حمید فرازنده
فرهنگ انتظار
جامعه، امروز به یک نقطهی خاصی رسیده که شاید بتوان آن را «پرشدگیِ محض» نامید. محتویات این پرشدگی تمام آن لحظات سرکوبشده، فقرآفرین، تبعیضزا و استیصالگری است که تنها بخشی از هرکدامشان در مرحلهای از مراحل بیستسالهی گذشتهی این جامعه بس بود که به رخداد یا انفجاری بیانجامد. سخن ما از یک بیحسّی فزاینده نسبت به واقعیت سیاسی است. جای کنش اجتماعی را، بسیار موذیانه و در سکوت، نوعی انتظار فراگیر، چه در سطح جناحهای اقتدار، چه در سطح نیروهای مخالف و چه در سطح مردم گرفته است. انتظاری که با سِیرِ مزمناش تبدیل به تنها واقعیت صلب حاکم شده و نیاز به بازنگری در آن دیگر حس نمیشود.
بزرگترین نیروی امدادیِ این روند تلاشیِ فردی و اجتماعی، افزایش جریان اطلاعرسانی در ابزارهای ارتباطی فوق مدرن است. اغلب مردم تقریباً از طریق رسانههای جمعی از همهچیز مطلع میشوند، و تا حدودی از نظر احساسی تحتتأثیر آنها قرار میگیرند، اما بر اساس آنها عمل نمیکنند یا نمیتوانند عمل کنند. دلیل این امر این است که فراوانی اطلاعات و بهویژه سرعت آن، این امر را غیرممکن میسازد. شبکههای جدید اینترنتی با برپاکردن میزگردهای مباحثه و گفتوگو در داخل کشور نقش سوپاپ اطمینان را ایفا میکنند؛ اما فقط همین نیست: شرکتکنندگان در این میزگردها با صورتک مخالف سیاستهای رژیم، تلاش در کنترل افکار عمومی میکنند و در نهایت نوعی اثر آرامبخش اجتماعی ایجاد میکنند تا شهروندیِ فعال را به مشاهدهگریِ منفعل بدل سازند. تمام این سازوکارهای جدید، جامعه را به ارگانیسمی تبدیل میکند که دیگر نمیتواند درد را احساس کند؛ حتی معلوم میشود از بیماری خود بیخبر است و یا نسبت به آن دچار حساسیتزدایی شده است.
شاید زبان و کنش نمادین تنها ابزارهایی باشند که بتوانند این حالت بیحسی را بشکنند، اما بیشتر اوقات به دلیل اینکه جامعه «تحت بیهوشی» است، این مداخله به تأخیر میافتد و بنابراین شکست میخورد.
فرسایش ظرفیت جسمی و عاطفی ناشی از مواجههی مداوم افراد با بحرانهای هرروزه، استرس، فقر، خشونت یا مشکلات سلامتی، فشارهای محیطی و نابسامانیهای مدیریتی، به هنجار جامعه تبدیل، و منجر به بیحسّیِ عاطفی افراد میشود. جامعه بدون تجربهی فروپاشی چشمگیر، به تدریج فرسوده میشود و به رنجی که سیستم تحمیل میکند عادت میکند. این منجر به بیحسیِ احساسات و افول خودآگاهی میشود. کار به جایی میکشد که جامعه دیگر قادر به پاسخگویی کافی، لازم و معنادار به هیچ ناملایمتیای نیست.
این گونهای مرگ تدریجی است که باید آن را نه تنها استعارهای برای مرگ ذهنی، بلکه استعارهای برای کاهش کیفیت زندگی، فرسایش جسم و احساسات و از دست دادن امید و آرزو نیز دانست. نابرابری اقتصادی عظیم ناشی از سرمایهداری نئولیبرال، و پایمالشدن اصل کرامت انسانی، در ظهور این حالتِ مرگِ تدریجی نقش دارند. افراد برای محافظت از خود در مواجهه با شدت آسیبزا، گیرندههای عاطفی خود را موقتاً خاموش میکنند. این باعث بیحسِی روح میشود. در جامعهای که در بحران مداوم است، یک مکانیسم دفاعی بهکار میافتد که در آن روح خود را بیحس میکند تا ظرفیت عاطفیاش را حفظ کند و این موضع دفاعی به مرور زمان به هنجار تبدیل میشود.
