا جنبشی که خود را در تضاد با غرب تعریف کند، فارغ از کارنامه حقوق بشری یا ماهیت توتالیترش، مشمول نوعی مصونیت اخلاقی میگردد. دقیقاً در همین نقطه است که جمهوری اسلامی ایران، با تمام مختصاتِ سرکوبگرش، نه به عنوان یک نظامِ استبدادی، بلکه در قامتِ یک «بازیگرِ مقاومت» در ذهنِ چپِ فیک بازآفرینی میشود. این چشمبستن بر واقعیت، نه از سرِ جهل، بلکه انتخابی سیاسی است؛ انتخابی که در آن «دشمنِ بزرگتر» (امپریالیسم)، بهانهای میشود برای توجیه یا سکوت در برابر هر شرّ ملموسِ دیگری، حتی اگر آن شرّ، دههها به سرکوب کارگران، زنان و همان نیروهای چپی مشغول بوده باشد که آرمانشان برابری بود. اما این انحطاطِ فکری تنها به حوزهی سیاستِ بینالملل محدود نمیماند و در ساحتِ تاریخ نیز به ابتذالِ شر راه میبرد. ظهورِ تکاندهندهی جریانهایی که در پوششِ رادیکالیسم و مخالفت با نظمِ جهانی، هولوکاست را—بهعنوان یکی از مستندترین و هولناکترین فجایعِ تاریخ بشری—انکار کرده یا به حاشیه میرانند، تجلیِ بارزِ فروپاشیِ قطبنمای اخلاقی است. آنجا که عدهای با وقاحت، فریاد های هیتلر را بازتولید میکنند و زیر سایهیِ انکارِ حقیقتِ تاریخی، به ستایشِ نمادهای فاشیسم میپردازند، ما نه با یک نقدِ سیاسی، بلکه با ظهورِ عریانِ شرارت در ابعادی بدوی روبرو هستیم. این دست از موضعگیریها نشان میدهند که چگونه «چپِ فیک» در مسیرِ تقابلِ کور با «وضع موجود»، میتواند تا مرزِ تطهیرِ عاملانِ نسلکشی سقوط کند. این پیوندِ نامقدس میانِ انکارِ فجایعِ گذشته و ستایشِ استبدادِ نژادی، نشاندهندهی این واقعیتِ تلخ است که وقتی سیاست از حقیقت تهی شود، بهراحتی میتواند به ابزاری برای بازگشتِ سیاهترین صورتهای بربریت بدل گردد.
این تناقضهای تکاندهنده زمانی به اوجِ حضیضِ خود میرسند که واقعیتِ صلبِ اجتماعی، جای خود را بهتمامی به فانتزیهای ایدئولوژیک میبازد. شعارهایی نظیر «Queers for Palestine» تجلیِ عریانِ این گسستِ عقلانیاند؛ وضعیتی پارادوکسیکال که در آن سوژه، به نامِ همبستگی، از ساختارهایی دفاع میکند که در عالمِ واقع، هویت، بدن و ساحتِ زیستِ او را جرمانگاری کرده و مستوجبِ شدیدترین عقوبتهای شرعی و قانونی میدانند. این موضعگیری دیگر نه نشانهٔ رادیکالیسمِ اخلاقی است و نه جسارتِ سیاسی؛ بلکه نوعی رمانتیسیسمِ کور و مبتذل است که در آن، ایماژهای انتزاعی از «مقاومت»، جایگزینِ تحلیلِ عینیِ مناسباتِ قدرت شده است. مرزِ حیاتی میان «حمایت از فرودستان» و «تطهیرِ ساختارهای سرکوبگر»، دقیقاً همان خطِ قرمزی است که چپِ فیک عامدانه آن را مخدوش میکند تا بقایِ روایتِ متوهمانهٔ خود را تضمین نماید.
