ادبیات

ادبیات – از شعر و نثر تا رمان و نمایش‌نامه – در پی زیبایی است، آن چه دل‌انگیز و پسندیده باشد را درمی‌یابد، آن را می‌نمایاند، و یا می‌آفریند.

زیباخواهیِ انسان در هر جای جهان او را به ایجاد و تولید ادبیات؛ و نیز استفاده و بهره‌بَری از آن فرامی‌خواند.

آن چه زیبا می‌نماید به اسباب و جهاتی پسندیده می‌شود، و گاه از آن جهت که کرداری نیک است، و لذا ادبیات می‌تواند به اخلاق بیانجامد.

ادبیات – به معنای خاص آن – یک مَسلَک است، مسلکی هم‌تای دین و مذهب، یا عُرف و عادات، و لذا شاعر – به معنای خاص آن – خود را در دایره دین و مذهب یا عرف و عادات تعریف نمی‌کند؛ بل روی‌کردی انتقادی نسبت به بخش‌هایی از هر دو مسلک دیگر را در پیش می‌گیرد.

شاعر – از “شعور” – به آگاهی‌ای دست پیدا می‌کند؛ آن گاه آن را با خوانندگانش در میان می‌گذارد.

ادبیات آن چه انسان می‌خواهد را به شرطِ پسندیدگی به تصویر می‌کشد، و لذا باعثِ پیش‌رفت و فرارَوی یا گذر و گذار از محدودیت‌ها، محرومیت‌ها، و ممنوعیت‌ها است.

با این همه اما ادبیات به بررسی‌های انتقاداندیشانه نیازمند است؛ چه این که زیبا گاه فریبا می‌شود و بسا کسی را به باوری آرزواندیشانه که در تضاد با عقلانیت (بینش سنجشگرانه) است بیاندازد.

دین و عرفان

و این است که ادبیات می‌تواند خاستگاهی برای ایمان یا باورهایی دل‌خواسته، نسنجیده، و به دور از اندیشه‌ورزی نیز باشد.

اَساسًا ایمان در ساحتِ باورها ایراد دارد، چه این که ایمان یعنی یک‌دلی یا شک‌نکردن؛ در حالی که از نگاه عقلانی باید در هر مسئله‌ای شک کرد و دودل شد تا ذهن بتواند سنجشگرانه آن را بررسی نماید.

دین خود را بر انسان بایسته می‌داند، و از او می‌خواهد تا نسبت به آن تسلیم و تعبد نشان دهد؛ در حالی که ایرادی را به رسمیت نمی‌شناسد و بی‌مهار رفتار می‌کند، و لذا بسا به الاهیات و اخلاقی ناپسند می‌انجامد.

اما عرفان بینش انسان را می‌پذیرد، زیبا‌شناسیَش را به رسمیت می‌شناسد، ارزش‌داوریَش را اعتبار می‌دهد، و لذا الاهیات و اخلاقی پسندیده را شکل می‌دهد.

اگرچه عرفان نیز همانند دین ایمان را به رسمیت می‌شناسد؛ اما ایمانِ عرفانی این امتیاز را دارد که در پی زیبایی یا پسندیدگی شکل می‌گیرد.

و باز اگرچه نگاه عرفانی این کم‌بود را دارد که بسا بینشی یک‌سویه را درست می‌پندارد در حالی که حاصلِ آن در یک بررسی سنجشگرانه نادرست می‌نماید؛ اما به هر حال روی‌کرد عرفانی در مقایسه با روی‌کرد دینی موجه‌تر است.

فرهنگ پارسیان

زبان فارسی از امکان بالایی جهت تولید ادبیات برخوردار است، این زبان از سویی زبانی ترکیبی است؛ ترکیب واژگان در آن به زایش واژگانی دیگر می‌انجامد، و از سویی دیگر بسیاری از واژگان در آن از اشاره و استعاره برخوردار می‌باشند، و این است که زبان فارسی زبان شعر و ادبیات است، و شاعران در آن از جایگاهی ویژه بهره‌مند می‌باشند.

بنابراین فرهنگ فارسی از آن جهت که اسباب ادبیات در آن فراهم است از سویی به سرخوشی، شادباشی، و سرزندگی می‌پردازد، و از سویی دیگر روی‌کردی عارفانه – و نه فقیهانه – را در مورد خدا، پرستش، و نیایش در پیش می‌گیرد، و لذا بارها با نهاد دین در گیر می‌شود، و برای نمونه این مطلب به سادگی در دیوان حافظ – که به نوعی برترین اثر ادبی در فرهنگ فارسی است – قابل اثبات و پی‌گیری می‌باشد.

