
در تنگنای هوا، آب، و آبوهوا (اقلیم):
بحران زندگی در سرمایهداری لجامگیسخته
بخش اول: کلیات
نویسنده: تحریریهی کارگاه دیالکتیک | آذر ۱۴۰۴
در روزهایی که بسیاری از مردم محکوم به (و بخشا مسحورِ) تبلیغات بلکفرایدی (Black Friday) هستند و رسانهها و شرکتها بخش بزرگی از جهان را برای استقبال «بهتر» از تعطیلات کریسمس و سال نوی مسیحی مهیا میکنند، این خبر شوم لابهلای سایر اخبار ناخوشایند روزمره مدفون شد: «در توافقنامهی نهایی اجلاس سازمان ملل دربارهی تغییرات اقلیمی (کاپ ۳۰ / در شهر بلِم برزیل) هیچ اشارهای به سوختهای فسیلی، بهعنوان عامل اصلی بحران اقلیمی، نشده است.»
شاید جملهی کنایهآمیز گوترش، دبیرکل سازمان ملل، در واکنش به نتیجهی این اجلاس بهقدر کافی گویای اسفبار بودن وضعیت باشد: «هنوز فاصلهی خطرناکی میان علم و عمل در زمینهی اقلیم وجود دارد.»
با توجه به اینکه چندسالیست که وضعیت تغییرات اقلیمی از مرحلهی هشدار/خطر به مرحلهی «بحران اقلیمی» رسیده است، ناکامی رسوای دولتها در درک شدت بحران اقلیمی و ابعاد هولناک پیامدهای نزدیک آن بار دیگر نشان میدهد که«برای خادمان نظام سرمایهداری تصور پایان جهانِ بشری سادهتر از تصور پایان سرمایهداری است». اما ابعاد موضوع بسی فراتر از تکرار مضحک این نابیناییِ هولناک است: اینکه مهمترین علت روند گرمایش جهانی یعنی سوختهای فسیلی اساسا بهعنوان منبع اصلی بحران اقلیمی بازشناسی نشده و حتی بر روی کاغذ هم آماج هدفگذاریها و برنامهریزیهای صوری دولتها قرار نگرفته است حاکی از آن است که ما با چیزی بیش از یک عقبگرد وخیم مواجهیم. ده سال پیش در همایش جهانیِ تغییرات اقلیمی ۲۰۱۵ (کنفرانس پاریس) با اینکه روند پیشروی تغییرات اقلیمی هنوز بهمرحلهی بحرانیِ حاضر نرسیده بود، بر ضرورت کاهش جدی نرخ مصرف سوختهای فسیلی و جایگزینکردن آنها با منابع انرژی تجدیدپذیر تاکید شده بود؛ گیریم در همان سطح هدفگذاریها و برنامهریزیهای صوری دولتها. اکنون دهسال پس از کنفرانس پاریس نهتنها میزان مصرف سوختهای فسیلی افزایش چشمگیری یافته است، بلکه سوختهای فسیلی از فهرست معضلات و آماج رویارویی هم حذف شدهاند. گویی حاکمان نظم جهانی تلویحا پذیرفتهاند که حتی برای نجات زندگی بر این سیاره هم مجاز و/یا قادر نیستند یکی از شریانهای حیاتی سرمایهداری (سوختهای فسیلی) را قطع کنند.
وجه غریب این رویداد آن نیست که پیامدهای آتی تغییرات اقلیمی ادامهی حیات انسانها و بسیاری از موجودات زنده را بهطور فزاینده و بازگشتناپذیری به خطر میاندازند؛ چون حیاتشان اساساً برای منطق سرمایه علیالسویه است. بلکه نکتهی افشاءکننده اینجاست که با اینکه ادامهی چنین روندی شالودههای بازتولید کلیت سرمایهداری را نیز به مخاطره میاندازد، دولتها نه حاضرند – در بافتار کنونیِ اوجگیریِِ تنشها و واگراییها – ملزومات بازتولید نظم جهانیِ سرمایهمحور را بر منافع ملی مقدم بدارند، و نه اساساً قادرند – بهقیمت کاهش نرخ سود سرمایه – تغییر مسیر بدهند (سرمایهی جهانی بهسان کلیتی همگنْ یک انتزاع تحلیلیست که تنها با درنظرگرفتن ستیز/رقابت مستمر سرمایهها در چارچوبهای ملی و جهانی یا تضاد/تقابل بین دولتهای مربوطه انضمامی میشود).
