در نظریه‌ی دولت حداقلی  (Minimal State)، نهاد دولت مشروعیت و ضرورتِ وجودی خویش را نه از آرمان‌پردازی‌های اجتماعی یا هدایت اخلاقی شهروندان، بلکه صرفاً از کارکردهای حفاظتی و تضمین‌ نظم حقوقی اخذ می‌کند؛ بر مبنای این تلقی، دولت موظف است تا حد امکان از مداخله در زندگی افراد، انتخاب‌های اقتصادی، باورهای فرهنگی و سبک‌های زندگی کناره‌گیری کند، چرا که هرگونه بسطِ اقتدار فراتر از وظایف بنیادین، به‌مثابه‌ی تهدیدی مستقیم علیه آزادی‌های فردی و خودمختاریِ اشخاص قلمداد می‌شود. تکالیف دولت در این چارچوب به سه کارکردِ اصولی فروکاسته می‌شود: نخست، استقرار امنیت داخلی از طریق صیانت از افراد در برابر تجاوز، سرقت، کلاهبرداری و اجبار که به‌واسطه‌ی نهادهایی چون پلیس و دستگاه قضایی محقق می‌گردد؛ دوم، دفاع ملی به‌منظور پاسداری از جامعه در برابر تهدیدات و حملات خارجی که در قالب ارتش و سازوکارهای دفاعی سامان می‌یابد؛ و سوم، تضمینِ اجرای قراردادها و حل‌وفصل دعاوی حقوقی از طریق ایجاد محاکمِ عادل و بی‌طرف که پایبندی به توافقاتِ داوطلبانه را تضمین کرده و منازعات را بدون توسل به خشونت مرتفع سازند. در این دیدگاه، دولت نه آموزگارِ فضیلت است و نه مهندسِ جامعه، بلکه صرفاً نگهبانی است که چارچوبی امن را فراهم می‌آورد تا کنشگرانِ آزاد بتوانند اهدافِ غایی خویش را پی بگیرند.

در نقطه مقابل، مدل دولت حداکثری (Maximum State) بر این پیش‌فرض استوار است که نظم اجتماعی، عدالت، رفاه و حتی غایتمندیِ زندگی جمعی، بدون مداخله‌ی گسترده و فعالِ دولت دست‌یافتنی نیست. در این رویکرد، دولت از نقشِ داورِ بی‌طرف فراتر رفته و به موتورِ محرکِ سازمان‌دهی جامعه مبدل می‌گردد؛ نهادی که خود را متولیِ هدایتِ اقتصاد، فرهنگ، اخلاق و حتی ساحتِ خصوصی شهروندان می‌پندارد، به‌طوری که در حوزه‌ی اقتصادی با طردِ سازوکارهای بازار، به برنامه‌ریزی متمرکز روی می‌آورد و در خصوص نوع، میزان و قیمت تولید و توزیع کالاها تصمیم‌گیری می‌کند و هم‌زمان از طریق انحصار یا سلطه بر نظام آموزشی و رسانه‌ها، به مهندسی اجتماعی پرداخته و می‌کوشد ارزش‌ها و الگوهای فکری شهروندان را مطابق با یک ایدئولوژی مسلط صورت‌بندی کند. این منطقِ مداخله‌جویانه به حوزه‌ی رفاه نیز تسری می‌یابد و دولت با تأمین جامعِ نیازهای اساسی از مسکن و اشتغال گرفته تا بهداشت و تفریحات، نوعی وابستگی ساختاری ایجاد می‌کند که در آن استقلال شخصی جای خود را به اتکای مستمر به نهاد حاکم می‌دهد. برای تضمین اجرای این نظامِ فراگیر، نظارت و کنترل همه‌جانبه به یکی از وظایف محوری دولت تبدیل می‌شود که امنیت را به‌مثابه‌ی رصدِ مستمرِ رفتارها و میزانِ وفاداری شهروندان تعریف کرده و در نهایت با زوالِ مرز میان حوزه‌ی عمومی و خصوصی، خود را مجاز می‌داند در جزئی‌ترین امورِ شخصی—از تعداد فرزندان و نوع پوشش تا باورهای دینی—به قانون‌گذاری و مداخله مبادرت ورزد.