مسلک ادبیات بیش از هر مسلک دیگری در فرهنگ فارسی نمود دارد، شاعرانی همانند: فردوسی، حافظ، و سعدی نیز بر آن بوده‌اند، ایشان در دایره‌ی فرقه‌های دینی/مذهبی قابل تعریف نمی‌باشند؛ چه این که – جدا از لزومِ بررسیِ ابیاتِ جعلی در این باره و انتسابِ آن‌ها به آنان – نگاهی آزاد به آثار این اندیشمندان نشان می‌دهد که ایشان امور دینی/مذهبی را یا از بابِ کلیشه‌ها در بیانات خود آورده‌اند، و یا تنها بخش‌هایی از دین و مذهب – و نه همه‌ی آن – را پذیرفته‌اند، و در کل در گیر پیروی از این دین یا آن مذهب نبوده‌اند، به بیان دیگر: به نظر می‌رسد ایشان کم‌وبیش نگاهی فرادینی داشته‌اند.

حافظ، سعدی، و دین

در موردِ حافظ و سعدی روی‌کردِ فرادینی نمود بیشتری دارد؛ به گونه‌ای که می‌توان گفت: اگر کسی آثار این دو سراینده‌ی نامی را بررسی کند به سادگی این مطلب را درمی‌یابد.

شواهد:

[۱]
سعدی:
شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی
غنیمت است چنین شب که دوستان بینی
مرا شکیب نمی‌باشد ای مسلمانان
زِ رویِ خوب، لَکُم دینُکُم و لی دینی

[۲]
حافظ:
مَباش در پیِ آزار و هر چه خواهی کن
که در شریعتِ ما غیر از این گناهی نیست

[۳]
حافظ:
چون حُسنِ عاقبت نه به رِندی و زاهدی‌ست
آن بِه که کار خود به عِنایَت رها کنند

فردوسی و دین

فردوسی اصل و اساس را در راستی، درستی، وارستگی، و رستگاری بر عقلانیتِ فرادینی بنا می‌کند؛ به جهت این که وی بارها “خِرَد” و “مَردُمی” را ستوده است؛ و دین را در صورت ناسازی با این دو مردود دانسته است.

شواهد:

[۱]
دِرَنگ آوَرَد راستی‌ها پدید
زِ راه خِرَد سَر نباید کشید

[۲]
بی‌آزاری و سودمندی گُزین
که اینَست فرهنگ و آیین و دین

[٣]
زیانِ کسان از پیِ سودِ خویش
بجویند و دین اندَر آرَند پیش

[۴]
همه راستی باید و مَردُمی
زِ کَژّی و آزار خیزد کَمی

[۵]
همه نیکوی باید و مَردُمی
جوانمَردی و خوردن و خُرَّمی

مَردُمی: منشِ انسانی.

فردوسی و اسلام

این که ابیات اسلام‌گرایانه در شاهنامه تا چه اندازه انتسابشان به فردوسی درست یا نادرست است به کنار، اما آن چه مهم است این که اگر این انتساب درست هم باشد باز در نگاهی آزاد به شاهنامه نمی‌توان این ابیات را به معنای این دانست که فردوسی نسبت به دین اسلام یا شاخه‌های مذهبیِ آن روی‌کردی پیروانه یا دیندارانه داشته است؛ زیرا شواهدی این برداشت را رد می‌کنند.

شواهد:

{۱}
زرتشت پیامبر خدا بوده است، و رفتار زرتشتی شایسته‌ی ستایش است، این دو مطلب بارها در شاهنامه بیان شده‌اند، و هیچ نشانی از زمان‌مندیِ دین زرتشتی یا به‌پایان‌رسیدنِ زمانِ آن در شاهنامه یافت نمی‌شود؛ همان گونه که دین زرتشتی خود را برای همیشه می‌داند.

نمونه‌ها:

[۱]
بر آن دینِ زردشت پیغمبرم
زِ راهِ نیاکانِ خود نگذرم

[۲]
بیاراید این آتشِ زردهُشت
بگیرد همان زَند و اُستا به مُشت
نِگَه دارد این فالِ جشنِ سَده
همان فَرِّ نوروز و آتشکده

{۲}
در داستانِ حمله‌یِ تازیانِ مسلمان به ایران و در میانه‌ی ایرادها بر راه و روش آن‌ها مواردی از دین اسلام نیز به نوعی به ایراد کشیده شده‌اند، و زمانی که سعد سردار تازی رستم سردار ایرانی را به دین اسلام فرامی‌خواند و به او می‌گوید که اگر او و یزدگرد شاه ایران دین اسلام را بپذیرند دیگر مسلمانان با ایشان نخواهند جنگید و رستم این فراخوان را نمی‌پذیرد؛ فردوسی با این رفتار رستم همدلی نشان می‌دهد.

نمونه‌ها:

[۱]
“بِرَنجَد یکی، دیگری بَرخورَد”

و در اسلام مالیاتی به نام “جِزیه” یا “خَراج” که از نامسلمانان گرفته می‌شده است به همین شکل بوده است.

[۲]
“نه جشن، و نه رامِش، نه بخشش، نه کام”

رامش: آهنگ و شادی.

و در اسلام با آهنگ و شادی به نوعی برخورد و مخالفت شده است.

[۳]
“نیارَند هنگامِ رامِش نَبید”

نبید: باده.