با این اوصاف، نتیجهی نهایی همایش اخیر دولتهای جهان دربارهی مواجهه با بحران اقلیمی بهتنهایی نشان میدهد که نظام سرمایهداری از کنترل خارج شده است. چون هرجومرج ذاتی نظام سرمایهداری هیچگاه تا این حد اوج نگرفته بود که حاکمانْ (یا پاسداران این نظام) خطری چنین عاجل و فراگیر برای پایههای بازتولید سرمایهداری را نادیده بگیرند. و جالب اینجاست که آنچه این نادیدهگرفتن (تا مرز خودکشی جمعی) را بر آنها تحمیل میکند نه فقدان اطلاعات موثق علمی، بلکه حرکت ناگزیر در امتداد همان منطق کور سرمایهدارانه است، که دولتها بنا به جایگاهشان مشروط به آن هستند. امروزه چیزی که از نظام سرمایهداری همچنان پابرجاست بنایی شکننده است که صرفا بهواسطهی دوام بلندمدت و چندصدسالهاش کماکان تصور مالوف ثبات را القاء میکند. در عین حال، محافظت از ثبات این بنای فرتوت بهواسطهی کاربست روزافزون قهر عریان (ازجمله در قالب «مرگسیاست»/necropolitics)، تکثیر ایدئولوژیهای تباه و فریبنده، و تحمیل مستمر فرمهای خودبیگانهی زندگی انجام میشود. در اینمعنا، نتیجهی این همایش تاییدی بود بر روند عینیِ سیطرهی روزافزون «قانون جنگل» بر مناسبات میان دولتها و مناسبات درونی کشورها، یا همان نبرد ناگزیر برای بقا. البته خود این نبرد مدتی پیشتر، بهواسطهی نزدیکترشدن هرچه بیشتر سرمایهداری به کرانهای تاریخیاش و مزمنشدگیِ بحران جهانی انباشت سرمایه، که رانهی اصلی اَبَربحران جهانی۱ معاصر است، آغاز شده است (نمود شاخص آن، برپایی و گسترشِ «رژیم جهانی جنگ۲» است که بناست موتور پیشران سازوکار «انباشت بهمدد نظامیگری» باشد.) اما اعلام رسمی و نرمالسازی «قانون جنگل» در مناسبتهای کلانی نظیر همایش جهانیِ تغییرات اقلیمی، که نقطهی عزیمتاش قاعدتاً جهانشمول بودن این معضل است، موضوع نسبتاً تازهایست. در همین بافتار تاریخیِ جدید است که دولتها بهموازات چرخش مشهود بهسمت بسط نظامیگری، نظامی–امنیتیسازی فضای جامعه، و جنگطلبی در فضای بینالمللی بهطور فزایندهای به اقتدارگرایی سیاسی روی آوردهاند؛ طوری که اینک پوستهی متعارف لیبرالدموکراسی که سابقاً از انسجام دولت سرمایهداری محافظت میکرد، هرچه علنیتر و رسمیتر – همچون لاشهی سگی مرده و دردسرساز – پس زده میشود.
