نویسنده: کریس گرین

برگردان: مجید ملکی میقانی

نام نوآم چامسکی اخیراً در پیوند با نام جفری اپستین، بار دیگر به صدر اخبار بازگشته است؛ آن هم با روایتی جنجالی و گزنده. برای من، پیوند او با اپستین مسئله‌ای بنیادین نیست. این حواشی تنها نشان‌دهنده این واقعیت است که چامسکی – که اکنون به دلیل عارضه مغزی توان دفاع از خود را ندارد – در نهایت یک «انسان» است؛ با تمام محدودیت‌ها، قضاوت‌های گاه خطا و تناقضات ناگزیر بشری.

شاید چامسکی به سبب اعانه‌های کلان اپستین به پژوهش‌های علمی، یا میانجی‌گری او در دسترسی به چهره‌های سیاسی، به مدار وی کشیده شده باشد. اما هیچ سندی دال بر دخالت او در تبهکاری‌های اپستین وجود ندارد. اپستین، فراتر از یک شکارچی جنسی، نمادی از وقاحت طبقه حاکم بود و شاید برای چامسکی، منبعی برای درک بدبینانه از لایه‌های پنهان قدرت به شمار می‌رفت.

ما با پرسشی در باب «اقتضائات اخلاقی» مواجهیم. در ساختار توتالیتاریسم اقتصادی فعلی، هیچ‌کس نمی‌تواند مدعی طهارت مطلق شود، مگر آنکه به انزوایی کامل پناه ببرد. همه‌ی ما ناگزیر به تعامل با ساختارها و افرادی هستیم که تجسم «شرّ نهادینه» هستند. از این رو، زدن پتکِ تکفیر اخلاقی بر سر پیرمردی که عمری را در مبارزه گذرانده، بیش از آنکه عدالت‌خواهانه باشد، ساده‌انگارانه است.

چامسکی در مقام واکاوی‌گر حقیقت (The Oracle)

من در ژوئیه ۱۹۹۷ با کتاب «مثلث شوم» وارد جهان فکری چامسکی شدم. در آن دوران که نولیبرالیسم در اوج هژمونی خود بود و بعدها با وقوع ۱۱ سپتامبر، جهان به تاریکیِ «جنگ علیه ترور» فرو رفت، چامسکی برای نسل ما یک «قطب‌نمای اخلاقی و فکری» بود. او کسی بود که با وسواسِ یک دانشمند، توده اسناد دولتی و گزارش‌های رسانه‌ای را کالبدشکافی می‌کرد تا حقیقت را از دل پروپاگاندای سیستماتیک بیرون بکشد.

اقبال احمد، سوسیالیست برجسته، به‌درستی اشاره کرده بود که چامسکی هرگز فریب «ژست‌های مترقی» امپریالیسم را نمی‌خورد. او حتی در دوران جیمی کارتر، فریب شعار «حقوق بشر» را نخورد و کارتر را مسئول مستقیم تسریع نسل‌کشی در تیمور شرقی می‌دانست. او برای من نه یک «بشیر» مذهبی، بلکه یک «روایت‌گرِ بی‌باکِ حقیقت» بود که نشان داد چگونه قدرت، زبان و واقعیت را تحریف می‌کند.

درس کامبوج: مواجهه با دستگاه تلقین

در سال ۲۰۱۳، وقتی اسلاوی ژیژک اتهامات کهنه دستگاه‌های قدرت مبنی بر «انکار جنایات خمرهای سرخ» توسط چامسکی را تکرار کرد، من نیز برای مدتی کوتاه تحت تأثیر پروپاگاندای راست‌گرا دچار تردید شدم. چامسکی در پاسخی تند به من، یادآور شد که این تردید، نشان‌دهنده نفوذ عمیق «سیستم مغزشویی» (Indoctrination System) حتی در ذهن کسانی است که ادعای رادیکالیسم دارند.

او با صبری استراتژیک توضیح داد که مسئله‌ی او و ادوارد هرمن، نه دفاع از خمرهای سرخ، بلکه افشای استانداردهای دوگانه رسانه‌های غربی بود. او به من آموخت که تمرکز بر جزئیاتِ حواشی، نباید ما را از جنایات اصلی یعنی بمباران‌های سهمگین آمریکا در کامبوج – که خود بستر اصلی ظهور خمرهای سرخ بود – غافل کند. این درس بزرگ او بود: اولویت‌بندی اخلاقی در مبارزه.

سوسیالیسم آزادی‌خواه و رهایی انسان

آنچه میراث چامسکی را برای من زنده نگه می‌دارد، وفاداری او به چشم‌انداز «سوسیالیسم آزادی‌خواه» (Libertarian Socialism) است. باوری که در آن انسان‌ها از یوغ استثمار اقتصادی رها می‌شوند تا بتوانند «گوهر نوعی» (Species Being) خود را بازیابند؛ یعنی توانایی استفاده از ذهن برای خلق کردن و پیوند آزادانه با دیگران.

این نگاه برای من، به عنوان یک فرد اوتیستیک، معنایی عمیق دارد. چامسکی معتقد بود که اگر انسان در فضایی آزاد از کنترل‌های سرکوبگرانه قرار گیرد، پتانسیل‌های شگرفی از خود نشان می‌دهد. او به ما آموخت که ظرفیت‌های فکری انسان فراتر از قالب‌هایی است که نهادهای قدرت برای ما ساخته‌اند.

در نهایت، نوآم چامسکی معمارِ تفکر انتقادی من است. او به من آموخت که چگونه از پسِ پرده‌های ضخیم پروپاگاندا، به واقعیتِ برهنه قدرت بنگرم. بابت این آگاهی، مدیون او هستم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)