در نهایت، باید بر این نکته تأکید ورزید که دولت حداکثری در پیِ نفیِ وظایفِ دولتِ حداقلی نیست، بلکه آن کارکردها را به‌عنوان پیش‌فرض و زیربنایِ گریزناپذیرِ خود تلقی کرده و لایه‌های نوینی از مداخله را بر آن‌ها می‌افزاید. برقراری امنیت داخلی، دفاع ملی و اجرای نظم حقوقی در این مدل نه‌تنها تضعیف نمی‌شوند، بلکه اغلب با شدت و گستره‌ی بیشتری اعمال می‌گردند؛ چرا که تحققِ برنامه‌ریزی متمرکز اقتصادی، مهندسیِ فرهنگی و رفاهِ جامع، بدون انحصارِ مطلق بر قدرتِ قهری و دستگاه قضاییِ مقتدر امکان‌پذیر نخواهد بود. بدین‌سان، دولت حداکثری را نباید جایگزینِ دولت حداقلی دانست، بلکه دولتی است که با حفظِ همان کارکردهای بنیادین، دامنه‌ی مشروعِ مداخله‌ی خویش را از حوزه‌ی صیانت و حقوق به تمامی ساحت‌های زیستِ جمعی و فردی گسترش می‌دهد؛ در این استحاله، دولت از جایگاهِ «نگهبانِ نظم» فراتر رفته و به «مدیرِ کلِ زندگی اجتماعی» تبدیل می‌شود.

نظام جمهوری اسلامی در ایران طی قریب به پنج دهه حاکمیت، با نفی مرز میان حوزه‌های خصوصی و عمومی، نمونه‌ای کلاسیک و آسیب‌زا از مداخله‌ی حداکثری دولت را به نمایش گذاشته است؛ این مداخله که از سبک زندگی روزمره آغاز شده و تا ساحت‌های بنیادینی چون بدن، خانواده، باور دینی و هویت فردی امتداد می‌یابد، عملاً ساحت‌های فردی را به موضوع قانون‌گذاری ایدئولوژیک و نظارت مستمر بدل کرده است. در حوزه سبک زندگی، این نظام با تحمیل استانداردهای پوشش و روابط اجتماعی برآمده از قرائت رسمی خود از تشیع، بدن شهروندان—به‌ویژه زنان—را به عرصه‌ای برای منازعات سیاسی و حقوقی تبدیل کرده و با نادیده گرفتن اصل کرامت فردی و آزادی انتخاب، هم‌زمان در مقام قانون‌گذار، قاضی و مجری، زیست روزمره‌ی افراد را ذیلِ نظامِ قوانینِ کیفری و انتظامی قرار داده است. تسرّیِ این منطق مداخله‌گرانه به نهاد خانواده نیز مشهود است، به‌طوری که سیاست‌های تشویق به فرزندآوری حداکثری، بدون التزام به یافته‌های علوم تربیتی، اقتصاد خانواده و روان‌شناسی رشد، و صرفاً بر مبنای غایات ایدئولوژیک و ژئوپولیتیک نظام تدوین شده‌اند؛ این رویکرد با فروکاستن نقش اجتماعی و بیولوژیک زنان به ابزار بازتولید جمعیت، عملاً کیفیت زیستِ خانواده و سلامت روانی نسل‌های آتی را قربانی اهدافِ کلانِ حاکمیت می‌سازد.