از چند سال پیش، از زمانی که رویکرد دولتها هرچه علنیتر از سیاست «مقابله با تغییرات اقلیمی» (climate-change confrontation) بهسمت سیاست «انطباق اقلیمی» (climate-change adoptation) چرخش یافت، این زنگخطر بهصدا درآمد که جهان بشری در حال واردشدن به عصر تازهایست که یک مشخصهی بنیادیاش «عادیسازی بحران»هاست. چرا که نظام سرمایهداری قابلیتها و ظرفیتهای سابقاش برای مدیریت بحران ازطریق تعویق/فرافکنیِ بحران و/یا تغییر رژیم انباشت را از دست داده است (اکثر فضاهای جبرانیِ محتمل برای تسخیر سرمایهدارانه و تعویق بحران همگی پیشتر اشغال و مصرف شدهاند)؛ لذا حاکمان این نظام بهسان «رقص مرگ» صرفا به نادیدهگرفتن بحرانها و تغذیه از «مازادهای ممکنِ» بحرانها روی آوردهاند. «عادیسازی بحران»، همانطورکه از نامش پیداست، یک سازوکار دولتی برای محافظت کلبیمسلکانه از ثبات بقایای مناسبات سرمایه در عصر فروپاشی سرمایهداریست؛ سازوکاری دفاعیْ که همزمانْ بسیار تهاجمیست. خطر بزرگتر اما آنجاست که این راهبرد به هدف خود نزدیک شود؛ یعنی بحران اقلیمی و سایر بحرانهای ساختاریِ سرمایهداری برای اکثریت مردم جهان چنان عادی شوند که هر کسی – بنا به جایگاه اجتماعی و تواناش – صرفاً درصدد انطباق با پیامدهای آن برآید. تحقق چنین سناریویی بهمعنای ورود به عصر «عادیشدن بحران»هاست که سرآغاز مسیر پایان بشریت خواهد بود؛ چرا که در اینصورت، سرمایهداری در مسیر ناگزیر فروپاشیاش بنیانهای ادامهی زندگی بر این سیاره را نیز نابود خواهد کرد. ولی – در عین حال – یک مشخصهی دیگر زمانهی حاضر آن است که گرایشها و سازوکارهای معطوف به عبور از مرحلهی «عادیسازیِ بحران»ها به مرحلهی «عادیشدن بحران»ها، با گرایشهای مخالفی روبرو هستند و نفس چنین گذاری کماکان پهنهی کشاکشهای مستمر است. یعنی، سوژههای انسانی – آگاهانه یا شهودی – در دفاع از زندگیْ همچنان به اشکال متنوعی در برابر این گذار هولناک ایستادگی میکنند.
باید در نظر داشت که رویتپذیرشدن بحرانها در سطح جهانی بهطور اجتنابناپذیری با ناهمزمانی رخ میدهد: خواه بهدلیل شکاف نابرابری در شمال و جنوب جهانی و ناهمگونی شرایط زیستی مردمان در مناطق مختلف جهان؛ خواه بهدلیل امکانات حاکمان برای فرافکنی زمینهها و دلایل مادی (واقعی) وقوع بحرانها؛ و خواه بهدلیل ماهیت متفاوت بحرانها و اختلاف فاز ناگزیر در پدیدارشدنِ فراگیر پیامدهای آنها. برای مثال، اگرچه پیامدهای بحران اقلیمی هرچه بیشتر رو به فراگیرشدن و ملموسشدن میروند، اما همگان مستقیماً و همزمان و به یک میزان از این پیامدها متأثر نمیشوند؛ برای حاکمان امروزی همچنان (خصوصا بهمیانجی تسلط انحصاری بر رسانههای عمومی) امکان انکار و فرافکنی دلایل بروز و تداوم این بحران وجود دارد؛ و سرانجام اینکه شدتیابی پیامدهای بحران اقلیمی در مقیاسی سیارهای کماکان امری ناظر به آینده است. در نتیجه، امکان تحریف و پنهانسازی ابعاد بحران اقلیمی همچنان برای حاکمان جهانی وجود دارد. با این همه، چون در وضعیت بنبست سرمایهداری معاصر افزایش دامنهی بحرانها اجتنابناپذیر است۳، توفیق حاکمان در عادیسازی یک بحران مشخص شرایط عمومی برای عادیسازی سایر بحرانهای ساختاری را تسهیل میکند. از این منظر، پخش زنده و جهانیِ «نسلکشی در غزه»، در کنار همهی جوانب شوم و پیچیدهاش، تلاشی بود برای عادیسازیِ نمودهای بحران: از رژیم جهانی جنگ، و انسانزُدایی سیستماتیک از گروههای انسانی و «انسانهای مازاد»، تا تلاشهای مشهود برای عادیسازی الگوی نوفاشیستی حکمرانی.
