خوانشی نظری مختصر، بر اساس مدرنیته دموکراتیک

پرسش از «شکست» روژآوا پس از حملات نیروهای تبهکار جولانی و مزدوران ترکیه، پیش از آن‌که پرسشی نظامی یا میدانی باشد، پرسشی نظری، مفهومی و ذهنی است. این پرسش تنها در صورتی معنادار می‌شود که ابتدا روشن کنیم «سیاست»، «قدرت» و «پیروزی» را در کدام چارچوب می‌فهمیم. اگر سیاست همچنان در افق دولت‌سالار، مردسالار و مبتنی بر قدرت سخت تعریف شود، آنگاه هر حمله‌ای می‌تواند به‌مثابه شکست تلقی گردد. اما اگر با دستگاه مفهومی عبدالله اوجالان و نظریه‌ی مدرنیته دموکراتیک به مسئله بنگریم، این حملات نه پایان پروژه‌ی روژآوا، بلکه نشانه‌ی تشدید یک تضاد تاریخی عمیق‌اند.

 

مدرنیته دموکراتیک در برابر منطق دولت‌سالار: اختلاف بر سر «معنای سیاست»

در اندیشه‌ی اوجالان، سیاست نه رقابت برای تصاحب دولت یا قدرت، بلکه شیوه‌ی سازمان‌یابی اخلاقی–اجتماعی جامعه است. مدرنیته دموکراتیک دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود: از نفی این پیش‌فرض که آزادی، عدالت و نظم اجتماعی تنها از مسیر قدرت، دولت، ارتش و حاکمیت متمرکز عبور می‌کنند.

دولت‌سالاری، سیاست را به رابطه‌ی «فرمان‌دادن و اطاعت» تقلیل می‌دهد و جامعه را به ابژه‌ی مدیریت بدل می‌کند. در مقابل، مدرنیته دموکراتیک سیاست را به مشارکت، گفت‌وگو، خودمدیریتی و مسئولیت جمعی بازمی‌گرداند. از این منظر، پرسش اصلی پس از هر حمله‌ی نظامی این نیست که «چه کسی زمین را گرفت؟» بلکه این است که آیا جامعه توانسته ظرفیت سازمان‌یابی، همبستگی و خودتنظیمی خود را حفظ کند یا نه.

در روژآوا، علی‌رغم محاصره، تهدیدهای مداوم و فشار نظامی، نهادهای خودگردان محلی، کمون‌ها و شوراها همچنان به کار خود ادامه داده‌اند. این تداوم نشان می‌دهد که سیاست در این تجربه، از دولت جدا شده و در جامعه ریشه دوانده است. بنابراین، حمله‌ی نظامی— اگر ویرانگر باشد—به‌خودیِ خود شکستِ پروژه‌ی دموکراتیک محسوب نمی‌شود، مگر آن‌که پیوندهای اجتماعی و اخلاقی از هم بپاشند. به همین دلیل حملات تبهکاران جولانی و مزدوران ترکیه خونبار بود اما نتوانست سازمان‌یابی اجتماعی روژآوا را در هم بکوبد.

 

خشونت نیابتی و مزدوری: نشانه‌ی بحران هژمونیک، نه قدرت

اتکای نیروهای تبهکار ابو محمد جولانی و مزدوران ترکیه به خشونت افسارگسیخته، ترور، پهپاد و تخریب زیرساخت‌های غیرنظامی، دقیقاً همان وضعیتی است که اوجالان از آن به‌عنوان بحران هژمونی مدرنیته سرمایه‌داری و دولت‌محور یاد می‌کند. قدرتی که قادر به تولید رضایت اجتماعی و مشروعیت اخلاقی نیست، ناگزیر به قهر عریان پناه می‌برد.

در روژآوا، کنفدرالیسم دموکراتیک الگویی از همزیستی خلق‌ها را شکل داده که نه بر اجبار، بلکه بر رضایت اجتماعی، مشارکت مستقیم و مسئولیت مشترک استوار است. چنین الگویی برای نظم دولت‌محور منطقه‌ای تهدیدی وجودی محسوب می‌شود، زیرا مشروعیت دولت‌سالار را از بنیاد به چالش می‌کشد. از همین‌رو، پاسخ این نظم نه رقابت سیاسی یا گفت‌وگو، بلکه ویران‌سازی خشونت‌بار است.

در این چارچوب، خشونت بیش از آن‌که نشانه‌ی شکست روژآوا باشد، نشانه‌ی ترس ساختاری دشمن از بدیل دموکراتیک است؛ ترسی که خود را در تخریب کور و اتکای به مزدوری نشان می‌دهد.

