این یادداشت می‌کوشد نشان دهد چگونه فروپاشی روایت بازدارندگی، به نشانه‌ی گسست روایی در سطح حکمرانی تعمیم یافته؛ گسستی که جامعه و نظام را وارد وضعیت تعلیق تصمیم کرده و ضرورت «تدبیر راهکنشی» را پیش کشیده است.

مرگ روایت

وقتی ستون‌های روایت فرو می‌ریزند، آنچه پیش از قدرت و سلاح و منابع از میان می‌رود، یقین است. لحظه‌ای موهوم که دیگر نه دشمنان بیرونی تعیین‌کننده‌اند، نه قواعد بازی‌های پیشین. بلکه این خودِ نظام، خودِ جامعه، و خودِ سوژه است که دیگر نمی‌داند فردا چه خواهد شد. اکنونیتِ جامعۀ ایران و نظامِ اسلامی در نقطه‌ای از هستیِ تاریخی‌اش درحال شدن است که نه تنها پاسخ‌ها، بلکه پرسش‌های بنیادی‌اش نیز غبارآلود شده است. جنگ دوازده روزه فرجامی بود بر تناقضات درونی نظامی که می‌کوشید “یکپارچه” به نظر بیاید. سکوت پس از جنگ، از جنس تردید بود، از جنس فروریختن یک جهان، جهانِ روایتی که نظام اسلامی خود را در آن «بازدارنده»، «مستقل» و «مقاوم» بازمی‌نمود. اینک نظام تنها بازیگر یک مونولوگ سیاسی – نظامی نیست، بلکه خود، بخشی از دیالوگ است. “مطرودان” و “بیگانگان”  نظام را مجبور به مشارکت در نمایش کرده‌اند، لذا نمی‌داند نقش‌اش چیست. واژگانش تهی، تئاترش بی‌تماشاگر ، و قهرمانانش درگیر سوءظن به خود است.

آتش‌بسِ تحمیلی، سبب برآمدن شکافی عظیم‌تر بر سر بازتعریف هویت و حفظ موجودیت شد. نظام به آخرین پرده‌ی یک تراژدی نیمه‌تمام پا گذاشت که در آن نه “دشمنان” و نه “اغتشاشگران”، بلکه «پرسش از خویشتن» خودی‌ها است که زبان مقاومت و ابزار مقابله را ازش گرفته است. برنامه‌ی غنی‌سازیِ هسته‌ای، عینیت‌یافته‌ی رؤیای عظمت‌طلبی حکمرانی بر جهان اسلامی و بازتاب اراده‌ی تکنولوژیک‌-ایدئولوژیک نظام، امروز ویرانه‌ای از گذشته‌ای مبهم و تجلی برباد دادن میلیادها دلار نفتی، در هیئت سامانه‌ای نیمه‌جان و بی‌معنا؛ دیگر نه نیروی جامعیت‌بخش است، نه ابزار مشروعیت، بلکه چونان سایه‌ای از یک آرمان شکست خورده، در مرز رویا و کابوس سرگردان است.

برنامه‌ی هسته‌ای که پیش‌تر، روحِ تکنولوژیک-ایدئولوژیک نظام بود، اکنون چیزی بیش از یک سری سانتریفیوژ آسیب‌دیده نیست. این پروژه، ستون روایی نظام بود؛ رمزی برای «خودکفایی»، «بازدارندگی»، و «اقتدار علمی». اما اکنون که زیر بمب‌های آمریکایی و اسرائیلی متلاشی شده، نظام برای بازیابی اسطوره‌اش حتی در میان “خودی‌ها”، باید میان هویت و موجودیت‌اش، یکی را انتخاب کند. در برابرش، زمان ایستاده، آن‌گونه که از زمانِ ظهور آخرین امام روایت می‌کرد: تنگ، فشرده، و بی‌رحم. در این لحظه، هر کنش، کنشی واپسین است. و نظام اسلامی، با دست‌هایی خون‌آلود و ذهنیتی گم‌گشته، باید تصمیم بگیرد: بازسازی؟ یا عقب‌نشینی؟ یا انفجار؟ یا خودکشی؟

دراماتورژی این صحنه اما تنها به نظام اسلامی محدود نیست. قدرت‌ها بر صحنه‌اند. ترامپ به بهانۀ کسب جایزه صلح نوبل از مسیر حذف محور مقاومت در خاورمیانه، به صحنه بازگشته، بی‌آن‌که ضمانتی برای مذاکره بدهد. آسمان ایران اکنون بیش از هر زمان دیگری آسیب‌پذیر است، و همزمان شبکه نیابتی‌اش در یمن، لبنان، غزه و سوریه در محاصره‌اند، و متحدانی چون روسیه و چین، مشغول‌ محاسبه‌اند‌. تهران در مرکز یک طوفان است، بی‌چتر، بی‌پناه. و مردم، تماشاچیان صحنه باقی نمی‌مانند؛ بلکه هر لحظه ممکن است جامۀ خاکستری و نخ‌نماشده را بدرند تا تاریخ را جور دیگری روایت کنند. میلیون‌ها ایرانی که اکنون با فقر، خشم، تحریم، و خاطره‌ی میلیاردها دلار خرج‌شده برای یک پروژه بی‌سرانجام، به جهان می‌نگرند. صحنه از همیشه واقعی‌تر است.