با این همه، اگرچه مقابله با سرمایهداری بیش از همیشه میباید به «پیکاری بر سر بود و نبود» ارتقا یابد، هنوز هم فراگیرشدن فهم انتقادیِ نسبت به سرمایهداری با موانع بسیاری روبروست. حتی در سپهر چپ ضدسرمایهداری هم رویکردی قدیمی در فهم (انتقادیِ) سرمایهداری همچنان با سرسختی ماندگار مانده است: اینکه سرمایهداری بهسان نظامی اقتصادی تعیین میکند که «چه کسی در کجا و چگونه کار کند»؛ روندی که اگرچه ماهیتاً آمرانه است، اما عمدتا با سازوکارهای ناب اقتصادی (تقسیم کار، قوانین مالکیت و حقوق بورژوایی، و سلب مالکیت) محقق میشود و در موارد لازم –گهگاه – با چاشنی اقتدارگرایی سیاسی همراه میشود. حال آنکه روند تاریخیای که سرمایهداری پیموده است، با افزایش مستمر دامنهی سیادت و سلطهی سرمایه بر انسان و طبیعت و افزودن ابعاد و حوزههای جدیدی به سازوکارهای انقیادآور همراه بوده است؛ طوریکه اکنون سرمایهداری بهواقع تعیین میکند که «چه کسی، کجا و چگونه زنده بماند۴». نادیدهگرفتن این تغییر بنیادی، تأثیر مستقیمی دارد بر نابسندگی استراتژیهای پیکار طبقاتیِ ضدسرمایهدارانه در دوران حاضر، ازجمله ناکامی در شناخت سوژههای بالقوهی مبارزهی سرمایهدارانه یا «پرولتاریای جدید». در حالی که بازشناسی «پرولتاریای جدید» میباید از این زاویه انجام شود که چه کسانی بنیانهای حیات مادیشان (در معنای زیستی و اگزیستنسیال کلمه) در اثر تاختوتازهای سرمایهداری عنانگسیختهی امروز در معرض نابودی قرار دارد.
از این منظر، همچنین میتوان استدلال کرد که همهی تحولات و رویدادهای شوم پراکنده و ظاهراً نامرتبطی که در جهان امروز شاهد آنها بودهایم/هستیم نمودهای متنوع/متفاوتِ موقعیت تاریخی واحدی هستند: اَبَربحران فراگیر نظم سرمایهداری. نحوهی واکنش دولتهای جهان به موقعیت کنونی (یا بنبست تاریخیِ سرمایهداری) تابع درجهی ثبات اقتصادی و سیاسی آنها و نیز جایگاهشان در سلسلهمراتب مناسبات قدرت جهانیست. اما راهبرد مشترکی که همهی آنها بهدرجات متفاوت و در حوزههای مختلف بهطور روزافزونی پی گرفتهاند، توسل وسیعتر به سازوکارهای «مرگسیاست» بوده است۵. امروزه ترم«مرگسیاست» همزمان در دو معنای مختلف ولی کاملاً همسنخ قابل استفاده است: شیوههای معینی از سیاست کلانِ دولتی یا راهبرد حکمرانی که: الف) زندگی معیشتیای در آستانهی مرزهای بقای فیزیکی/زیستی بر ستمدیدگان و انسانهای فرودست تحمیل میکنند تا سوژهگی سیاسی آنها را مهار و سرکوب کنند یا امکانات تکوین آن را نابود کنند؛ ب) بهطور آمرانه تعیین میکنند چه کسی، کجا، و چگونه زنده بماند. با این اوصاف، یک تفاوت مهم بین شیوههای حکمرانی دولتهای مرکز و پیرامونی در سرمایهداری جهانیِ معاصر را میتوان بهقرار زیر خلاصه کرد: در حالیکه دولتهای مرکز در حوزهی سیاست داخلی/ملی کاربست وجه (الفِ) «مرگسیاست» را بهطور محتاطانه و کمابیش تدریجی افزایش میدهند، در حوزهی بینالمللی (و