درسهای انقلاب ۱۳۵۷ را نمیتوان صرفاً در چارچوب نقد گذشته یا فهرستکردن خطاهای تاریخی فهم کرد. اهمیت واقعی این تجربه در آن است که نشان میدهد چگونه پروژههای رهاییبخش، حتی با نیتهای صادقانه، میتوانند درست در لحظهی امید و بسیج اجتماعی، به مسیرهایی بازگردند که پیشتر به انسداد، حذف و خشونت انجامیدهاند. این همان پارادوکسی است که هگل در فهم حرکت تاریخ بر آن تأکید میگذارد: تاریخ نه مسیری خطی و تضمینشده بهسوی پیشرفت اخلاقی، بلکه میدان کشاکش دائمی میان امکان آزادی و صورتهای بازتولیدشدهی سلطه است.
از این منظر، خطر اصلی نه شکست انقلاب، بلکه تکرار آگاهانه یا ناآگاهانهی همان الگوهای قدرت است؛ بازگشتی که میتوان آن را «کوچهی علیچپ» سیاست نامید، مسیری آشنا که به نام رهایی آغاز میشود و به بازتولید سلطه ختم میگردد.
حتی در شرایطی که اکثریت اجتماعی مسیری سیاسی را برمیگزیند، فرد یا اقلیت، در صورت تردید نسبت به درستی آن مسیر، نهتنها حق، بلکه مسئولیتی اخلاقی و سیاسی برای عدم سکوت دارد. تقلیل بلوغ سیاسی به تبعیت از اکثریت، همان خطایی است که هم در فلسفهی سیاسی کلاسیک و هم در نظریههای انتقادی معاصر بارها مورد نقد قرار گرفته است. هانا آرنت نشان میدهد که سیاست نه در اطاعت جمعی، بلکه در کنش متکثر و امکان داوری مستقل معنا مییابد. به تعبیر اسلاوی ژیژک نیز، لحظهی خطر دقیقاً زمانی است که تفکر انتقادی در اوج شور جمعی تعلیق میشود و حقیقت نه از خلال تحلیل، بلکه از دل هیجان، ترس یا امید تودهای استخراج میگردد.
در این میان، نقش نخبگان و روشنفکران اهمیتی ساختاری دارد. آنها صرفاً ناظران بیطرف یا مفسران پسینی رویدادها نیستند، بلکه با گفتار، کنش یا سکوت خود، مرزهای میدان سیاست را تعیین میکنند. سکوت بخش قابلتوجهی از نخبگان در برابر کشتار آبان را باید نمونهای روشن از نظریهی مارپیچ سکوت الیزابت نوئل-نویمن دانست؛ وضعیتی که در آن، ترس از طرد اجتماعی، حذف نمادین یا از دستدادن سرمایهی حرفهای، صاحبان تریبون را به خاموشی سوق میدهد و این خاموشی، بهطور پارادوکسیکال، به تثبیت خشونت مسلط میانجامد. آرنت این وضعیت را نه صرفاً فقدان شجاعت، بلکه تعلیق قوهی داوری مینامد؛ لحظهای که فرد، مسئولیت اندیشیدن را به جریان غالب واگذار میکند.
بااینحال، مسئله به سکوت منفعلانه محدود نمیشود. آنچه در سالهای اخیر مشاهده شده، گذار بخشی از نخبگان از سکوت به همراهی فعال با پروژههای اقتدارگرای نوظهور است؛ پروژههایی که گاه در قالب ناسیونالیسم اقتدارگرا و گاه در بازسازی اشکال کلاسیک فاشیسم ظاهر میشوند، از جمله در تطهیر یا حمایت از چهرهی پهلوی. این همراهی را نمیتوان صرفاً به خطای تحلیلی یا سادهلوحی سیاسی فروکاست. در اینجا، تحلیل پیر بوردیو دربارهی میدان قدرت و سرمایهی نمادین راهگشاست: نخبگان، بهعنوان دارندگان سرمایهی فرهنگی، در بزنگاههای تاریخی اغلب بهگونهای کنش میکنند که موقعیت خود را در نظم آینده حفظ یا تقویت کنند، حتی اگر بهای آن تعلیق اخلاق سیاسی باشد.
از این منظر، سکوت یا همراهی نخبگان نه تصادفی است و نه الزاماً ایدئولوژیک، بلکه اغلب کنشی عقلانی در منطق میدان است. نزدیکی به قدرت محتمل، راهی برای تضمین دسترسی به منابع، تریبون، امنیت و بازتولید جایگاه اجتماعی است. ژیژک این وضعیت را کانون خطر میداند؛ جایی که فاشیسم نه با خشونت عریان، بلکه با زبان نظم، ثبات، نجات ملی و واقعگرایی سیاسی بازمیگردد. در این نقطه، به تعبیر والتر بنیامین، وضعیت اضطراری دیگر استثنا نیست، بلکه به قاعدهی سیاست بدل میشود.
ساکتکردن مخالفان با ارجاع به شرایط استثنایی، مقطع حساس تاریخی یا ضرورت وحدت، یکی از کهنترین سازوکارهای تولید اقتدار است. این منطق، که از انقلاب در حال شکلگیری، هزینهدادن مردم، تهدید خارجی یا خطر جنگ داخلی سخن میگوید، همان چیزی است که کارل اشمیت آن را تعلیق سیاست به نام بقا صورتبندی میکرد. اما تجربههای تاریخی نشان دادهاند که استقلال رأی، امری زمانمند نیست. هیچ لحظهای وجود ندارد که نقد در آن زودهنگام یا نامشروع باشد؛ برعکس، دقیقاً در چنین بزنگاههایی است که کنش سیاسیِ اصیل امکان ظهور مییابد.