عادیسازی وضعیت اضطراریِ دائمی ناشی از ساختار آسیبزای منحصربهفردِ نظام سیاسی ما در دهههای گذشته مهمترین عامل این وضعیت است. عامل دوم، کاهش آستانههای عاطفی توسط چرخههای بحران و فرسایش اقتصادی، سیاسی و اخلاقی است. عامل سوم، تخریب سیستماتیک حساسیت توسط رسانهها و زبان سیاسی است که واقعیت را به یک سطح نمایشی تقلیل میدهد و آن را از جایگاه عینی-انضمامی خود جدا میکند. اما عامل چهارم، فرسایش حافظهی اجتماعی و تبدیل «فراموشی» به نوعی شرط ضروریِ بقا است که همین ما را به عمق یک مسئلهی فرهنگی میبَرد که نمیتوان آن را صرفاً با فشار سیاسی یا ماهیت جهتدهنده و دستکاریکنندهی رسانهها توضیح داد، و بیشتر ناشی از عدم موفقیت سوژهی اجتماعی در ایجاد حسّ خودگردانیِ کافی در فرآیندهای تاریخیِ طولانی است.
این ساختار ریشهدار که توسط مدرنیزاسیون دولتمحور در دوران پهلوی و سازمان اجتماعی مردسالار-سلسله مراتبی ایجاد شده است، میل فرد به داشتن حق اظهارنظر در زندگی خود را سرکوب، و حساسیتهای سوژهی اجتماعی مانند اعتماد به نفس، همبستگی، مسئولیت جمعی و آگاهی از حقوق را تضعیف کرده است.
بیتفاوتی سیاسی در ایران نه تنها نتیجهی مکانیسمهای فعلی ظلم و ستم، بلکه نتیجهی «فرهنگ انفعال» است که از طریق نسلها منتقل شده است. مردم امروز اغلب معتقدند که اعتراضاتشان چیزی را تغییر نخواهد داد؛ در عوض، به جای کوشش در تغییر، راهکارهای سازگاری با شرایط را توسعه میدهند. آنان نه تنها به دلیل ظلم و ستم، بلکه به دلیل عادات تاریخی و فرهنگی خود نیز قادر به بیان شکایات خود نیستند. تحت این شرایط، واضح است که جامعه دستخوش تنبلیِ فکری، هراس و از دستدادن تدریجی رفلکسهای حیاتی میشود. از اعتراض نه به دلیل ممنوعبودنش، بلکه به دلیل ناموجهبودنش صرفنظر میشود .
سرکوب مزمن حوزهی اجتماعیِ احساس، سرانجام به از دستدادن واکنشهای اخلاقی، ناپدید شدن فرهنگ اعتراض و فرسایش حافظه منجر میشود. شرطِ دوباره حساسشدنِ یک جامعه، به رهایی از این بیحسّی بستگی دارد. در واقع، فرض این نوشته این نیست که این وضعیت به طور نامحدود ادامه خواهد یافت. آنچه در اینجا اهمیت دارد، فرآیندی است که این مسئله در طی آن پشت سر گذاشته و بر آن غلبه خواهد شد. ژیل دلوز با بیان اینکه جوامع میتوانند در مقطعی با «بازگشت حساسیت» متحول شوند، دیدگاهی خوشبینانه ارائه میدهد. طبق دیدگاه دلوزی، امر سرکوبشده به طور کامل ناپدید نمیشود؛ بلکه به شکلی تغییریافته بازمیگردد. بیداری با احساسات کوچک آغاز میشود، نه گسستهای انقلابی بزرگ. سرخوردگیای که در یک لحظهی بیعدالتی احساس میشود، عذاب وجدان ناشی از یک منظره، حسّی از عدالت که با سؤال یک کودک آشکار میشود، شیوهی گویشی از یک کلمه که ما را تحتتأثیر قرار میدهد— اینهمه میتوانند در درجات مختلف به بیداری منجر شوند. شاید امید به یک جامعهی بیحس در همین خردهنقاط بیداری نهفته باشد. پادزهر این بیحسّی این است که جامعه تواناییِ شنیدن را بازیابد – بیداریای که هم زیباییشناختی است و هم اخلاقی؛ زیرا کسانی که میتوانند بشنوند(بخوانند)، میتوانند فکر کنند؛ و کسانی که میتوانند فکر کنند، به آستانهی عمل نزدیکتراَند.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.