مشخصاً در رابطه با جوامع جنوب جهانی) کاربست وجه (ب) «مرگسیاست» را بهطور رسوا و بیپروایی افزایش دادهاند. در مقام مقایسه، دولتهای پیرامونی، که بسیاری از آنها پیشتر هم – بیشوکم – متکی بر کاربست هر دو وجه معنایی «مرگسیاست» بودهاند، در موقعیت بحران فراگیر کنونی بهطور عنانگسیختهای بر شدت و دامنهی پیشبرد راهبرد «مرگسیاست» (در هر دو معنا) افزوهاند. اما این تفاوتها نباید همپوشانی اساسی میان این دو دسته از دولتها را پنهان کند: چون بخش قابلتوجهی از تفاوتِ فعلیِ دولتهای مرکز و پیرامون در ابعاد و حوزههای کاربست «مرگسیاست» وابسته به امکانِ برونسپاری برخی «کارهای کثیف» – از جانب دولتهای مرکز – به دولتهای پیرامونیست. افزون بر این، ادامهی نظم شکنندهی مسلط (سرمایهداری فرتوت و تهاجمی) تنها درصورتی ممکن است که دولتهای پیرامونی نقش تاریخی خود، یعنی اجرای کارهای کثیف برونسپاریشده، را با شدت بیشتر و در گسترهی وسیعتری ایفا کنند. از همین رو، گرایش قدرتهای کانونی سرمایهداری به تقویت دولتهای خودکامه و پرورش قدرتهای خُردهامپریالیستی نه از سر تصادف یا حتی مولفههای ایدئولوژیکِ، بلکه لازمهی برونسپاری اشکال حاد استثمار و خشونت و سلبمالکیت است، تا بهمیانجی «مرگسیاست»، نظم جهانی بهرغم شکنندگیهایش و بهرغم مقاومتهای مردمان ستمدیده برقرار بماند. (وضعیت کنونی سودان و نقش خُردهامپریالیستی دولت امارات متحد عربی۶ نمونهی زنده و گویاییست.)
و باز بر همین اساس بوده است که در همایش جهانی تغییرات اقلیمی (برزیل–۲۰۲۵)، ننگ پشتیبانی از سوختهای فسیلی تنها بهنام کشورهای نفتخیز خاورمیانه نوشته شد؛ حال آنکه همهی دولتهای سرمایهداری از تداوم کاربست سوختهای فسیلی سهم عظیمی میبرند. بدینسان، برخی دولتهای پیرامونی و قدرتهای خُردهامپریالیستی، ضمن تأمین پوشش سیاسی برای دولتهای کانونیِ سرمایهداری و خریدن عمر برای سرمایهداری فرتوت، مسیر تحمیل نوع دیگری از «مرگسیاست» را بر مردمان جهان معاصر و نسلهای آتی هموار کردهاند: اینکه معضلاتی مثل کمبود آب، آلودگی هوا، و اکستریمهای آبوهوایی به معضلاتی روزهمره، دایمی و چارهناپذیر برای بسیاری از مردمان جهان بدل شوند. سرمایهداری برای تمدید عمر ننگین خود چارهای ندارد جز اینکه عرصهی حیات همگان را هرچه محدودتر سازد. در این معنا، در مرحلهای که سرمایهداری به مرزهای بود و نبودش رسیده است، آنتاگونیسم ساختاری «کار– سرمایه» – بهلحاظ پیامدهای امروزی کارکرد هستیشناختی منطق سرمایه – به آنتاگونیسم «زندگی – مرگ» گسترش یافته است. یک پیامد ناگزیر این گسترشیابی آن است که در زمانهی حاضر – با چشمپوشی از عوامل دیگر – پتانسیل مادی (بالقوهگی) مبارزه علیه سرمایهداری افزایش یافته است. اینکه شکلهای سیاسی فعلیتیابی این آنتاگونیسم بسطیافته چگونه باشند و در چه سطوحی متجلی شوند، بخشا به اتخاذ استراتژیهای پیکار ضدسرمایهدارانه بستگی دارد.