این چارچوب نظری امکان فهم دقیقتری از مسئلهی رهبری در جنبشها، از جمله مورد عبدالله مهتدی، فراهم میکند. نقد عملکرد مهتدی در این معنا نقد یک فرد بهعنوان شخص نیست، بلکه نقد الگویی از سیاستورزی است که در آن فرد بهتدریج با ملت همارز میشود. استفادهی مکرر او از زبان «ما»ی کلان ملت کورد، بهگونهای که گویی تنها یک صدا و یک قرائت مشروع از یک جامعهی متنوع متکثر مانند کوردستان وجود دارد، نشانهی لغزش بهسوی انحصار نمایندگی است؛ لغزشی که هرگونه تنوع،تکثر، نقد و امکان تصحیح خطا را به حاشیه میراند.
این نگاه انحصارطلبانه در عرصهی عمل نیز خود را در قالب خطاهای استراتژیک پرهزینه نشان داده است؛ از پروژهی جرج تاوان گرفته تا همراهی و بدهبستان سیاسی در کنار سردبیر کیهان لندن و نیز روابط غیرشفاف با چهرههایی چون فواد پاشائی و نقرهکار و شهدایی و آهی و نوریزادە و …
این تصمیمها نه حاصل گفتوگوی علنی و جمعی، بلکه محصول توافقهایی در اتاقهای بسته بودهاند؛ توافقهایی که بدون پاسخگویی عمومی اتخاذ شده و هزینههای سیاسی و اجتماعی آن مستقیماً بر دوش جامعهی کوردستان افتاده است.
در تازهترین مواضع نیز این الگو ادامه یافته است؛ در بخشی کە در شبکە اجتماعی کلمە- جایی که اعلام میشود ملت کورد میتواند با همهی اپوزیسیون کار مشترک انجام دهد،و همزمان، هر نیرویی از کوردستان که حاضر نیست با تمام طیفهای سلطنتطلب، حتی از جمله جریانهای مشروطهخواه، به سازش یا پروژهی مشترک تن دهد، به افراطیگری متهم میشود. این وارونهسازی مفهومی، مرز میان استقلال سیاسی و حلشدن در پروژههای اقتدارگرای دیگران را مخدوش میکند و مخالفت آگاهانه را بهنادرست رادیکالیسم معرفی مینماید.
در اینجا لازم است تمایزی روشن برقرار شود. شرایط جسمانی عبدالله مهتدی و آرزوی انسانی او برای بازگشت به وطن قابل درک و محترم است. تبعید طولانی، بیماری و اشتیاق به پایاندادن به زیست راندهشده واقعیتهایی انکارناپذیرند. اما همانگونه که آرنت تأکید میکند، سیاست عرصهی نیتهای شخصی نیست، بلکه عرصهی پیامدهاست. هیچ وضعیت فردی و هیچ آرزوی شخصی نمیتواند توجیهکنندهی تصمیمهایی باشد که پیامدهای آن مستقیماً آیندهی یک جامعه را تحتتأثیر قرار میدهد.
مسئله دقیقاً در همین نقطه حاد میشود. تصمیمهای شتابزده، بدهبستانهای غیرشفاف و مصادرهی نام ملت نهتنها موقعیت سیاسی مسئلهی کوردستان را تضعیف میکند، بلکه خطر بازگرداندن آن به چرخهای تازه از خشونت، سرکوب و کشتار را نیز بههمراه دارد. تاریخ کوردستان مملو از لحظاتی است که خطاهای رهبری، حتی با نیتهای اعلامی خیرخواهانه، به فجایع جمعی انجامیدهاند. هیچ مصلحت کوتاهمدت و هیچ محاسبهی فردی حق ندارد چنین ریسکی را دوباره بر جامعه تحمیل کند.
از منظر نظری، این وضعیت یادآور هشدارهای موری بوکچین است: جنبشهایی که فاقد نهادهای مشارکتی، پاسخگویی درونی و دموکراسی زیستهاند، حتی اگر با شعار رهایی آغاز شوند، بهسرعت به بازتولید سلسلهمراتب و اقتدار میانجامند. آزادی، اگر صرفاً مطالبه شود اما تمرین نشود، در نخستین مواجهه با قدرت قربانی امنیت، وحدت یا مصلحت خواهد شد.
در نتیجه، فردای براندازی را نباید با وعدهی رستگاری اشتباه گرفت. دوران گذار بنا به تعریف مرحلهای پرتنش، ناپایدار و سرنوشتساز است. نیرویی که در این مرحله توان بسیج تودهای دارد، اگر فاقد تعهد عمیق به آزادی، کثرتگرایی و پاسخگویی باشد، عملاً همهی ابزارهای لازم برای استقرار نوعی استبداد نوین را در اختیار خواهد داشت.
در نهایت، آنچه بیش از هر چیز ضرورت دارد، بازسازی استقلال فکری، رجوع انتقادی به تجربهی تاریخی و شجاعت ایستادن در برابر قدرت است، حتی زمانی که این قدرت خود را در لباس رهایی عرضه میکند. همانگونه که آرنت در مفهوم ابتذال شر نشان میدهد، خطر اصلی نه در هیولاها، بلکه در تعلیق تفکر انتقادی و واگذاری مسئولیت اخلاقی نهفته است.
آزادی، اگر قرار است از «کوچهی علیچپ» بە بانە عبور کند، ناگزیر باید از مسیر نقد، مسئولیتپذیری و امتناع از مصادرهی نام ملت بگذرد؛ مسیری دشوار، اما یگانه راهی که میتواند امکان رهایی واقعی را زنده نگه دارد.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.