شورای امنیت و سپرهای پنهانکار: وقتی «پنهانکاری» به درس بقا تبدیل میشود
حالا این سؤالها مطرح میشود
۱) اگر شورای امنیت قرار است نگهبان صلح باشد، چرا در لحظههای خونین، بیشتر شبیه میز معامله عمل میکند تا میز حقیقت؟
۲) روسیه و چین در پرونده ایران «حامی» هستند یا ایران را به عنوان یک کارت در رقابت با غرب به کار میگیرند؟
۳) وقتی دو دولت با سابقه سرکوب داخلی و پنهانکاری، حق وتو دارند، مرز میان «حاکمیت» و «فرار از پاسخگویی» کجا کشیده میشود؟
۴) چرا هر بار بحث به «عدد قربانیان» تقلیل پیدا میکند، حقیقت لاغرتر میشود و ماشین سرکوب قویتر؟
۵) جمهوری اسلامی از مسکو و پکن «مشروعیت» میگیرد یا «روش بقا» میآموزد؟
۶) آیا جهان متوجه شده بعضی حکومتها فقط با گلوله حکمرانی نمیکنند، با «ابهام» حکمرانی میکنند؟
شورای امنیت و واقعیت تلخِ قدرت
در سیاست بینالملل، واژهها همیشه بوی حقیقت نمیدهند. «ثبات»، «صلح»، «حاکمیت ملی» و «عدم مداخله» در متن بیانیهها، مثل تابلوهای خوشخط میمانند؛ اما پشت صحنه، همانها میتوانند ابزار خریدن زمان و کم کردن هزینه برای حکومتهای متهم به سرکوب شوند. شورای امنیت نیز از این قاعده مستثنا نیست. ساختار شورا، با پنج عضو دائم و حق وتو، از ابتدا بر توازن قوا بنا شده، نه بر عدالت. نتیجه روشن است: در بزنگاهها، پروندهها به جای روشن شدن، چانهزنی میشوند.
در پرونده جمهوری اسلامی، نقش روسیه و چین اغلب در همین نقطه قابل فهم است. آنها لزوما «هوادار ایدئولوژیک» تهران نیستند، اما بارها مسیر فشار را کند کردهاند، هزینهسازی را نرمتر کردهاند، یا دستکم اجماع جهانی را شکستهاند. این را میتوان «حمایت تاکتیکی» نامید: سپری سیاسی برای خریدن زمان. و زمان در پروندههای سرکوب، سرمایهای است که میتواند صرف پاک کردن ردپا، فشار بر خانوادهها، و ساختن روایت جایگزین شود.
«حامی ایران» یا «معاملهگر با ایران»؟
در سیاست قدرت، «طرفداری» کمتر به معنای وفاداری است و بیشتر به معنای «فایده» است. روسیه و چین ایران را در بسیاری مواقع به عنوان اهرم میبینند: اهرمی برای مهار فشار غرب، چانهزنی در پروندههای دیگر، و بازی در زمین انرژی و امنیت منطقهای. بنابراین دقیقتر است گفته شود: روسیه و چین در شورای امنیت، بیش از آنکه حامی باشند، معاملهگرند. اما برای مردم ایران، تفاوت چندانی ندارد، چون خروجیِ معامله اغلب یک چیز است: کند شدن پاسخگویی و طولانی شدن روند هزینهسازی.
از همینجا به تناقض اصلی میرسیم: دو کشوری که خودشان سابقه جدی در سرکوب و پنهانکاری دارند، در نهادی که باید معیارهای جهانی را پاسداری کند، نقش تعیینکننده دارند. این صرفا یک ایراد اخلاقی نیست؛ یک مشکل ساختاری است. وقتی «قدرتِ وتو» دست بازیگران دارای پروندههای داخلیِ حساس باشد، عدالت به جای قانون، به توازن قوا گره میخورد و راه «گریز از پاسخگویی» بازتر میشود.
چین و حافظه ممنوع: تیانآنمن چگونه به مدرسه پنهانکاری تبدیل شد؟
برای فهم الگوی پنهانکاری، کافی است به یک نقطه در تاریخ معاصر چین نگاه شود: کشتار میدان تیانآنمن در پکن، ژوئن ۱۹۸۹. اعتراضهای گسترده دانشجویی و مردمی، با ورود ارتش و سرکوب خونین پایان یافت. اما مسئله فقط خودِ خشونت نبود؛ مسئله مهمتر، کنترل روایت پس از خشونت بود. محدودیتهای شدید برای روایت مستقل و حساسیت سیاسی موضوع، باعث شده آمار قربانیان، همچنان در مهِ روایتهای متناقض بماند. وقتی یادآوری ممنوع شود، تحقیق ناممکن میشود. و وقتی تحقیق ناممکن شود، شمارش قربانیان هم به نزاع سیاسی تبدیل میشود.
این الگو، یک پیام دارد: پنهانکاری فقط پوشاندن واقعیت نیست؛ ساختن واقعیت جایگزین است. یعنی دولت میگوید «همین نسخه که من میگویم، تنها نسخه مجاز است». جمهوری اسلامی نیز در لحظههای بحران، بارها به همین منطق پناه میبرد: قطع دسترسی، جنگ روایتها، تهدید شاهدان، و تبدیل حقیقت به یک مهِ دستکاریشده.
