نمیتوان با قطعیت گفت ایران در صورت ادامهٔ این وضع با جمهوری اسلامی، یا در صورت پایان یافتن خشونتآمیز آن به کمک آمریکا و اسرائیل، دقیقاً به چه سرنوشتی دچار خواهد شد. اما میتوان اکنونِ ایران را دید و در موردش سخن گفت و پرسشهایی را در پیش روی آن مطرح کرد. ایران همسایهٔ ماست و سرنوشتاش به هزار طریق به سرنوشت ما گره خورده و مرتبط است. ما باید در موردش حرف بزنیم و خود و آنان را در آینهٔ یک سرنوشت مشترک ببینیم.
تصورش سخت نیست که کلنگیشدن ایران، دقیقاً مانند کلنگیشدن خاورمیانه، ویرانی دیگری بر ویرانیهای ما افغانها خواهد افزود. کلنگیشدن یعنی زیرورو شدن و ویران شدن ساختارها و نهادها، بههمخوردن بنیادهای اجتماعی-مدنی. کلنگیشدن یعنی بلایی که بر سر افغانستان آمد.
شاید پرسیده شود که این دگرگونی همانند انقلاب است؛ چگونه میتوان با آن مخالف بود؟ پاسخ این است که هر دگرگونی بنیادی، انقلاب نیست. انقلاب، دگرگونی بنیادی یک جامعه به توان خودِ همان جامعه است. انقلاب لحظهٔ اوج درک یک جامعه از لزوم تغییر است. انقلاب زمانی است که یک جامعه همهچیزِ خود را به پای چنین تغییری میگذارد. ایران در چنین شرایطی قرار ندارد. مشکل اقتصادی ایران را (که عموماً حاصل تحریمها و ناکارآمدی دولتی است) اگر برداریم، عموم آنچه میتواند برای ایرانیان مانع یک زندگی صلحآمیز و با کرامت تلقی شود را از میان برداشتهایم؛ حتی با وجود رژیم جمهوری اسلامی. جامعهٔ ایران به درجات زیادی از سیمهای خاردار ولایت فقیه عبور کرده است، نه به خاطر فشارهای خارجی، بلکه علیرغم آن. علیرغم شدیدترین تحریمها، که از موسیقی و سینما و فرهنگ گرفته تا غذا و درمان و بانکداری ایران را فلج کرده است، ایرانیها توسعهٔ فرهنگی و اجتماعی را رها نکرده و به واسطهٔ آن به طیف وسیعی از آزادیهای مدنی که میخواستهاند، دست یافتهاند. نمونهٔ اخیرش حجاب است. حجاب در ایران تقریباً فقط تعارف فرهنگی/دینیاش باقی مانده، وگرنه ایرانیها از آن عبور کردهاند. درست است کسی با بیکینی در خیابانهای تهران راه نمیرود، دلیلش ساده است: چون در ملبورن استرالیا هم کسی با بیکینی در جادهها راه نمیرود. این وجههٔ نمایشی آزادی، تقریباً مثل آپاندیس، یک ضایعهٔ بیخود و بیربط است.
تصورش سخت نیست که ایرانیها با همین جمهوری اسلامی هم بتواند به آزادیهای مدنی و حتی دموکراسی برسد (کمااینکه ایران، اگر در مقایسه با بقیهٔ کشورهای خاورمیانه بنگریم، همین اکنون از بسیاری آزادتر و دموکراتیکتر است). ولی راهش نه ادامهٔ ولایت فقیه و جمهوری اسلامی، بلکه گذار و فرارفتن از آن است. این را خود ایرانیها بهتر از دیگران میفهمند. اصلاحطلبان ایران بسیار وقت پیش دریافته بودند که «جمهوری اسلامی» و «ولایت فقیه» فرجام چیزی به نام ایران نیست. بلکه چیزی است که ایران باید آن را تجربه کرده و از آن فرا برود. اگر منصف باشیم، این راهی است که تمامی کشورهای اسلامی باید بپیمایند. تمامی کشورهای اسلامی باید از دولتهای دینی فرا بروند. با دموکراسی انجیاویی به زور جوخههای مرگ سیآیای و سکولاریسم مسلحانه نمیشود. توسعهٔ زورکی، چه در شکل کمونیسم سکولار، چه دموکراسی لیبرال، همه نسخههایی است که برای توسعهٔ کشورهای توسعهنیافته نوشته میشود. هیچ کشور توسعهیافته و صنعتیای خودش از این طریق به توسعه نرسیده است.
طریقی که کشورهای پیشرفتهٔ صنعتی برای عقبماندهها پیش میگذارند، به چیزی میماند که برخی اقتصاددانان نامش را «پس زدن نردبان» (Kicking Away The Ladder) گذاشتهاند. آنها خودشان از راهی به توسعه رسیدهاند که امروزه راه استعمار بقیه است. این نردبان ترقی، بعد از رسیدن اروپاییها به بام خوشبختی، توسط آنها پس زده شده است.