 

 خواهری-برادری خلق‌ها: پیوند اجتماعی، نه قرارداد قدرت

خواهری-برادری خلق‌ها در روژآوا نه محصول توافق نخبگان سیاسی است و نه نتیجه‌ی مهندسی دولتی. این خواهری-برادری از زیست مشترک روزمره زاده شده است: از شوراهای محلی مشترک، از مدیریت جمعی بحران‌ها، از هم‌زیستی عرب، کورد، سریانی و آشوری و …در ساختارهای خودمدیریتی.

این تمایز بنیادین است. قراردادهای دولتی با تغییر موازنه‌ی قدرت فرو می‌ریزند، اما پیوندهای اجتماعی که در کمون‌ها و شوراها شکل گرفته‌اند، با حمله‌ی نظامی از میان نمی‌روند. اوجالان مفهوم «ملت دموکراتیک» را دقیقاً در برابر ملت–دولت طرح می‌کند: ملتی که بر تنوع، کثرت، داوطلبی و همزیستی بنا شده، نه بر حذف، یکسان‌سازی و انکار تفاوت.

در چنین مدلی، خلق‌ها کنار هم می‌ایستند نه چون دولت دستور داده، بلکه چون امنیت، کرامت و آینده‌ی خود را در هم‌زیستی تعریف می‌کنند. از این‌رو، حمله‌ی خارجی می‌تواند آسیب بزند، اما نمی‌تواند این منطق اجتماعی را باطل کند.

مسئله‌ی زن: گره‌گاه اصلی دشمنی با روژآوا

از منظر اوجالان، هیچ نظم آزادی بدون انقلاب زن پایدار نمی‌ماند. به همین دلیل، پروژه‌ی روژآوا با شدیدترین واکنش نیروهای مردسالار—چه در قالب دولت‌سالاری مدرن و چه در قالب جهادگرایی—مواجه شده است. علی‌رغم تفاوت‌های ظاهری، این نظم‌ها در یک نقطه مشترکند: کنترل زن به‌مثابه ابزار کنترل جامعه.

حضور فعال زنان در ساختارهای سیاسی، نظامی و اجتماعی روژآوا—از ریاست‌های مشترک تا یگان‌های زنان—نه یک نماد تزئینی، بلکه تهدیدی ساختاری برای ذهنیت مردسالار است. از همین‌رو، خشونت علیه روژآوا را باید تلاشی آگاهانه برای بازگرداندن جامعه به نظم پدرسالار دانست.

اگر این بُعد نادیده گرفته شود و حملات صرفاً به‌صورت نظامی تحلیل شوند، عمق ایدئولوژیک منازعه پنهان می‌ماند. در حالی‌که بخش بزرگی از این دشمنی، واکنشی به شکستن انحصار مردانه‌ی قدرت است.

ذهنیت شکست‌انگار: بازتاب درونی‌شده‌ی دولت‌سالاری

برداشتی که هر حمله را «شکست نهایی» می‌خواند، خود محصول درونی‌شدن منطق دولت‌سالار است. این ذهنیت، تاریخ را خطی، کوتاه‌مدت و مبتنی بر فتح و شکست می‌بیند. در مقابل، مدرنیته دموکراتیک تاریخ را فرآیندی بلندمدت از انباشت تجربه‌ی اجتماعی، مقاومت و یادگیری جمعی می‌داند.

در این چارچوب، عقب‌نشینی نظامی می‌تواند بخشی از بقا و بازآرایی باشد، نه نشانه‌ی فروپاشی. شکست واقعی زمانی رخ می‌دهد که جامعه ایمان خود را به خودمدیریتی، همبستگی و امکان زیستنِ آزاد از دست بدهد. تا زمانی که این ارزش‌ها زنده‌اند، پروژه‌ی روژآوا—even زیر شدیدترین حملات—در حال تداوم است، نه افول.

 

روژآوا به‌مثابه بدیل تمدنی

حمله‌ی تبهکاران جولانی و مزدوران ترکیه را اگر از منظر مدرنیته دموکراتیک بخوانیم، نه پایان روژآوا، بلکه تشدید تناقض تاریخی میان جامعه‌ی آزاد و دولتِ سلطه‌گر است. خوانش شکست‌محور، ناخواسته به بازتولید همان منطق مردسالار و دولت‌سالاری کمک می‌کند که روژآوا دقیقاً در پی عبور از آن است.

روژآوا وعده‌ی پیروزی سریع، بدون هزینه و بدون بحران نمی‌دهد؛ بلکه امکان زیستنِ متفاوت را پیش می‌کشد. این امکان، با گلوله، پهپاد و مزدوری از میان نمی‌رود. آنچه در روژآوا در جریان است، نه یک نبرد صرفاً نظامی، بلکه تلاشی تاریخی برای بازتعریف سیاست، قدرت و جامعه است—و درست به همین دلیل، هدف حمله قرار گرفته است

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)