آن‌چه امروز در قبال جنبش و پارادایم آپوئی در کوردستان مشاهده می‌شود، صرفاً مجموعه‌ای از حملات پراکنده یا واکنش‌های احساسی نیست، بلکه نشانه‌ی یک آرایش گفتمانی و سیاسی چندلایه است که در آن نیروهایی با منشأهای متفاوت، اما با یک نقطه اشتراک بنیادین—یعنی هراس از سوژگی دموکراتیک کوردستان—در یک میدان مشترک قرار گرفته‌اند. این وضعیت را تنها در سطح رقابت سیاسی نمی‌توان توضیح داد؛ بلکه باید آن را در چارچوب نظریه‌های قدرت، هژمونی، تولید سکوت، و مدیریت «امر سیاسی» فهم کرد.

در سطح نخست، سپاه پاسداران به‌عنوان بازوی نظامی–امنیتی دولت اقتدارگرا، جنبش و پارادایم آپوئی در کوردستان را نه صرفاً یک جنبش اعتراضی، بلکه یک تهدید هستی‌شناختی تلقی می‌کند. زیرا پارادایم آپوئی، که بر مفاهیمی چون ملت دموکراتیک، خودمدیریتی، کنفدرالیسم دموکراتیک و نفی تمرکز قدرت استوار است، از سطح مطالبات صرفاً قومی یا منطقه‌ای فراتر رفته و به یک آلترناتیو مفهومی برای سازماندهی قدرت تبدیل شده است. این پارادایم، با تأکید بر دموکراسی رادیکال، کثرت‌گرایی، آزادی زنان و توزیع افقی قدرت، منطق تمرکزگرای دولت–ملت را به چالش می‌کشد. از این منظر، سرکوب جنبش و پارادایم آپوئی در کوردستان صرفاً یک اقدام امنیتی نیست، بلکه تلاشی برای حفظ انحصار تعریف «ملت»، «حاکمیت» و «مشروعیت» است.

اما آن‌چه وضعیت کنونی را پیچیده‌تر می‌کند، هم‌زمانی این سرکوب با حملات گفتمانی از سوی جریان‌های سلطنت‌طلب است؛ جریانی که ظاهراً خود را در موقعیت اپوزیسیون تعریف می‌کند، اما در سطح گفتمانی، بازتولیدکننده‌ی همان منطق تمرکزگرا و یکسان‌ساز است. در این‌جا با پدیده‌ای مواجه هستیم که می‌توان آن را «هم‌گرایی ناخواسته‌ی گفتمان‌های اقتدارگرا علیه جنبش و پارادایم آپوئی در کوردستان» نامید. این هم‌گرایی نه لزوماً در سطح هماهنگی سازمانی، بلکه در سطح ساختار تخیل سیاسی رخ می‌دهد. هر دو گفتمان، علی‌رغم تفاوت‌های ایدئولوژیک، در یک پیش‌فرض مشترک سهیم‌اند: این‌که مرکز باید حفظ شود، و پیرامون—به‌ویژه زمانی که در قالب یک پارادایم دموکراتیک خودآیین مانند پارادایم آپوئی ظاهر می‌شود—نباید به یک سوژه‌ی مستقل تبدیل گردد.

تجمعات پهلوی‌گرایان در شهرهایی چون برلین، و هم‌زمانی آن با موجی از حملات لفظی و نمادین علیه کوردها و علیه جنبش و پارادایم آپوئی در کوردستان، را باید در چارچوب تلاش برای بازپس‌گیری انحصار نمایندگی «ایران» تحلیل کرد. در این‌جا، مسئله صرفاً مخالفت با یک جنبش خاص نیست، بلکه تلاشی برای بازتعریف مرزهای تخیل ملی است. پارادایم آپوئی در کوردستان، با طرح مفاهیمی چون ملت دموکراتیک، خودگردانی، و همزیستی فراملی، این مرزها را سیال می‌کند و مفهوم ملت را از یک واحد بسته و همگن، به یک شبکه‌ی چندلایه از اجتماعات دموکراتیک تبدیل می‌کند. در مقابل، گفتمان سلطنت‌طلب، با بازگشت به اسطوره‌ی «ملت واحد، دولت واحد، مرکز واحد»، می‌کوشد این مرزها را دوباره تثبیت کند.