این گسستِ معرفتی تنها به سیاستِ خارجی محدود نمیماند، بلکه در ساحتِ فرهنگ و زبان نیز نوعی «اقتدارگراییِ نرم» را بازتولید میکند. در این نظمِ نوین، زبان دیگر ابزارِ دیالوگ و تفاهم نیست، بلکه به میدانِ اعمالِ قدرت و مهندسیِ اطاعت بدل شده است. واژگان، بهجای آنکه آیینهای برای توصیفِ واقعیت باشند، به ابزاری برای پلیسیکردنِ گفتار تبدیل میشوند؛ بهطوری که هرگونه امتناع از پذیرشِ مطلقِ این دستورزبانِ هویتی، نه یک اختلافنظرِ مدنی، بلکه «خشونت»، «نفرت» یا «اقدام به حذف» قلمداد میگردد. بدینسان، جریانی که مدعیِ وراثتِ سنتهای رهاییبخش است، خود به معمارِ یک نظمِ تنبیهی–اخلاقی بدل میشود که منطقِ درونیاش بیش از هر چیز به همان ساختارهای توتالیتری شباهت دارد که ظاهراً با آنها در ستیز است.
ریشهٔ این انحطاط را اما باید در عاملِ حیاتیِ دیگری جستوجو کرد: فقرِ مفرطِ سوادِ سیاسی و جامعهشناختی در میانِ بدنهٔ این جریان. دانشِ سیاسیِ این طیف، غالباً نه محصولِ مواجههٔ نقادانه با تاریخِ اندیشه، نظریههای کلاسیک و پژوهشهای آکادمیک، بلکه برآمده از مصرفِ تفننیِ پادکستها، قطعاتِ کوتاهِ ویدئویی و روایتهای شخصیِ الگوریتمپسند است. در این زیستجهانِ سطحی، «موضعگیریِ فوری» جایگزینِ تحلیلِ عمیق میشود، پیچیدگیهای چندلایهٔ تاریخی به دوگانههای سادهانگارانه فروکاسته میگردند، و غلیانِ احساساتِ اخلاقی، راه را بر اندیشیدنِ مسئولانه میبندد. در نهایت، این کنشگرِ ظاهراً رادیکال، نه با جهانِ واقعیِ قدرت، قانون و تاریخ، بلکه با ایماژهای سادهسازیشدهای مواجه است که بیش از آنکه چراغی برای فهمِ حقیقت باشند، ابزاری برای تسکینِ وجدان و ارضایِ میل به «خودابرازیِ اخلاقی» هستند. «چپِ فیک» دقیقاً در همین نقطه متولد میشود: مرزی که در آن سیاست از ساحتِ شناخت و مسئولیتِ عینی، به عرصهٔ مصرفِ نمادین و پرفورمنسِ نمایشی سقوط میکند؛ جریانی که با تهیکردنِ آرمانِ رهایی، عملاً به ضدِ خویش بدل گشته است
یکی دیگر از وجوه عمیقاً چالشبرانگیز در کالبدشکافیِ «چپِ فیک»، فرآیندِ تدریجی اما مخاطرهآمیزِ هویتزدایی و در نهایت، نوعی «انسانزداییِ مدرن» است. در این منطقِ نوین، انسان دیگر موجودی با تعیّنِ بیولوژیک، تاریخمند و دارای حدود زیستی و چارچوبهای پایدار نیست؛ بلکه به ظرفی تهی و متغیر فروکاسته میشود که گویی قابلیتِ بازتعریفِ نامحدود و لحظهای را دارد. آنچه در ابتدا با آرمانِ «رهایی از قالبهای تحمیلی و کلیشهها» آغاز شده بود، در اینجا به نفیِ تام و تمامِ هرگونه معیارِ معقولِ زیستی، علمی و حقوقی میانجامد. وقتی هویت نه بر یک واقعیتِ عینی و مشترک، بلکه صرفاً بر «ادعای ذهنیِ سیال» بنا شود، جامعه از نظمِ قابلاتکا تهی میگردد؛ بهطوری که مرز میانِ حقیقت و فانتزی بهکلی فرومیپاشد. عمقِ فاجعه آنجاست که این سیالیت، از مرزهای جنسیت نیز فراتر رفته و به ساحتِ «گونهزدایی» و «ماهیتزدایی» قدم میگذارد. در این اتمسفرِ فکری، اگر فردی تحتِ تأثیرِ توهماتِ هویتی، خود را نه یک انسان، بلکه حیوانی همچون گربه یا خر، یا حتی فراتر از آن، یک شیء بیجان نظیر میز و صندلی و یا گیاهی چون «بروکلی» معرفی کند، «چپِ فیک» جامعه را ملزم به پذیرشِ رسمی و محترمانهی این ادعا میداند. در اینجا دیگر بحث بر سرِ «احترام به تفاوتها» نیست، بلکه ما با تحمیلِ یک «ناحقیقت» روبرو هستیم. وقتی فردی میتواند خود را یک گیاه یا حیوان بنامد و قانون را برای بهرسمیتشناسیِ این ادعا تحت فشار بگذارد، علم از توصیفِ واقعیت بازمیایستد، قانون در شناساییِ سوژهی صاحبِ حق درمیماند و روابط اجتماعی در برزخی از ابهامِ دائمی معلق میشوند.
