پرسش از پرسشگری
شماره ۱
۱.
پرسش چیست؟
پرسش در ابتداییترین تعریف خود یک کنش زبانی است که شکافی در میدان معنا ایجاد میکند. اما این تعریف، اگرچه از حیث صوری درست است، از حیث تاریخی ناکافی است. پرسش صرفاً یک ساختار نحوی یا جملهای با علامت سؤال نیست؛ پرسش یک وضعیت است. تحقق آن مستلزم وجود میدانی مشترک است؛ میدانی که در آن تمایز میان دانستن و ندانستن معنا داشته باشد، جایگاهها تثبیت شده باشند، و صداها در چارچوبی معین شنیده شوند.
پرسش تنها زمانی عمل میکند که سه شرط برقرار باشد: نخست، وجود یک میدان مشترک که در آن گفتارها به یکدیگر ارجاع دهند؛ دوم، شناسایی پرسشگر بهعنوان صاحب گفتار؛ و سوم، امکان پاسخپذیری در افقی که پاسخ را معنادار سازد. بدون این سه شرط، پرسش به سطح جملهای بیمخاطب فرو میکاهد. صدایی تولید میشود، اما در ساختار ثبت نمیگردد.
به این معنا، هر پرسش درون یک مفصلبندی تاریخی و سیاسی جای دارد. هیچ پرسشی بیپیشفرض نیست. هر پرسش، حتی رادیکالترین آن، پیشاپیش مفروض میگیرد که چه چیزی قابل پرسیدن است، چه کسی حق پرسیدن دارد، و پاسخ در چه افقی باید جستوجو شود. بنابراین، پرسش نه در خلأ، بلکه در چارچوب یک نظم توزیعشده عمل میکند.
۲.
آیا «پرسش از X» ممکن است؟
در سطح منطقی، پرسش از X همواره ممکن به نظر میرسد. X میتواند یک نهاد، یک سوژه، یک ایده، یا یک وضعیت تاریخی باشد. اما این امکان، صرفاً صوری است. امکان واقعی پرسش، تاریخی و ساختاری است.
«پرسش از X» تنها زمانی کار میکند که میدان فعال باشد. فعال بودن میدان به این معناست که زبان توان حمل پرسش را داشته باشد، پرسشگر بهعنوان گوینده شناسایی شود، و پاسخ بالقوه در افقی مشترک معنا یابد. اگر این میدان فرسوده شود، اگر جایگاهها بهگونهای سازمان یابند که برخی اساساً بهعنوان گوینده به رسمیت شناخته نشوند، پرسش از X تهی میشود. جمله باقی میماند، اما کارکرد ساختاری آن از میان میرود.
در اینجا میتوان از مفهوم «توزیع امر محسوس» نزد ژاک رانسیر بهره گرفت. «توزیع امر محسوس» تعیین میکند چه چیزی قابل دیدن است، چه چیزی قابل شنیدن، و چه کسی در شمارش سهمها وارد میشود. اگر توزیع امر محسوس چنان سامان یابد که پرسشگر در نظم ادراک و شناسایی جای نگیرد، پرسش او نه رد میشود و نه پاسخ میگیرد؛ بلکه اساساً بهعنوان پرسش ثبت نمیشود.
در وضعیت ایران پسا دیماه، مسئله صرفاً سرکوب پاسخها نیست. مسئله فرسایش ساختار پرسش است. پرسش از X ممکن است تکرار شود، اما در گردش بیاثر میدان حل میشود. ناممکنی اینجا منطقی نیست؛ تاریخی است. میدان وجود دارد، اما فعال نیست. گفتار تولید میشود، اما به گسست نمیانجامد.
۳.
«پرسش از پرسشگری»
در جایی که فرم مسلط «پرسش از X» کارایی خود را از دست میدهد، حرکت دیگری پدیدار میشود: «پرسش از پرسشگری». در این جابهجایی، موضوع دیگر ابژه بیرونی نیست، بلکه خود دستگاه پرسیدن است. این انتقال، یک تغییر منطقی ساده نیست؛ گسستی در سطح مفصلبندی است.
«پرسش از پرسشگری» سه سطح دارد. نخست، آسیبشناسی فرم: پرسش چه پیشفرضهایی را حمل میکند؟ چه چیزهایی را مفروض میگیرد و چه چیزهایی را نامرئی میسازد؟ دوم، نقد میدان: این فرم پرسش در خدمت کدام نظم قدرت یا معنا عمل میکند؟ سوم، بازسازی امکان: چگونه میتوان در شکافهای میدان موجود، امکان تازهای برای پرسیدن ایجاد کرد؟
این حرکت نفی مطلق پرسش نیست. هدف، تخریب زبان نیست؛ هدف، بازپسگیری امکان آن است. اگر پرسش به ابزار بازتولید نظم بدل شده باشد، «پرسش از پرسشگری» تلاشی است برای گشودن شکاف در همان نظمی که پرسش را خنثی کرده است. این حرکت نه بیرون از میدان، بلکه در تنش با آن شکل میگیرد.
۴.
از حقیقت به روایت
یکی از تحولات تعیینکننده در وضعیت معاصر، بیاعتباری فراروایتهای مشروعیتبخش است؛ تحولی که ژانفرانسوا لیوتار آن را بهمثابه وضعیت پستمدرن صورتبندی کرد. مسئله صرفاً تکثر روایتها نیست، بلکه فروپاشی بنیانهایی است که روایتها را به افق حقیقتی مشترک پیوند میداد.
