بی‌خدا در شهر خدا (سرنوشت یک بی‌دین در جامعه‌ای مذهبی)

 مرضیه غفوری نیا 

تصور کنید صبح از خواب بیدار می‌شوید، در کشوری که از لحظه‌ی باز کردن چشم تا بستن آن، نام خدا و قوانین مذهبی مثل سایه دنبالتان هستند. همه چیز تعریف شده: چه بپوشید، چه بخورید، با که باشید، حتی چه فکری در ذهن داشته باشید. حالا فکر کنید در همان جامعه، شما به هیچ‌کدام از این باورها اعتقادی ندارید. بی‌دین بودن در جامعه‌ای که دین، قانون است، شبیه نفس کشیدن زیر آب است؛ هر لحظه ممکن است خفه شوید. در ایران، بی‌اعتقادی فقط یک (انتخاب شخصی) نیست؛ یک جرم خاموش است. حتی اگر کلمه‌ای نگویید، اگر فقط در دلتان چیزی جز ایمان باشد، همین کافی است که تبدیل به دشمن فرضی شوید. شما باید حجاب داشته باشید، روزه بگیرید، در مراسم مذهبی شرکت کنید، چون نافرمانی کوچک می‌تواند بهانه‌ای باشد برای برچسب (کافر)، (مرتد)، یا (فاسد).  قانون به شما حق زندگی بر اساس وجدان شخصی‌تان نمی‌دهد. آزادی اندیشه در حد شعار باقی می‌ماند. این تضاد وقتی عمیق‌تر می‌شود که شریک زندگی‌تان مذهبی باشد. خانه‌ای که باید پناه باشد، تبدیل به زندانی کوچک می‌شود. همسر مذهبی انتظار دارد که شما هم در نماز، روزه، و مناسک همراهی کنید. اگر نکنید، شما نه فقط (بی‌ایمان)، که (خاطی) هستید. فشارهای کلامی، تحقیر، تهدید به طلاق یا حتی خشونت فیزیکی، بخشی از واقعیت روزمره می‌شود. اما طنز تلخ ماجرا این است که همان قوانینی که شما را بی‌حق کرده‌اند، پشت همسر مذهبی‌تان ایستاده‌اند. اگر بخواهید طلاق بگیرید، قانون می‌پرسد: چرا؟ آیا او نماز نمی‌خواند؟ نه. آیا او نان‌آور نیست؟ نه. پس دلیل شما چیست؟ بی‌دینی؟ حتی قانون هم  مرا متهم خواهد‌کرد …. زندگی بی‌دین در جامعه‌ی مذهبی یعنی پنهان‌کاری دائمی. نقاب زدن در جمع، تظاهر به دعا کردن، وانمود کردن به روزه‌داری، دروغ‌های کوچک برای بقا. این دوگانگی، انسان را از درون می‌خورد. شما همواره در ترس زندگی می‌کنید: اگر کسی بفهمد چه فکر می‌کنید؟ اگر یک جمله از دهانتان بپرد؟ اگر نزدیکانتان حرفی را جایی بازگو کنند؟ تنهایی همیشگی است. حتی در میان خانواده، حس می‌کنید غریبه‌اید. برای زنان، این فشار چند برابر است: هم باید نقش زن مطیع مذهبی را بازی کنند، هم بی‌دینی‌شان را پنهان کنند. شاید برای کسی که در یک کشور سکولار زندگی می‌کند، این تضاد عجیب باشد. در جایی که بی‌دینی یک انتخاب ساده‌ی شخصی است، شما می‌توانید آزادانه بگویید (من خدایی نمی‌بینم) و هیچکس شما را به دادگاه نمی‌کشاند. اما در ایران، همین جمله می‌تواند حکم مرگ یا زندان باشد. تفاوتی هولناک میان آزادی فردی و قفس مذهبی. بی‌دین بودن در جامعه‌ای مذهبی، یک مبارزه‌ی روزمره برای بقاست. این فقط درباره‌ی ایمان نداشتن نیست؛ درباره‌ی حق انتخاب، آزادی فکر، و حق (خود بودن) است. جامعه‌ای که خدا را به قانون تبدیل می‌کند، جایی برای بی‌خدایان باقی نمی‌گذارد. زنى که بى خداست در این جامعه دو بار مجازات مى شود، یکبار به خاطر زن بودن ویکبار به خاطر نداشتن ایمان .نظامى که خدارا به قانون بدل کند آزادى اندیشه را نقض کرده و زنانى مثل من را به جرم وجود خویش مجازات مى کند، من از تجربهایم می نویسم، از ترس هایى که روز و شب همراه من اند، از تحقیرها، تهدیدها.من مى دانم چطور باید براى هوا و نفسم جنکَید، ومى دانم که تا وقتى دین در قامت قانون بایستد شهر خدا نمى تواند جایى براى بى خدایان باشد؛و این تضاد، سرنوشت تلخ کسانی همانند من است که می‌خواهند در (شهر خدا) بی‌خدا زندگی کنند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)