چند شعر کوتاه از لیلا طیبی

(۱)
انسان کلام سبز ترحم،
جاری از گلوی خدا بود.
از یاد برده شد!
و اکنون قرن‌هاست،
در چشمانمان
هراس زندگی فریاد می‌زند.

(۲)
کلاغ‌های خیالباف
خواب دیده‌اند،
مزرعه‌ای سر سبز را.
از مترسک پیر شنیده‌ام.

(۳)
به شمعدانی‌های مچاله بسپار
این درد ناگهان را
به گلدان‌های دیگر مخابره نکنند.
گرچه در محاصره‌ی پاییزیم
لیک،
به بهار،
به زایش خورشید،
به شفای صبح‌های نارس امید دارم.

(۴)
بهار را نمی‌خواهم
تابستان را نمی‌خواهم
پاییز را، زمستان را نمی‌خواهم
من به همه فصل‌های بکر تن تو عادت دارم.

(۵)
اینجا پاییز است
روزهایی منتهی به زمستان،
ای آفتاب تابان
ای عشق
بر من بتاب،
که در هوای جوانه زدنم.

(۶)
باغبانی پیرم،
سهم من از باغ-
گردوهای کلاغ زده‌ست‌…

(۷)
پاییز که می‌شود
از سر دلتنگی
برگ می‌ریزد…

#لیلا_طیبی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)