️ داستان کوتاه «فرشته آب»

در دل خوزستانِ خشکیده، جایی که گرما نفس‌ها را می‌برد و برق‌های روزانه خاموش می‌شوند، کودکی هر شب پیش از خواب، تنها دارایی‌اش را کنار تخت می‌گذارد: لیوانی پلاستیکی، زرد و ترک‌خورده.

رها، با صدایی کودکانه دعا می‌کند:

«خدایا، صبح که بیدار می‌شم، لیوانم پر از آب باشه… مثل بچه‌های توی تلویزیون.»

اما شب‌ها، پدر با دبه‌ای سیاه بر دوش، کیلومترها راه می‌رود تا از تانکری دور یا رودخانه‌ای مرداب‌گونه، چند قطره آب بیاورد. بازوهایش از خستگی می‌لرزد، ولی سکوت می‌کند. مادر هم، در سکوت دبه‌ها را کنار آشپزخانه می‌گذارد و با نگاهی بی‌صدا تشکر می‌کند.

صبح، پیش از بیداری رها، مادر لیوان را با آب کدر و خاک‌آلود پر می‌کند. رها با لبخندی معصوم لیوان را برمی‌دارد و می‌گوید:

«می‌دونستم فرشته‌ها دیشب اومدن…»

مادر سرش را برمی‌گرداند تا اشک‌هایش را نبیند.

یک روز گرم تابستان، مدرسه خواست هر دانش‌آموز یک بطری آب معدنی بیاورد. رها، بطری نداشت؛ همان لیوان کوچک را در کیف گذاشت. وقتی در حیاط مدرسه جرعه‌ای نوشید، همکلاسی‌ها خندیدند:

«این آب نیست، این گل رودخونه‌ست!»

رها بغض کرد و آرام گفت:

«ولی واسه ما زندگیه…»

آن بعدازظهر، مادر بیمار شد. پزشک روستا گفت: «از آب آلوده‌ست.» و نسخه‌ای ساده نوشت؛ خودش هم می‌دانست بیماری بازخواهد گشت.

شب، رها کنار تخت مادر نشست، لیوان ترک‌خورده را پر کرد و گفت:

«مامان، فرشته‌ها فردا برات آب خوب میارن. صبر کن…»

روزهای بعد، گرما به پنجاه درجه رسید و برق هم قطع شد. کولر خاموش ماند، خانه بوی تعفن گرفت. پدر با دبه‌ای دیگر بازگشت، پاهایش می‌لرزید. روی پله نشست، لیوان پلاستیکی را برداشت و با صدایی شکسته گفت:

«من مردی‌ام که نتونستم برای بچه‌هام یه لیوان آب سالم بیارم…»

از اتاق، گریه‌ی آرام رها شنیده شد:

«بابا، می‌دونم فرشته‌ها یه روز برام آب واقعی میارن. صبر می‌کنم…»

خانه در سکوت فرو رفت. تنها وزش بادی که از نخل‌های خشکیده می‌گذشت، یادآور بود این سرزمین روزی سرزمین آب و زندگی بوده است.

صبح فردا، رها دوباره لیوان ترک‌خورده‌اش را کنار تخت گذاشت. چشم‌هایش را بست و آرام گفت:

«خدایا، اگه فرشته‌ها دیر کردن، اشکالی نداره. من صبر می‌کنم. فقط… کاش مامان هم فردا بتونه بخنده.»

و در دل تاریکی، پدری که گوشه‌ی اتاق نشسته بود، بی‌صدا گریست؛ چراکه می‌دانست نه فرشته‌ای در راه است، نه آبی برای فردا. تنها چیزی که مانده بود، یک لیوان خالی بود و رویایی که هر صبح با لبخند کودکانه پر می‌کند 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)