«گل حاضر »

زنگ

دیگر وعده‌ی همهمه نیست؛

صدای کوتاهی است

که در گلوی مدرسه

گیر می‌کند

و پایین نمی‌رود.

در باز می‌شود.

کلاس

مثل اتاقی که نفسش را نگه داشته

به معلم خیره می‌ماند.

چند نیمکت

با جای خالی‌شان

بلندتر از هر فریادی

نشسته‌اند.

روی میزها

گل است

نه برای تبریک،

برای اینکه کسی

دیگر برنگردد

و این را

همه می‌فهمند.

عکس‌ها

روی چوبِ نیمکت

تکیه داده‌اند؛

انگار دیروز

هنوز اینجاست

اما

جرأتِ ادامه ندارد.

معلم

به دنبال «حاضر» می‌گردد

ولی «حاضر»ها

در ردیفِ گل‌ها

سکوت کرده‌اند.

گچ

می‌خواهد چیزی بنویسد

دستش نمی‌رود.

دهانِ تخته

پر از سیاهی است

و هیچ جمله‌ای

اندازه‌ی این غیبت

کافی نیست.

اینجا

مرگ

غریبه نیست؛

راه بلد است،

از خیابان

تا مدرسه

بی‌مزاحمت می‌آید.

کودکان

نه غایب‌اند

نه فراموش؛

از دفترِ حضور

خط خورده‌اند

تا آمار

تمیز بماند

و وجدان

بی‌سؤال.

و زنگ

هر روز

به ما یاد می‌دهد:

قاتل

اگر وجدان داشت

اگر چیزی

به نام درس

خوانده بود

دویست کودک

روی نیمکت

جا نمی‌گذاشت

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)