وقتی رژیم محور را می زند
از ترور آلترناتیو تا ضرورت نمایندگی در گذار: چرا همگرایی حول یک چهره دوباره مطرح شده است؟
✍️ س. روزبه
چند پرسش سرنوشت ساز:
آیا می توان رژیمی را با اپوزیسیونی پراکنده شکست داد؟
جهان وقتی می خواهد موضع بگیرد، باید بداند با چه کسی حرف می زند؟
و اگر به کانون نمایندگی نیاز داریم، آن کانون چگونه پاسخگو می ماند؟
هیچ جنبش سیاسی فقط با خشم و شجاعت پیش نمی رود. خشم موتور است، اما فرمان لازم دارد. حتی جنبش هایی که رهبر واحد نداشتند، دست کم یک کانون هماهنگی و نمایندگی داشتند تا جهان بداند با چه کسی باید حرف بزند و مردم بدانند خواست هایشان از کدام دهان به زبان سیاست ترجمه می شود. مسئله ایران در چهار دهه گذشته این بوده که جمهوری اسلامی آگاهانه علیه همین کانون عمل کرده است: یا محور را حذف کرده، یا آن را بی اعتبار ساخته، یا ده ها محور جعلی تولید کرده تا هیچ محوری دیده نشود.
جمهوری اسلامی از همان آغاز فهمید خطر اصلی فقط اعتراض خیابانی نیست. خطر اصلی زمانی است که اعتراض به نمایندگی سیاسی و سازماندهی برسد، یعنی لحظه ای که جامعه از صدا به بدیل تبدیل شود. از همین رو سیاست بی محور سازی به ستون امنیتی نظام تبدیل شد: حذف فیزیکی، و حذف روانی با جنگ روایت، نفوذ، پرونده سازی و اختلاف افکنی.
در حافظه سیاسی ایرانیان تبعیدی چند پرونده به عنوان نشانه های روشن این راهبرد باقی مانده است. ترور سپهبد غلامعلی اویسی در پاریس در ۷ فوریه ۱۹۸۴، قتل شاپور بختیار در حومه پاریس در ۶ اوت ۱۹۹۱، و حادثه میکونوس در برلین در ۱۷ سپتامبر ۱۹۹۲ که به کشته شدن چند چهره اپوزیسیون کرد ایرانی انجامید، فقط رویدادهای جنایی نبودند؛ پیام بودند: محور شدن هزینه دارد حتی بیرون از مرز. قتل فریدون فرخزاد در بن در اوت ۱۹۹۲ نیز همین معنا را تقویت کرد.
این حذف فقط متوجه یک طیف نبود. هر کسی که می توانست در ذهن جامعه نقش ستون را بازی کند، یا هدف قرار گرفت یا با تهدید و پرونده سازی از صحنه کنار زده شد. در پرونده های کردی نیز این منطق دیده می شود: پس از ترور عبدالرحمان قاسملو در وین در ۱۹۸۹، صادق شرفکندی به دبیرکلی رسید و سه سال بعد در ماجرای میکونوس ترور شد؛ یعنی قطع زنجیره جانشینی تا هیچ رهبری فرصت تثبیت پیدا نکند.
از دل همین تجربه است که امروز نمایندگی در گذار اهمیت پیدا می کند. محور اگر درست تعریف شود سه کار می کند: زبان خواست های خیابان را به زبان سیاست و حقوق بین الملل ترجمه می کند، به نیروهای داخل نقطه اتصال برای هماهنگی اعتصاب و نافرمانی می دهد، و هزینه تفرقه را بالا می برد چون نقدها را به برنامه و راه حل وصل می کند.
اما اگر حذف تنها عامل بود، امروز باید شاهد خاموشی کامل می بودیم. چنین نشد. جامعه ایران زیر فشار بحران اقتصادی، فساد ساختاری، تبعیض، و سرکوب بدن و زبان به مرحله ای رسید که سیاست برایش از دعوای جناحی به مسئله کرامت تبدیل شد. همزمان انحصار روایت رسمی ترک برداشت. شبکه های اجتماعی و دسترسی به منابع متنوع باعث شد نسل های تازه بتوانند روایت حکومتی را به پرسش بگیرند و به یک بازنگری تاریخی برسند.
با این حال یک ضعف مزمن باقی ماند: اپوزیسیون نتوانست سازوکاری پایدار برای همگرایی بسازد. هر اختلاف به جای آنکه در چارچوب حل اختلاف مدیریت شود، به انشعاب تبدیل شد. تحلیل های معتبر بین المللی نیز تاکید می کنند اپوزیسیون ایران مجموعه ای متنوع و چندپاره است و همین چندپارگی، توان تبدیل اعتراض به بدیل سیاسی را کند کرده است.
در همین زمینه است که بحث محور دوباره به مرکز گفت وگوها برگشته است. نه فقط به عنوان انتخاب عاطفی، بلکه به عنوان نیاز عملی: جهان اگر قرار است فشار هدفمند بیاورد یا برای سناریوی گذار آماده شود، می خواهد بداند طرف گفت وگو کیست و چه مکانیسمی پشت او ایستاده است. این نیاز دقیقا همان نقطه ای است که جمهوری اسلامی همیشه سعی کرده با تفرقه خنثی کند. رژیم تا وقتی مطمئن باشد مخالفان روی نام ها و گذشته ها می جنگند، لازم نیست روی آینده جواب بدهد.