در چنین وضعیتی، هر ادعای حقیقت به روایتی در کنار روایتهای دیگر بدل میشود. این تکثر میتواند رهاییبخش باشد، زیرا انحصار را میشکند. اما در سطحی دیگر، میتواند به اشباع میدان بینجامد. هنگامی که هیچ افق مشترکی برای تمایز حقیقت و روایت وجود نداشته باشد، پرسش از X در میان روایتها میچرخد، بیآنکه به گسست بیانجامد.
در این شرایط، پرسش میتواند به ابزار مدیریت روایتها بدل شود. پرسش وجود دارد، اما در چارچوبی که پیشاپیش تنظیم شده است. آنچه رانسیر «نظم پلیسی» مینامد، دقیقاً در همین ساماندهی جایگاهها و نقشها عمل میکند. در این نظم، صداها شنیده میشوند، اما در جایگاههای از پیش تعیینشده. پرسش مطرح میشود، اما سهمها تغییر نمیکند.
در نتیجه، پرسش از دو جهت فرسوده میشود: از حیث سیاسی، زیرا در شمارش سهمها تغییری ایجاد نمیکند؛ و از حیث فلسفی، زیرا افق حقیقت به سطح روایتها تقلیل یافته است.
۵.
دیالکتیک منفی و آنارشیسم زبانی
در سنت دیالکتیکی، نفی میتواند لحظهای زاینده باشد. نزد هگل، نفی به سنتز میانجامد؛ نزد آدورنو، دیالکتیک منفی بر حفظ ناهمانی تأکید میکند و از آشتی نهایی سر باز میزند. اما در وضعیت مورد بحث، حتی ناهمانی نیز در معرض جذبشدن به گردش روایتها قرار دارد.
در این شرایط، سه نیرو قابل تشخیص است. نخست، روشنفکر گفتمانی که همچنان در قالب پرسش از سوژه سخن میگوید، اما پرسشهایش در میدان بسته گردش میکنند و به پراکسیس متصل نمیشوند. دوم، نیروی رادیکالی که خود فرم پرسشگری را بهعنوان بخشی از دستگاه سلطه رد میکند. سوم، جماعتی که از هر دو ناامید شدهاند و به «آنارشیسم زبانی» روی میآورند.
«آنارشیسم زبانی» نه یک خطای اخلاقی است و نه فضیلتی رمانتیک. یک نیرو است؛ نیرویی که در وضعیت انسداد شکل میگیرد. هنگامی که میدان امکان مفصلبندی را از دست میدهد، زبان به سطح اعلام حضور فرو میکاهد. در این سطح، جمله دیگر در پی اقناع یا پاسخ نیست؛ در پی ثبت حضور است.
«فحش میدهم، پس هستم» نه داوری است و نه نظریه؛ یک کنش است. کنشی که دستگاه دکارتی را وارونه میکند. اگر شک نزد دکارت به تأسیس سوژهای اندیشنده انجامید، اینجا انسداد پرسش به نامگذاری خشن میانجامد. زبان معیار علیه خود دستگاه به کار گرفته میشود. نامگذاری بدون مفصلبندی، حضور بدون افق حقیقت.
این نیرو را نمیتوان صرفاً به اخلاق یا روانشناسی فروکاست. آنارشیسم زبانی شاخصی از وضعیت است. نشانهای از آنکه سه شرط امکان پرسش دچار اختلال شدهاند: میدان مشترک فرسوده است، جایگاه پرسشگر بیثبات شده، و افق پاسخ تیره گشته است.
در عین حال، آنارشیسم زبانی لزوماً سیاست به معنای دقیق کلمه نیست. سیاست زمانی رخ میدهد که بیسهمان با مفصلبندی وارد میدان شوند و توزیع امر محسوس را مختل کنند. در آنارشیسم زبانی، مفصلبندی تعلیق میشود. نیرویی آزاد میشود، اما هنوز به بازآرایی پایدار میدان نینجامیده است.
۶.
این جستار داوری اخلاقی نمیکند. آنارشیسم زبانی نه خوب است و نه بد؛ نیرویی است که در وضعیت تاریخی معین پدیدار شده است. همانگونه که پرسش از X در دورهای حامل امکان بود، اکنون میتواند تهی شده باشد. و همانگونه که آنارشیسم زبانی نشانه انسداد است، میتواند حامل امکانی دیگر نیز باشد.
مسئله اصلی تعیین برحق بودن یک نیرو نیست. مسئله، فهم ساختاری وضعیتی است که در آن امکان پرسشگری تضعیف شده است. بنبست زمانی شکل میگیرد که روشنفکر گفتمانی، رادیکال ضدفرم، و جماعت خشمگین، هر یک بهشیوهای متفاوت، پیوند میان پرسش و بازآرایی میدان را قطع کنند.
در چنین میدانی، پرسش نه بهطور منطقی، بلکه بهطور تاریخی ناممکن میشود. بنابراین مسئله بنیادین این است: چگونه میتوان امکان پرسشگری را در میدانی که آن را فرسوده کرده است، دوباره تأسیس کرد؟
این پرسش، خود «پرسش از پرسشگری» است.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.