نمونهی حقوقیِ این وضعیت را میتوان در دستورالعملهای کمیسیون حقوق بشر شهر نیویورک مشاهده کرد؛ جایی که دهها «هویت جنسیتی» متکثر با تبعات حقوقیِ الزامآور به رسمیت شناخته شدهاند و امتناع از بهکارگیریِ «ضمیرِ انتخابیِ فرد» میتواند پیامدهای کیفری سنگینی بههمراه داشته باشد. مسئله در اینجا تبدیلِ یک «سیالیتِ ذهنی» به یک «الزامِ حقوقیِ عمومی» است؛ جریانی که جامعه را به بازنویسیِ اجباریِ زبان و تعلیقِ مفاهیمِ پایهی حقوقی و علمی وامیدارد. در این نقطه، «چپِ فیک» بهجای صیانت از کرامتِ انسان، او را از هرگونه معنا، ثبات و صراحت تهی میکند. دستاوردِ این رویکرد نه رهایی، بلکه نوعی «بیخانمانیِ وجودی» است: تولدِ سوژهای که از تمامِ نظمهای مشترکِ اجتماعی گسسته شده و در نهایت نه بهعنوان یک «انسانِ صاحبِ حق»، بلکه بهمثابه مجموعهای از «ادعاهای ناپایدار و مطالبههای تنبیهی» بازشناخته میشود. ما در اینجا با سیاستِ آزادی روبهرو نیستیم، بلکه شاهدِ ظهورِ شکلِ جدیدی از اقتدار هستیم که تحتِ لوای تکثر، هر معیارِ عقلانی را از میدان خارج کرده و جامعه را به ورطهی نزاعهای بیپایان و تعلیقِ دائمیِ حقیقت فرو میکشد.
اما تناقضی که دیگر به هیچ تمهیدی قابل لاپوشانی نیست، در این پرسشِ بُنیادین رخ مینماید: چگونه میتوان همزمان هم در سنگرِ مدافعانِ «اسلام سیاسی» ایستاد، هم پرچمدارِ حمایت از غزه و فلسطین بود، و هم در قامتِ سخنگویِ پرشورِ حقوقِ LGBTQ+ ظاهر شد؟ این پرسش نه یک مغالطهی پیچیده است و نه تلاشی برای نظریهپردازیِ انتزاعی؛ بلکه مواجهه با یک واقعیتِ صلب و خونین است. وضعیت حقوقی و فقهیِ اقلیتهای جنسی در اغلبِ جوامعِ تحتِ سیطرهی اسلامِ سیاسی، با صراحتی تکاندهنده ترسیم شده است: از داغ و درفش و زندان تا احکامِ قطعیِ اعدام. این فرامین نه انحراف از قاعده هستند و نه محصولِ سوءبرداشتهای گذرا؛ بلکه بخشی تفکیکناپذیر و ساختاری از نظمِ حقوقی–دینیِ مسلط محسوب میشوند. در چنین اتمسفرِ دهشتناکی، شعارهایی نظیر «Queers for Palestine» نه بیانِ همبستگیِ انسانی، بلکه نمونهای اعلا از «انکارِ آگاهانهی واقعیت» و خودکشیِ عقلانیاند. «چپِ فیک» برای آنکه بتواند روایتِ سادهانگارانه و کاریکاتوریِ خود از دوگانهی «ستمگر/ستمدیده» را به هر قیمتی حفظ کند، حاضر است این تعارضِ بُنیادین را نادیده بگیرد. این جریان، بهنامِ عدالت، از ساختارهایی دفاع میکند که اصولاً حقِ حیات و موجودیتِ همان سوژههای مورد حمایتش را نامشروع و مستوجبِ فنا میدانند. این دیگر نه سیاستِ رهاییبخش، که نوعی رمانتیسیسمِ ایدئولوژیکِ ویرانگر است؛ قمارِ هولناکی که در آن، عقلانیتِ سیاسی و کرامتِ انسانی، پیشپایِ ژستهای اخلاقیِ بیهزینه قربانی میشوند. اینجاست که چپِ فیک، با تطهیرِ نمادینِ ساختارهای سرکوب، عملاً به شریکِ جُرمِ نظامهایی بدل میشود که در دنیای واقعی، کمترین تساهلی نسبت به تکثرِ انسانی ندارند.