در چنین شرایطی، آنچه بیش از هر چیز از دست رفته، نظام اعتماد پایه جمهوری اسلامی است. آن رشته‌ی پنهانی که چهار دهه، دشمن را مشخص می‌کرد، تهدید را می‌فهماند، و پاسخ را قابل پیش‌بینی می‌کرد. این رشته اکنون پراکنده و گم‌گشته است. بازیگران قدرت، نه قابل شناسایی‌اند، نه نیت‌سنجی‌شان ممکن است، نه قواعد بازی‌شان. و برنامه‌ی هسته‌ای؟ اکنون به‌جای آنکه گرانیگاهی برای تصمیم باشد، منبع تردید است. أصول‌گرایان چاره را در ساخت سلاح هسته‌ای و مرگ حسینی می‌بینند؛ و اصلاح‌طلبان نوشیدن جام زهر حسنی را به از صرف هزینه بیشتر. هر دو گزاره نشانگر وضعیتی هستند که مشخصۀ آن “سررسید تناقضات” در هنگامۀ ضرورت بازتولید است. نظام نمی‌داند «کدام هویت را باید حفظ کند؟» و چه چرخشی می‌تواند ضامن بقایش پس از پوست‌اندازی باشد.

پس از آتش‌بس، نه بازسازی رخ داده، نه روایت تازه‌ای پادار شده. فقط آوار تردید و سایۀ تهاجم بر جامعه استیلا پیدا کرده است. زمان، فشرده‌تر از همیشه، مختصات و مقتضیات ترسیم کرده است. اینک ما—هم به‌عنوان ناظران، هم به‌عنوان شهروندان، هم به‌عنوان قربانیان بالقوه‌ی آیندۀ پیش‌رو—باید چشم بگشاییم. در صحنه‌ای که کنش‌های بعدی نظام اسلامی، آینده منطقه و حتی طرح جدیدی از دولت در ایران را شکل خواهد داد.

در چنین بستری درک بافتار-روندشناسانه از سناریوهای محتمل نه تجمل فکری، بلکه اضطرار بقا-فناست. سناریوپردازی می‌تواند جهت‌یابی برای مردمانِ برانگیخته باشد. مقاومتی در برابر وانمود معناسازی سلطه‌جویان و تصاحب‌گران.د آینده‌نگری برای تدبیر، برای تمهید، برای تصمیم، برای تأسیس. لحظه‌ی بحران، لحظه‌ی تأسیس است. ما اکنون در وضعیتی چهاروجهی قرار داریم که در آن قربانی، معترض، مقصر، و تهدید در هم تنیده‌اند. غرب، به‌عنوان شکارچی کلان، همچنان چارچوب‌ها را می‌چیند. اسرائیل، در نقش قربانی، به خود حق شکار می‌دهد و به دنبال ضربه‌نهایی است. نظام اسلامی، میان بازسازی و فروپاشی، به دور خود می‌چرخد. و جهان، در سکوتی موهوم نظاره‌ می‌کند.

تولد راوی

وقتی ساختمان روایت فرو می‌ریزد، شوریده‌اندیشی به برانگیختگی عمل شتاب می‌دهد. زمین از زیر پا سر می‌خورد، و نخستین چیزی که رنگ می‌بازد، خاستگاه شوریدگی است. ما در لحظه‌ای ایستاده‌ایم که نظامِ اسلامی، و با آن، جامعه‌ی ایران، دیگر نمی‌دانند فردا چه خواهند شد. این، بیش از یک بحران سیاسی است؛ این، نقطه‌ای موهوم از برهنگی هستی‌شناختی، جایی که تمامیت از بیرون تهدید ،و جامعیت از درون متزلزل می‌شود.

اما درست در همین لحظه است که فکر کردن به آینده، از یک وظیفه روشنفکری یا تحلیل‌گرانه، به ضرورتی وجودی بدل می‌شود. نه برای پیش‌بینی و دستورالعمل، بلکه برای زیستن در بطن پیچیدگی. زیرا آنچه از میان رفته، تنها یک سلسله وقایع نیست؛ آنچه شکسته، توان جامعه و ساخت قدرت برای سنجش پیامد کنش‌ها در وضعیت نوظهور است. و دقیقاً در چنین شرایطی، “تدبیر راهکنشی مبتنی بر سناریو” (operational planning؛ در مقابل راهبردهای کلان-Strategic planning) تمهیدی است برآمده از میل به عاقبت‌اندیشیِ کل‌گرایانه، در بطن پذیرش عدم‌قطعیت در میدان‌. تدبیر راهکنشی، اندیشه بر جهت‌یابیِ عمل و چاره‌جویانه برای مدیریتِ فعالانۀ وضعیتِ کنونی به‌منظورِ اهدافِ تاکتیکی است.  