به هر حال، باریکی مسئلهٔ پیشرفت در کشورهایی مثل ما، نه در رفتن از وضعی به وضعی دیگر، بلکه در «فرارفتن» است. در «فرارفتن» و نه کلنگیشدن و دگرگونیهای خشن، زورکی و تروریستی. وضع کنونی توسعه در ایران دقیقاً شکلی است که این «فرارفتن» و گذار میتواند به خود بگیرد. گذار درونی زمانی است که جامعه با استفاده از سرمایههای فکری، فرهنگی و تاریخی خود، ساختارهای موجود را به تدریج و از درون دگرگون میکند. این فرآیند ممکن است حتی در چارچوب یک نظام سیاسی نامطلوب نیز جریان داشته باشد؛ مانند عبور اجتماعی از حجاب اجباری، توسعهٔ فرهنگی زیر سانسور و شکلگیری جامعهٔ مدنی غیررسمی – در ایران. گذار درونی و فرارفتن یعنی یک جامعه به توان خودش، به توان نیروی فکری و فرهنگی خودش بلند میشود و حرکت میکند. برای گذار به جامعهای نو، جامعه اول باید پای رفتن داشته باشد. باید زیربناهای مادی آن در دل جامعهای کهنه به اندازهای کافی رشد کرده باشد. رژیمچینجهای خارجی اولین ضربه را به همین دینامیسمها میزنند. پای جامعه را از او میگیرند و به جایش یک پای چوبین متکی به ارادهای خارجی میدهند که نه به راههای ناهموار آن جامعه عادت دارد و نه توان کشیدن بارهای تاریخی آن جامعه را.
این نوع نگاه به جامعه، ما را قادر میسازد نظامهای بومی را (هرچند ناپسند و غیرایدئال) با منطق درونی خود همان جامعه بسنجیم. ما را قادر میسازد ببینیم رژیمهایی مثل «جمهوری اسلامی» تا چه حد مانع و چقدر مسبب پیشرفت یک کشور است. بله، نظمهای اجتماعی میتوانند با انقلابها به کلی دگرگون شده و به سمتی متفاوت بروند، ولی حتی در همان صورت نیز توانایی فرهنگی و اجتماعی همان جامعه – آنچه پای جامعه خواندیم – است که اندازه، شکل و عمر آن دگرگونی را تعیین میکند. جامعهای که با انقلاب دگرگون میشود، آن «دگر»ش را هم خود همان جامعه فراهم میکند.
جامعه میتواند با کودتا و رژیمچینجهای خارجی نیز دگرگون شود. جامعهای که به این صورت دگرگون میشود، «دگر»ش مال خود آن جامعه نیست، با پای عاریتی راه میرود که معمولاً در خارج از آن کشور تولید میشود و مال جامعهای دیگر است. این نوع دگرگونی، سیر تاریخی تحول درونی یک جامعه را متوقف و مستاصل کرده و آن را از مسیر تاریخی خود به سمتی نامعلوم و نامأنوس میکشاند. جامعه را به مشکلاتی دچار میکند که مال خود آن جامعه و در توان حل آن جامعه نیست. مسائلی را مطرح میکند که آن جامعه توان و سرمایهٔ فکری و فرهنگی لازم برای حلاش را ندارد. زیرا هر جامعه فقط به اندازهٔ توان خودش میتواند بار تاریخ را بردارد.
اینگونه نگاه کنید: هر جامعه درگیر یک یا چند گفتوگوی تاریخی پیوسته و درونی است – میان سنتها، بحرانها، آرمانها و پاسخهایی که برای هر یک از آنها دارد یا در جستجویش است. این گفتوگوها سرمایهٔ فکری و فرهنگی مخصوص به خود آن جامعه را میسازد. وقتی یک «دگر» تماماً وارداتی و بیگانه به این مکالمه، با زور (کودتا و مداخله و جنگ) به کانون این گفتوگو تحمیل میشود، نهتنها پاسخگو نیست، بلکه زبان تاریخی جامعه را مختل میکند. جامعه در مواجهه با آن دچار لکنت تاریخی میشود. مثلاً به افغانستانِ ما نگاه کنید. به پنجاه سال قبل افغانستان، به زمانی قبل از استبداد کمونیسم و قبل از تروریسم ضدکمونیسم. لزومی نداشت افغانستان نیم قرن بعد به مسائلی دچار شود که عقبگردی چند صدساله محسوب میشود. اگر از مردم کابل در زمان دولت داوودخان، در پیشبینی سال ۲۰۲۵ میلادی میپرسیدید، فکر نمیکنم کسی میتوانست آپارتاید جنسی کنونی در افغانستان را تصور کند. ما اگر نمیتوانیم برای بنیادگرایی چارهای بیابیم، بخش مهماش از این روست که از یک سو بخش عظیمی از این مشکل ریشه در جاهایی غیر از جامعهٔ ما دارد، و از سوی دیگر ما هرگز مجالی برای فراگیری و یافتن نیروی فرارونده از این مشکل را نیافتهایم. حدود هر ده سال نظمی نوین– با زور و جنگ و فشارهای خارجی –پدید آمده و همه چیز را «ریست» (reset ) کرده است. از مناسبات حقوقی تا معادلات اقتصادی و سیاسی. آری، افغانستان یک جامعهٔ اسلامی قبایلی است و این نزاع قدیمی تاریخ طویل افغانی دارد… ولی باروت و ابزارها و تکنیکهای اجرایی این نزاع و این بنیادگرایی مسلحانه از بیرون وارد شده است. تا جامعهٔ ما توان حل و پای فرارفتن از بنیادگرایی و قبیلهگرایی را پیدا کند، صد درد دیگر بر دردهایش اضافه میشود.