سکوتِ معنادار، مصلحتی و انتخابیِ چپ جهانی در قبالِ وقایعِ ایران تامل برانگیز است. این سکوتِ ممتد، نه امری تصادفی است و نه محصولِ «کمبود اطلاعات» یا دوری از میدان؛ بلکه در بسیاری از موارد، ریشههایی چرکین در وابستگیهای رسانهای، لابیهای دانشگاهی و ساختارهای سازمانی دارد. ما با جریانی روبهرو هستیم که در بخشهایی از غرب، ترجیح میدهد تمامِ توانِ تبلیغاتی و حنجرههای آکادمیکِ خود را صرفِ سخن گفتن از غزه، اسرائیل یا نقدِ هر پدیدهی منفی در بطنِ لیبرالدموکراسی کند، اما در برابرِ جنایاتِ یک نظامِ توتالیترِ مذهبی مانند جمهوری اسلامی ایران، تعمداً خفهخون بگیرد. تا زمانی که جمهوری اسلامی و اقمارش—مستقیم یا غیرمستقیم—در مدارِ موهومِ مقاومت ضدغربی تعریف میشوند، این سکوت برای چپِ فیک نه تنها توجیهپذیر، بلکه یک ضرورتِ استراتژیک است. اما طنزِ تلخِ ماجرا آنجاست که به محضِ آنکه مردمِ ایران آشکارا این نظمِ استبدادی را طرد میکنند و روایتِ مطلوبِ ضدیت با غرب با واقعیتِ کفِ خیابان در تضاد قرار میگیرد، و یا به بیانی صریحتر، آنجا که دیگر نه پولی در کار است و نه فاندی برای پروژههای فرمایشی، همان مدعیانِ پرشورِ عدالت ناگهان ناپدید میشوند. در اینجا دیگر سخن از اختلافِ تحلیل یا تفاوتِ نگاه در میان نیست؛ سخن از ترجیحِ وقیحانهی منابعِ مالی و فاندها بر حقیقتِ عریانِ رنجِ انسانها است. این رویکرد، غایتِ ابتذالِ اخلاقیِ جریانی است که بر خونِ معترضانِ ایرانی چشم میبندد تا پرستیژِ «ضدامپریالیستی» خود را در محافلِ لوکسِ نیویورک و لندن حفظ کند. چپِ فیک با این سکوتِ گزینشی، ثابت میکند که برای او «انسان» تنها زمانی ارزشِ دفاع دارد که بتوان از رنجش بهعنوان ابزاری برای کوبیدنِ رقیبِ ژئوپولیتیک استفاده کرد. بدینسان، این جریان نه تنها متحدِ فرودستان نیست، بلکه خود به جادهصافکنِ استبدادی بدل شده است که با نامِ مقاومت، ریههای یک ملت را از نفس تهی میکند.
ایرادِ بنیادین به بخشی از چپِ ایرانیِ «ضدِ پادشاهی» این است که در لحظاتِ حساسِ تاریخی، یعنی دقیقاً زمانی که مسئلهیِ حیاتی، بقایِ جامعه در برابر ماشینِ سرکوبِ جمهوری اسلامی است، معیارِ کنشگری را از «اولویتِ نجات» به «تصفیهحسابِ تاریخی» فرو میکاهد. این گرایش، بهجای آنکه نیروی خود را بر توقفِ ماشینِ اعدام، کاهشِ هزینههای سرکوب و ساختنِ یک ائتلافِ حداقلی برای گذار متمرکز کند، سیاست را به میدانِ پالایشِ ایدئولوژیک تبدیل میکند. در این نگاهِ واژگون، نقطهی ثقلِ بحران نه خیابانِ خونین، سفرهی خالی یا زندانهای پر، بلکه شبحِ «بازگشت یا عدمِ بازگشتِ پهلوی» است. نتیجهیِ عملیِ چنین رویکردی—فارغ از نیتِ کنشگرانش—تولیدِ یک کارکردِ سیاسیِ مخرب است: تبدیل شدن به نیرویی که با درهمشکستنِ ائتلافها و هدر دادنِ انرژیِ جنبش در جنگهای دروناپوزیسیونی، عملاً به استمرارِ وضع موجود سوخترسانی میکند. ریشهی این انسدادِ سیاسی را باید در