تدبیر راهکنشی، در این معنا، پروژه‌ی برساختن آینده نیست؛ بلکه تمرین زیستن در چندین آینده‌ی ممکن است. ما به آینده فکر نمی‌کنیم چون می‌دانیم چه خواهد شد، بلکه چون نمی‌دانیم و به ندانستن خویش واقفیم، عرصه‌ی مسئولیت را پیش روی خود می‌سازیم. همان‌گونه که تنگنا، کنش را ضروری می‌کند؛ آینده‌ی نامعلوم نیز تخیل را در تعویق میانِ وضعیتِ فعلی و رهنمودِ آینده اسیر می‌کند، تا آنکه به یک کنش رهایی‌بخش بدل می‌شود.

در برابر ما، سیاست‌پژوهان و تصمیم‌سازانی ایستاده‌اند که وسوسه می‌شوند آینده را با ابزار تحلیل خطی، مدل‌های باثبات، و فرض‌های عقلانی محصور کنند. آنها می‌خواهند با «افزایش اطمینان»، آینده را قابل مدیریت کنند. اما آنچه از یاد می‌برند این است که هر تلاشی برای «اطمینان کامل»، یعنی محروم‌کردن جامعه از حق دخالت در شکل‌دادن به آینده است. این، همان «آینده‌زدایی» یا De-futurization  است: پروژه‌ای که آینده را نه به‌عنوان میدان بازی، بلکه به‌عنوان نسخه‌ای نهایی، غیرقابل تغییر، و مهندسی‌شده می‌فهمد.

برخلاف این نگاه، ما از آینده چونان یک میدان باز دفاع می‌کنیم؛ نه فقط از سر میل به رهایی، بلکه از سر ضرورتِ زنده‌ماندن در یک جهان آشوب‌زده. همان‌گونه که ادگار مورن در منظومه‌ی روش خود نشان داد، در جهان پیچیده، هر کنش، هم بازتاب گذشته است و هم درِ گشوده به سوی امکان‌های تازه. ما نمی‌توانیم آینده را پیش‌بینی کنیم، اما می‌توانیم آن را ورز دهیم. نه چون خدایان، بلکه چون سوژه‌هایی با شعور تاریخی و جسارت عقلانی.

در چنین گره‌گاهی، اگر تصمیم‌سازان بخواهند تنها در منطق تدافعی باقی بمانند، اگر جامعه فقط تماشاگر باقی بماند، آنچه روی خواهد داد نه «فروپاشی»، بلکه حل شدن در آشوبی بی‌نام خواهد بود. جامعه‌ای که نمی‌تواند آینده را ببیند، محکوم به بلعیده‌شدن توسط کسانی است که آینده را به ابزار سلطه بدل می‌کنند. تدبیر و تمهید راهکنشی، در چنین بستری، یک ابزار نیست؛ یک کنش اخلاقی و اگزیستانسیال است. ما آینده را می‌نویسیم نه برای آنکه بدانیم چه خواهد شد، بلکه برای آنکه نشان دهیم اگر تصمیمی نگیریم، دیگران برای ما تصمیم خواهند گرفت. برای آنکه بدانیم اگر از گزینه‌ای پیروی کنیم، چه خواهد شد، و اگر چشم ببندیم، چه. آینده، یک سانحه نیست؛ بلکه خودِ “میدان مبارزه” است.

سناریوها چون علوم دقیقه‌ قابل‌دفاع و اثبات نیستند؛ اما می‌توانند به تخیلات شکل دهند، و از این جهت انسانی‌اند. چون به ما امکان می‌دهند خود را در متن داستان ببینیم، و در چاره‌جویی مشارکت کنیم. چون به جامعه قدرت بازاندیشی و بازآفرینی می‌دهند، و چون در دوران مرگ روایت‌ها، این تنها ابزار باقی‌مانده برای خلق معناست. و مگر نه اینکه سیاست، در لحظات بنیادین، چیزی جز هنر ساختن معنا در دل اضطرار نیست؟ سناریوها، پاسخی به آشفتگی نیستند؛ دعوتی‌اند به کنش. دعوت به آنکه چشم بگشاییم، و راهی در دل این مه پیدا کنیم. نه برای بازگشت، بلکه برای ادامه‌دادن. زیرا، در نهایت، این ما هستیم که تصمیم می‌گیریم: در دل آشوب، چشم ببندیم، یا بایستیم، و آینده را فریاد کنیم. از این رو، مسئله نقد یک روایت شکست‌خورده نیست. پرسش اصلی این است که در فقدان روایت مسلط، چگونه می‌توان از تعلیق تصمیم عبور کرد، از شوک‌کنشی پرهیز نمود، سیاست اجتماعی را از غلطیدن به واکنش‌گرایی بازداشت و امکان کنش عقلانی را بازساخت.

 
 
 
 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)