میتوانستم، مانند دفعات پیش، منتظر بمانم تا شعلههای اعتراض در ایران فروکش کند و سپس چیزی بنویسم. چهبسا از حیث حواشی سیاست در ایران، نکتهی تازهای برای من باقی نمانده باشد که پیشتر نگفته باشم. با اینهمه، از سر تذکار، ناگزیرم چند نکته را بار دیگر یادآوری کنم.
۱. سرشت اعتراضات سالهای ۱۳۵۶–۱۳۵۷، که بعدها به «انقلاب اسلامی» معروف شد، مردمی بود؛ نه بدان معنا که اکثریت قریب به اتفاق جامعه در آن مشارکت داشتند، بلکه از آن رو که آن جنبش محصول شکلگیری پدیدهای نو به نام «مردم» بود. جامعهی ایران تا پیش از پهلوی اول، فاقد «مردم» به معنای مدرن آن بود. شکلگیری دولت ملی یا دولت مدرن، برای نخستینبار در تاریخ ایران، مستلزم وجود «دیگری» بود، و این دیگری همان «مردم» است. این فرایند، از حیث ساختاری، همان منطقی را دارد که در شکلگیری ایدهی «من» در کودک رخ میدهد: فاصلهگذاری با «دیگری» شرط امکان خودآگاهی است. بر این اساس، پروژهی برساخت «مردم» در دورهی پهلوی اول آغاز شد؛ پروژهای که پیشتر نیز دربارهی آن نوشتهام.
۲. مسئلهی بنیادین اما این بود که درونمایهی این پدیدهی نوظهور، سنت بود، نه ایدههای اصلی مدرنیته. دلیل آن، تعجیل در فرایند مدرنیزاسیون بود. به زبان فلسفی، «دیگریِ» مردم هنوز امر مقدس بود؛ امری که در جامعهی ایران، بهطور طبیعی، در قالب ایدههای شیعی و خدای شیعی صورتبندی میشد. در نتیجه، در فرایند برساخت «مردم» با یک تنش ساختاری مواجه شدیم. برای تاریخی طولانی، «دیگری» افراد، نه مردم، امر قدسی بود؛ زیرا منبع حق، الهیاتی تلقی میشد، نه طبیعی، آنگونه که از دوران مدرن به بعد شکل گرفت. این تنش میان دو «دیگری»—دولت مدرن از یکسو و امر مقدس از سوی دیگر—موتور اصلی آشوبی شد که به انقلاب ۵۷ انجامید.
۳. نکتهی تعیینکننده این است که پروژهی برساخت «مردم»، فرم یا صورتِ لازم برای ظهور سنت را فراهم کرد. این فرم، شرط امکان بیان یا expression است. واژهی انگلیسی expression از ریشهی لاتینی ex-pressio میآید که دلالت بر «فشار به سوی بیرون» دارد. بدینسان، سنت خود را در یک فرم آزاد میکند؛ اما این آزادی به معنای پیشبودگی یا تحققیافتگی پیشینی سنت نیست. سنت، خود را در فرم ادامه میدهد، متحقق میکند و در همان آزادیِ فرم—که خود، بعدها زندان تازهای برای آن میسازد—به «وجود» میآورد. حتی واژهی وجود (existence) نیز از ریشهی لاتینی ex-sistere به معنای «بیرونایستادن» یا پدیداری میآید: وجود، تنها در فرم ممکن میشود. فارغ از این ملاحظات فلسفی، آنچه اهمیت دارد این است که پروژهی برساخت «مردم»، فرم لازم را فراهم کرد تا سنت بتواند خود را در بیرون، و مشخصاً در عرصهی سیاست، متحقق سازد.
۴. اما تاریخ حاکمیت سنت، بنا به ذات خود—یعنی ظهور امر مقدس و الهیات در میدان سیاست—«مردم» را به محاق برد. در نوشتههای متعدد توضیح دادهام که چرا امر الهیاتی، از بنیان، با انسان سر ستیز دارد و چگونه میتوان ریشههای آن را از نخستین اسطورههای در دسترس در مصر و میانرودان باستان، تا متون مقدس، پی گرفت. در نتیجه، تاریخ سوژهی الهیاتِ ولایت فقیه، چیزی جز تاریخ به محاق رفتن مردم در ایران نیست. در غیاب مردم، امروز با جامعهای متشکل از حدود نود میلیون «برده» روبهرو هستیم. این قلم نیز، در تلاش برای خودآگاهیِ خویش بهمثابهی برده، میکوشد از این وضعیت خارج شود؛ اما صرف خودآگاهی برای خروج از بردگی کافی نیست. به بیان دیگر، شرایط مادی یا—در زبان من—فرم لازم برای این خروج، هنوز پدید نیامده است. این بردگی، اساساً به معنای ارسطویی آن است: ایرانیان برده نیستند از آن رو که نیروی کارشان در خدمت اربابی مشخص است، بلکه از آن حیث که در ذات وجودی خود، بردهاند. امروز، ایرانیان صرفاً از طریق نام ارباب خود بازشناخته میشوند؛ ما به نحو وجودی، بردهایم.
۵. به همین سبب است که سرشت اعتراضات در ایران، به اعتراضی «غریزی» تقلیل یافت. روشنترین نمونه آن، جنبش زنان در ایران است برای بازپسگیری حق خود در نحوه پوشش، و همه آنچه به زندگی روزمره و ابتدایی آن متعلق است، و نه حقوق از نوعی دیگر. اعتراض به گرانی، نمونهای دیگر از چنین مواردی است، واکنش طبیعی غریزه در برابر آنچه او را از مسیر طبیعی ارضای آن منع میکند. در جنبش زن-زندگی-آزادی نیز دو غریزه غیرت مردانه، و حق پوشش با یکدیگر تلفیق شدند تا مهمترین جنبش اعتراضی سالیان اخیر را به وجود آورند.
۶. بردگان انقلاب نمیکنند. ممکن است اعتراض کنند، اما کافی است شلاق—یا حتی تصویر شلاق—به آنان نشان داده شود. در روایتی کهن، اربابان برای نبردی از شهر خارج شدند و زنان، کودکان، اموال و بردگان خود را در شهر باقی گذاشتند. بازگشت آنان به درازا کشید و بردگان، اموال و حتی زنان اربابان را تصرف کردند. هنگامی که اربابان بازگشتند، بردگانِ تازهاربابشده مقاومتی جانانه کردند و تا آستانهی شکست اربابان پیش رفتند. اما اربابان به حیلهای اندیشیدند که همهچیز را تغییر داد: شمشیر را زمین گذاشتند و شلاق به دست گرفتند. همهی بردگان، بیدرنگ، تسلیم شدند.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.