چند لایهی عمیق جستوجو کرد: نخست، سرمایهگذاریِ هویتیِ مفرط روی نقشِ تاریخیِ «نیروهای انقلابی ۵۷» و ناتوانیِ ریشهای از بازاندیشیِ مسئولیتها و خطاهای آن دوران؛ دوم، کینهی تاریخی نسبت به نظامِ سلطنتی و تبدیلِ ترس از «بازگشت» به کابوسِ هویتِ سیاسی، تا آنجا که تمامِ حال و آینده در گروِ ستیز با گذشته میماند؛ و سوم، ترجیحِ وقیحانهی «پاکیِ موضع» بر «کارآمدیِ ائتلاف». اینجا با یک گزارهی نانوشته اما هولناک روبرو هستیم: اینکه گویی بقایِ استبدادِ دینی، از دیدِ این جریان، بر بازگشتِ رقیبِ تاریخی ترجیح دارد. در این نقطه، مسئله دیگر اختلافنظر بر سرِ مدلِ مطلوبِ آینده نیست؛ بلکه جایگزینیِ «نفرت از آلترناتیو» با «مقابله با دشمنِ بالفعل» است. سیاست در اینجا از عقلانیتِ اضطراریِ دورانِ فاجعه، به سطحِ یک «اخلاقنماییِ فرقهای» تنزل مییابد. در چنین وضعیتی، ضدپادشاهیگری اگر به «اولویتِ مطلق» بدل شود، دیگر نه یک نقدِ تاریخیِ معتبر، بلکه نوعی «خودویرانگریِ سیاسی» است؛ جریانی که در سودایِ شکست دادنِ دشمنِ دیروز، آگاهانه یا ناآگاهانه، به دوامِ جلادِ امروز خدمت میکند. اینجاست که چپِ فیکِ ایرانی، با غرق شدن در کینههای نوستالژیک، نسبتِ خود را با «رنجِ کنونیِ مردم» قطع کرده و عملاً به بخشی از بنبستِ سیاسیِ موجود بدل میگردد.
این متن نه دعوت به «راست شدن» است و نه نفیِ اصلِ سنتِ چپ؛ مسئله دقیقاً برعکس است: دفاع از آن جوهرهای از چپ که زمانی نامش با عدالتِ عینی، رنجِ واقعی، و شرافتِ ایستادن کنارِ انسانِ ستمدیده گره خورده بود—نه با ژستهای کمهزینه، نه با پاکدامنیِ نمایشی، و نه با «سکوتهای سازمانیافته». اگر امروز از «چپِ فیک» سخن میرود، یعنی هشدار دربارهی لحظهای که سیاست از حقیقت جدا میشود: وقتی قربانی به ابزار تبدیل میگردد، اخلاق به تئاتر بدل میشود، و قطبنمای عدالت نه بر اساس کرامتِ انسان، بلکه بر اساس سودِ روایت، فاند، مُدِ رسانهای، یا کینههای تاریخی تنظیم میشود. در چنین وضعیتی، معیارِ ساده اما بیرحم است: هر جریانی که نتواند همزمان علیه تمام صورتهای سرکوب بایستد—چه در غزه، چه در تهران، چه در هر جای دیگر—نه در حالِ دفاع از عدالت، بلکه در حالِ معامله با آن است. هر سکوتی به بهانهی «پیچیدگی ژئوپولیتیک» یا «دشمنِ بزرگتر»، خیانتی است به همان اصولی که چپ زمانی مدعیِ آن بود. اگر این متن تند است، تندیاش از جنسِ نفرت نیست؛ از جنسِ اضطرار است: اضطرارِ بازگرداندنِ سیاست به واقعیت، بازگرداندنِ اخلاق به حقیقت، و بازگرداندنِ «انسان» به مرکزِ تحلیل—پیش از آنکه همهچیز زیر آوارِ فریادهای امن و سکوتهای مصلحتی دفن شود. ما نیازمندِ چپی هستیم که نه در پیِ وجدانِ آسودهیِ طبقه متوسطِ غربی، بلکه در پیِ رهاییِ واقعیِ انسانی باشد که زیر چکمهی هر نوع استبدادی—چه سکولار، چه مذهبی، چه شرقی و چه غربی—در حالِ له شدن است.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.