اما شاید مهم‌ترین عنصر در این معادله، نه خود حملات، بلکه سکوت بخش‌هایی از الیت سیاسی و فکری در برابر حملات به جنبش و پارادایم آپوئی در کوردستان باشد؛ سکوتی که نمی‌توان آن را صرفاً به ترس یا بی‌اطلاعی نسبت داد. این سکوت را می‌توان از خلال مفهوم «مارپیچ سکوت» که الیزابت نوئل–نویمان مطرح کرده است، فهم کرد. بر اساس این نظریه، افراد زمانی که احساس کنند دیدگاه‌شان در اقلیت قرار دارد یا ممکن است موجب طرد اجتماعی شود، ترجیح می‌دهند سکوت کنند. اما در این‌جا با شکل پیچیده‌تری از این پدیده مواجه‌ایم: «مارپیچ سکوت نخبگان در برابر حملات به جنبش و پارادایم آپوئی در کوردستان».

در این وضعیت، بسیاری از جمهوری‌خواهان یا روشنفکرانی که به‌طور نظری با اصول دموکراتیک، کثرت‌گرایی و عدم تمرکز قدرت همسو هستند، در برابر حملات به جنبش و پارادایم آپوئی در کوردستان سکوت اختیار می‌کنند. این سکوت نه از سر بی‌تفاوتی، بلکه نتیجه‌ی یک محاسبه‌ی سیاسی است: ترس از برچسب‌خوردن، از دست دادن سرمایه‌ی نمادین، یا قرار گرفتن در معرض حملات سازمان‌یافته‌ی رسانه‌ای. به بیان بوردیو، آن‌ها در تلاش‌اند موقعیت خود را در «میدان قدرت» حفظ کنند، حتی اگر این به معنای چشم‌پوشی از اصول اعلام‌شده‌شان باشد. در این چارچوب، سکوت به یک کنش سیاسی تبدیل می‌شود؛ کنشی که نه بی‌طرف، بلکه عملاً در خدمت تثبیت توازن موجود قدرت است.

در این میان، پدیده‌ی «سلطنت‌طلبان خجالتی» نیز قابل توجه است؛ کسانی که به‌طور علنی خود را جمهوری‌خواه یا دموکرات معرفی می‌کنند، اما در لحظات بحرانی، با سکوت یا موضع‌گیری‌های مبهم، عملاً به بازتولید هژمونی گفتمان تمرکزگرا علیه جنبش و پارادایم آپوئی در کوردستان کمک می‌کنند. این وضعیت را می‌توان با مفهوم «رضایت منفعلانه» گرامشی توضیح داد. هژمونی، تنها از طریق اجبار برقرار نمی‌شود، بلکه از طریق تولید رضایت—حتی رضایت خاموش—تثبیت می‌شود. سکوت، در این‌جا، نه فقدان موضع، بلکه شکلی از مشارکت در بازتولید نظم گفتمانی مسلط است.

بنابراین، آن‌چه امروز در قبال جنبش و پارادایم آپوئی در کوردستان رخ می‌دهد، صرفاً مجموعه‌ای از حملات فیزیکی یا لفظی نیست، بلکه بخشی از یک مبارزه‌ی هژمونیک بر سر تعریف آینده‌ی ایران و منطقه است. پارادایم آپوئی، با طرح یک افق دموکراتیک غیرمتمرکز، نه‌تنها نظم موجود، بلکه بسیاری از تصورات تثبیت‌شده درباره‌ی دولت، ملت، حاکمیت و رابطه‌ی مرکز و پیرامون را به چالش می‌کشد. واکنش‌های تند—چه از سوی دولت اقتدارگرا و چه از سوی جریان‌های اقتدارگرای اپوزیسیون—را باید به‌عنوان نشانه‌ای از قدرت این چالش درک کرد.

در نهایت، مسئله‌ی اصلی این نیست که چرا جنبش و پارادایم آپوئی در کوردستان مورد حمله قرار می‌گیرد، بلکه این است که چرا این پارادایم به نقطه‌ای رسیده که چنین طیف گسترده‌ای از نیروها—با وجود تفاوت‌های ظاهری‌شان—آن را تهدیدی برای پروژه‌های خود می‌بینند. پاسخ به این پرسش، ما را به یک واقعیت بنیادین می‌رساند: پارادایم آپوئی در کوردستان دیگر صرفاً یک پروژه‌ی سیاسی منطقه‌ای نیست، بلکه به یکی از کانون‌های اصلی بازتعریف امر سیاسی، دموکراسی و امکان‌های بدیل سازماندهی قدرت در ایران و خاورمیانه تبدیل شده است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)