در ساحت باور و اعتقاد نیز، جمهوری اسلامی با نفیِ مطلقِ آزادیِ اعتقاد، به تثبیتِ هژمونیِ ایدئولوژیک خویش مبادرت می‌ورزد؛ به‌گونه‌ای که خروج از اسلام شیعی برای مسلمان‌زادگان با عنوان «ارتداد» جرم‌انگاری شده و با پیامدهای سنگین حقوقی روبرو می‌گردد، در حالی که تغییر دین در جهت تقویتِ ایدئولوژی رسمی، مورد تشویق و ابزارِ تبلیغاتِ حکومتی قرار می‌گیرد. این عدم تقارن و منطق تبعیض‌آمیز، در قبال پیروان دیانت بهائی به اوج خود می‌رسد، به‌طوری که تعلق دینی به مبنای محرومیت سیستماتیک از حقوق مدنی، آموزشی و اشتغال بدل گشته و دولت به‌جای ایفای نقش داور بی‌طرف، به بازیگری فعال در حذف و طردِ باورهای ناهمسو تبدیل شده است. در مجموع، تجربه این نظام نشان می‌دهد که مداخله‌ی حداکثری در امور خصوصی، نه به استقرار نظم اخلاقی، بلکه به تولید گسترده‌ی آسیب‌های اجتماعی، فرسایش سرمایه اجتماعی و تعمیقِ شکافی بنیادین میان دولت و جامعه منتهی گشته است؛ وضعیتی که در آن دولت به‌جای مدیریت

جمهوری اسلامی در طول حیات خود به‌طور نظام‌مند در پی شکل‌دهی ارزش‌ها، هنجارها و باورهای شهروندان از طریق مهندسی اجتماعی و فرهنگی بوده است؛ تلاشی که بر کنترل مبادی تولید و توزیع معنا و فرآیندهای جامعه‌پذیری استوار است. انحصار رسانه‌ای، به‌ویژه از طریق صدا و سیما، امکان شکل‌دهی متمرکز به افکار عمومی و ترویج روایت رسمی از دین، تاریخ و سیاست را فراهم کرده و آموزش عمومی نیز با ایدئولوژیک‌سازی محتوای درسی به ابزاری برای نهادینه‌سازی ارزش‌های حاکم از سنین کودکی بدل شده است. هم‌زمان، کنترل و محدودسازی فضای مجازی، تلاش برای جایگزینی شبکه‌های آزاد اطلاعات با سازوکارهای داخلی، و فیلترینگ گسترده، با هدف مهار جریان آزاد اندیشه و جلوگیری از مواجهه جامعه با الگوهای فرهنگی رقیب دنبال شده است. این فرآیند با فعالیت نهادهای موازی فرهنگی—مانند سازمان تبلیغات اسلامی و شبکه‌های وابسته به حوزه‌های علمیه—و نیز سیاست‌گذاری متمرکز شورای عالی انقلاب فرهنگی تکمیل می‌شود. با این حال، نتیجه این مهندسی نه تولید «انسان تراز» منسجم، بلکه گسترش شکاف میان فرهنگ رسمی و زیست‌جهان واقعی جامعه، کاهش اعتماد عمومی، فرسایش سرمایه فرهنگی و شکل‌گیری مقاومت‌های پنهان و آشکار در برابر نظم تحمیلی بوده است؛ امری که ناکارآمدی مهندسی فرهنگی از بالا را در عمل آشکار می‌سازد.

