داستان: شیشههایی که گریستند
انفجار، مثل صاعقهای در نیمهشب، کوچهی باریک را لرزاند. شیشههای ساختمان دولتی و خانههای اطراف یکییکی فرو ریختند. خانهی کوچک آنها هم لرزید؛ پنجرهها شکستند و تکههای بلورین روی زمین پاشیدند. دود غلیظی بالا میآمد و بوی سوختگی، مثل دستی ناپیدا، گلوی همه را میفشرد.
دخترک جیغ کشید و به بغل پدر دوید. صدای گریهی کودکان همسایه با فریاد مادران درهم میپیچید. سگها با زوزهای هراسان کوچه را بالا و پایین میدویدند، و گربهها مثل سایههایی وحشتزده از دیوار بالا میرفتند. در دوردست، آژیر آمبولانس و ماشینهای آتشنشانی به گوش میرسید؛ صدایی کشدار و بیامان، که گویی خودِ درد را فریاد میزد.
دختر:
بابا… چرا همه میترسند؟ چرا پنجرهها شکستند؟
پدر:
(او را محکمتر در آغوش گرفت)
این گریهی جنگ است، دخترکم. وقتی آدمها بهجای حرف زدن، تفنگ دست میگیرند، خانهها میریزند و دلها میشکنند.
دختر:
اما مگر جنگ قهرمان نمیسازد؟ مگر نه اینکه فاتحان همیشه در کتابها میمانند؟
پدر:
فاتحان تاریخ را نوشتهاند، اما حقیقت، همیشه در میان استخوانهای بینامی دفن شده که هیچ نقشی در این تصمیمها نداشتند. هیچ قهرمانی در صدای خاموششدهی کودکان نیست. هیچ پیروزیای در سوختن خانهها پیدا نمیشود.
صدای سرفهی پیرمرد همسایه، که سعی داشت میان دود خود را بیرون بکشد، به گفتوگویشان پیوست. مادرها بچهها را به بغل گرفته بودند و بیوقفه گریه میکردند. مردی دستمال خیس جلوی صورتش گذاشته بود و بهدنبال مادرش میگشت.
دختر:
پس چرا باز جنگ میکنند؟
پدر:
چون هنوز قدرت، طمع و نفرت، چشمها را کور میکند. چون هنوز نیاموختهایم که انسان فقط یکبار زندگی میکند. شعارها زندگیها را تباه میکنند و بعد، نامش را افتخار میگذارند.
دختر:
(با صدایی لرزان)
یعنی دنیا هیچوقت نمیتواند بیجنگ باشد؟
پدر:
میتواند… و بعضیها توانستند. کشورهایی که فهمیدند زندگی مردمشان از هر شعار بزرگتر است. سوئیس، ژاپن، فنلاند، حتی جایی مثل امارات… آنها بهجای میدان جنگ، میدان مدرسه و رفاه ساختند.
ما اما… هنوز در لانهی زنبور چوب میکنیم، و وقتی نیش خوردیم، فقط از درد فریاد میزنیم، بیآنکه بپرسیم چه کسی آن چوب را فرو کرد.
دخترک سرش را روی سینهی پدر گذاشت. صدای آژیرها نزدیکتر میشد، بوی دود پررنگتر. ترس مثل مه، کوچه را فراگرفته بود. اما در دل کوچک او، اندیشهای روشن شعله زد:
دختر:
من فقط میخواهم زندگی کنیم. بدون ترس، بدون شکستن شیشهها.
پدر:
و این بزرگترین آرزوست. روزی اگر همه بفهمند که هیچ پرچمی بالاتر از انسان بودن نیست، دیگر کسی به جنگ نمیاندیشد.
جنگ چیزی جز حماقتِ تکرار تراژدیهای قدیمی نیست.
بیرون، سگها هنوز زوزه میکشیدند، گربهها ناپدید شده بودند، و کودکان با چشمهای سرخ به مادرانشان چسبیده بودند. شیشهها در سکوت زمین را پوشانده بودند، مثل گواهی خاموش از بیرحمی انسان.
اما در دل دخترک، امیدی جوانه زد:
روزی خواهد رسید که شیشهها فقط از باران بشکنند،
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.