اگر بناست که «پرولتاریا» در تعیین آیندهی خودش و جهانِ بشری نقشی داشته باشد، باید متناسب با آنتاگونیسم «زندگی–مرگ» (رهاورد اَبَربحرانِ سرمایهداریِ معاصر) دامنهی شمول وسیعتری بیابد. در همین راستا، میتوان انتظار داشت که «پرولتاریای جدید» امتداد مبارزات و مطالبات تاریخیاش برای عدالت اقتصادی و اجتماعی را با مبارزه برای محیطزیست سالم و آبوهوای پایدار تلفیق و مفصلبندی کند. پس، ترجمان بحران فراگیر و بنیانکنِ کنونی از منظر منافع حیاتیِ پرولتاریا آن است که آنچه بهطور متعارف (یا بهطور سُنتی) مبارزهی طبقاتی مینامیم میباید در متن مبارزهای وسیعتر برای نفس زندگی و حق زندگی پی گرفته شود؛ چارچوبی که بتواند مبارزه برای آب سالم، هوای سالم و آبهوای پایدار (دقیقتر: شرایط اقلیمی پایدار) و دیگر پیششرطهای اساسی/اولیهی زندگی را نیز در بربگیرد و پیوند آنها با بنیانهای زندگیستیزِ سرمایهداری را به چالش بکشد. اگر براندازی سرمایهداری مستلزم فراگیرشدن پیکار طبقاتیست، فراگیرشدن پیکار طبقاتی در زمانهی حاضر مستلزم جهانشمولشدن آن تا سطح «پیکار برای (حق) زندگی»ست.
* * *
پانویسها:.
۱ global super-crisis
منظور از اَبَربحران جهانیْ درهمتنیدگیِ فراگیر چندین بحران کلانِ ساختاریست که در عین شدتیابی، خصلتی مزمن و ماندگار یافتهاند. چون سرمایهداری هنوز نتوانسته است – در پی شکست الگوی نولیبرالی انباشت – بدیل مؤثری برای بحران انباشت سرمایه عرضه کند. و بهنظر میرسد که بهدلیل نزدیکشدن سرمایهداری به کرانهای وجودی–تاریخیاش، چشماندازی هم برای پیداشدن یک بدیل «سرراستِ» سرمایهدارانه وجود ندارد (مگر، استمرارِ سقوط آزاد بهسمت «بربریت»).
۲ global war regime
3 افزایش اجتنابناپذیر دامنهی بحرانها در سرمایهداری معاصر صرفاً ناظر بر تجمیع بحرانهای ساختاری پیشین نیست؛ بلکه شیوههای جدید انباشت سرمایه نیز خود پیامدهای بحرانزا دارند یا – دستکم – بر شدت و ابعاد بحرانهای موجود میافزایند. سه نمونهی شاخص از شیوههای جدید انباشت سرمایه عبارتند از: تغذیه از بحرانها، نظیر «سرمایهداری سبز»؛ بحرانزاییِ هدفمند، نظیر جنگافروزی؛ و تشدید روندها و حوزههای سلب مالکیتِ قهری؛ نظیر روند افزایشیِ تصاحب قهری منابع طبیعی یا دادههای شخصی درجهت بهرهبرداری انحصاری و سودمحور.
۴ بسط مشهود دامنهی سلطه/سیادتِ سرمایهدارانه در جهان معاصر طبعا بهمیانجی توسعهی تاریخی سرمایهداری میسر شده است؛ فرایندی که با فتح مستمر قلمروهای اجتماعی و جغرافیایی جدید همراه بوده است. اما ضرورت وجودیِ آن برآمده از فرتوتشدن و شکنندگیِ سرمایهداری معاصر است؛ موقعیتی که حاکمان نظام سرمایهداری را بهسمت اتخاذ آرایش تهاجمی حداکثری و همهجانبه (و لذا نشاندادن ماهیت حقیقیاش) سوق داده است.
۵ همهی شرایط تاریخیای که «مرگسیاست» را به راهبرد اصلی حکمرانیِ دولتهای معاصر بدل کردهاند، و لذا به گسترش سیستماتیک «مرگسیاست» منجر شدهاند، زمینههای برآمدن دولتهای نئوفاشیستی را هم فراهم کردهاند (و بهلحاظ ملزومات اساسی، مسیر عروج بالقوهی نئوفاشیسم را در جهان معاصر هموار کردهاند). چون کاربست وسیع و مستمر «مرگسیاست» مستلزم انسانزُدایی سیستماتیک از گروههای انسانی (و «جمعیتهای مازاد») است، که هستهی اصلی حکمرانیِ فاشیستی است.
۶ حُسام محجوب: «خُردهامپریالیسمِ امارات متحد عربی در سودان – ضدانقلاب، طلا، و بیعدالتی جهانی»، کارگاه دیالکتیک، مهر ۱۴۰۴.
امین حصوری: «از الفاشر تا دوبی … تا برلین(ها)»، کارگاه دیالکتیک، آبان ۱۴۰۴.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.