روسیه و سرکوب به شیوه «کمتر کشتن، بیشتر ترساندن»
در روسیه، سرکوب داخلی سابقه طولانی دارد، اما شکل آن اغلب با «کشتار خیابانی گسترده» تعریف نمیشود. ابزارهای غالب، بازداشتهای انبوه، ضرب و شتم، پروندهسازی کیفری، فشار امنیتی، و خاموش کردن صداها با هزینههای بلندمدت است. در این مدل، خیابان از بدنهای معترض خالی میشود، بیآنکه همیشه صحنههای خونینِ پرشمار ساخته شود. این روش هم برای تبلیغات رسمی و هم برای انکارپذیری کارآمدتر است: میتوان گفت «قانون اجرا شد»، میتوان گفت «اغتشاش مهار شد»، و میتوان مرگها را به «حوادث» یا «علتهای مبهم» حواله داد.
وقتی خشونت به جای «کشتههای روی آسفالت»، در قالب «مرگ در بازداشت»، «بدرفتاری»، «فشار روانی»، یا «خاموشسازی رسانهای» ظاهر میشود، آمار هم دشوارتر میشود. همین دشواری، بخشی از تکنیک است، چون جهان را از مسیر پروندهسازی روشن به مسیر جدلهای فرسایشی میبرد.
«درس بقا» چگونه منتقل میشود؟
وقتی گفته میشود روسیه و چین به جمهوری اسلامی «درس» میدهند، بهتر است این گزاره به زبان سازوکار ترجمه شود. درس یعنی انتقال یک دستورالعمل حکمرانی در شرایط بحران. چند نمونه از این دستورالعملها روشن است:
یک: امنیتی کردن حقیقت
به جای پاسخگویی درباره سرکوب، موضوع به «امنیت ملی» تبدیل میشود. در این حالت، پرسشگری هم «تهدید» معرفی میشود.
دو: فرسایش سند با ابهام
ابهام درباره تعداد قربانیان، زمان و مکان، هویت عاملان، و حتی تعریف «قربانی». این ابهام، انرژی افکار عمومی را میبلعد و پرونده را فرسوده میکند.
سه: کنترل تصویر و روایت
وقتی تصویر از خیابان قطع شود، روایت رسمی میتواند جای واقعیت بنشیند. در عصر شبکههای اجتماعی، کنترل تصویر یعنی کنترل حافظه جمعی.
چهار: شکستن اجماع جهانی
هدف همیشه پیروزی نیست؛ گاهی فقط «کند کردن» کافی است. هر روز تأخیر، فرصت فشار بر شاهدان، بازسازی روایت، و مدیریت هزینههاست.
اینها کلاس آموزشی نیست، اما در سیاست، همین انتقال تجربه و الگوست که به حکومتها نشان میدهد چگونه «هزینه» را مدیریت کنند.
وتو و مشکل ساختاری: وقتی «گریز از پاسخگویی» ممکن میشود
حق وتو قرار بود مانع جنگهای بزرگ شود، اما در عمل بارها به ابزار بنبست و تعلیق تبدیل شده است. وقتی پروندهها به دیوار وتو میخورند، پیام خطرناکی مخابره میشود: «میتوان زمان خرید.» و زمان در پروندههای سرکوب، همان چیزی است که حقیقت را میکشد؛ نه با گلوله، با فرسایش.
اینجا پرسش بنیادین شکل میگیرد: اگر عدالت جهانی با یک رأی وتو متوقف میشود، پس سازوکار پاسخگویی جهانی چگونه باید کار کند؟
دام عددها: چرا دعوای آمار، ماشین سرکوب را نجات میدهد؟
حکومتهای سرکوبگر علاقه دارند بحث از «الگو» به «عدد» سقوط کند. چون عدد همیشه قابل مناقشه است، اما الگو قابل ردیابی است. الگو یعنی تکرار روشها: قطع اینترنت، حمله به معترضان، بازداشتهای گسترده، فشار بر خانوادهها، روایتسازی دولتی، و بستن مسیر تحقیق مستقل. وقتی همه چیز به یک رقم خلاصه شود، افکار عمومی در گرداب تکذیبها گیر میکند. اما وقتی الگو محور تحلیل باشد، پرونده میتواند از سطح هیجان خبری به سطح مسئولیت حقوقی و تاریخی برسد.
نتیجهگیری
روسیه و چین در شورای امنیت لزوما «طرفدار جمهوری اسلامی» نیستند، اما در عمل بارها نقش سپر تاکتیکی را بازی کردهاند: کند کردن فشار، شکستن اجماع، و تبدیل پاسخگویی به چانهزنی. تناقض اصلی اینجاست که دو دولت با سابقه سرکوب و پنهانکاری، وقتی در جایگاه تصمیمسازِ نظم جهانی مینشینند، معیارهای اخلاقی را شل میکنند و به حکومتهایی مثل جمهوری اسلامی این پیام را میدهند که میتوان با مهندسی ابهام و خریدن زمان، از هزینه گریخت.
برای مخاطب ایرانی، مسئله فقط نام کشورها و بازیهای دیپلماتیک نیست. مسئله این است که چگونه «ابهام» جای «سند» را میگیرد و «معامله» جای «عدالت» مینشیند. اگر این سازوکار دیده و افشا نشود، چرخه تکرار میشود: حقیقت تکهتکه، جامعه جهانی خسته، پروندهها فرسوده، و زمان به سود سرکوب. در چنین جهانی، دفاع از حقیقت فقط کار نهادهای بینالمللی نیست؛ کار حافظه عمومی و ثبت مستندات نیز هست، تا مهِ پنهانکاری به عادت تبدیل نشود.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.