جمهوری اسلامی برای تضمین انطباق جامعه با نظم سیاسی، ایدئولوژیک و امنیتی مورد نظر خود، یک نظام نظارتی چندلایه و فراگیر ایجاد کرده است که حریم خصوصی شهروندان را عملاً به رسمیت نمی‌شناسد. این نظارت از سطح دیجیتال و سایبری—از رصد شبکه‌های اجتماعی، شنود ارتباطات و بهره‌گیری از فناوری‌های شناسایی چهره در فضاهای عمومی—تا سطح اجتماعی و محله‌محور امتداد می‌یابد، جایی که شبکه‌هایی چون بسیج در مساجد، دانشگاه‌ها و ادارات نقش بازوی نظارتی غیررسمی را ایفا می‌کنند. هم‌زمان، نهادهایی مانند پلیس فتا با تعریف موسع از «جرم»، فضای مجازی را به میدان کنترل مستمر و برخورد کیفری بدل کرده‌اند. این نظام نظارتی با سازوکارهایی چون گزینش ایدئولوژیک در استخدام و تحصیل، و الزام به ثبت و احراز هویت دقیق در خدمات مخابراتی و اینترنتی تکمیل می‌شود و امکان ردیابی مداوم رفتارها و نگرش‌های شهروندان را فراهم می‌سازد. نتیجه این الگو نه افزایش امنیت عمومی، بلکه گسترش خودسانسوری، فرسایش اعتماد اجتماعی، اضطراب مزمن و تبدیل امنیت از مفهوم «حفاظت از شهروند» به ابزار «کنترل شهروند» بوده است؛ وضعیتی که نشان می‌دهد نظارت همه‌جانبه در جمهوری اسلامی بیش از آنکه کارکرد حفاظتی داشته باشد، کارکرد انضباطی و تنبیهی پیدا کرده است.

در خوانشِ دقیقِ دولت‌مدارانه، کارکرد «دفاع ملی» بر مبنای تقلیلِ تهدیدات خارجی و دفعِ تهاجمات با حداقلِ هزینه‌های انسانی و مالی استوار است؛ وظیفه‌ای که قاعدتاً باید توسط ارتش کلاسیک و سازوکارهای دفاعیِ معطوف به مرز محقق شود. نقدِ بنیادین بر کارنامه‌ی جمهوری اسلامی این است که این کارکردِ حفاظتیِ محدود را به یک «راهبردِ ایدئولوژیکِ فرامرزی» استحاله داده که برون‌دادِ آن، نه‌تنها امنیت پایدار نبوده، بلکه هزینه‌های زیستی و راهبردیِ گزافی را بر جامعه تحمیل کرده است.

در تجربه‌ی جنگ هشت‌ساله، اگرچه مقاومت در برابر تهاجم اولیه ضرورتی ملی بود، اما دو نقطه عطفِ مناقشه‌برانگیز موجب فرسایشِ تاریخیِ منابع کشور شد: نخست، تشدیدِ محیطِ تهدید در سال‌های آغازین از طریق سیاستِ «صدور انقلاب» که به‌زعم تحلیل‌گران، زمینه‌سازِ اجماعِ منطقه‌ای علیه ایران و تحریکِ جبهه‌ی مقابل گشت؛ و دوم، تصمیم به تداومِ جنگ پس از فتح خرمشهر در سال ۱۳۶۱ و عبور از منطقِ «دفاعِ سرزمینی» به قصدِ تحققِ اهدافِ سیاسی در خاک عراق، که منجر به فرو رفتن کشور در یک بن‌بستِ فرسایشیِ شش‌ساله و نابودیِ زیرساخت‌های توسعه گردید.

در دهه‌های بعد، این رویکرد در قالب دکترین «بازدارندگیِ دوربرد» و «عمق استراتژیک»، با تکیه بر توانمندی‌های موشکی-پهپادی و سازمان‌دهیِ شبکه‌ای از نیروهای همسو (موسوم به محور مقاومت) بازتعریف شد. با این حال، جنگ ۱۲ روزه‌ی ایران و اسرائیل در ژوئن ۲۰۲۵، به‌عنوان یک آزمونِ میدانی و عینی، محدودیت‌های ساختاریِ این الگو را به چالش کشید. این نبرد نشان داد که اعتبارِ بازدارندگیِ ادعایی در مواجهه با تهدیداتِ مستقیمِ تکنولوژیک دچار تزلزل است؛ همچنین، گزارش‌های پسا-جنگ حاکی از آن بود که شبکه‌ی نیروهای همسو برخلاف تصورِ «فرماندهیِ واحد»، در لحظاتِ سرنوشت‌ساز دچار تشتت گشت و برخی بازیگرانِ کلیدیِ این شبکه با هدفِ صیانت از منافعِ محلیِ خود، از ورودِ مستقیم به بحران پرهیز کردند. این امر نشان داد که «عمق استراتژیک» بیش از آنکه یک سپرِ تضمین‌شده باشد، مجموعه‌ای ناهمگون و شکننده است که در تلاطم‌های جدی، کارآمدیِ ادعایی را ندارد.

