سوگنامهای برای سرزمینِ زخمی ما
موسی اکرمی
تجربهی ویرانیِ محیط زیست، تنها دیدنِ دود و خاکستر و خشکی نیست؛ تجربهی فروریختنِ بخشی از وجودِ خویش است.
انسان، اگر هنوز قلبی برای شنیدن داشته باشد، درمییابد که هر بارقهی آتش در جنگلهای هیرکانی، تنها چند تنهی درخت را نمیسوزاند؛ بخشی از حافظهی زیستی و تاریخی ما را به خاکستر بدل میکند. این سرزمین، کتاب قطوری است که هر برگ آن سدهها و هزارهها روایت در خود دارد، و امروز، ما نظارهگران سوختنِ صفحههائی هستیم که دیگر هرگز نوشته نخواهند شد.
آلودگی هوائی که شهرهای ما را تسخیر کرده و در چنگ گرفته است، تنها یک بحرانِ بهداشتی نیست؛ بلکه استعارهای از غبارِ سنگینی است که بر روح ما نشسته است.
ما نفس میکشیم، ولی هوائی که در ریههایمان مینشیند، حاملِ احساسِ گناه و جرم جمعی است؛ گویی هر دم و بازدم، یادآوریِ این حقیقت است که ما سزاوار حیاتی نبودهایم که به ما بخشیده شده است، و تعهد خود را در پاسداری از حیات خود و عزیزانمان و همنوعانمان، در برابر آهِ خاموش همهی کودکانی که از پشت پنجرههای بسته آسمان را گم کردهاند، در برابر تشنگی گیاهان و جانوران، در برابر مرگ خاموش انسان و خاک از دست دادهایم.
بیبارانی، خشکی زمین، و ترک خوردنِ خاک زیر پای ما، تنها پدیدههای اقلیمی نیستند؛ آنها زبانِ طبیعتیاند که با خشونت تمام بر رویش چنگ زدهاند.
طبیعت، آنگاه که فریادش شنیده نشود، خاموش نمیماند؛ خشکی را به جای سخن اعتراضی مینشاند، باران را بند میآورد و همراه تجاوزگران به طبیعت رودها و تالابها را میخشکاند و آه دریغ از نهاد آنها که احساسی دارند بر میآورد، چنان که هیرکانی که روزگاری نمادِ تداوم، زایش و پایداری بود، اکنون همانند شاعری سالخورده است که صدایش را از دست داده است؛ و ما، وارثانِ بیتوجهی، شنواییمان را از دست دادهایم.
تحمل این ویرانی سرتاسری به معنای زیستن با گونهای سوگِ آرام است، سوگی که اگر به زبان نمیآید ولی در ژرفای استخوان مینشیند.
چه دردناک است که میبینیم در سرزمین عزیزی زندگی میکنیم که هر لحظه بخشی از توان و زیباییاش را وامیگذارد تا شاید مسئولان پاسداری از آن به خود آیند، ولی شوربختانه مدیریت چنان است که همگان همچنان در هیاهوی مصرف نادرست، غارت، و بیتدبیری گم شدهاند.
البته زمین همچنان امیدی در دل دارد؛ امیدی نرم و آهسته، همانند جوانهای که در دل خاک سخت برمیآید. این امید ولی بدون انسان مسئول نمیپاید.
روشنفکری و روشنگری در چنین روزگاری گونهای شهادت دادن است: شهادت به اینکه ما دیدهایم، سوختهایم، و هنوز میخواهیم از دلِ این خاکستر، آیندهای ساختنی بجوییم.
شاعر بودن یعنی بوی دود هیرکانی را در سطر سطر واژهها نشاندن؛
فلسفهورزی یعنی درک نسبت میان این دود و مسئولیت انسانی؛
و انسان بودن یعنی نپذیرفتنِ اینکه سرنوشتِ زمین باید چنین باشد.
ایران، نه تنها خاک و مرز و تاریخ، بلکه همچون هر سرزمین زیستپذیر دیگری یک تنِ زنده است. جنگلهایش ریههای آناند؛
کوههایش استخوان، رودهایش جریان خون؛ و آسمانش، چشماندازِ روح آن.
ویرانیِ محیط زیست، یعنی زوالآوری برای این تنِ کهنسال که کهنسالیاش نه نقص بل کمال بوده است.
ولی هنوز میتوان این روند را برگرداند؛ با آگاهی، با اعتراضِ اخلاقی، با پیشهکردن سیاستی که احترام به حریم طبیعت را بپذیرد، با فهم لزوم بازیابیِ معنای زندگی در حفظِ جهان.
اگر امیدی هست، در مسئولیت تک تک شهروندان است با این قید که مسئولیت مقامات و مدیران به نسبت نقشی که در ادارهی کشور دارند سنگینتر است.
اگر آیندهای هست، در بازگرداندنِ تپشِ قلب این زمین است.
اگر ما هنوز میتوانیم زنده بمانیم، اگر میتوانیم احساس زیبایی و شادمانی داشته باشیم، از آن رو است که طبیعت – حتا زخمی و خسته – هنوز نفسی دارد و برای خود و برای ما همچنان از ما میخواهد که پاسدار نفَسهایش باشیم.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.