و در اسلام با باده‌نوشی برخورد و مخالفت شده است.

[۴]
بگویش که در جنگ مردن به نام
بِه از زنده دشمن بِدو شادکام

رستم از دینی که به اجبار و زور باشد سر باز می‌زند و اعلام جنگ می‌کند.

{۳}
در شاهنامه باده‌نوشی به نوعی ستایش شده است؛ در حالی که در اسلام با آن برخورد و مخالفت شده است.

نمونه‌ها:

[۱]
شبِ اورمَزد آمد و ماهِ دِی
زِ گفتن بیاسای و بَردار مِی

[۲]
نشستند شادان‌دل آن شب به هم
به باده بشستند جان را زِ غم

و در آخر:

به نظر می‌رسد فردوسی نسبت به دین زرتشتی یا دین اسلام و یا سایر ادیان روی‌کردی پیروانه نداشته است؛ بل تا جایی که دینی با ارزش‌های عقلانی/انسانی هم‌راه و هم‌سو باشد آن را قابل ستایش می‌دانسته است، این برداشت در مورد دیدگاه فردوسی نسبت به دین دست‌کم می‌تواند احتمالی قابل توجه باشد.

مولوی و دین

مولوی در مثنوی بیشتر به مسلک دین؛ و در دیوان شمس بیشتر به مسلک ادبیات مایل است.

در مثنوی جایی به قدری دین‌زده می‌شود که پرداختن به کتابی همانند شاهنامه یا کلیله‌ودمنه – با آن فواید – را به نوعی نکوهش می‌کند که به جای این امور غیردینی – و نه لزومًا ضددینی – بهتر است خواننده به استفاده از کتاب مقدس بپردازد:

شاهنامه یا کَلیله پیشِ تو
همچنان باشد که قرآن از عُتُوّ
فرق آنگه باشد از حق و مجاز
که کند کُحلِ عِنایَت چشم باز
ورنه پِشک و مِشک پیشِ اَخشَمی
هر دو یکسانَست چون نَبوَد شَمی
خویشتن مشغول‌کردن از مَلال
باشدش قصد از کلامِ ذوالجلال

عُتُوّ: سرکشی.
اَخشَم: کسی که حس بویایی ندارد.

اما در دیوان شمس از آن دیدگاه فاصله می‌گیرد؛ به اندازه‌ای که دیگر چندان در گیر محدودیت‌های دینی نمی‌باشد.

شواهد:

[۱]
من از کجا پند از کجا، باده بگردان ساقیا
آن جامِ جان‌افزای را، برریز بر جان ساقیا
برخیز ای ساقی بیا، ای دشمنِ شرم و حیا
تا بختِ ما خندان شود، پیش آی خندان ساقیا

[۲]
گفت که شیخی و سَری، پیش‌رو و راهبری
شیخ نیَم، پیش نیَم، امرِ تو را بنده شدم

[۳]
مُطرِب و یارِ من و شمع و شراب
این چنین عیش مُهَیّا خوشَکَست

و در آخر:

ادبیات در پی زیبایی به راه می‌افتد، به سمت احساساتی پسندیده می‌رود؛ و از این جهت بسا به اخلاق می‌رسد، ذهن را رَوَنده و پویا می‌گرداند؛ و از این جهت بسا به پیش‌رفت می‌انجامد، و اگر ادبیات را تقلیل ندهند و با انواع محدودیت‌ها آن را فرو نکاهند می‌تواند فرهنگی پرمایه را تشکیل دهد.

ادبیات از سویی می‌تواند اسبابِ پویایی، پیش‌رفت، و پرمایگی را فراهم آورد، اما از سویی دیگر می‌تواند خاستگاهی برای ایمان یا باورهایی دل‌خواسته، نسنجیده، و به دور از اندیشه‌ورزی نیز باشد، و لذا فرهنگی – همانند فرهنگ فارسی – که ادبیات در آن از جایگاهی ویژه برخوردار است جهت حل این مسئله به افزایش اندیشه‌ورزی یا انتقاداندیشی نیازمند است.

 

محمدمهدی شیرازی (پژوهشگر فلسفه و دین)

 

پی‌نوشت:

۱. در مورد شواهد به نمونه‌هایی بسنده شده است.

۲. در مورد شاهنامه از نسخه‌ای که به کوشش جلال خالقی مطلق انتشار یافته است؛ و نیز از نسخه‌ای که در سایت گنجور موجود می‌باشد؛ گاه از این و گاه از آن استفاده شده است.

۳. اشعاری که از آثار فردوسی، حافظ، سعدی، و مولوی ارائه شده‌اند همگی در سایت گنجور در دسترس و قابل جست‌وجو می‌باشند.

۴. اگرچه فردوسی بیشتر به زبان روایت سخن گفته است اما موافقت یا مخالفت و ستایش یا نکوهش وی نسبت به پدیده‌ها یا رفتارها از سبک و سیاق همان زبان روایت نیز قابل فهم می‌باشد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)