۸ مارس در بسیاری از نقاط جهان با زبان پیشرفت و دستاورد همراه است. در ایران اما این روز یادآور تاریخی دیگر است؛ تاریخی که آزادی زنان در آن نه روندی خطی، بلکه میدان کشمکشی دائمی بوده است.
این تاریخ را میتوان از همان نخستین ماههای پس از انقلاب ۱۳۵۷ آغاز کرد.
مارس ۱۹۷۹.
تنها چند هفته پس از استقرار جمهوری اسلامی، هزاران زن در اعتراض به اجباری شدن حجاب به خیابانها آمدند. این تظاهرات نخستین رویارویی گسترده زنان با نظم سیاسی تازه بود. مسئله صرفاً پوشش نبود؛ بدن زن به مسئلهای حکومتی تبدیل شده بود.
بدن زن، از همان ابتدا، سیاسی شد.
در دهههای بعد، مقاومت زنان هرگز متوقف نشد، اما زبان آن پیوسته تغییر کرد. دهه ۱۳۷۰ با گسترش حضور زنان در دانشگاهها و رسانهها همراه شد؛ دورهای که مطالبات حقوقی و اجتماعی شکل تازهای یافت. مبارزه برای اصلاح قوانین خانواده، حق حضانت، طلاق، و نابرابریهای حقوقی به محور کنشها تبدیل شد.
کمپین یک میلیون امضا یکی از مهمترین صورتبندیهای این دوره بود.
در کنار آن، مقاومت فرهنگی نیز گسترش یافت؛ از بازتعریف پوشش تا تغییر سبکهای زیستن. عرصههایی که در ظاهر خصوصی بودند، به میدانهای ظریف کشمکش اجتماعی بدل شدند.
زندگی روزمره، به قلمرو مقاومت تبدیل شد.
دهه ۱۳۹۰ شاهد شکلگیری زبانهای تازهتری از اعتراض بود. «دختران خیابان انقلاب» تصویری نمادین از این جابهجایی بودند؛ بدن زن بار دیگر مستقیماً در فضای عمومی به صحنه آمد. اعتراضها کوتاه، فردی، اما بهشدت تصویری و تکاندهنده بودند.
بدن زن، بار دیگر مرکز نزاع شد.
جنبش «زن، زندگی، آزادی» اما نقطه عطفی بنیادین در این تاریخ بود.
برای نخستین بار، مسئله زنان نه بهعنوان یکی از مطالبات، بلکه بهعنوان محور مرکزی یک جنبش اجتماعی سراسری ظاهر شد. زن به کانون تخیل سیاسی تبدیل شد. آزادی نه صرفاً در قالب حقوق، بلکه در نسبت با خودِ زندگی صورتبندی شد.
تحولی در زبان رخ داد.
«زن، زندگی، آزادی» آزادی را از چارچوب محدود انتخابهای فردی فراتر برد و آن را به مسئله کرامت زیستن پیوند زد. بدن زن دیگر صرفاً موضوع محدودیت نبود؛ به نقطه تمرکز خشم، امید و بازتعریف افق جمعی تبدیل شد.
اما شاید یکی از مهمترین پیامدهای این جنبش، بازآرایی نسبت میان جنسیتها بود.
در فضایی که سالها با قطبیسازیهای سیاسی و فرهنگی تعریف میشد، خیابانهای ۱۴۰۱ تصویر دیگری ارائه دادند: زنان و مردان در تجربهای مشترک از خشونت، ناامنی، فقدان و امید.
بدن زن، مسئلهای جمعی شد.
امروز، در شرایطی که اعتراضهای خیابانی فروکش کرده و تنشها بیش از پیش به درون زندگی روزمره منتقل شدهاند، مقاومت نیز صورتهای تازهای یافته است. یکی از نمادینترین جلوههای این دگرگونی، پدیدهای است که میتوان آن را «رقص سوگ» نامید.
تصاویر زنانی که در مراسم خاکسپاری یا یادبود عزیزان میرقصند، تنها لحظههایی احساسی نیستند.
این حرکات را باید در امتداد همان تاریخ مقاومت دید. جایی که بدن زن، حتی در دل سوگواری، از موقعیت انفعال صرف خارج میشود. سوگ، که معمولاً با سکون و فروبستگی پیوند دارد، به صحنه حرکت بدل میشود.
بدن سوگوار، بدن گوینده میشود.
رقص در اینجا صرفاً بیان رنج نیست؛ صورتبندی تازهای از عاملیت است. بدن زن، حتی در لحظه فقدان، امکان حضور و بیان خود را حفظ میکند.
اما معنای این صحنهها تنها در نسبت با زنان خلاصه نمیشود.
سوگ تجربهای ذاتاً جمعی است. در بسیاری از این لحظهها، آنچه دیده میشود شبکهای از روابط انسانی است؛ زنانی و مردانی که در دل فقدان کنار یکدیگر ایستادهاند.
همبستگی در دل سوگ شکل میگیرد.
در شرایطی که زبان رسمی و فضای سیاسی مدام بر شکافها تأکید میکند، سوگ گاه مرزها را موقتاً تعلیق میکند. تجربه فقدان، امکان نوعی همحسی مشترک میآفریند. آسیبپذیری، به تجربهای مشترک بدل میشود.
بدن سوگوار، بدن اجتماعی است.
در این چارچوب، رقص سوگ را میتوان نه رخدادی پراکنده، بلکه بخشی از همان پیوستار تاریخی مقاومت زنان ایرانی دید.
از مارس ۱۹۷۹ تا امروز، یک منطق تداوم داشته است:
بدن زن، همواره میدان نزاع بوده است.
و زنان، پیوسته زبانهای تازهای برای بازپسگیری آن خلق کردهاند.
۸ مارس در ایران صرفاً یادآور گذشته نیست.
یادآور تاریخی است که همچنان در حال نوشته شدن است.
در خیابانها، در زندگی روزمره،
و گاه حتی در میانه سوگ.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.