در نهایت، این راهبرد با انتقالِ بارِ مالیِ پشتیبانی از متحدانِ منطقه‌ای به بودجه‌ی عمومی و استمرارِ چرخه‌ی تحریم و تنش، «تاب‌آوریِ اقتصادیِ» جامعه را به‌شدت فرسوده است. در واقع، قدرتِ نظامیِ حاصل از این الگو به «امنیتِ ملیِ ملموس» برای شهروندان تبدیل نشده، بلکه با تضعیفِ بنیان‌های معیشتی، خود به عاملی تهدیدآفرین بدل گشته است؛ وضعیتی که در آن دفاع ملی، به‌جای آنکه محافظِ رفاهِ جامعه باشد، به سازوکاری بدل شده که امنیتِ جغرافیایی را به بهایِ فرسایشِ کیفیتِ زیستِ شهروندان معامله می‌کند. جامعه، به تحمیل و کنترلِ تنبیهی روی آورده و کرامت انسانی را وجه‌المصالحه بقای ایدئولوژیک خود قرار داده است.

نظام جمهوری اسلامی در طول نزدیک به پنج دهه حاکمیت، الگویی از مدیریت متمرکز، دولتی–خصوصی و غیرشفاف را در ساحت اقتصاد تثبیت کرده است که در آن، اشراف بر منابع راهبردی و صنایع مادر—از حوزه‌ی انرژی و نفت و گاز گرفته تا بخش‌های بانکی، بیمه، ترابری، تأمین آب، دارو و صنایع دفاعی—یا به‌صورت مستقیم در یدِ قدرت دولت است و یا از طریق نهادهای پیرامونیِ وابسته به حاکمیت اعمال می‌گردد. علی‌رغم اتخاذ ظاهریِ سیاست‌های «خصوصی‌سازی»، واگذاری‌ها عمدتاً به نفع نهادهای عمومی غیردولتی، صندوق‌های بازنشستگی، بنیادهای حاکمیتی و بازوهای اقتصادیِ نیروهای مسلح صورت پذیرفته که برآیند آن، تکوین اقتصاد «خصولتی» (Quasi-State) بوده است؛ ساختاری که در آن، مالکیت به‌صورت صوری تغییر یافته، اما کنترلِ واقعی و قدرت تصمیم‌گیریِ نهایی همچنان در انحصارِ هسته‌ی سخت قدرت باقی مانده است.

در همین راستا، واگذاریِ پروژه‌های کلانِ زیرساختی و صنعتی به نهادهای نظامی، عملاً بخش‌های استراتژیک اقتصاد را از چرخه‌ی رقابت آزاد خارج کرده و در سطح کلانِ سیاست‌گذاری نیز، مؤلفه‌های حیاتی نظیر نرخ ارز، بهره‌ی بانکی و قیمتِ کالاهای اساسی به‌صورتِ دستوری و متمرکز تعیین می‌شوند، بی‌آنکه اعتنایی به سازوکارهای بازار، شفافیتِ ساختاری یا پاسخ‌گوییِ نهادی صورت گیرد. ثمره‌ی این الگوواره نه نیل به عدالتِ اقتصادی بوده و نه ارتقای کارایی؛ بلکه به بازتولیدِ مستمرِ رانت، فسادِ ساختاری، اضمحلالِ بخش خصوصیِ واقعی و بی‌ثباتیِ اقتصادی منجر شده که بارِ سنگینِ هزینه‌های این ناکارآمدی مستقیماً بر دوشِ شهروندان تحمیل گردیده است. این وضعیت گویای آن است که جمهوری اسلامی حتی در چارچوبِ منطقِ دولتِ حداکثری نیز، از ساحتِ «مدیریتِ کلان» فراتر رفته و به عرصه‌ی «انحصار و توزیعِ رانتیِ قدرتِ اقتصادی» گام نهاده است.