با این حال، راه آینده باز است. حتی اگر گذشته دژی آهنین بر سر راه یک جامعه بگذارد، آینده از آن رو که هنوز رخ نداده، تابع حکم و سرنوشت قطعی نیست. حتی اگر سناریوهای مشخصی را تصور کنیم، باز هم از آنجا که نمیتوانیم از همهچیز یک جامعه باخبر باشیم، تلاقی عوامل ناپیدا و نامعلوم را نمیتوانیم پیشاپیش ببینیم؛ در نتیجه حتی سناریوهای احتمالی میتواند به سمتوسوهای از پیش نامعلوم برود.
ولی این راه فهم، اگر به روی آینده بسته است، به روی گذشته باز است. گذشته را میتوان مطالعه کرد و چیزهای بسیاری از آن آموخت. در گذشته میتوان سراغ خاستگاه پدیدهها رفت و از عواملش پرسید.
تروریسم و همزادانش، فرقهگرایی و بنیادگراییهای مسلحانه در خاورمیانه، تمامی مسائلی هستند که از کلنگیشدن کشورهای خاورمیانه توسط جنگهای غیرضروری برخاستهاند. از زیرورو شدن و ویران شدن ساختارها و نهادها، بههمخوردن بنیادهای اجتماعی/مدنی، در جنگها و بازیهای بزرگ جهانی. مردم خاورمیانه راه توسعه را با رویارویی با بحرانهایی میپیمایند که تحت چنین شرایطی بر آنها تحمیل میشود. « انسانها خود تاریخِ خود را میسازند، اما نه آنگونه که خود میخواهند، یا تحت شرایطی که خود انتخاب کرده اند؛ بلکه تحت شرایطی که از گذشته منتقل شده، به ارث برده و مستقیماً با آن روبرو میشوند. سنت تمام نسلهای مُرده، همچون کابوسی بر ذهن زندگان سنگینی میکند.»
مردم خاورمیانه به این طریق، خود را روی زورقی مییابند که قبل از آنان به آب افگنده شده است. آنچه اکنون در خیابانهای تهران جریان دارد، از جهات مهم اعتراض به پیامد سیاستهایی است دهها پیش، در واشنگتن و لندن و تلآویو نوشته شده و به اجرا درآمده است. درست است، ناکارآمدی داخلی دولت ایران نقش دارد، و سیاستهای خارجی جمهوری اسلامی، بهانهای برای وضع تحریمها و فشارهاست، ولی اگر این تحریمها و فشارهای تروریستی نبود، مردم ایران با بقیهٔ جمهوری اسلامی کنار میآمدند و مانع عبورناپذیر و اساسی در گذار تدریجی از آن نمیدیدند. شاهدش، فرارفتن و توسعهٔ فرهنگی کنونی جامعهٔ ایران است که علیرغم استبداد ولایت مطلقهٔ فقیه رخ داده است. دلیلش ساده است: تحولات اجتماعی صرفاً با خواست افراد یا گروهها اتفاق نمیافتد، بلکه بر بستر تضادهای عینی و تکامل مادی و فرهنگی جامعه ممکن میشود. خود این تضادها و تکامل تاریخی آن است که مسیر تحول جامعه را مشخص میکند، ولو یک رهبر خودکامه چیزی دیگری بخواهد.
منطق تاریخی پدیداری جامعهٔ نو اینگونه است: زمانی پدید میآید که پیششرطهای مادی و اجتماعی آن در دل جامعهٔ پیشین به حد کافی رشد کرده باشد. پیششرط چنین رشدی، ثبات است و مصون بودن از ویرانیهای خشن و کلنگیشدن ساختارها و نهادها. ایران در نیم قرن اخیر از زمان انقلاب و جنگ با عراق یکی از باثباتترین کشورهای خاورمیانه بوده است. همین ثبات بستر لازم برای توسعهٔ فرهنگی و اجتماعی ایران را فراهم کرده است، بستر لازم برای گذار و فراروی از سیمهای خاردار ولایت مطلقهٔ فقیه را.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.