«بارنامه مرگ»
در تریلی باز است
و شب
کیسههای سیاه را
مثل پروندههای بیپاسخ
روی هم میچیند.
مادر
با دو دست خالی
به دهان سرد فلز نگاه میکند
و پدر
اسم را
آنقدر زیر لب میگوید
که صدا
به گریه تبدیل میشود.
ما را میکشید
اما تا کی
وقتی هر نام
از زیر خاک
دوباره قد میکشد؟
گل شقایق
از لای همین سیاهی
راه خودش را پیدا میکند
و مشت گرهکرده
از میان گلها
بیرون میآید
نه از کینه
از حق.
ما حق انتخاب میخواهیم
حق نفس
حق خندیدن در خیابان
بیاجازه تفنگ.
فشنگهای شما
تمام میشود
اما داغ
تمام نمیشود
و همین داغ
روزی
در تمام قفلها را باز میکند.
شما از کجا رسیدید
به این نقطه
که مرگ را
مثل کالا
بارنامه میزنید
و به فراموشی میفرستید؟
خون
ساکت نمیماند
خون میجوشد
و حقیقت را
از پشت دیوار
بیرون میزند.
اگر امروز
دود از چشم ما بلند است
فردا
از خانه شما بلند میشود
نه به انتقام
به قانون زندگی:
هیچ ملتی
با کیسه سیاه
تمام نمیشود.
آزادی
نزدیک است
مثل صبحی که
با همه زخمها
بالاخره
میآید.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.