تحلیل وضعیت اقتصاد و رفاه در ایران نشان‌دهنده یک روند فرسایشی مزمن است که در آن دولت حداکثری، علی‌رغم در اختیار داشتن گسترده‌ترین ابزارهای مداخله، مالکیت منابع و قدرت سیاست‌گذاری، نتوانسته است ثبات اقتصادی و حداقلی از کیفیت زندگی پایدار برای شهروندان فراهم کند. یکی از عینی‌ترین شاخص‌های این ناکامی، سقوط تاریخی ارزش پول ملی است. کاهش ارزش ریال از حدود ۷ تومان برای هر دلار در سال ۱۳۵۷ به سطوحی در حدود ۱۵۰ هزار تومان و حتی فراتر، صرفاً یک عدد اقتصادی نیست، بلکه به معنای نابودی تدریجی امنیت اقتصادی، بی‌اعتبار شدن پس‌اندازهای ریالی، و از میان رفتن امکان برنامه‌ریزی بلندمدت برای زندگی فردی و خانوادگی است. این سقوط ممتد، نتیجه ترکیب مزمنِ کسری بودجه دولت، وابستگی ساختاری به درآمدهای نفتی، و تأمین مالی دولت از طریق چاپ پول و استقراض پنهان از نظام بانکی بوده است.

تورم در ایران نه یک پدیده مقطعی، بلکه یک ویژگی ساختاری اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی است. تداوم تورم دو رقمی در دهه‌های گذشته و تثبیت آن در سطوح بالای ۴۰ تا ۵۰ درصد در سال‌های اخیر، نشان می‌دهد که سیاست‌گذاری اقتصادی عملاً به ابزاری برای انتقال هزینه ناکارآمدی دولت به جامعه تبدیل شده است. تورم در این معنا، نوعی «مالیات پنهان» است که به‌طور نامتناسب بر دوش حقوق‌بگیران، بازنشستگان و اقشار کم‌درآمد سنگینی می‌کند و قدرت خرید آن‌ها را به‌صورت مداوم فرسایش می‌دهد، بی‌آنکه سازوکار پاسخ‌گویی دموکراتیک یا اصلاح ساختاری مؤثری در کار باشد.

در کنار این، ساختار موسوم به «اقتصاد خصولتی» که محصول خصوصی‌سازی‌های صوری و واگذاری دارایی‌های عمومی به نهادها و شبکه‌های متصل به قدرت است، به تمرکز ثروت، حذف رقابت و گسترش فساد سیستماتیک انجامیده است. در این الگو، نه دولت پاسخ‌گوست و نه بخش خصوصی واقعی امکان رشد دارد؛ بلکه طبقه‌ای از مدیران و نهادهای رانتی شکل می‌گیرد که بدون شفافیت و نظارت مؤثر، به منابع مالی، اعتبارات بانکی و رانت‌های ارزی دسترسی دارند. نتیجه این وضعیت، تضعیف تولید، فرار سرمایه، و تبدیل فسادهای کلان به پدیده‌ای تکرارشونده و ساختاری است، نه استثنایی.