در سال های اخیر طیفی قابل توجه از نیروهای مخالف جمهوری اسلامی در خارج از کشور، همراه با بخشی از بدنه معترض، به این جمع بندی رسیده اند که در شرایط گذار باید به نقش نمایندگی و هماهنگی تکیه کرد و رضا پهلوی توانست این نقش را ایفا کند. او بر گذار دموکراتیک، نافرمانی مدنی و مراجعه به رای مردم تاکید کرده و گفته تصمیم درباره شکل حکومت باید در فرآیند دموکراتیک تعیین شود و نقش او نامزد شدن برای قدرت نیست.
همزمان تلاشی برای ساختن حداقل مشترک هم صورت گرفت. منشور همبستگی و اتحاد برای آزادی که در سال ۲۰۲۳ با حضور چند چهره شناخته شده منتشر شد، کوشید یک سکوی حداقلی برای گذار ارائه کند. اما واکنش ها نشان داد اتحاد بدون سازوکاری برای گفت وگوی مستمر و حل اختلاف، شکننده است.
از سوی دیگر در صحنه عمومی، تجمع ها و اعتراض هایی در اروپا شکل گرفت که نشان می داد نام رضا پهلوی برای بخشیزیادبذ از ایرانیان خارج از کشور نقش نمادین یافته است، از جمله تجمع در مونیخ همزمان با کنفرانس امنیتی و اعتراض به لغو سخنرانی او. این رخدادها به رسانه ها یک تصویر می دهند: بخشی از اپوزیسیون می خواهد یک صدای بلندتر و قابل شناسایی داشته باشد.
اینجا باید مرزبندی کرد . نمی توان گفت تقریبا همه اپوزیسیون به یک نظر رسیده اند. اختلاف ها است و درباره میزان پایگاه اجتماعی رضا پهلوی در داخل ایران هم در دی ماه میزان محبوبیت رهبری را نشان دادند . اما می توان دقیق گفت: در شرایط کشتار و انسداد سیاسی، بخشی از فعالان و مخاطبان سیاسی به نتیجه عملی نزدیک شده اند که بدون تمرکز روی یک محور نمایندگی، رژیم از پراکندگی تغذیه می کند و جهان هم با مه ابهام روبه رو می شود.
پس جمله کلیدی چنین است: در مرحله گذار، اعتماد به یک نماینده به معنای تعطیل کردن نقد نیست، به معنای تعلیق جنگ های فرساینده است. یعنی اولویت دادن به هدف مشترک، سپس باز کردن میدان رقابت آزاد برای برنامه ها و احزاب.
اما محور اگر قرار است مفید باشد، باید از سطح نام به سطح سازوکار برسد. محور بدون پاسخگویی دوباره شکست می سازد. برای اینکه اعتماد عمومی حفظ شود، چند گام حداقلی لازم است:
یکم، تعریف دقیق نقش رضا پهلوی نقش هماهنگ کننده می گیرد، باید روشن کرده این نقش از جنس سخنگویی و پیوند دادن نیروهاست، نه از جنس حکمرانی از پیش تعیین شده.
دوم، تشکیل یک چتر پاسخگو. یک شورای هماهنگی متشکل از طیف های متنوع که قواعد عضویت، شیوه تصمیم گیری، و حداقل شفافیت آن روشن باشد. این شورا دولت در تبعید نیست، اما می تواند پیام سیاسی را هماهنگ کند، از اعتصاب ها و نافرمانی مدنی حمایت مسئولانه کند، ارتباط با نهادهای حقوق بشری و رسانه های جهانی را نظم دهد، و برای روز بعد سناریوهای عملی تهیه کند.
سوم، قفل کردن حداقل ها. اختلاف سلیقه طبیعی است، اما چند اصل باید از هم اکنون غیرقابل معامله باشد: تمامیت ارضی، جدایی نهاد دین از حکومت، انتخابات آزاد، آزادی بیان و تشکل، استقلال قوه قضاییه، و مراجعه به رای مردم درباره شکل نظام.
چهارم، زبان مشترک برای جهان. جهان با چارچوب قابل فهم کار می کند: نقشه راه، تعهد به حقوق بشر، و تضمین پرهیز از هرج و مرج. اگر قرار است جهان بداند با چه کسی صحبت می کند، باید بداند آن سوی میز فقط یک چهره نیست، بلکه یک پروژه ملی پاسخگو است.
جمع بندی این است: جمهوری اسلامی بیش از چهار دهه کوشیده اپوزیسیون را بی محور نگه دارد، چون می داند جنبش بدون کانون هماهنگی مثل دریایی است که موج دارد اما کشتی ندارد. امروز حتی اگر همه هم نظر نباشند، برای بسیاری روشن تر شده است که آزادی و پایان دادن به این چرخه از هر اختلاف سلیقه ای مهم تر است. همگرایی حول یک محور نمایندگی، اگر به پاسخگویی و حداقل های مشترک گره بخورد، می تواند هم پیام مردم را منسجم کند و هم به جهان نشان دهد مدافع مطالبات ایرانیان کیست.
انتخاب میان دو راه است: پراکندگی که رژیم دوست دارد، یا همگرایی مسئولانه ای که مردم نیاز دارند. اگر محور، پل بسازد و خود را به شفافیت و مشارکت مقید کند، اتحاد از شعار به ابزار تبدیل می شود. اگر هم محور به نام محدود بماند، بهانه تازه ای برای جنگ روانی و شکست می سازد.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.