پیامد اجتماعی این ناکارآمدی اقتصادی، در سطح رفاه عمومی به‌وضوح قابل مشاهده است. افزایش قیمت‌ها با شتابی بسیار بالاتر از رشد دستمزدها حرکت کرده و منجر به کوچک‌شدن مستمر سفره خانوارها شده است؛ به‌گونه‌ای که مصرف سرانه کالاهای اساسی مانند گوشت، لبنیات و پروتئین در بخش بزرگی از جامعه به‌شدت کاهش یافته است. طبقه متوسط، که ستون ثبات اجتماعی هر جامعه‌ای محسوب می‌شود، در ایران عملاً در حال فروریزش به سمت فقر است. بحران مسکن—به‌عنوان یکی از پایه‌ای‌ترین مؤلفه‌های رفاه—این وضعیت را تشدید کرده است؛ تورم افسارگسیخته در بازار زمین و املاک، مالکیت مسکن را برای نسل جوان به امری تقریباً ناممکن بدل کرده و هزینه اجاره، بخش بزرگی از درآمد خانوارها را می‌بلعد.

گسترش فقر نیز به یک پدیده فراگیر تبدیل شده است. بر اساس برآوردهای رسمی و نیمه‌رسمی، سهم قابل‌توجهی از جمعیت کشور زیر خط فقر مطلق قرار گرفته‌اند و شکاف طبقاتی، به‌جای کاهش، عمیق‌تر شده است. این در حالی است که وعده بنیادین دولت حداکثری، توزیع عادلانه ثروت و تأمین رفاه همگانی بوده است. در حوزه اشتغال نیز، نرخ بالای بیکاری فارغ‌التحصیلان، رواج مشاغل ناپایدار و غیرمولد، و ناتوانی در ایجاد زیرساخت‌های صنعتی پایدار، نشان‌دهنده شکست در تبدیل مداخله دولتی به توسعه واقعی است.

در جمع‌بندی، مداخله دولت در همه ارکان اقتصاد—از قیمت‌گذاری کالاهای اساسی تا کنترل ارز، انرژی، مسکن و اشتغال—نه به تنظیم هوشمند بازار، بلکه به نابودی سازوکارهای خودتنظیم‌گر، رشد بوروکراسی ناکارآمد و بازتولید فقر انجامیده است. نتیجه نهایی آن است که شهروندان، به‌جای برخورداری از رفاه پایدار، بیش از پیش به یارانه‌های محدود و سیاست‌های جبرانی موقت وابسته شده‌اند؛ وابستگی‌ای که خود نشانه شکست دولت حداکثری در تحقق وعده «رفاه از گهواره تا گور» است.

در مجموع، ارزیابی کارنامه نزدیک به پنج دهه حاکمیت جمهوری اسلامی نشان می‌دهد که این نظام به‌عنوان یک دولت مستقر، نه‌تنها در ایفای وظایف دولت حداقلی—نظیر تأمین امنیت، دفاع ملی و تضمین نظم حقوقی—موفق عمل نکرده، بلکه در قالب یک دولت حداکثری نیز در تحقق وعده‌های خود در حوزه‌های اقتصاد، رفاه، مهندسی فرهنگی و انسجام اجتماعی ناکام مانده است. مداخله گسترده و متمرکز دولت در تمامی ساحت‌های زندگی جمعی و فردی، به‌جای تولید ثبات، امنیت و رفاه پایدار، به فرسایش مستمر منابع مادی و انسانی، تضعیف سرمایه اجتماعی، تعمیق شکاف دولت–جامعه و بازتولید ساختاری فقر، ناامنی و بی‌اعتمادی انجامیده است. در این چارچوب، دولت نه به‌مثابه نهادی خدمت‌گزار یا حتی مدیر کلان کارآمد، بلکه بیشتر به‌عنوان عاملی هزینه‌زا و آسیب‌رسان ظاهر شده که بقای خود را به بهای تضعیف کیفیت زیست شهروندان و انسداد مسیرهای توسعه پایدار تأمین کرده است؛ وضعیتی که پرسش از «دولت‌بودن» این نظام را نه صرفاً به یک بحث نظری، بلکه به مسئله‌ای عینی و تجربی بدل می‌سازد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)